This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
مغز ما دائماً توسط تجربه شکل می گیرد.
بیشتر ما امروز نسبت به 20 سال پیش رفتارها و افکار بسیار متفاوتی داریم. این تفاوت، همان نوروپلاستیسیتی (انعطاف پذیری عصبی) در عمل است. یعنی تغییراتی در ساختار و سازماندهی مغز، که در حین تجربه، یادگیری، و سازگاری رخ می دهد.
با هر تکرار یک فکر یا احساس، ما یک راه عصبی را تقویت می کنیم و با هر فکر جدید، ما شروع به خلق یک راه تازه از #بودن می کنیم.
https://t.me/existland_ir
بیشتر ما امروز نسبت به 20 سال پیش رفتارها و افکار بسیار متفاوتی داریم. این تفاوت، همان نوروپلاستیسیتی (انعطاف پذیری عصبی) در عمل است. یعنی تغییراتی در ساختار و سازماندهی مغز، که در حین تجربه، یادگیری، و سازگاری رخ می دهد.
با هر تکرار یک فکر یا احساس، ما یک راه عصبی را تقویت می کنیم و با هر فکر جدید، ما شروع به خلق یک راه تازه از #بودن می کنیم.
https://t.me/existland_ir
❤3👍2👏2👌2💋2👀2💯1🏆1🍓1🤝1
آیا زندگی خوب، زندگیای است که در آن بیشتر احساس خوشحالی میکنیم؟
یا زندگیای که احساس میکنیم ارزش زیستن دارد؟
این پرسشی است که ریچارد رایان و ادوارد دسی، دو روانشناس برجسته، در یکی از مرورهای مهم خود درباره «بهزیستی انسان» بررسی کردند. آنها در بررسی پژوهشهای مربوط به خوشبختی و رضایت از زندگی، به دو رویکرد اصلی در تعریف زندگی خوب اشاره کردند.
رویکرد اول، چیزی است که به آن بهزیستی لذتگرایانه (Hedonic well-being) گفته میشود.
در این نگاه، زندگی خوب بیشتر با تجربه احساسات مثبت و کاهش رنج تعریف میشود؛ داشتن لحظههای خوش، لذت، آرامش، روابط خوشایند و احساس رضایت از شرایط زندگی.
رویکرد دوم، بهزیستی معناگرا یا شکوفاییمحور (Eudaimonic well-being) است.
در این نگاه، زندگی خوب فقط به احساس خوشایند در لحظه محدود نمیشود؛ بلکه به این مربوط است که انسان چه کسی میشود و چگونه زندگی میکند. رشد کردن، دنبال کردن هدفهای ارزشمند، استفاده از تواناییهای فردی، داشتن ارتباط عمیق با دیگران و احساس معنا داشتن زندگی، بخش مهمی از این نگاه است.
رایان و دسی نتیجه نگرفتند که یکی از این دو نگاه درست و دیگری غلط است. آنها نشان دادند که این دو رویکرد، دو جنبه متفاوت از تجربه انسانی را توضیح میدهند. انسان هم نیاز دارد لحظههای خوش و تجربههای مثبت داشته باشد، و هم نیاز دارد احساس کند زندگیاش دارای جهت، معنا و ارزش است.
اما شاید پرسش جالبتری که از این بحث میتوانیم برای خودمان مطرح کنیم این باشد:
ما زندگی خوب را چگونه تعریف میکنیم؟
آیا زندگی را بیشتر عرصهای برای تجربه کردن، لذت بردن و چشیدن لحظهها میبینیم؟
یا آن را مسیری برای رشد، معنا پیدا کردن و تبدیل شدن به چیزی فراتر از وضعیت فعلی خود میدانیم؟
یا شاید باور داریم که زندگی خوب ترکیبی از هر دو است؛ جایی که میتوان هم از بودن در جهان لذت برد و هم برای آن معنایی پیدا کرد.
شاید شناخت نگاه خودمان به زندگی، یکی از مهمترین قدمها برای فهمیدن انتخابهایمان باشد. زیرا تصویری که از «زندگی خوب» در ذهن داریم، روی تصمیمها، هدفها و مسیر زندگی ما اثر میگذارد.
https://t.me/existland_ir
یا زندگیای که احساس میکنیم ارزش زیستن دارد؟
این پرسشی است که ریچارد رایان و ادوارد دسی، دو روانشناس برجسته، در یکی از مرورهای مهم خود درباره «بهزیستی انسان» بررسی کردند. آنها در بررسی پژوهشهای مربوط به خوشبختی و رضایت از زندگی، به دو رویکرد اصلی در تعریف زندگی خوب اشاره کردند.
رویکرد اول، چیزی است که به آن بهزیستی لذتگرایانه (Hedonic well-being) گفته میشود.
در این نگاه، زندگی خوب بیشتر با تجربه احساسات مثبت و کاهش رنج تعریف میشود؛ داشتن لحظههای خوش، لذت، آرامش، روابط خوشایند و احساس رضایت از شرایط زندگی.
رویکرد دوم، بهزیستی معناگرا یا شکوفاییمحور (Eudaimonic well-being) است.
در این نگاه، زندگی خوب فقط به احساس خوشایند در لحظه محدود نمیشود؛ بلکه به این مربوط است که انسان چه کسی میشود و چگونه زندگی میکند. رشد کردن، دنبال کردن هدفهای ارزشمند، استفاده از تواناییهای فردی، داشتن ارتباط عمیق با دیگران و احساس معنا داشتن زندگی، بخش مهمی از این نگاه است.
رایان و دسی نتیجه نگرفتند که یکی از این دو نگاه درست و دیگری غلط است. آنها نشان دادند که این دو رویکرد، دو جنبه متفاوت از تجربه انسانی را توضیح میدهند. انسان هم نیاز دارد لحظههای خوش و تجربههای مثبت داشته باشد، و هم نیاز دارد احساس کند زندگیاش دارای جهت، معنا و ارزش است.
اما شاید پرسش جالبتری که از این بحث میتوانیم برای خودمان مطرح کنیم این باشد:
ما زندگی خوب را چگونه تعریف میکنیم؟
آیا زندگی را بیشتر عرصهای برای تجربه کردن، لذت بردن و چشیدن لحظهها میبینیم؟
یا آن را مسیری برای رشد، معنا پیدا کردن و تبدیل شدن به چیزی فراتر از وضعیت فعلی خود میدانیم؟
یا شاید باور داریم که زندگی خوب ترکیبی از هر دو است؛ جایی که میتوان هم از بودن در جهان لذت برد و هم برای آن معنایی پیدا کرد.
شاید شناخت نگاه خودمان به زندگی، یکی از مهمترین قدمها برای فهمیدن انتخابهایمان باشد. زیرا تصویری که از «زندگی خوب» در ذهن داریم، روی تصمیمها، هدفها و مسیر زندگی ما اثر میگذارد.
https://t.me/existland_ir
Telegram
Existland
درمانگر اگزیستانسیال🌱
@existland
@existland
❤3👍3🤝2🫡2👏1👌1💯1🏆1💔1
Existland
آیا زندگی خوب، زندگیای است که در آن بیشتر احساس خوشحالی میکنیم؟ یا زندگیای که احساس میکنیم ارزش زیستن دارد؟ این پرسشی است که ریچارد رایان و ادوارد دسی، دو روانشناس برجسته، در یکی از مرورهای مهم خود درباره «بهزیستی انسان» بررسی کردند. آنها در بررسی پژوهشهای…
2001_RyanDeci_Happiness.pdf
253.9 KB
👍2🔥2🏆2😇2🤝2❤1👏1🙏1💯1
مارتین سلیگمن، روانشناس آمریکایی و یکی از چهرههای اصلی روانشناسی مثبتگرا، تلاش کرد به این پرسش پاسخ دهد که چه عواملی باعث میشوند انسان شکوفایی را تجربه کند.
او در ابتدا در نظریه «شادکامی اصیل» سه عنصر را مطرح کرد: احساسات مثبت، درگیری عمیق با فعالیتها و معنا. اما بعدها این مدل را گسترش داد و نظریهی PERMA را مطرح کرد؛ مدلی که پنج عنصر اصلی بهزیستی را معرفی میکند:
هیجانهای مثبت، درگیری، روابط، معنا و دستاورد.
۱. هیجانهای مثبت (Positive Emotion) این بخش به تجربههایی مانند شادی، آرامش، امید، لذت و احساسات خوشایند مربوط است.
۲. درگیری و غرقشدگی (Engagement) گاهی انسان در فعالیتی آنقدر غرق میشود که توجهش کاملاً درگیر آن میشود و گذر زمان را کمتر احساس میکند.یک هنرمند هنگام خلق اثر، یک ورزشکار هنگام تمرین یا یک پژوهشگر هنگام کار عمیق، ممکن است چنین تجربهای داشته باشد.در این لحظات، انسان فقط «خوشحال» نیست؛ بلکه احساس میکند کاملاً درگیر چیزی شده است که برایش مهم است.
۳. روابط (Relationships) سلیگمن بر نقش رابطههای انسانی در بهزیستی تأکید میکند.انسان موجودی جدا از دیگران نیست. احساس تعلق، دوست داشتن، حمایت شدن و داشتن ارتباطهای عمیق، بخش مهمی از تجربهی یک زندگی شکوفا هستند.
۴. معنا (Meaning)معنا زمانی شکل میگیرد که انسان احساس کند زندگیاش به چیزی فراتر از خودش متصل است.این «چیز بزرگتر» میتواند خانواده، یک هدف اجتماعی، باورهای شخصی، کار، خدمت به دیگران یا هر چیزی باشد که به زندگی فرد جهت میدهد.
۵. دستاورد (Accomplishment)
گاه رسیدن به هدف، یادگیری، رشد تواناییها و تجربهی موفقیت برای انسان ارزشمند است، حتی اگر مسیر رسیدن به آن همیشه آسان نباشد.
سلیگمن معتقد است این پنج عنصر درکنار هم تصویری گستردهتر از بهزیستی انسان میسازند. زندگی خوب فقط احساس خوشایند نیست؛ بلکه شامل درگیر شدن با زندگی، داشتن ارتباط، یافتن معنا و دنبال کردن اهداف ارزشمند نیز میشود.
اما اگر از زاویهای انسانیتر به این نظریه نگاه کنیم، ممکن است تجربه شکوفایی در انسان ها متفاوت باشد. برای یک نفر، معنا مهمترین بخش زندگی باشد؛ برای دیگری، تجربه کردن و لذت بردن. یکی ممکن است خودش را در ساختن و دستاوردها پیدا کند، دیگری در رابطهها.
شاید بهتر است این سوال را از خود بپرسیم
چه چیزهایی باعث میشوند احساس کنم در حال زندگی کردن، رشد کردن و شکوفا شدن هستم؟
یا
من چطور شکوفایی و رشد کردن را تجربه میکنم؟
https://t.me/existland_ir
او در ابتدا در نظریه «شادکامی اصیل» سه عنصر را مطرح کرد: احساسات مثبت، درگیری عمیق با فعالیتها و معنا. اما بعدها این مدل را گسترش داد و نظریهی PERMA را مطرح کرد؛ مدلی که پنج عنصر اصلی بهزیستی را معرفی میکند:
هیجانهای مثبت، درگیری، روابط، معنا و دستاورد.
۱. هیجانهای مثبت (Positive Emotion) این بخش به تجربههایی مانند شادی، آرامش، امید، لذت و احساسات خوشایند مربوط است.
۲. درگیری و غرقشدگی (Engagement) گاهی انسان در فعالیتی آنقدر غرق میشود که توجهش کاملاً درگیر آن میشود و گذر زمان را کمتر احساس میکند.یک هنرمند هنگام خلق اثر، یک ورزشکار هنگام تمرین یا یک پژوهشگر هنگام کار عمیق، ممکن است چنین تجربهای داشته باشد.در این لحظات، انسان فقط «خوشحال» نیست؛ بلکه احساس میکند کاملاً درگیر چیزی شده است که برایش مهم است.
۳. روابط (Relationships) سلیگمن بر نقش رابطههای انسانی در بهزیستی تأکید میکند.انسان موجودی جدا از دیگران نیست. احساس تعلق، دوست داشتن، حمایت شدن و داشتن ارتباطهای عمیق، بخش مهمی از تجربهی یک زندگی شکوفا هستند.
۴. معنا (Meaning)معنا زمانی شکل میگیرد که انسان احساس کند زندگیاش به چیزی فراتر از خودش متصل است.این «چیز بزرگتر» میتواند خانواده، یک هدف اجتماعی، باورهای شخصی، کار، خدمت به دیگران یا هر چیزی باشد که به زندگی فرد جهت میدهد.
۵. دستاورد (Accomplishment)
گاه رسیدن به هدف، یادگیری، رشد تواناییها و تجربهی موفقیت برای انسان ارزشمند است، حتی اگر مسیر رسیدن به آن همیشه آسان نباشد.
سلیگمن معتقد است این پنج عنصر درکنار هم تصویری گستردهتر از بهزیستی انسان میسازند. زندگی خوب فقط احساس خوشایند نیست؛ بلکه شامل درگیر شدن با زندگی، داشتن ارتباط، یافتن معنا و دنبال کردن اهداف ارزشمند نیز میشود.
اما اگر از زاویهای انسانیتر به این نظریه نگاه کنیم، ممکن است تجربه شکوفایی در انسان ها متفاوت باشد. برای یک نفر، معنا مهمترین بخش زندگی باشد؛ برای دیگری، تجربه کردن و لذت بردن. یکی ممکن است خودش را در ساختن و دستاوردها پیدا کند، دیگری در رابطهها.
شاید بهتر است این سوال را از خود بپرسیم
چه چیزهایی باعث میشوند احساس کنم در حال زندگی کردن، رشد کردن و شکوفا شدن هستم؟
یا
من چطور شکوفایی و رشد کردن را تجربه میکنم؟
https://t.me/existland_ir
Telegram
Existland
درمانگر اگزیستانسیال🌱
@existland
@existland
❤3👍3🏆2🙈2🤝2⚡1👏1😁1👌1💯1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کسی که همیشه میخواهد دیگران را ببخشد، در نهایت چیزی را در خودش میکشد؛
زیرا بخشش بی حد و مرز گاهی نه از بزرگواری، بلکه از ناتوانی در ایستادن در برابر دیگری سرچشمه میگیرد
#نیچه
❇️ با دیدن این کلیپ و خواندن این سخن از نیچه شما رو دعوت میکنم
به این موقعیت فکر کنید:
شما تجربه تان از بخشیدن چگونه است؟ چگونه بخشش را تجربه کردید؟
دیگران در دنیای شما چگونه میبخشند؟
https://t.me/existland_ir
زیرا بخشش بی حد و مرز گاهی نه از بزرگواری، بلکه از ناتوانی در ایستادن در برابر دیگری سرچشمه میگیرد
#نیچه
❇️ با دیدن این کلیپ و خواندن این سخن از نیچه شما رو دعوت میکنم
به این موقعیت فکر کنید:
شما تجربه تان از بخشیدن چگونه است؟ چگونه بخشش را تجربه کردید؟
دیگران در دنیای شما چگونه میبخشند؟
https://t.me/existland_ir
❤3👍2🏆2🤓2👀2⚡1👏1😁1💯1
✅ جنگیدن یا رها کردن
در زندگی، موقعیتهایی هست که نمیدانیم باید بیشتر تلاش کنیم یا دست از تلاش برداریم.
گاهی میخواهیم بجنگیم، تسلیم نشویم و بیشتر تلاش کنیم؛
و گاهی میخواهیم رها کنیم، بیخیال شویم یا بپذیریم.
اما شاید مسئلهی «جنگیدن یا رها کردن» فقط انتخاب بین دو رفتار نباشد؛ بلکه به نسبت ما با جهانی مربوط باشد که همیشه شفاف، قابلپیشبینی و قابلکنترل نیست.
ما معمولاً دوست داریم ابهام را از بین ببریم، موقعیت را قابلفهم کنیم و بتوانیم بر آن کنترل داشته باشیم اما جهان همیشه چنین امکانی به ما نمیدهد.
با نگاه پدیدارشناسانه، مهم است ببینیم یک موقعیت چگونه برای ما آشکار میشود و ما چگونه آن را تجربه میکنیم.
یک موقعیت ممکن است برای من به شکل چیزی تجربه شود که باید حتماً آن را کنترل کنم، تغییر دهم و از پسِ آن بربیایم؛
یا ممکن است به شکل موقعیتی تجربه شود که بخشی از آن در اختیار من نیست و باید با نادانستن و عدمقطعیت آن مواجه شوم.
اینجا شاید پرسش اصلی این نباشد که بجنگم یا رها کنم؟
بلکه این باشد که:
من در این موقعیت چقدر امکان اثرگذاری دارم؟چه چیزی در حوزهی انتخاب و عمل من است و چه چیزی نیست؟
در تنظیم هیجان، جیمز گروس (James Gross) از Reappraisal یا «بازارزیابی شناختی» صحبت میکند؛ یعنی بتوانیم معنایی را که به یک موقعیت دادهایم دوباره ببینیم و آن را از زاویهای دیگر تجربه کنیم، بهجای اینکه صرفاً هیجان را سرکوب کنیم (Suppression).
شاید بازارزیابی در اینجا بتواند کمک کند تا ببینیم آیا واقعاً با موقعیتی مواجهیم که نیاز به عمل و تغییر دارد، یا با بخشی از جهان مواجهیم که نمیتوانیم آن را کنترل کنیم.
واقعیت را همیشه نمیتوانیم تغییر دهیم؛
اما میتوانیم نسبت خودمان را با آن ببینیم و مسئولیت شیوهی بودنمان در آن موقعیت را دریابیم.
وقتی امکان اثرگذاری ما بر موقعیت قابلتوجه است، تلاش کردن و وارد عمل شدن میتواند معنای خود را پیدا کند.
و وقتی بخش مهمی از موقعیت خارج از حوزهی اثرگذاری ماست، پذیرش و رها کردن میتواند به معنای کنار گذاشتن تلاش برای کنترل چیزی باشد که در اختیار ما نیست.
پس مسئله فقط «توانایی تغییر دادن» نیست؛ مسئله این است که بتوانیم نسبت خودمان با موقعیت را روشنتر ببینیم.
کجا میتوانم اثرگذار باشم و میخواهم برای آن تلاش کنم؟
کجا اثرگذاری من محدود است و لازم است رها کنم؟
و آیا میتوانم هر دو ظرفیت را در خودم نگه دارم؛ هم توان جنگیدن داشته باشم، هم توان رها کردن؟
مریم خسروی
درمانگر 🌱
https://t.me/existland_ir
در زندگی، موقعیتهایی هست که نمیدانیم باید بیشتر تلاش کنیم یا دست از تلاش برداریم.
گاهی میخواهیم بجنگیم، تسلیم نشویم و بیشتر تلاش کنیم؛
و گاهی میخواهیم رها کنیم، بیخیال شویم یا بپذیریم.
اما شاید مسئلهی «جنگیدن یا رها کردن» فقط انتخاب بین دو رفتار نباشد؛ بلکه به نسبت ما با جهانی مربوط باشد که همیشه شفاف، قابلپیشبینی و قابلکنترل نیست.
ما معمولاً دوست داریم ابهام را از بین ببریم، موقعیت را قابلفهم کنیم و بتوانیم بر آن کنترل داشته باشیم اما جهان همیشه چنین امکانی به ما نمیدهد.
با نگاه پدیدارشناسانه، مهم است ببینیم یک موقعیت چگونه برای ما آشکار میشود و ما چگونه آن را تجربه میکنیم.
یک موقعیت ممکن است برای من به شکل چیزی تجربه شود که باید حتماً آن را کنترل کنم، تغییر دهم و از پسِ آن بربیایم؛
یا ممکن است به شکل موقعیتی تجربه شود که بخشی از آن در اختیار من نیست و باید با نادانستن و عدمقطعیت آن مواجه شوم.
اینجا شاید پرسش اصلی این نباشد که بجنگم یا رها کنم؟
بلکه این باشد که:
من در این موقعیت چقدر امکان اثرگذاری دارم؟چه چیزی در حوزهی انتخاب و عمل من است و چه چیزی نیست؟
در تنظیم هیجان، جیمز گروس (James Gross) از Reappraisal یا «بازارزیابی شناختی» صحبت میکند؛ یعنی بتوانیم معنایی را که به یک موقعیت دادهایم دوباره ببینیم و آن را از زاویهای دیگر تجربه کنیم، بهجای اینکه صرفاً هیجان را سرکوب کنیم (Suppression).
شاید بازارزیابی در اینجا بتواند کمک کند تا ببینیم آیا واقعاً با موقعیتی مواجهیم که نیاز به عمل و تغییر دارد، یا با بخشی از جهان مواجهیم که نمیتوانیم آن را کنترل کنیم.
واقعیت را همیشه نمیتوانیم تغییر دهیم؛
اما میتوانیم نسبت خودمان را با آن ببینیم و مسئولیت شیوهی بودنمان در آن موقعیت را دریابیم.
وقتی امکان اثرگذاری ما بر موقعیت قابلتوجه است، تلاش کردن و وارد عمل شدن میتواند معنای خود را پیدا کند.
و وقتی بخش مهمی از موقعیت خارج از حوزهی اثرگذاری ماست، پذیرش و رها کردن میتواند به معنای کنار گذاشتن تلاش برای کنترل چیزی باشد که در اختیار ما نیست.
پس مسئله فقط «توانایی تغییر دادن» نیست؛ مسئله این است که بتوانیم نسبت خودمان با موقعیت را روشنتر ببینیم.
کجا میتوانم اثرگذار باشم و میخواهم برای آن تلاش کنم؟
کجا اثرگذاری من محدود است و لازم است رها کنم؟
و آیا میتوانم هر دو ظرفیت را در خودم نگه دارم؛ هم توان جنگیدن داشته باشم، هم توان رها کردن؟
مریم خسروی
درمانگر 🌱
https://t.me/existland_ir
Telegram
Existland
درمانگر اگزیستانسیال🌱
@existland
@existland
❤4👍2👌2🏆2👀2⚡1🔥1👏1😁1💯1👨💻1
✅ بسیاری از لذتهای جهان آموختنی است
گاهی در کار با نوجوانان یا افرادی که به هر دلیلی دامنهی محدودی از تجربه را شناختهاند، میبینیم که پاسخ ندادن فوری به یک میل یا به تأخیر انداختن یک تجربه برایشان دشوار است.
شاید در چنین موقعیتهایی مهم باشد که فقط به خودِ رفتار نگاه نکنیم، بلکه ببینیم این تجربه چگونه برای فرد اتفاق میافتد و چه کیفیتی برای او دارد. یک رفتار مشابه میتواند در تجربهی افراد مختلف، معنا و کارکرد متفاوتی پیدا کند؛ بنابراین پیش از آنکه آن را صرفاً با برچسبهایی مثل «هیجانخواهی» یا «لذتجویی» توضیح دهیم، شاید لازم باشد کمی بیشتر به خودِ تجربه نزدیک شویم.
مثلاً ممکن است رانندگی پرخطر، خریدهای ناگهانی، پرخوری، قمار، روابط هیجانی و ... برای یک نفر تجربهای سرشار از هیجان باشد، برای دیگری راهی برای رهایی از فشار یا اضطراب، و برای فردی دیگر کیفیتی از لذت که با شدت و فوریت آن گره خورده است. بنابراین نمیتوان صرفاً به دلیل آنکه یک لذت فوری، آنی و بیواسطه است، آن را بیاعتبار کرد.
اگر فرد در یکی از این شیوههای مواجهه با جهان فروبسته شود و راههای دیگری برای مواجهه نشناسد، ممکن است بهتدریج این تجربه به یکی از معدود راههای دسترسی او به آرامش، لذت یا فاصله گرفتن از اضطراب تبدیل شود.
در این حالت، مسئله لزوماً خودِ آن شیوهی مواجهه نیست. مسئله میتواند محدود شدن راههای تجربه و مواجهه با جهان باشد؛ اینکه یک تجربه، تنها یا یکی از معدود راههایی شود که فرد از طریق آن میتواند چیزی را احساس کند، از اضطراب فاصله بگیرد یا به لذت برسد.
از این زاویه، شاید مسئله صرفاً «لذتجویی» یا «هیجانخواهی» نباشد. گاهی فرد هنوز فرصت نکرده شیوههای دیگری برای مواجهه با اضطراب یا کیفیتهای دیگری از تجربهی لذت را بشناسد.
طبیعی است که لذت را بیشتر در چیزهایی جستوجو کنیم که از قبل میشناسیم. چیزی که بارها برایمان لذتبخش بوده، برایمان آشناتر است و راحتتر به سراغش میرویم. اما آیا همهی لذتهایی که میتوانیم تجربه کنیم، از ابتدا برایمان قابل تشخیصاند؟
بعضی تجربهها ممکن است در ابتدا هیچ کیفیت لذتبخشی برای ما نداشته باشند. اما وقتی مدتی در آنها میمانیم، به آنها توجه میکنیم، اجزایشان را میشناسیم و تفاوتهای ظریفشان را میبینیم، ممکن است کیفیتی از تجربه برایمان آشکار شود که پیش از این نمیشناختیم؛ حتی ممکن است چیزی که در ابتدا برایمان لذتبخش نبود، بهتدریج کیفیتی از لذت را برایمان آشکار کند.
گویی گاهی خودِ تجربه، در جریان توجه و ماندن ما با آن، برایمان گشودهتر میشود.
بنابراین «پاسخ فوری ندادن» قرار نیست به معنای محروم کردن خود از لذت یا ترجیح دادن یک نوع لذت بر نوع دیگر باشد. گاهی فقط فرصتی است برای اینکه ببینیم آیا کیفیتهای دیگری از تجربه هم برای ما وجود دارند؛ کیفیتهایی که بدون این مکث شاید اصلاً فرصت ظهور پیدا نکنند.
ما فقط یاد نمیگیریم چگونه لذت ببریم؛
یاد میگیریم چه چیزهایی را، به چه شیوهای و با چه کیفیتی، لذتبخش تجربه کنیم.
مریم خسروی
درمانگر🌱
https://t.me/existland_ir
گاهی در کار با نوجوانان یا افرادی که به هر دلیلی دامنهی محدودی از تجربه را شناختهاند، میبینیم که پاسخ ندادن فوری به یک میل یا به تأخیر انداختن یک تجربه برایشان دشوار است.
شاید در چنین موقعیتهایی مهم باشد که فقط به خودِ رفتار نگاه نکنیم، بلکه ببینیم این تجربه چگونه برای فرد اتفاق میافتد و چه کیفیتی برای او دارد. یک رفتار مشابه میتواند در تجربهی افراد مختلف، معنا و کارکرد متفاوتی پیدا کند؛ بنابراین پیش از آنکه آن را صرفاً با برچسبهایی مثل «هیجانخواهی» یا «لذتجویی» توضیح دهیم، شاید لازم باشد کمی بیشتر به خودِ تجربه نزدیک شویم.
مثلاً ممکن است رانندگی پرخطر، خریدهای ناگهانی، پرخوری، قمار، روابط هیجانی و ... برای یک نفر تجربهای سرشار از هیجان باشد، برای دیگری راهی برای رهایی از فشار یا اضطراب، و برای فردی دیگر کیفیتی از لذت که با شدت و فوریت آن گره خورده است. بنابراین نمیتوان صرفاً به دلیل آنکه یک لذت فوری، آنی و بیواسطه است، آن را بیاعتبار کرد.
اگر فرد در یکی از این شیوههای مواجهه با جهان فروبسته شود و راههای دیگری برای مواجهه نشناسد، ممکن است بهتدریج این تجربه به یکی از معدود راههای دسترسی او به آرامش، لذت یا فاصله گرفتن از اضطراب تبدیل شود.
در این حالت، مسئله لزوماً خودِ آن شیوهی مواجهه نیست. مسئله میتواند محدود شدن راههای تجربه و مواجهه با جهان باشد؛ اینکه یک تجربه، تنها یا یکی از معدود راههایی شود که فرد از طریق آن میتواند چیزی را احساس کند، از اضطراب فاصله بگیرد یا به لذت برسد.
از این زاویه، شاید مسئله صرفاً «لذتجویی» یا «هیجانخواهی» نباشد. گاهی فرد هنوز فرصت نکرده شیوههای دیگری برای مواجهه با اضطراب یا کیفیتهای دیگری از تجربهی لذت را بشناسد.
طبیعی است که لذت را بیشتر در چیزهایی جستوجو کنیم که از قبل میشناسیم. چیزی که بارها برایمان لذتبخش بوده، برایمان آشناتر است و راحتتر به سراغش میرویم. اما آیا همهی لذتهایی که میتوانیم تجربه کنیم، از ابتدا برایمان قابل تشخیصاند؟
بعضی تجربهها ممکن است در ابتدا هیچ کیفیت لذتبخشی برای ما نداشته باشند. اما وقتی مدتی در آنها میمانیم، به آنها توجه میکنیم، اجزایشان را میشناسیم و تفاوتهای ظریفشان را میبینیم، ممکن است کیفیتی از تجربه برایمان آشکار شود که پیش از این نمیشناختیم؛ حتی ممکن است چیزی که در ابتدا برایمان لذتبخش نبود، بهتدریج کیفیتی از لذت را برایمان آشکار کند.
گویی گاهی خودِ تجربه، در جریان توجه و ماندن ما با آن، برایمان گشودهتر میشود.
بنابراین «پاسخ فوری ندادن» قرار نیست به معنای محروم کردن خود از لذت یا ترجیح دادن یک نوع لذت بر نوع دیگر باشد. گاهی فقط فرصتی است برای اینکه ببینیم آیا کیفیتهای دیگری از تجربه هم برای ما وجود دارند؛ کیفیتهایی که بدون این مکث شاید اصلاً فرصت ظهور پیدا نکنند.
ما فقط یاد نمیگیریم چگونه لذت ببریم؛
یاد میگیریم چه چیزهایی را، به چه شیوهای و با چه کیفیتی، لذتبخش تجربه کنیم.
مریم خسروی
درمانگر🌱
https://t.me/existland_ir
Telegram
Existland
درمانگر اگزیستانسیال🌱
@existland
@existland
👌3🔥2👏2💯2🏆2💋2❤1⚡1😁1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همه هستیِ من آیهی تاریکیست
که تو را
در خود تکرارکنان
به سحرگاهِ شکفتنها و رستنهایِ ابدی خواهد برد.
#فروغ_فرخزاد
https://t.me/existland_ir
که تو را
در خود تکرارکنان
به سحرگاهِ شکفتنها و رستنهایِ ابدی خواهد برد.
#فروغ_فرخزاد
https://t.me/existland_ir
❤5⚡2👍2🏆2😘2❤🔥1🔥1👏1👌1🥱1💯1
✅ آیا آدمها تغییر میکنند یا داستانی که دربارهی خودشان میگویند تغییر میکند؟
گاهی در اتاق درمان، با یک روایت قطعی در تجربهی آدمها روبهرو میشویم.
«من از اول همینطوری بودم.»
«بعد از آن اتفاق دیگر آدم قبلی نشدم.»
«زندگی من از آنجا خراب شد.»
وقتی یک اتفاق برای مدت طولانی با یک معنای مشخص در ذهن ما میماند، کمکم از سطح خاطره فراتر می رود؛ تبدیل میشود به بخشی از داستانی که دربارهی خودمان تعریف میکنیم و گاهی این داستان آنقدر برایمان قطعی میشود که کمکم بخشی از شیوهی بودن ما را شکل میدهد؛ اینکه خودمان را چگونه میبینیم، چه چیزهایی را از خودمان ممکن میدانیم و چه چیزهایی را نه.
دن مکآدامز، در پژوهشهایش دربارهی هویت روایی، به این موضوع پرداخته که ما فقط اتفاقات زندگیمان را به یاد نمیآوریم؛ آنها را در کنار هم قرار میدهیم و از میانشان داستانی دربارهی خودمان میسازیم؛ دربارهی اینکه چه کسی بودهایم، چه بر سرمان آمده و چطور به آدم امروز تبدیل شدهایم. او در روایتهای زندگی به چیزی توجه کرد که آن را روایت رستگارانه مینامد؛ روایتهایی که در آن یک تجربهی دشوار، بعدها در ادامهی زندگی معنایی تازه پیدا میکند.
و اینجا یک سؤال شکل میگیرد:
آیا آدمها تغییر میکنند، یا داستانی که دربارهی خودشان میگویند تغییر میکند؟
شاید همیشه قرار نیست
گذشته را پاک کنیم
انکار کنیم
یا حتی اتفاقی را که افتاده، طور دیگری جلوه دهیم.
گاهی آدم میتواند همان گذشته را نگه دارد، اما چیزهایی را که سالها از دیدش پنهان مانده، به داستان زندگیاش وارد کند و در یک روایت تازه دوباره معنا کند.
در واقع، معنای گذشته در افق زندگی امروز میتواند دگرگون شود.
نه اینکه گذشته را تغییر دهیم یا رنجهای گذشته را زیبا و ضروری جلوه دهیم؛ بلکه بتوانیم به آن برگردیم و ببینیم:
آیا هنوز تنها یک روایت ممکن از آن وجود دارد یا نه؟
چون یک اتفاق ممکن است سالها پیش رخ داده باشد، اما اگر همان معنای قدیمی از رخداد را با خودمان حمل کنیم، آن تجربه همچنان حضور دارد و شاید هر روز در حال تجربه آن هستیم.
شاید یکی از امکانهای درمان همین باشد:
به گذشته برگردیم، نه برای اینکه آن را عوض کنیم؛
برای اینکه ببینیم آیا میشود آن را جور دیگری فهمید.
مریم خسروی
درمانگر🌱
https://t.me/existland_ir
گاهی در اتاق درمان، با یک روایت قطعی در تجربهی آدمها روبهرو میشویم.
«من از اول همینطوری بودم.»
«بعد از آن اتفاق دیگر آدم قبلی نشدم.»
«زندگی من از آنجا خراب شد.»
وقتی یک اتفاق برای مدت طولانی با یک معنای مشخص در ذهن ما میماند، کمکم از سطح خاطره فراتر می رود؛ تبدیل میشود به بخشی از داستانی که دربارهی خودمان تعریف میکنیم و گاهی این داستان آنقدر برایمان قطعی میشود که کمکم بخشی از شیوهی بودن ما را شکل میدهد؛ اینکه خودمان را چگونه میبینیم، چه چیزهایی را از خودمان ممکن میدانیم و چه چیزهایی را نه.
دن مکآدامز، در پژوهشهایش دربارهی هویت روایی، به این موضوع پرداخته که ما فقط اتفاقات زندگیمان را به یاد نمیآوریم؛ آنها را در کنار هم قرار میدهیم و از میانشان داستانی دربارهی خودمان میسازیم؛ دربارهی اینکه چه کسی بودهایم، چه بر سرمان آمده و چطور به آدم امروز تبدیل شدهایم. او در روایتهای زندگی به چیزی توجه کرد که آن را روایت رستگارانه مینامد؛ روایتهایی که در آن یک تجربهی دشوار، بعدها در ادامهی زندگی معنایی تازه پیدا میکند.
و اینجا یک سؤال شکل میگیرد:
آیا آدمها تغییر میکنند، یا داستانی که دربارهی خودشان میگویند تغییر میکند؟
شاید همیشه قرار نیست
گذشته را پاک کنیم
انکار کنیم
یا حتی اتفاقی را که افتاده، طور دیگری جلوه دهیم.
گاهی آدم میتواند همان گذشته را نگه دارد، اما چیزهایی را که سالها از دیدش پنهان مانده، به داستان زندگیاش وارد کند و در یک روایت تازه دوباره معنا کند.
در واقع، معنای گذشته در افق زندگی امروز میتواند دگرگون شود.
نه اینکه گذشته را تغییر دهیم یا رنجهای گذشته را زیبا و ضروری جلوه دهیم؛ بلکه بتوانیم به آن برگردیم و ببینیم:
آیا هنوز تنها یک روایت ممکن از آن وجود دارد یا نه؟
چون یک اتفاق ممکن است سالها پیش رخ داده باشد، اما اگر همان معنای قدیمی از رخداد را با خودمان حمل کنیم، آن تجربه همچنان حضور دارد و شاید هر روز در حال تجربه آن هستیم.
شاید یکی از امکانهای درمان همین باشد:
به گذشته برگردیم، نه برای اینکه آن را عوض کنیم؛
برای اینکه ببینیم آیا میشود آن را جور دیگری فهمید.
مریم خسروی
درمانگر🌱
https://t.me/existland_ir
❤6👍4👌2👀2🎃2🤝2❤🔥1🔥1👏1💯1🏆1
هرکسی که ملاقات میکنید در حال جنگ در میدانی است که شما هیچ چیز دربارهاش نمیدانید.
#رواندرمانی
📌کانال تلگرامی:
https://t.me/existland_ir
📌سایت:
http://www.existland.ir
#رواندرمانی
📌کانال تلگرامی:
https://t.me/existland_ir
📌سایت:
http://www.existland.ir
❤5👍2💯2🏆2🤝2⚡1❤🔥1🔥1👏1
✅ وقتی حضور دیگری جای ما را تنگ می کند...
گاهی در رابطه، طرف مقابل خوشحال است اما بجای اینکه خوشحالی اش خوشحالمان کند، به هم میریزیم.
موفق میشود و ما بی اختیار خودمان را با او مقایسه میکنیم.
مورد توجه قرار میگیرد و انگار از سهم ما کم شده است.
معمولا این تجربه با حسادت یا رقابت توضیح داده می شود اما اگر کمی به این تجربه نزدیک شویم، می بینیم:
جهان برای او به شکلی پدیدار شده که در آن سهم ها محدودند.
اگر تو بیشتر دیده شوی من کمتر دیده شدم
اگر تو برنده شوی من بازنده ام
اگر تو حق داشته باشی جایی برای حق من نمی ماند.
در روان شناسی به این شیوه ی تجربه و تفسیر ذهنیت حاصل جمع صفر گفته می شود یعنی منفعت دیگری بطور خودکار به شکل زیان خودمان فهمیده می شود.
انگار در جهان فقط یک نفر میتواند دیده شود.
درواقع برای بعضی افراد با دیگری بودن، هیچ وقت تجربه ی هم زمانی دو نفر نبوده است و این سوالات درمیان بوده:
چه کسی بیشتر دوست داشته می شود؟
چه کسی مهم تر است؟
چه کسی حق دارد؟
چه کسی باید کوتاه بیاید؟
و وقتی تجربه فرد از دریافت توجه، محبت، ارزشمندی در یک فضای رقابتی بوده، دیگری شبیه یک رقیب تجربه می شود..
و شاید به همین دلیل مسئله فقط این نیست که فرد حسود است یا اهل رقابت، مسئله دیدن جهانی است که در آن، یکی از امکان های رابطه این است که دو نفر بتوانند همزمان حضور داشته باشند.
مریم خسروی
درمانگر🌱
https://t.me/existland_ir
گاهی در رابطه، طرف مقابل خوشحال است اما بجای اینکه خوشحالی اش خوشحالمان کند، به هم میریزیم.
موفق میشود و ما بی اختیار خودمان را با او مقایسه میکنیم.
مورد توجه قرار میگیرد و انگار از سهم ما کم شده است.
معمولا این تجربه با حسادت یا رقابت توضیح داده می شود اما اگر کمی به این تجربه نزدیک شویم، می بینیم:
جهان برای او به شکلی پدیدار شده که در آن سهم ها محدودند.
اگر تو بیشتر دیده شوی من کمتر دیده شدم
اگر تو برنده شوی من بازنده ام
اگر تو حق داشته باشی جایی برای حق من نمی ماند.
در روان شناسی به این شیوه ی تجربه و تفسیر ذهنیت حاصل جمع صفر گفته می شود یعنی منفعت دیگری بطور خودکار به شکل زیان خودمان فهمیده می شود.
انگار در جهان فقط یک نفر میتواند دیده شود.
درواقع برای بعضی افراد با دیگری بودن، هیچ وقت تجربه ی هم زمانی دو نفر نبوده است و این سوالات درمیان بوده:
چه کسی بیشتر دوست داشته می شود؟
چه کسی مهم تر است؟
چه کسی حق دارد؟
چه کسی باید کوتاه بیاید؟
و وقتی تجربه فرد از دریافت توجه، محبت، ارزشمندی در یک فضای رقابتی بوده، دیگری شبیه یک رقیب تجربه می شود..
و شاید به همین دلیل مسئله فقط این نیست که فرد حسود است یا اهل رقابت، مسئله دیدن جهانی است که در آن، یکی از امکان های رابطه این است که دو نفر بتوانند همزمان حضور داشته باشند.
مریم خسروی
درمانگر🌱
https://t.me/existland_ir
Telegram
Existland
درمانگر اگزیستانسیال🌱
@existland
@existland
👍4❤2👌2💯2😘2❤🔥1⚡1🔥1🥰1👏1
حرف نزدن، دلهره ای بود
و حرف زدن و درست فهمیده نشدن، دلهره ای دیگر...!
#ژان_کریستف
#رومن_رولان
📌کانال تلگرامی:
https://t.me/existland_ir
📌سایت:
http://www.existland.ir
و حرف زدن و درست فهمیده نشدن، دلهره ای دیگر...!
#ژان_کریستف
#رومن_رولان
📌کانال تلگرامی:
https://t.me/existland_ir
📌سایت:
http://www.existland.ir
👍4❤3🤝2❤🔥1🔥1🥰1👏1🙏1😍1💯1🏆1
هیچ اشکالی ندارد اگر مواقعی پیش آید که بگویی: «من خستهام»
و با آگاهی از احساس گناه و ترس از قضاوت، خستگی خود را بپذیریم.
ما اغلب تصور میکنیم که باید همیشه قوی، پرانرژی و آماده باشیم به ویژه در دنیای امروز که از ما انتظار میرود همیشه به بهترین شکل عمل کنیم. اما حقیقت این است که انسان بودن یعنی داشتن لحظاتی از فرسودگی و نیاز به استراحت. پذیرفتن خستگی نشاندهنده آگاهی از وجه انسان بودن ماست.
مریم خسروی
درمانگر🌱
📌کانال تلگرامی:
https://t.me/existland_ir
📌سایت:
http://www.existland.ir
و با آگاهی از احساس گناه و ترس از قضاوت، خستگی خود را بپذیریم.
ما اغلب تصور میکنیم که باید همیشه قوی، پرانرژی و آماده باشیم به ویژه در دنیای امروز که از ما انتظار میرود همیشه به بهترین شکل عمل کنیم. اما حقیقت این است که انسان بودن یعنی داشتن لحظاتی از فرسودگی و نیاز به استراحت. پذیرفتن خستگی نشاندهنده آگاهی از وجه انسان بودن ماست.
مریم خسروی
درمانگر🌱
📌کانال تلگرامی:
https://t.me/existland_ir
📌سایت:
http://www.existland.ir
❤4👍3⚡1🔥1🥰1👏1👌1💯1🏆1🤝1
✅ظرفیت ماندن، زیستن و سهیم شدن در تجربههای مثبت
تفاوت آدمها فقط در شیوهی مواجههشان با رنج نیست؛ در نحوهی مواجهه با لذت و شادی هم هست.
بعضی افراد در برابر تایید و تحسین دیگری، خیلی سریع میگویند:
نه، اینطورها هم نبود...
شانسی بود...
کار خاصی نکردم...
انگار تجربهی تحسین توسط دیگری، پیش از آنکه فرصت پیدا کند در وجود او بنشیند، کوچک میشود.
در روانشناسی، Dampening به فرایندهایی گفته میشود که شدت یا تداوم هیجان مثبت را کاهش میدهند. در مقابل، در Capitalization فرد تجربهی مثبت را با دیگری در میان میگذارد و پاسخ فعال و سازندهیِ دیگری، میتواند به بسط و تقویت پیامدهای مثبت آن تجربه کمک کند.
اگر از سطح تنظیم هیجان به تجربه زیسته نزدیک شویم، پرسش های دیگری شکل میگیرد.
درواقع مسئله فقط این نیست که فرد هیجان مثبتش را کاهش میدهد یا افزایش؛ بلکه این است که یک تجربهی خوب چگونه در جهان زیستهی او پدیدار میشود؟
آیا موفقیت من چیزی است که باید سریع کوچک شود و از کنار آن بگذرم؟
یا میتوانم لحظهای با آن بمانم و آن را بهعنوان بخشی از تجربهی خودم به رسمیت بشناسم؟
وقتی دیگری من را تحسین میکند، آیا میتوانم خودم را در موقعیتِ «کسی که دیده و ارزشمند شناخته شده» تجربه کنم؟
و وقتی اتفاق خوبی برایم میافتد، آیا میتوانم آن را با دیگری سهیم شوم و اجازه بدهم این تجربه در رابطه نیز حضور پیدا کند؟
اینجا تفاوت مهمی شکل میگیرد:
تنظیم هیجان به فرایند تغییر یا حفظ شدت هیجان میپردازد؛ رویکرد پدیدارشناختی به نحوهی پدیدارشدن تجربه و نسبت فرد با آن. از این منظر، مسئله فقط تنظیم هیجان نیست؛ بلکه این است که چقدر میتوانیم خودمان را در معرض یک تجربهی مثبت قرار دهیم، با آن بمانیم و اجازه دهیم در رابطهمان با خود و دیگری حضور پیدا کند؟
مریم خسروی
درمانگر🌱
https://t.me/existland_ir
تفاوت آدمها فقط در شیوهی مواجههشان با رنج نیست؛ در نحوهی مواجهه با لذت و شادی هم هست.
بعضی افراد در برابر تایید و تحسین دیگری، خیلی سریع میگویند:
نه، اینطورها هم نبود...
شانسی بود...
کار خاصی نکردم...
انگار تجربهی تحسین توسط دیگری، پیش از آنکه فرصت پیدا کند در وجود او بنشیند، کوچک میشود.
در روانشناسی، Dampening به فرایندهایی گفته میشود که شدت یا تداوم هیجان مثبت را کاهش میدهند. در مقابل، در Capitalization فرد تجربهی مثبت را با دیگری در میان میگذارد و پاسخ فعال و سازندهیِ دیگری، میتواند به بسط و تقویت پیامدهای مثبت آن تجربه کمک کند.
اگر از سطح تنظیم هیجان به تجربه زیسته نزدیک شویم، پرسش های دیگری شکل میگیرد.
درواقع مسئله فقط این نیست که فرد هیجان مثبتش را کاهش میدهد یا افزایش؛ بلکه این است که یک تجربهی خوب چگونه در جهان زیستهی او پدیدار میشود؟
آیا موفقیت من چیزی است که باید سریع کوچک شود و از کنار آن بگذرم؟
یا میتوانم لحظهای با آن بمانم و آن را بهعنوان بخشی از تجربهی خودم به رسمیت بشناسم؟
وقتی دیگری من را تحسین میکند، آیا میتوانم خودم را در موقعیتِ «کسی که دیده و ارزشمند شناخته شده» تجربه کنم؟
و وقتی اتفاق خوبی برایم میافتد، آیا میتوانم آن را با دیگری سهیم شوم و اجازه بدهم این تجربه در رابطه نیز حضور پیدا کند؟
اینجا تفاوت مهمی شکل میگیرد:
تنظیم هیجان به فرایند تغییر یا حفظ شدت هیجان میپردازد؛ رویکرد پدیدارشناختی به نحوهی پدیدارشدن تجربه و نسبت فرد با آن. از این منظر، مسئله فقط تنظیم هیجان نیست؛ بلکه این است که چقدر میتوانیم خودمان را در معرض یک تجربهی مثبت قرار دهیم، با آن بمانیم و اجازه دهیم در رابطهمان با خود و دیگری حضور پیدا کند؟
مریم خسروی
درمانگر🌱
https://t.me/existland_ir
Telegram
Existland
درمانگر اگزیستانسیال🌱
@existland
@existland
❤4👍2👌1
✅ رابطهی ما با فرهنگ برونگرا و درونگرا
سوزان کین، نویسندهی کتاب Quiet، معتقد است فرهنگ معاصر، بهویژه در غرب، بهتدریج نوعی «آرمان برونگرایی» ساخته است؛ فرهنگی که در آن اجتماعیبودن، پرحرفی، جسارت، دیدهشدن، توانایی شبکهسازی و حضور پررنگ در جمع، اغلب با موفقیت و ارزشمندی گره خوردهاند. در مقابل، سکوت، تأمل، خلوت و کارِ عمیقِ فردی ممکن است کمتر دیده شوند یا حتی بهعنوان نشانهای از ضعف اجتماعی فهمیده شوند.
کین میگوید نباید یک سبک از بودن را معیار عمومیِ ارزشمند بودن انسان قرار دهیم.
درونگرایی و برونگرایی میتوانند شیوههای متفاوتی از ارتباط با جهان و دیگران باشند و اهمیت هرکدام به موقعیت هم بستگی دارد.
در این نگاه، درونگرایی هم لزوماً به معنای فاصله گرفتن از رابطه نیست. ممکن است کسی از تنهایی انرژی بگیرد، اما همچنان رابطههای عمیق و معناداری بخواهد. یک جمله مشهور از سوزان کین این هست که «عشق ضروری است؛ معاشرتپذیری اختیاری است»؛ یعنی داشتن رابطه با دیگری را از پرهیاهو و اجتماعیبودن جدا میکند. درواقع، مسئله این است که تنهایی میتواند یک امکان برای بودن باشد، بدون اینکه الزاماً به معنای حذف دیگری از زندگی باشد.
اینجا، پرسش دیگری شکل میگیرد.
فرهنگ اطرافمان چه تصویری از «آدمِ مطلوب» ساخته و ما چقدر خودمان را با آن تصویر سنجیدهایم.
زیرا که تصویرِ آدم مطلوب بر شکل و مقدار نیاز ما به ارتباط با دیگری میتواند اثر بگذارد و
اینجا اهمیت دارد ببینیم
آیا شیوهی بودن من با دیگری، انتخابی از میان امکانهای مختلف زندگی است، یا به ضرورتی تبدیل شده که باید از آن پیروی کنم؟
مریم خسروی
درمانگر🌱
https://t.me/existland_ir
سوزان کین، نویسندهی کتاب Quiet، معتقد است فرهنگ معاصر، بهویژه در غرب، بهتدریج نوعی «آرمان برونگرایی» ساخته است؛ فرهنگی که در آن اجتماعیبودن، پرحرفی، جسارت، دیدهشدن، توانایی شبکهسازی و حضور پررنگ در جمع، اغلب با موفقیت و ارزشمندی گره خوردهاند. در مقابل، سکوت، تأمل، خلوت و کارِ عمیقِ فردی ممکن است کمتر دیده شوند یا حتی بهعنوان نشانهای از ضعف اجتماعی فهمیده شوند.
کین میگوید نباید یک سبک از بودن را معیار عمومیِ ارزشمند بودن انسان قرار دهیم.
درونگرایی و برونگرایی میتوانند شیوههای متفاوتی از ارتباط با جهان و دیگران باشند و اهمیت هرکدام به موقعیت هم بستگی دارد.
در این نگاه، درونگرایی هم لزوماً به معنای فاصله گرفتن از رابطه نیست. ممکن است کسی از تنهایی انرژی بگیرد، اما همچنان رابطههای عمیق و معناداری بخواهد. یک جمله مشهور از سوزان کین این هست که «عشق ضروری است؛ معاشرتپذیری اختیاری است»؛ یعنی داشتن رابطه با دیگری را از پرهیاهو و اجتماعیبودن جدا میکند. درواقع، مسئله این است که تنهایی میتواند یک امکان برای بودن باشد، بدون اینکه الزاماً به معنای حذف دیگری از زندگی باشد.
اینجا، پرسش دیگری شکل میگیرد.
فرهنگ اطرافمان چه تصویری از «آدمِ مطلوب» ساخته و ما چقدر خودمان را با آن تصویر سنجیدهایم.
زیرا که تصویرِ آدم مطلوب بر شکل و مقدار نیاز ما به ارتباط با دیگری میتواند اثر بگذارد و
اینجا اهمیت دارد ببینیم
آیا شیوهی بودن من با دیگری، انتخابی از میان امکانهای مختلف زندگی است، یا به ضرورتی تبدیل شده که باید از آن پیروی کنم؟
مریم خسروی
درمانگر🌱
https://t.me/existland_ir
Telegram
Existland
درمانگر اگزیستانسیال🌱
@existland
@existland
❤3👍3👌1
💢وقتی رنج انسانی زیر سایهٔ تشخیصهای روانپزشکی پنهان میماند..
برای دومین بار در تجربهٔ درمانیام با مراجعی روبهرو شدم که مرا یاد پژوهشهای موردی درمانگران پدیدارشناس—چون باس و بینزوانگر—انداخت؛
با اینکه همیشه به شیوهٔ انسانی و پدیدارشناسانهٔ کارم ایمان داشتم، اما در برخی موقعیتها با این پرسش رو به رو شدم:
«یعنی ما به کجا خواهیم رفت؟»
بهویژه وقتی میدانم درمان در وضعیتهای سخت، شبیه قدمگذاشتن بر لبهای باریک و تیز است و یک لغزش کوچک میتواند به شکست درمانی سنگینی بیانجامد.
مراجع با تشخیص افسردگی و علائم شدید وارد درمان شد؛ آنچنان که حتی انجام کارهای سادهٔ روزمره برایش رنجآور بود. در جلسات، سعی داشتم او را ببینم و بشنوم بدون آنکه او را «یک افسرده» بدانم.
اما بهوضوح، او خود را «یک افسردهٔ ژنتیکی» میدید. چند جلسه که گذشت، حالش کمی رو به بهبود رفت؛ اما بازگشت دوبارهٔ حال بد—اینبار شدیدتر—او را در هم شکست. تجربهٔ کوتاهِ حالِ خوب، رنجِ بازگشته را برایش تلختر و ناعادلانهتر کرد.
من حتی به همین نوسان حال خوب و بد او اعتبار دادم، اما او درمانده بود؛ درمانده از اینکه چه مسیری میتواند باقیماندهٔ امیدش را نجات دهد. از نظر من، آنچه در او میدیدم «تجربهٔ عمیق ملال» بود که حتی به جلسات تراپی هم آمد وقتی تازگی فضای جلسات و گفتگوها تکراری شد.. دربارهٔ این تجربه با هم گفتگو کردیم، اما در عمل به سختی میتوانست با ملال همراه شود؛ گویی همچنان در جستجوی «درمانی قطعی» برای رنجی بود که آن را افسردگی میدانست.
در ادامه درمان دارویی، روانپزشک پیشنهاد بستری و درمان با شوک را مطرح کرد. این نقطه برای او بدل به یک موقعیت مرزی شد؛ جایی که باید تصمیم میگرفت کدام روایت رنجش را، از آنِ خود کند:
اینکه آن را «افسردگی ژنتیکی و اختلال شیمی مغز» بداند یا آن را در چشماندازی انسانیتر، بهعنوان تجربهای از بودن (ملال) ببیند.
و او تصمیم گرفت «افسردگی» را رها کند و زندگیاش را همانگونه که هست بپذیرد. و با همین پذیرش، شدت رنج و علائمش فرو نشست.
آنچه تغییر کرد، فهم او از رنجش بود...
و من هنوز، هر بار که به او فکر میکنم، در آمیزهای از بهت، شعف و اندوه فرو میروم؛
شعف از اینکه وقتی رنج انسانی دیده شود، چه امکانهایی میتواند در وجود او شکوفه بزند؛
و اندوه از وضعیت روانپزشکی سنتی که چه بسیار رنجها را پشتِ تشخیصها پنهان میکند.
مریم خسروی
درمانگر🌱
https://t.me/existland_ir
برای دومین بار در تجربهٔ درمانیام با مراجعی روبهرو شدم که مرا یاد پژوهشهای موردی درمانگران پدیدارشناس—چون باس و بینزوانگر—انداخت؛
با اینکه همیشه به شیوهٔ انسانی و پدیدارشناسانهٔ کارم ایمان داشتم، اما در برخی موقعیتها با این پرسش رو به رو شدم:
«یعنی ما به کجا خواهیم رفت؟»
بهویژه وقتی میدانم درمان در وضعیتهای سخت، شبیه قدمگذاشتن بر لبهای باریک و تیز است و یک لغزش کوچک میتواند به شکست درمانی سنگینی بیانجامد.
مراجع با تشخیص افسردگی و علائم شدید وارد درمان شد؛ آنچنان که حتی انجام کارهای سادهٔ روزمره برایش رنجآور بود. در جلسات، سعی داشتم او را ببینم و بشنوم بدون آنکه او را «یک افسرده» بدانم.
اما بهوضوح، او خود را «یک افسردهٔ ژنتیکی» میدید. چند جلسه که گذشت، حالش کمی رو به بهبود رفت؛ اما بازگشت دوبارهٔ حال بد—اینبار شدیدتر—او را در هم شکست. تجربهٔ کوتاهِ حالِ خوب، رنجِ بازگشته را برایش تلختر و ناعادلانهتر کرد.
من حتی به همین نوسان حال خوب و بد او اعتبار دادم، اما او درمانده بود؛ درمانده از اینکه چه مسیری میتواند باقیماندهٔ امیدش را نجات دهد. از نظر من، آنچه در او میدیدم «تجربهٔ عمیق ملال» بود که حتی به جلسات تراپی هم آمد وقتی تازگی فضای جلسات و گفتگوها تکراری شد.. دربارهٔ این تجربه با هم گفتگو کردیم، اما در عمل به سختی میتوانست با ملال همراه شود؛ گویی همچنان در جستجوی «درمانی قطعی» برای رنجی بود که آن را افسردگی میدانست.
در ادامه درمان دارویی، روانپزشک پیشنهاد بستری و درمان با شوک را مطرح کرد. این نقطه برای او بدل به یک موقعیت مرزی شد؛ جایی که باید تصمیم میگرفت کدام روایت رنجش را، از آنِ خود کند:
اینکه آن را «افسردگی ژنتیکی و اختلال شیمی مغز» بداند یا آن را در چشماندازی انسانیتر، بهعنوان تجربهای از بودن (ملال) ببیند.
و او تصمیم گرفت «افسردگی» را رها کند و زندگیاش را همانگونه که هست بپذیرد. و با همین پذیرش، شدت رنج و علائمش فرو نشست.
آنچه تغییر کرد، فهم او از رنجش بود...
و من هنوز، هر بار که به او فکر میکنم، در آمیزهای از بهت، شعف و اندوه فرو میروم؛
شعف از اینکه وقتی رنج انسانی دیده شود، چه امکانهایی میتواند در وجود او شکوفه بزند؛
و اندوه از وضعیت روانپزشکی سنتی که چه بسیار رنجها را پشتِ تشخیصها پنهان میکند.
مریم خسروی
درمانگر🌱
https://t.me/existland_ir
Telegram
Existland
درمانگر اگزیستانسیال🌱
@existland
@existland
❤5👍5☃1🕊1
✅ توجه؛ از فرایندی شناختی تا ساختن جهان مشترک
هربرت سایمون میگوید:
«ثروت اطلاعات، فقر توجه ایجاد میکند.»
در جهانی که اطلاعات بیوقفه در دسترس ماست، آنچه کمیاب شده، خودِ اطلاعات نیست؛ توجه است.
اما آیا توجه صرفاً یک فرایند شناختیِ جهتدار است؛ ظرفیتی در دستگاه شناختی فرد برای انتخاب و دنبال کردن محرکها؟
شاید بتوان از زاویهای دیگر به آن نگاه کرد.
در روانشناسی رشد، از مفهومی به نام توجه مشترک (Joint Attention) صحبت میشود؛ توانایی هماهنگ کردن توجه خود با دیگری نسبت به یک موضوع یا رویداد مشترک. کودک بهتدریج یاد میگیرد نگاه دیگری را دنبال کند، به چیزی که دیگری نشان میدهد نگاه کند و توجه خودش را نیز با دیگری به اشتراک بگذارد.
در این تجربه، جهان از همان ابتدا در نسبت با دیگری برای کودک گشوده میشود. وقتی چیزی را به ما نشان میدهد، گویی میگوید:
«این را با من ببین.»
توجه از همینجا شکلی رابطهای پیدا میکند؛ چیزی در حضور دیگری معنای دیگری پیدا میکند و تجربهای مشترک از فهم جهان میان ما پدیدار می شود.
از این منظر، توجه شیوهای از با دیگری در جهان بودن است؛ فرایندی میانالاذهانی (intersubjective) که در بستر رابطه شکل میگیرد.
شاید بحران توجه، در سطحی عمیقتر، به از دست رفتن امکانِ توجه مشترک مربوط باشد؛ به دشواریِ اینکه چیزی را با دیگری ببینیم، دربارهاش مکث کنیم و در تجربهای مشترک از جهان حضور داشته باشیم.
مریم خسروی
درمانگر 🌱
https://t.me/existland_ir
هربرت سایمون میگوید:
«ثروت اطلاعات، فقر توجه ایجاد میکند.»
در جهانی که اطلاعات بیوقفه در دسترس ماست، آنچه کمیاب شده، خودِ اطلاعات نیست؛ توجه است.
اما آیا توجه صرفاً یک فرایند شناختیِ جهتدار است؛ ظرفیتی در دستگاه شناختی فرد برای انتخاب و دنبال کردن محرکها؟
شاید بتوان از زاویهای دیگر به آن نگاه کرد.
در روانشناسی رشد، از مفهومی به نام توجه مشترک (Joint Attention) صحبت میشود؛ توانایی هماهنگ کردن توجه خود با دیگری نسبت به یک موضوع یا رویداد مشترک. کودک بهتدریج یاد میگیرد نگاه دیگری را دنبال کند، به چیزی که دیگری نشان میدهد نگاه کند و توجه خودش را نیز با دیگری به اشتراک بگذارد.
در این تجربه، جهان از همان ابتدا در نسبت با دیگری برای کودک گشوده میشود. وقتی چیزی را به ما نشان میدهد، گویی میگوید:
«این را با من ببین.»
توجه از همینجا شکلی رابطهای پیدا میکند؛ چیزی در حضور دیگری معنای دیگری پیدا میکند و تجربهای مشترک از فهم جهان میان ما پدیدار می شود.
از این منظر، توجه شیوهای از با دیگری در جهان بودن است؛ فرایندی میانالاذهانی (intersubjective) که در بستر رابطه شکل میگیرد.
شاید بحران توجه، در سطحی عمیقتر، به از دست رفتن امکانِ توجه مشترک مربوط باشد؛ به دشواریِ اینکه چیزی را با دیگری ببینیم، دربارهاش مکث کنیم و در تجربهای مشترک از جهان حضور داشته باشیم.
مریم خسروی
درمانگر 🌱
https://t.me/existland_ir
Telegram
Existland
درمانگر اگزیستانسیال🌱
@existland
@existland
❤1👍1🏆1
Existland
✅ توجه؛ از فرایندی شناختی تا ساختن جهان مشترک هربرت سایمون میگوید: «ثروت اطلاعات، فقر توجه ایجاد میکند.» در جهانی که اطلاعات بیوقفه در دسترس ماست، آنچه کمیاب شده، خودِ اطلاعات نیست؛ توجه است. اما آیا توجه صرفاً یک فرایند شناختیِ جهتدار است؛ ظرفیتی در…
هربرت سایمون که بود؟
هربرت.سایمون، اقتصاددان، روانشناس و دانشمند علوم شناختی آمریکایی بود که در سال ۱۹۷۸ جایزه نوبل اقتصاد را دریافت کرد. پژوهشهای او حوزههای مختلفی از اقتصاد و روان شناسی شناختی و علوم کامپیوتر را دربرمیگرفت.
سایمون این ایده را ۵۵ سال پیش، در سال ۱۹۷۱، در مقالهای با عنوان
Designing Organizations for an
Information-Rich World
مطرح کرد؛ مقالهای که در کتاب
Computers, Communications, and the Public Interest
منتشر شد.
او در بخشی از این مقاله، در بحث «کمبود توجه»، مینویسد:
«وفور اطلاعات، فقر توجه ایجاد میکند.»
ایدهی سایمون در اصل دربارهی این بود که در جهانی سرشار از اطلاعات، منبع کمیاب دیگر اطلاعات نیست؛ توجه انسان است. اطلاعات، توجه دریافتکننده را مصرف میکند و بنابراین مسئله فقط تولید و دسترسی به اطلاعات نیست، بلکه چگونگی تخصیص توجه در میان انبوه اطلاعات است.
✅ شاید جالب باشه که این جمله را سایمون در سال ۱۹۷۱ نوشت؛ سالها پیش از اینکه اینترنت و شبکههای اجتماعی به بخشی از زندگی روزمره ما تبدیل شود و اطلاعات با چنین سرعتی به جهان ما سرازیر شود.
او مسئله ای رو پیش بینی کرد که امروز بیش از هر زمان دیگری با آن رو به روییم:
✅کمبود توجه در عصر دیجیتال
هربرت.سایمون، اقتصاددان، روانشناس و دانشمند علوم شناختی آمریکایی بود که در سال ۱۹۷۸ جایزه نوبل اقتصاد را دریافت کرد. پژوهشهای او حوزههای مختلفی از اقتصاد و روان شناسی شناختی و علوم کامپیوتر را دربرمیگرفت.
سایمون این ایده را ۵۵ سال پیش، در سال ۱۹۷۱، در مقالهای با عنوان
Designing Organizations for an
Information-Rich World
مطرح کرد؛ مقالهای که در کتاب
Computers, Communications, and the Public Interest
منتشر شد.
او در بخشی از این مقاله، در بحث «کمبود توجه»، مینویسد:
«وفور اطلاعات، فقر توجه ایجاد میکند.»
ایدهی سایمون در اصل دربارهی این بود که در جهانی سرشار از اطلاعات، منبع کمیاب دیگر اطلاعات نیست؛ توجه انسان است. اطلاعات، توجه دریافتکننده را مصرف میکند و بنابراین مسئله فقط تولید و دسترسی به اطلاعات نیست، بلکه چگونگی تخصیص توجه در میان انبوه اطلاعات است.
✅ شاید جالب باشه که این جمله را سایمون در سال ۱۹۷۱ نوشت؛ سالها پیش از اینکه اینترنت و شبکههای اجتماعی به بخشی از زندگی روزمره ما تبدیل شود و اطلاعات با چنین سرعتی به جهان ما سرازیر شود.
او مسئله ای رو پیش بینی کرد که امروز بیش از هر زمان دیگری با آن رو به روییم:
✅کمبود توجه در عصر دیجیتال
👍1👏1