...
میخواهی خوشبخت باشی؟ در تلاشی برای به چنگ آوردن چیزی که در زبان گم شده است، لحظهها را جعل میکنی، نامی میگذاری، فرمی میسازی، تصویری را قاب میگیری و در آن ساکن میشوی، اما هر چه بیشتر درون این قاب جا خوش کنی، بیشتر از آنچه دنبالش بودی فاصله میگیری، زیرا خوشبختی در ایستادن نیست، در جریان است؛ در آن لغزشیست که از میان انگشتانت میگریزد، در آن رخنهایست که هر لحظه گشودهتر میشود.
قابهایت میشکنند، آن نامها که با دقت بر اشیا و احساسات میگذاری، پوسیده میشوند، فرمی که ساختهای، به آهستگی ترک برمیدارد و تو، تو در تلاشی بیپایان برای بازسازی چیزی هستی که خود را در آن تعریف کنی، برای ساختن تصویری از خوشبختی که در ذهن داری. اما چه میشود اگر خوشبختی در لحظهای که تصویر را ساختهای، از دست رفته باشد؟ آیا نمیشود که آن لحظهی فرار، همان خوشبختی واقعی باشد؟
لکان میگوید میل هرگز به تمامیت نمیرسد. همواره چیزی کم است، همواره نقطهای تهی باقی میماند. خوشبختی در نگریستن به این تهی نه بهمثابه زخم، که بهمثابه امکانی برای حرکت و دگرگونیست. خوشبختی نه در تصاحب، که در اجازه دادن است؛ در گشودگی به سوی آنچه از چنگمان میگریزد، در تسلیم به آنچه ناتمام میماند.
میخواهی خوشبخت باشی؟ بگذار لحظهها از میان انگشتانت بلغزند، بیآنکه بخواهی نگاهشان داری. بگذار معناها در زبانت لرزان بمانند، بیآنکه به دنبال تثبیتشان باشی. بگذار قابها بشکنند، نامها از دست بروند و در این گسست، در این از هم پاشیدگی، چیزی رخ دهد: چیزی که زندهتر است، چیزی که واقعیتر است. چیزی که در آن، دیگر نه چیزی را میدزدی، نه چیزی را میسازی. فقط اجازه میدهی که زندگی، به همان اندازه که تهی است، به همان اندازه که شکاف دارد، بگذرد و در تو جریان یابد.
.
.
متن: #عباس_ناظری
@existentialistt
میخواهی خوشبخت باشی؟ در تلاشی برای به چنگ آوردن چیزی که در زبان گم شده است، لحظهها را جعل میکنی، نامی میگذاری، فرمی میسازی، تصویری را قاب میگیری و در آن ساکن میشوی، اما هر چه بیشتر درون این قاب جا خوش کنی، بیشتر از آنچه دنبالش بودی فاصله میگیری، زیرا خوشبختی در ایستادن نیست، در جریان است؛ در آن لغزشیست که از میان انگشتانت میگریزد، در آن رخنهایست که هر لحظه گشودهتر میشود.
قابهایت میشکنند، آن نامها که با دقت بر اشیا و احساسات میگذاری، پوسیده میشوند، فرمی که ساختهای، به آهستگی ترک برمیدارد و تو، تو در تلاشی بیپایان برای بازسازی چیزی هستی که خود را در آن تعریف کنی، برای ساختن تصویری از خوشبختی که در ذهن داری. اما چه میشود اگر خوشبختی در لحظهای که تصویر را ساختهای، از دست رفته باشد؟ آیا نمیشود که آن لحظهی فرار، همان خوشبختی واقعی باشد؟
لکان میگوید میل هرگز به تمامیت نمیرسد. همواره چیزی کم است، همواره نقطهای تهی باقی میماند. خوشبختی در نگریستن به این تهی نه بهمثابه زخم، که بهمثابه امکانی برای حرکت و دگرگونیست. خوشبختی نه در تصاحب، که در اجازه دادن است؛ در گشودگی به سوی آنچه از چنگمان میگریزد، در تسلیم به آنچه ناتمام میماند.
میخواهی خوشبخت باشی؟ بگذار لحظهها از میان انگشتانت بلغزند، بیآنکه بخواهی نگاهشان داری. بگذار معناها در زبانت لرزان بمانند، بیآنکه به دنبال تثبیتشان باشی. بگذار قابها بشکنند، نامها از دست بروند و در این گسست، در این از هم پاشیدگی، چیزی رخ دهد: چیزی که زندهتر است، چیزی که واقعیتر است. چیزی که در آن، دیگر نه چیزی را میدزدی، نه چیزی را میسازی. فقط اجازه میدهی که زندگی، به همان اندازه که تهی است، به همان اندازه که شکاف دارد، بگذرد و در تو جریان یابد.
.
.
متن: #عباس_ناظری
@existentialistt
❤167👍59🙏7😎4
...
اگر فرزند کوچکی دارید، تماشای Life is Beautiful را از دست ندهید. این فیلم، در دل تاریکی جنگ، به ما نشان میدهد چگونه میتوان رنج را در لفافهی خیال برای کودک تابآور کرد.
پدری که واقعیت را انکار نمیکند، اما آن را به زبان فانتزی بازمیگوید، تا کودک، کودک بماند حتی در جهنم.
در دل اردوگاه مرگ، جاییکه مرزهای انسانبودن درهممیریزد، پدری قصه میسازد، بازی طراحی میکند، تا فرزندش نبیند آنچه دیدنش میتواند او را ویران کند.
اما زندگی زیباست فقط قصهی یک پدر قهرمان نیست؛ داستان توانایی ذهن برای خلق حفاظ روانیست—پناهگاهی که با خیال ساخته میشود، نه با انکار، بلکه با بازنویسی حقیقت.
کودک قرار نیست بار تمام وحشت را بر دوش بکشد.
او نیاز دارد تا حقیقت، نه بهتمامی، که به زبان قصه ترجمه شود؛ تا روان نازک او زیر بار واقعیت له نشود، تا فریاد تاریخ را در قالب یک بازی بشنود.
این فیلم، تنها برای والدینی نیست که کودک دارند؛ برای همهی ماست، ما که هنوز کودکیِ زخمخوردهای را در خود حمل میکنیم.
وقتی جهان بیرون بیرحم میشود، ما نیز به کسی نیاز داریم که فاجعه را برایمان بازنویسی کند، تا زنده بمانیم در برابر آنچه قرار بوده نابودمان کند.
.
.
متن: #عباس_ناظری
@existentialistt
اگر فرزند کوچکی دارید، تماشای Life is Beautiful را از دست ندهید. این فیلم، در دل تاریکی جنگ، به ما نشان میدهد چگونه میتوان رنج را در لفافهی خیال برای کودک تابآور کرد.
پدری که واقعیت را انکار نمیکند، اما آن را به زبان فانتزی بازمیگوید، تا کودک، کودک بماند حتی در جهنم.
در دل اردوگاه مرگ، جاییکه مرزهای انسانبودن درهممیریزد، پدری قصه میسازد، بازی طراحی میکند، تا فرزندش نبیند آنچه دیدنش میتواند او را ویران کند.
اما زندگی زیباست فقط قصهی یک پدر قهرمان نیست؛ داستان توانایی ذهن برای خلق حفاظ روانیست—پناهگاهی که با خیال ساخته میشود، نه با انکار، بلکه با بازنویسی حقیقت.
کودک قرار نیست بار تمام وحشت را بر دوش بکشد.
او نیاز دارد تا حقیقت، نه بهتمامی، که به زبان قصه ترجمه شود؛ تا روان نازک او زیر بار واقعیت له نشود، تا فریاد تاریخ را در قالب یک بازی بشنود.
این فیلم، تنها برای والدینی نیست که کودک دارند؛ برای همهی ماست، ما که هنوز کودکیِ زخمخوردهای را در خود حمل میکنیم.
وقتی جهان بیرون بیرحم میشود، ما نیز به کسی نیاز داریم که فاجعه را برایمان بازنویسی کند، تا زنده بمانیم در برابر آنچه قرار بوده نابودمان کند.
.
.
متن: #عباس_ناظری
@existentialistt
❤169👍29👾1
«بیون میگوید گاهی ما چیزی را تجربه میکنیم که نام ندارد؛ ترسی بینام، که پیش از زبان و اندیشه است، او آن را نامناپذیر مینامد: Nameless Dread.
وقتی روان نمیداند از چه میترسد، فقط میخواهد فرار کند.» در زیر بمباران، روان هنوز کار میکند؛ اما نه برای فکر کردن بلکه برای زنده ماندن.
بیون مینویسد:
«panic without catastrophe»
وحشتی بیدلیل... چون فاجعه هنوز به زبان نیامده. ما هنوز در لحظهای هستیم که فاجعه در حال شدن است و همین تحملش را دشوارتر میکند. روان در وضعیتی میان ندانستن و نتوانستن گیر افتاده. نه آنقدر نزدیک که فاجعه را لمس کند، نه آنقدر دور که فراموشش کند و درست در این میانه، بدن میلرزد و فکر کردن عقب مینشیند.
بیون میگوید: وقتی فکر کردن ممکن نیست، روان شروع میکند به دفاعهای خام، پرتابِ محتوا به بیرون، یا انجمادِ کامل؛ مثل کودکی که چیزی دیده اما هنوز زبان ندارد برای گفتنش. این همان وحشت بینام است. بیفریاد، بیتصویر، بیمعنا... و اگر زنده بمانیم، شاید سالها بعد بتوانیم آن را روایت کنیم.
اگر نمیتوانی فکر کنی، خودت را سرزنش نکن. بیون میگوید گاهی روان فقط تلاش میکند زنده بماند نه اینکه معنا بدهد یا تحلیل کند و همین خودش یک کار بزرگ است: "دوام آوردن، بدون فروپاشیدن."
اگر فقط توانستهای بخوابی، اگر فقط خیره شدهای به دیوار یا فقط بغض کردهای، بدنت دارد کاری میکند که از پس افکارت برنمیآید، میتوانی به سراغ دوستانت بروی و حرف بزنید از هرجا، هر خاطره، هر چیزی که بیفکر به زبان میآید.
تو فقط سخن بگو و فقط باش، همین.
متن: #عباس_ناظری
@existentialistt
وقتی روان نمیداند از چه میترسد، فقط میخواهد فرار کند.» در زیر بمباران، روان هنوز کار میکند؛ اما نه برای فکر کردن بلکه برای زنده ماندن.
بیون مینویسد:
«panic without catastrophe»
وحشتی بیدلیل... چون فاجعه هنوز به زبان نیامده. ما هنوز در لحظهای هستیم که فاجعه در حال شدن است و همین تحملش را دشوارتر میکند. روان در وضعیتی میان ندانستن و نتوانستن گیر افتاده. نه آنقدر نزدیک که فاجعه را لمس کند، نه آنقدر دور که فراموشش کند و درست در این میانه، بدن میلرزد و فکر کردن عقب مینشیند.
بیون میگوید: وقتی فکر کردن ممکن نیست، روان شروع میکند به دفاعهای خام، پرتابِ محتوا به بیرون، یا انجمادِ کامل؛ مثل کودکی که چیزی دیده اما هنوز زبان ندارد برای گفتنش. این همان وحشت بینام است. بیفریاد، بیتصویر، بیمعنا... و اگر زنده بمانیم، شاید سالها بعد بتوانیم آن را روایت کنیم.
اگر نمیتوانی فکر کنی، خودت را سرزنش نکن. بیون میگوید گاهی روان فقط تلاش میکند زنده بماند نه اینکه معنا بدهد یا تحلیل کند و همین خودش یک کار بزرگ است: "دوام آوردن، بدون فروپاشیدن."
اگر فقط توانستهای بخوابی، اگر فقط خیره شدهای به دیوار یا فقط بغض کردهای، بدنت دارد کاری میکند که از پس افکارت برنمیآید، میتوانی به سراغ دوستانت بروی و حرف بزنید از هرجا، هر خاطره، هر چیزی که بیفکر به زبان میآید.
تو فقط سخن بگو و فقط باش، همین.
متن: #عباس_ناظری
@existentialistt
❤180👍36🙏8
اعلان جنگ باید مثل جشنهای عمومی، بلیط ورودی و دستهٔ موزیک داشته باشد، درست مثل مراسم گاوبازی، منتها به جای گاو، ژنرالها و وزیران دو کشور با شلوار شنا و یکی یک چماق وسط صحنه بروند و به جان هم بیفتند تا کشور هر دستهای که طرف دیگر را مغلوب کرد، فاتح اعلام شود.
این خیلی آسانتر و صحیحتر از جنگی است که در آن مردم بیگناه و سادهدل را به جان هم بیندازند...
📕 #درجبههغربخبرینیست
👤 #اریش_مایا_رمارک
@Existentialistt
این خیلی آسانتر و صحیحتر از جنگی است که در آن مردم بیگناه و سادهدل را به جان هم بیندازند...
📕 #درجبههغربخبرینیست
👤 #اریش_مایا_رمارک
@Existentialistt
❤227👍133👎5🙊4
از میان تمام فیلسوفانی که کوشیدهاند فراموشی را توضیح دهند شاید هیچکس به اندازهی نیچه نتوانسته باشد پیچیدگی روانی این پدیده را در چند واژه اینچنین عمیق و دقیق بیان کند. او نشان میدهد که فراموشی
همیشه حاصل ضعف حافظه نیست؛ گاهی حاصل خشونت غرور ماست.
نیچه: «حافظهام میگوید: من آن کار را کردم، اما غرورم میگوید: محال است چنین کاری از من سر زده باشد، غرور بیرحم است و سرانجام این حافظه است که تسلیم میشود.»
@Existentialistt
همیشه حاصل ضعف حافظه نیست؛ گاهی حاصل خشونت غرور ماست.
نیچه: «حافظهام میگوید: من آن کار را کردم، اما غرورم میگوید: محال است چنین کاری از من سر زده باشد، غرور بیرحم است و سرانجام این حافظه است که تسلیم میشود.»
@Existentialistt
❤224👍74😎4
بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رؤیایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
بگذارید این وطن رویایی باشد که رؤیاپروران در رؤیای خویش داشتهاند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بیاعتنایی نشان دهند
نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج ِ گل ِ ساختگی ِ وطنپرستی نمیآرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق میکنیم.
(در این «سرزمین ِ آزادگان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه میکنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستارگان فراگستر میشود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکندهاند،
سیاهپوستی هستم که داغ بردگی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بستهام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبردهام
که سگ سگ را میدرد و توانا ناتوان را لگدمال میکند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمدهام
در زنجیرهی بیپایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوههای برآوردن نیاز،
کار ِ انسانها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.
من کشاورزم _ بندهی خاک _
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رؤیا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درماندهام. _ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سالهاست دست به دست میگردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادیترین آرزومان را در رؤیای خود پروردم،
رؤیایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود میخواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جستوجوی آنچه میخواستم خانهام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانههای تاریک ایرلند و
دشتهای لهستان
و جلگههای سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزادگان» را بنیان بگذارم.
آزادگان؟
یک رؤیا_
رؤیایی که فرامیخواندم هنوز امّا.
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
_سرزمینی که هنوز آنچه میبایست بشود نشده است
و باید بشود! _
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبینشان، درد و ایمانشان،
در ریختهگریهای دستهاشان، و در زیر باران خیشهاشان
بار دیگر باید رؤیای پُرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیدهاند
ما میباید سرزمینمان را امریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا میگویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد میکنم که وطن من، خواهد بود!
رؤیای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم میباید
سرزمینمان، معادنمان، گیاهانمان، رودخانههامان،
کوهستانها و دشتهای بیپایانمان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گسترهی این ایالات سرسبز بزرگ را _
و بار دیگر وطن را بسازیم!
👤 #لنگستون_هیوز
@existentialistt
بگذارید دوباره همان رؤیایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
بگذارید این وطن رویایی باشد که رؤیاپروران در رؤیای خویش داشتهاند.
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بیاعتنایی نشان دهند
نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را با تاج ِ گل ِ ساختگی ِ وطنپرستی نمیآرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زندگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق میکنیم.
(در این «سرزمین ِ آزادگان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه میکنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستارگان فراگستر میشود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکندهاند،
سیاهپوستی هستم که داغ بردگی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بستهام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبردهام
که سگ سگ را میدرد و توانا ناتوان را لگدمال میکند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمدهام
در زنجیرهی بیپایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوههای برآوردن نیاز،
کار ِ انسانها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.
من کشاورزم _ بندهی خاک _
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رؤیا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درماندهام. _ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سالهاست دست به دست میگردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادیترین آرزومان را در رؤیای خود پروردم،
رؤیایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود میخواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جستوجوی آنچه میخواستم خانهام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانههای تاریک ایرلند و
دشتهای لهستان
و جلگههای سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزادگان» را بنیان بگذارم.
آزادگان؟
یک رؤیا_
رؤیایی که فرامیخواندم هنوز امّا.
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
_سرزمینی که هنوز آنچه میبایست بشود نشده است
و باید بشود! _
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبینشان، درد و ایمانشان،
در ریختهگریهای دستهاشان، و در زیر باران خیشهاشان
بار دیگر باید رؤیای پُرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیدهاند
ما میباید سرزمینمان را امریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا میگویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد میکنم که وطن من، خواهد بود!
رؤیای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم میباید
سرزمینمان، معادنمان، گیاهانمان، رودخانههامان،
کوهستانها و دشتهای بیپایانمان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گسترهی این ایالات سرسبز بزرگ را _
و بار دیگر وطن را بسازیم!
👤 #لنگستون_هیوز
@existentialistt
❤147👍12🤷♂1👾1
- «ما باید به چیزها به سبب درستیشان و نه به علت قدمتشان، احترام بگذاریم. ادیان قدیمی با پافشاری بر این که اگر ما سنتها را رها کنیم، آنگاه به همهی مقدسات گذشته اهانت کردهایم، ما را به دام میاندازند و احساس احترامی دائمی به عقاید آن شهید میکنیم، حتی اگر بدانیم که آن عقاید پر از غلط و خرافه است. مگر تو نگفتی که پس از شهادت پدرت چنین احساسی داشتی؟»
- «بله. من معتقد بودم که اگر چیزهایی را که او به خاطرش مرده است رد کنم،
مرگ او را بی معنا کردهام.»
- «ولی آیا این بی معنا نیست که تو زندگیات را وقف یک نظام خرافی و غلط بکنی، نظامی که فقط یک نفر را انتخاب میکند و بقیه را محروم میکند؟»
📕 #مسئله_اسپینوزا
👤 #اروین_د_یالوم
@existentialistt
- «بله. من معتقد بودم که اگر چیزهایی را که او به خاطرش مرده است رد کنم،
مرگ او را بی معنا کردهام.»
- «ولی آیا این بی معنا نیست که تو زندگیات را وقف یک نظام خرافی و غلط بکنی، نظامی که فقط یک نفر را انتخاب میکند و بقیه را محروم میکند؟»
📕 #مسئله_اسپینوزا
👤 #اروین_د_یالوم
@existentialistt
❤140👍54👎5😎1
آنچه کمونیسم به ما القا کرده بود، دقیقا همان سکون و بیحرکتی بود، این بیآیندگی، بیرویایی، ناتوانی از تصور زندگی به شکلی دیگر. تقریبا امکان نداشت بتوانی به خود دلگرمی بدهی که این دورانی گذراست، خواهد گذشت، باید بگذرد. برعکس، یاد گرفته بودیم فکر کنیم هر کاری هم که بکنیم، وضع همیشه همانجور میماند. نمیتوانیم تغییرش بدهیم. به نظر میرسید گویی آن سیستم قادر مطلق، خودِ زمان را هم اداره میکند. به نظر میرسید کمونیسم ابدی است، ما به زندگی در آن محکوم شدهایم، خواهیم مرد و فروپاشی آن را نخواهیم دید.
در این گوشه دنیا آدم را همینجور بار میآورند، جوری که خیال کنی تغییر غیرممکن است. جوری بارّت میآورند که از تغییر بترسی، که وقتی عاقبت اولین نشانههای تغییر آشکار شد، به آنها بدگمان باشی، از آنها بترسی، چون همیشه دیدهای که هر تغییری فقط وضع را بدتر کرده.
📕کمونیسم رفت ما ماندیم و حتی خندیدیم
👤 #اسلاونکا_دراکولیچ
@existentialistt
در این گوشه دنیا آدم را همینجور بار میآورند، جوری که خیال کنی تغییر غیرممکن است. جوری بارّت میآورند که از تغییر بترسی، که وقتی عاقبت اولین نشانههای تغییر آشکار شد، به آنها بدگمان باشی، از آنها بترسی، چون همیشه دیدهای که هر تغییری فقط وضع را بدتر کرده.
📕کمونیسم رفت ما ماندیم و حتی خندیدیم
👤 #اسلاونکا_دراکولیچ
@existentialistt
❤127👍62👎2
Forwarded from Existentialist
Responsibility_0.pdf
243.2 KB
در این روزگار سخت که لبریز از خشم و اضطراب و ترس هستیم خواندن این کتاب هانا آرنت «مسئولیت شخصی در زمانه دیکتاتوری» را به همگان توصیه میکنم.
👍92❤44🙏23👎3
چرا باید از رنج سخن بگویی؟ هنگامی که از رنج حرف میزنی، فقط دردِ شخصی را بازگو نمیکنی، بلکه آن نظمِ نمادینی را مختل میکنی که ترجیح میدهد این زخمها و رنجها نادیده گرفته شوند؛ سخنگفتن، نوشتن و به یاد آوردن، شکلهایی از مقاومت و راههایی هستند برای اینکه آن واقعیتِ حذفشده دوباره دیده شود، هرچند شاید این بازآفرینی هرگز کامل نباشد و ناتمام بماند. همانطور که آنا آخماتووا در مقدمه شعر مرثیه مینویسد: «در سالهای وحشت یِژوف، هفده ماه را در صفهای زندان لنینگراد گذراندم، روزی کسی مرا "بازشناخت"، آنگاه زنی با لبهای آبی رنگ که پشت سرم ایستاده بود و البته هرگز نامم را نشنیده بود، از خوابی که ما همه در آن بودیم به در آمد و در گوشم این پرسش را کرد (در آنجا همه با زمزمه سخن میگفتند): میتوانی این را توصیف کنی؟ و من گفتم: میتوانم. آنگاه چیزی شبیه لبخند بر آنچه زمانی چهرهاش بود لغزید.»
آری نظامهای سرکوبگر همیشه بر یک چیز حساب میکنند: "فراموشی". آنها میدانند که اگر رنج به روایت بدل نشود و به حافظهی جمعی راه پیدا نکند، بهتدریج در مهِ ابهام حل میشود، اما روایت حتی اگر ناتمام و شکسته باشد، همچون میخی است که زمان را سوراخ میکند، ما با روایت زمان را متوقف نمیکنیم اما اجازه هم نمیدهیم که زمان همهچیز را ببلعد.
اکنون دوام آوردن صرفاً زیستن نیست، در اینجا دوام آوردن شاید نوعی پافشاری بر میل باشد؛ میل به معنا دادن، میل به گواهی دادن، میل به اینکه بگویی «این اتفاق افتاد». هنگامی که رنج را میگویی از انفعالِ مطلق فاصله میگیری و دیگر فقط کسی نیستی که بر تو ستم رفته است، تو شهادت میدهی و شهادت دادن حتی اگر جهان را تغییر ندهد، جایگاه گوینده را تغییر میدهد.
کلمات شاید نتوانند عدالت بیاورند، اما میتوانند مانع از آن شوند که بیعدالتی طبیعی جلوه کند، هر بار که رنجی به زبان میآید، شکافی در روایتِ رسمی پدید میآید. از همین شکافهاست که تاریخِ دیگری، حافظهای دیگر و شاید آیندهای دیگر سر برمیآورد. جهان بارها نشان داده که سکوت، همدستِ خشونت است و زبان، هرچند ناکامل، یکی از اندک ابزارهایی است که در اختیار انسانِ بیدفاع مانده است.
.
.
متن: #عباس_ناظری
@existentialistt
آری نظامهای سرکوبگر همیشه بر یک چیز حساب میکنند: "فراموشی". آنها میدانند که اگر رنج به روایت بدل نشود و به حافظهی جمعی راه پیدا نکند، بهتدریج در مهِ ابهام حل میشود، اما روایت حتی اگر ناتمام و شکسته باشد، همچون میخی است که زمان را سوراخ میکند، ما با روایت زمان را متوقف نمیکنیم اما اجازه هم نمیدهیم که زمان همهچیز را ببلعد.
اکنون دوام آوردن صرفاً زیستن نیست، در اینجا دوام آوردن شاید نوعی پافشاری بر میل باشد؛ میل به معنا دادن، میل به گواهی دادن، میل به اینکه بگویی «این اتفاق افتاد». هنگامی که رنج را میگویی از انفعالِ مطلق فاصله میگیری و دیگر فقط کسی نیستی که بر تو ستم رفته است، تو شهادت میدهی و شهادت دادن حتی اگر جهان را تغییر ندهد، جایگاه گوینده را تغییر میدهد.
کلمات شاید نتوانند عدالت بیاورند، اما میتوانند مانع از آن شوند که بیعدالتی طبیعی جلوه کند، هر بار که رنجی به زبان میآید، شکافی در روایتِ رسمی پدید میآید. از همین شکافهاست که تاریخِ دیگری، حافظهای دیگر و شاید آیندهای دیگر سر برمیآورد. جهان بارها نشان داده که سکوت، همدستِ خشونت است و زبان، هرچند ناکامل، یکی از اندک ابزارهایی است که در اختیار انسانِ بیدفاع مانده است.
.
.
متن: #عباس_ناظری
@existentialistt
❤142👍45🙏5
تئودور آدورنو مینويسد: «خطا و گناه در هر يک از ما خودش را بازتوليد میكند اگر در هر لحظه آگاه شویم به آنچه روى داده است و نیز به آن پیوندهای زنجیرواری که وجودمان مرهون آنهاست و به اينكه حتى اگر كار اشتباهی نکرده باشیم چگونه وجودمان با مصيبت و فاجعه درهم تنيده است... اگر كسی به تمامی، در هر لحظه، از هر چیزی آگاه باشد به واقع نمیتواند زندگی كند.»
آری بیآنکه اشتباهی مرتکب شده باشیم، در مصیبت و فاجعهای گرفتار شدهایم؛ این همان ذات گناه نخستین است.
@existentialistt
آری بیآنکه اشتباهی مرتکب شده باشیم، در مصیبت و فاجعهای گرفتار شدهایم؛ این همان ذات گناه نخستین است.
@existentialistt
❤41👍13🤷♂2👎1
از آينه بپرس
نام نجات دهندهات را
آيا زمين که زير پای تو میلرزد
تنهاتر از تو نيست؟
پيغمبران رسالت ويرانی را
با خود به قرن ما آوردند؟
اين انفجارهای پياپی
و ابرهای مسموم
آيا طنين آينههای مقدس هستند؟
ای دوست ای برادر ای همخون
وقتی به ماه رسيدي
تاريخ قتل عام گلها را بنويس...
👤 #فروغ_فرخزاد
@existentialistt
نام نجات دهندهات را
آيا زمين که زير پای تو میلرزد
تنهاتر از تو نيست؟
پيغمبران رسالت ويرانی را
با خود به قرن ما آوردند؟
اين انفجارهای پياپی
و ابرهای مسموم
آيا طنين آينههای مقدس هستند؟
ای دوست ای برادر ای همخون
وقتی به ماه رسيدي
تاريخ قتل عام گلها را بنويس...
👤 #فروغ_فرخزاد
@existentialistt
❤118👍11🤷♂4👎3