موضوع به رمان جورج اورول «۱۹۸۴» اشاره دارد. اتاق ۱۰۱، اتاق شکنجههای روانی است که در آن تحت نظارت مداوم، اطاعت و ترس تحمیل میشود. در این آهنگ درباره بازآموزی به عنوان فرایند کنترل و فرسایش تدریجی تفکر فردی صحبت میشود، جایی که خیال و واقعیت به نظر میرسد تلاقی میکنند.
#Analog80 #Synthpop #ElectroIndustrial #EBM #Belgium
🦖 @Evolution_iran
#Analog80 #Synthpop #ElectroIndustrial #EBM #Belgium
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
با توجه به شرایط فعلی کشور و فشار روانیای که بسیاری از ما تجربه میکنیم، تصمیم داریم بهصورت موقت محتوای کانال را با مشارکت خود اعضا پیش ببریم.
🔹 موضوعات پیشنهادی:
تاریخ مبارزات و جنبشهای اجتماعی در ایران و جهان
روند انقلابها و تغییرات سیاسی در کشورهای مختلف با نگاه تحلیلی و تاریخی
مباحث علوم شناختی مرتبط با استرس جمعی، ناامیدی، تابآوری و فروپاشی روانی و...
مباحث علوم اجتماعی درباره پویاییهای جامعه در دورههای بحران
🔹 شیوه اجرا:
هر عضو در صورت تمایل میتواند یک متن کوتاه حدود ۵ تا ۱۵ خط با رویکرد تحلیلی و مستند تهیه کند.
متنها ترجیحاً همراه با ذکر منبع یا ارجاع کوتاه باشند.
از ادبیات محترمانه، تحلیلی و غیرهیجانی استفاده شود.
هدف این است که:
هم در کنار هم یاد بگیریم،
هم تصویر تاریخی گستردهتری ببینیم،
و هم بدانیم که در بسیاری از کشورهای دنیا، مسیر تحولات اجتماعی و سیاسی گاهی دههها و حتی قرنها طول کشیده است.
این فضا برای افزایش آگاهی، همدلی و تقویت نگاه تحلیلی جمعی است🛒
🦖 @Evolution_iran
تاریخ مبارزات و جنبشهای اجتماعی در ایران و جهان
روند انقلابها و تغییرات سیاسی در کشورهای مختلف با نگاه تحلیلی و تاریخی
مباحث علوم شناختی مرتبط با استرس جمعی، ناامیدی، تابآوری و فروپاشی روانی و...
مباحث علوم اجتماعی درباره پویاییهای جامعه در دورههای بحران
هر عضو در صورت تمایل میتواند یک متن کوتاه حدود ۵ تا ۱۵ خط با رویکرد تحلیلی و مستند تهیه کند.
متنها ترجیحاً همراه با ذکر منبع یا ارجاع کوتاه باشند.
از ادبیات محترمانه، تحلیلی و غیرهیجانی استفاده شود.
هدف این است که:
هم در کنار هم یاد بگیریم،
هم تصویر تاریخی گستردهتری ببینیم،
و هم بدانیم که در بسیاری از کشورهای دنیا، مسیر تحولات اجتماعی و سیاسی گاهی دههها و حتی قرنها طول کشیده است.
این فضا برای افزایش آگاهی، همدلی و تقویت نگاه تحلیلی جمعی است
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
آیا موافق هستید به طور موقت به جای پست های علمی با مشارکت خود اعضا به موضوعاتی در حوزه های علوم اجتماعی، تاریخ مبارزات و علوم شناختی بپردازیم؟(با رویکرد تحلیلی و علمی کانال)
Anonymous Poll
43%
بله موافقم اما مشارکت نخواهم داشت
28%
بله موافقم و مشارکت خواهم کرد
24%
خیر همان روال قبلی ادامه پیدا کند
5%
اصلا برام مهم نیست
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«حق و عدالت را در برابر هیچ اراده ای نمی فروشیم، آن را در برابر هیچ اراده ای انکار نمی کنیم و اجرای آن را به تأخیر نمی اندازیم»
حقوق بشر نتیجه قرن ها تجربه استبداد، جنگ و بی عدالتی است. از مگناکارتا که قدرت پادشاه را در انگلستان محدود کرد، تا اعلامیه حقوق بشر و شهروند که بر برابری قانونی تأکید گذاشت، و در نهایت اعلامیه جهانی حقوق بشر که استانداردی جهانی برای کرامت انسان تعیین کرد، یک اصل مشترک شکل گرفت:هیچ قدرتی فراتر از حق انسان نیست.
اهمیت حقوق بشر در این است که معیار سنجش حکومت هاست، نه لطف آنها.
این حقوق اعطا نمی شوند که بتوان آنها را پس گرفت؛ ذاتی هستند و سلب ناشدنی.
هر جا این اصل تضعیف شود، قانون به ابزار قدرت تبدیل می شود نه سپر مردم.
دیماه فقط یک تاریخ در تقویم نیست؛ یادآور این واقعیت است که وقتی نظارت عمومی تضعیف شود و پاسخگویی وجود نداشته باشد، نقض حقوق انسانها به یک «رویه» تبدیل میشود.
مسئله سیاسی بودن یا نبودن نیست؛
مسئله حاکمیت قانون، کرامت انسانی و مسئولیتپذیری است.
حقوق بشر مهم است چون بدون آن، هیچ امنیتی، توسعه یا ثباتی پایدار نخواهد بود.
حکومتی که نقض حق را نادیده بگیرد، دیر یا زود هزینهاش را خواهد پرداخت.
و ما همین حالا خواهان حقی هستیم که از ما سلب کردید.
#حق_انسان_قابل_تعلیق_نیست
🦖 @Evolution_iran
حقوق بشر نتیجه قرن ها تجربه استبداد، جنگ و بی عدالتی است. از مگناکارتا که قدرت پادشاه را در انگلستان محدود کرد، تا اعلامیه حقوق بشر و شهروند که بر برابری قانونی تأکید گذاشت، و در نهایت اعلامیه جهانی حقوق بشر که استانداردی جهانی برای کرامت انسان تعیین کرد، یک اصل مشترک شکل گرفت:هیچ قدرتی فراتر از حق انسان نیست.
اهمیت حقوق بشر در این است که معیار سنجش حکومت هاست، نه لطف آنها.
این حقوق اعطا نمی شوند که بتوان آنها را پس گرفت؛ ذاتی هستند و سلب ناشدنی.
هر جا این اصل تضعیف شود، قانون به ابزار قدرت تبدیل می شود نه سپر مردم.
حقوق بشر خلاصه یک مطالبه ساده اما بنیادین است انسان، صرفاً به دلیل انسان بودن، صاحب حق است.
دیماه فقط یک تاریخ در تقویم نیست؛ یادآور این واقعیت است که وقتی نظارت عمومی تضعیف شود و پاسخگویی وجود نداشته باشد، نقض حقوق انسانها به یک «رویه» تبدیل میشود.
مسئله سیاسی بودن یا نبودن نیست؛
مسئله حاکمیت قانون، کرامت انسانی و مسئولیتپذیری است.
حقوق بشر مهم است چون بدون آن، هیچ امنیتی، توسعه یا ثباتی پایدار نخواهد بود.
حکومتی که نقض حق را نادیده بگیرد، دیر یا زود هزینهاش را خواهد پرداخت.
و ما همین حالا خواهان حقی هستیم که از ما سلب کردید.
#حق_انسان_قابل_تعلیق_نیست
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
مشروعیت حکومت یعنی باور عمومی به این که یک حکومت حق دارد مردم را اداره کند و اعمال قدرتش قابل قبول و توجیهپذیر است. مشروعیت فقط به قدرت فیزیکی، قانونی یا زور حکومت مربوط نمیشود؛ بلکه به پذیرش مردم و دلایل اخلاقی و منطقی برای اداره آنها وابسته است. وقتی مردم باور داشته باشند که حکومت عادلانه است، تصمیماتش را دنبال میکنند و نظم اجتماعی حفظ میشود.
مشروعیت میتواند هم توصیفی باشد، یعنی مردم واقعاً حکومت را قبول دارند، و هم هنجاری، یعنی حکومت از نظر اخلاقی و منطقی حق اعمال قدرت دارد. این دو بعد ممکن است همزمان یا جدا باشند؛ یک حکومت ممکن است از نظر قانونی قوی و قدرتمند باشد، اما اگر مردم به حق حکومت کردن آن باور نداشته باشند، مشروعیتش کاهش مییابد یا از بین میرود.
کاهش مشروعیت معمولاً زمانی رخ میدهد که حکومت نتواند نیازهای اساسی مردم را برآورده کند، فساد و بیعدالتی گسترده شود، پاسخگو و شفاف نباشد، یا کانالهای مشارکت و بیان نظر شهروندان بسته باشد. در چنین شرایطی حتی اگر قدرت حکومت باقی بماند، مردم اعتماد و پذیرش خود را از دست میدهند و احتمال بروز نارضایتی، اعتراض و مقاومت اجتماعی افزایش مییابد.
بنابراین مشروعیت و قدرت دو مفهوم جداگانهاند: قدرت به توانایی حکومت برای اعمال قوانین و کنترل اشاره دارد، اما مشروعیت به باور مردم و توجیه اخلاقی آن اعمال مربوط است. بدون مشروعیت، دوام حکومت حتی با زور فیزیکی یا قانونی دشوار میشود و فشار اجتماعی یا سیاسی میتواند آن را مجبور به تغییر یا اصلاح کند.
https://plato.stanford.edu/entries/legitimacy/
🦖 @Evolution_iran
مشروعیت میتواند هم توصیفی باشد، یعنی مردم واقعاً حکومت را قبول دارند، و هم هنجاری، یعنی حکومت از نظر اخلاقی و منطقی حق اعمال قدرت دارد. این دو بعد ممکن است همزمان یا جدا باشند؛ یک حکومت ممکن است از نظر قانونی قوی و قدرتمند باشد، اما اگر مردم به حق حکومت کردن آن باور نداشته باشند، مشروعیتش کاهش مییابد یا از بین میرود.
کاهش مشروعیت معمولاً زمانی رخ میدهد که حکومت نتواند نیازهای اساسی مردم را برآورده کند، فساد و بیعدالتی گسترده شود، پاسخگو و شفاف نباشد، یا کانالهای مشارکت و بیان نظر شهروندان بسته باشد. در چنین شرایطی حتی اگر قدرت حکومت باقی بماند، مردم اعتماد و پذیرش خود را از دست میدهند و احتمال بروز نارضایتی، اعتراض و مقاومت اجتماعی افزایش مییابد.
بنابراین مشروعیت و قدرت دو مفهوم جداگانهاند: قدرت به توانایی حکومت برای اعمال قوانین و کنترل اشاره دارد، اما مشروعیت به باور مردم و توجیه اخلاقی آن اعمال مربوط است. بدون مشروعیت، دوام حکومت حتی با زور فیزیکی یا قانونی دشوار میشود و فشار اجتماعی یا سیاسی میتواند آن را مجبور به تغییر یا اصلاح کند.
https://plato.stanford.edu/entries/legitimacy/
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
درس اول: از پیش اطاعت نکنید
وقتی سربازان آلمانی وارد وین شدند، هیتلر انتظار مقاومت مسلحانه داشت. اما آنچه دید، جمعیت خندان مردم بود که برای خوشآمدگویی به خیابانها آمده بودند.
زنها و مردها پرچمهای نازی را از پنجرهها آویزان کرده بودند. برخی حتی لباس فرمهایی که ماهها قبل دوخته بودند، به تن کرده بودند. هیتلر از سرعت فروپاشی اتریش و استقبال مردم شگفتزده شد.
این اتفاق در تاریخ به نام «آنشلوس» ثبت شد؛ الحاق صلحآمیز اتریش به آلمان نازی.
تیموتی اسنایدر در کتاب «در باب استبداد» این پدیده را «اطاعت پیشدستانه» مینامد.
اطاعت پیشدستانه یعنی قبل از اینکه کسی به تو زور بگوید، خودت راه تسلیم را باز میکنی. تو آنقدر خوب یاد گرفتهای چه چیزهایی ممکن است خطرناک باشد، که منتظر تهدید واقعی نمیمانی.
یک روز همسایهات را میبرند. هیچ اقدامی نمیکنی. فردا همکارت را میبرند، باز سکوت میکنی. پسفردا نوبت خودت میشود و میگویی: «من که کاری نکرده بودم.»
اسنایدر میگوید مشکل از همان روز اول است؛ همان اطاعت پیشدستانه که به ستمگران میگوید میتوانند هر کاری بکنند.
آدمی که از پیش اطاعت میکند، فکر میکند دارد عاقلانه رفتار میکند:
اما این عقلانیت نیست. این همان چیزی است که ستمگران را جسور میکند. وقتی هیتلر دید اتریش بدون جنگ تسلیم شد، فهمید چقدر میتواند پیش برود. اگر با مقاومت روبرو شده بود، شاید تاریخ چیز دیگری میشد.
سربازها که وارد شدند، دیگر دیر بود؛ پرچمها را از قبل دوخته بودند، و سکوت مردم راه را باز کرده بود.
🦖 @Evolution_iran
وقتی سربازان آلمانی وارد وین شدند، هیتلر انتظار مقاومت مسلحانه داشت. اما آنچه دید، جمعیت خندان مردم بود که برای خوشآمدگویی به خیابانها آمده بودند.
زنها و مردها پرچمهای نازی را از پنجرهها آویزان کرده بودند. برخی حتی لباس فرمهایی که ماهها قبل دوخته بودند، به تن کرده بودند. هیتلر از سرعت فروپاشی اتریش و استقبال مردم شگفتزده شد.
این اتفاق در تاریخ به نام «آنشلوس» ثبت شد؛ الحاق صلحآمیز اتریش به آلمان نازی.
تیموتی اسنایدر در کتاب «در باب استبداد» این پدیده را «اطاعت پیشدستانه» مینامد.
اطاعت پیشدستانه یعنی قبل از اینکه کسی به تو زور بگوید، خودت راه تسلیم را باز میکنی. تو آنقدر خوب یاد گرفتهای چه چیزهایی ممکن است خطرناک باشد، که منتظر تهدید واقعی نمیمانی.
یک روز همسایهات را میبرند. هیچ اقدامی نمیکنی. فردا همکارت را میبرند، باز سکوت میکنی. پسفردا نوبت خودت میشود و میگویی: «من که کاری نکرده بودم.»
اسنایدر میگوید مشکل از همان روز اول است؛ همان اطاعت پیشدستانه که به ستمگران میگوید میتوانند هر کاری بکنند.
آدمی که از پیش اطاعت میکند، فکر میکند دارد عاقلانه رفتار میکند:
«چرا خودم را به دردسر بیندازم؟»
اما این عقلانیت نیست. این همان چیزی است که ستمگران را جسور میکند. وقتی هیتلر دید اتریش بدون جنگ تسلیم شد، فهمید چقدر میتواند پیش برود. اگر با مقاومت روبرو شده بود، شاید تاریخ چیز دیگری میشد.
سربازها که وارد شدند، دیگر دیر بود؛ پرچمها را از قبل دوخته بودند، و سکوت مردم راه را باز کرده بود.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
درس نهم : به واژههای خطرناک گوش بسپارید
زبان معمولا اولین میدان نبرد است.
در دوران حکومت آلمان نازی، پیش از آنکه خشونت و نسلکشی فیزیکی شروع شود، زبان و واژهها نقش کلیدی در انسان زدایی و آمادهسازی جامعه برای پذیرش آن چه در هولوکاست رخ داد، ایفا کردند.
با واژه شروع شد تا هویتِ انسانی را از گروهی از مردم بگیرند: «اراذل»، «خائن»، «ضد ملت»، «غیرآریایی» «انگل»، «آفت»، «آلودگی» سپس همان واژهها به اقدامات عملی راه یافتند: مصادره، تبعید، قتل.
در دنیای امروز، تجربه تاریخی نشان میدهد که برخی حکومتها و جریانهای سیاسی از همان تکنیک استفاده میکنند. ابتدا برچسبها و القاب شکل میگیرند تا گروهی از مردم یا منتقدان «دیگران» جلوه کنند.
واژههایی مانند «خائن»، «ضدانقلاب»، «اغتشاشگر»، «محارب» و.... بار روانی ایجاد میکنند و ذهن جامعه را برای پذیرش محدودیتها و سرکوب آماده میکنند.
هر بار که یک کلمهٔ جدید برای تحقیر یا حذف ساخته میشود، باید پرسید:
واژهها بی ضرر حتی کم ضرر هم نیستند. آنها پیش درآمد عملاند.
گوش بسپارید و همیشه بدانید که هر برچسب تازه، پیش درآمد واقعه ترسناکی است که ممکن است فردا رخ دهد.🤩
🦖 @Evolution_iran
زبان معمولا اولین میدان نبرد است.
در دوران حکومت آلمان نازی، پیش از آنکه خشونت و نسلکشی فیزیکی شروع شود، زبان و واژهها نقش کلیدی در انسان زدایی و آمادهسازی جامعه برای پذیرش آن چه در هولوکاست رخ داد، ایفا کردند.
با واژه شروع شد تا هویتِ انسانی را از گروهی از مردم بگیرند: «اراذل»، «خائن»، «ضد ملت»، «غیرآریایی» «انگل»، «آفت»، «آلودگی» سپس همان واژهها به اقدامات عملی راه یافتند: مصادره، تبعید، قتل.
در دنیای امروز، تجربه تاریخی نشان میدهد که برخی حکومتها و جریانهای سیاسی از همان تکنیک استفاده میکنند. ابتدا برچسبها و القاب شکل میگیرند تا گروهی از مردم یا منتقدان «دیگران» جلوه کنند.
واژههایی مانند «خائن»، «ضدانقلاب»، «اغتشاشگر»، «محارب» و.... بار روانی ایجاد میکنند و ذهن جامعه را برای پذیرش محدودیتها و سرکوب آماده میکنند.
هر بار که یک کلمهٔ جدید برای تحقیر یا حذف ساخته میشود، باید پرسید:
چه چیزی قرار است مشروعیت پیدا کند؟ چه عملی قرار است از این واژهها ناشی شود؟
واژهها بی ضرر حتی کم ضرر هم نیستند. آنها پیش درآمد عملاند.
گوش بسپارید و همیشه بدانید که هر برچسب تازه، پیش درآمد واقعه ترسناکی است که ممکن است فردا رخ دهد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
داشتم درس سوم رو می نوشتم ، بخاطر کامنت یکی از دوستان گذاشتم برای بعدتر.
اما فکر کردم هر کدام از ما میتوانیم یک درس به عنوان درس بیستویکم به کتاب استبداد اضافه کنیم دو تا به ذهنم رسید.
درس بیستویکم من این است : سوادِ یافتنِ حقیقت
۱۹۳۰، در شورویِ استالین، مردم هر روز در روزنامهها میخواندند که دشمنان مردم شناسایی و محاکمه شدهاند. دادگاهها برگزار میشد، اعترافها چاپ میشد، و اعدامها اعلام میشد.
همهچیز قانونی و مستند بود.
اما سالها بعد مشخص شد بسیاری از آن اعترافها زیر شکنجه گرفته شده بود.
دادهای که مردم میدیدند، اعتراف بود.
روایتی که به آن داده شد، خیانت بود.
تحلیلی که اجازه نداشت مطرح شود، این بود که قدرت در حال حذف رقبای خود است.
جامعهای که مکث نکرد و نپرسید چه کسی سود میبرد؟، آرامآرام با پاکسازیها کنار آمد.
سوادِ یافتنِ حقیقت ،فقط تشخیص خبر درست از غلط نیست
اول باید بتوانی منبع درست و مستقل را بشناسی و اعتبارش را بسنجی، بعد باید بدانی چه کسی از باور تو سود میبرد، و در اخر میان داده و تفسیر تفاوت قائل باشی
این حرف از کجا آمده؟
آیا منبع مستقل دیگری هم آن را تأیید کرده؟
چه کسی سود میبرد اگر من این را باور کنم؟
اگر خبری فوراً تو را خشمگین یا وحشتزده کرد، یک لحظه مکث کنی و بپرسی:
و از قضاوت عجولانه فاصله بگیری.
در جهانی که سرعت از دقت مهمتر شده، مکث کردن یک کنش سیاسی است.
اتفاق افتاد یک چیز است.
چرا افتاد میتواند تحلیل باشد، اما ممکن است فقط روایت یا تفسیر جهتدار باشد.
🤩 روایت یعنی چگونه داستان را تعریف میکنم، 🤩 تفسیر چه معنایی به آن میدهم و 🤩 تحلیل با چه استدلال و شواهدی علتها را توضیح میدهم.
بیشتر جنگهای سیاسی روی آن سه میچرخند، نه روی داده خام.
افراد بسیاری صدایشان برای همیشه در غبار روایتهای تحریفشده گم شده.
#درس_بیست_یکم_من
بخش اول
🦖 @Evolution_iran
اما فکر کردم هر کدام از ما میتوانیم یک درس به عنوان درس بیستویکم به کتاب استبداد اضافه کنیم دو تا به ذهنم رسید.
درس بیستویکم من این است : سوادِ یافتنِ حقیقت
۱۹۳۰، در شورویِ استالین، مردم هر روز در روزنامهها میخواندند که دشمنان مردم شناسایی و محاکمه شدهاند. دادگاهها برگزار میشد، اعترافها چاپ میشد، و اعدامها اعلام میشد.
همهچیز قانونی و مستند بود.
اما سالها بعد مشخص شد بسیاری از آن اعترافها زیر شکنجه گرفته شده بود.
دادهای که مردم میدیدند، اعتراف بود.
روایتی که به آن داده شد، خیانت بود.
تحلیلی که اجازه نداشت مطرح شود، این بود که قدرت در حال حذف رقبای خود است.
جامعهای که مکث نکرد و نپرسید چه کسی سود میبرد؟، آرامآرام با پاکسازیها کنار آمد.
سوادِ یافتنِ حقیقت ،فقط تشخیص خبر درست از غلط نیست
اول باید بتوانی منبع درست و مستقل را بشناسی و اعتبارش را بسنجی، بعد باید بدانی چه کسی از باور تو سود میبرد، و در اخر میان داده و تفسیر تفاوت قائل باشی
این حرف از کجا آمده؟
آیا منبع مستقل دیگری هم آن را تأیید کرده؟
چه کسی سود میبرد اگر من این را باور کنم؟
اگر خبری فوراً تو را خشمگین یا وحشتزده کرد، یک لحظه مکث کنی و بپرسی:
آیا احساس من هدف گرفته شده است؟ و برای چه هدفی؟
و از قضاوت عجولانه فاصله بگیری.
در جهانی که سرعت از دقت مهمتر شده، مکث کردن یک کنش سیاسی است.
اتفاق افتاد یک چیز است.
چرا افتاد میتواند تحلیل باشد، اما ممکن است فقط روایت یا تفسیر جهتدار باشد.
بیشتر جنگهای سیاسی روی آن سه میچرخند، نه روی داده خام.
افراد بسیاری صدایشان برای همیشه در غبار روایتهای تحریفشده گم شده.
#درس_بیست_یکم_من
بخش اول
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
درس_بیست_و_یکم_من
توانایی تمایز میان مخالف و دشمن
یک جرقه کوچک کافی بود تا همسایه قدیمی به دشمنی کشنده تبدیل شوند. توتسیها و هوتوهای معتدل، تنها به خاطر اختلاف سیاسی، از مخالف به دشمن هم تبدیل شدند.
با فریاد و صدای میله و چاقو شروع شد؛ خانهها یکی یکی در آتش دشمن سازی سوخت. در کمتر از صد روز، نزدیک به ۸۰۰ هزار نفر جان باختند.
آنچه تلخ تر است، این است که شروع این فاجعه، با دشمن واقعی، نبود با ناکامی جامعه در تمایز دادن میان اختلاف مشروع و تهدید نابودگر بود.
مخالف کسی است که با تو اختلاف دارد، اما در همان چارچوب تو زندگی میکند.
آیندهاش به آینده تو گره خورده.
میخواهد سیاست یا مسیر متفاوتی انتخاب شود، نه اینکه تو حذف شوی چه فیزیکی چه در عرضه سیاسی .
دشمن کسی است که موجودیت تو را نفی میکند؛ هویت تو را خدشه دار می کند، حذف، نابودی یا طرد کامل سیاسی یا فیزیکی تو را میخواهد.
مخالف می تواند ارزشمند هم باشد می تواند جامعه را هم اصلاح کند و حقیقت را از زاویه دیگری بررسی کند.
مخالف لزوماً تهدید نیست؛ بر عکس دشمن، بلکه می تواند ابزار پالایش جامعه باشد.
وقتی جامعهای نتواند صدای مخالف را تحمل کند، بهتدریج توان تصحیح خود را از دست میدهد.
سیاست و جامعه سالم، مخالف دارد.
جامعه و سیاست بیمار، مخالف را به دشمن تبدیل میکند.
استبداد و فرهنگ استبداد ابتدا واقعیت مشترک را تضعیف میکند، سپس مخالف را دشمن معرفی میکند، و در نهایت حذف را توجیه میکند.
اگر هر شهروند نتواند میان رقیب سیاسی خود و دشمن خود تمایز بگذارد، به استبداد روی آورده چون فضای مدنی فرو میپاشد و راه را برای حکومت استبدادیِ بعدی همواره می کند، دشمن سازی ابزار توتالیتر برای بسیج شهروندان عادی علیه یکدیگر به شمار میرود.
در این حالت شهروندان خود به مجریان خشونت و سرکوب تبدیل میشوند.
حتی شانتال موفه می گوید: دموکراسی یعنی رقابت خصمانه بدون دشمنی،ما باید تمایز میان دشمن نابودگر و رقابت خصمانه اما مشروع را جدی بگیریم، در دموکراسی، طرف مقابل دشمن نیست، بلکه خصم مشروع است.
ما عمیقاً اختلاف داریم.
حتی ممکن است ارزشهای بنیادین مان متفاوت باشد.
اما حقِ حضور و رقابت یکدیگر را به رسمیت میشناسیم.
اگر این به رسمیت شناختن از بین برود، سیاست به جنگ هویتی تبدیل میشود.
هنر دموکراسی این نیست که اختلاف را حذف کند، بلکه این است که آن را به شکل غیرحذفی مدیریت کند.
شاید بلوغ سیاسی همین باشد، کسی که نقدت میکند، تهدید وجودی نباشد؛ کسی است که با زاویه دید متفاوت از تو، اما بخشی از همان ما است.
اگر باهوش نباشیم رواندا از رگ گردن به ما نزدیک تر است.
#درس_بیست_یکم_من
🦖 @Evolution_iran
توانایی تمایز میان مخالف و دشمن
یک جرقه کوچک کافی بود تا همسایه قدیمی به دشمنی کشنده تبدیل شوند. توتسیها و هوتوهای معتدل، تنها به خاطر اختلاف سیاسی، از مخالف به دشمن هم تبدیل شدند.
با فریاد و صدای میله و چاقو شروع شد؛ خانهها یکی یکی در آتش دشمن سازی سوخت. در کمتر از صد روز، نزدیک به ۸۰۰ هزار نفر جان باختند.
آنچه تلخ تر است، این است که شروع این فاجعه، با دشمن واقعی، نبود با ناکامی جامعه در تمایز دادن میان اختلاف مشروع و تهدید نابودگر بود.
مخالف کسی است که با تو اختلاف دارد، اما در همان چارچوب تو زندگی میکند.
آیندهاش به آینده تو گره خورده.
میخواهد سیاست یا مسیر متفاوتی انتخاب شود، نه اینکه تو حذف شوی چه فیزیکی چه در عرضه سیاسی .
دشمن کسی است که موجودیت تو را نفی میکند؛ هویت تو را خدشه دار می کند، حذف، نابودی یا طرد کامل سیاسی یا فیزیکی تو را میخواهد.
مخالف می تواند ارزشمند هم باشد می تواند جامعه را هم اصلاح کند و حقیقت را از زاویه دیگری بررسی کند.
مخالف لزوماً تهدید نیست؛ بر عکس دشمن، بلکه می تواند ابزار پالایش جامعه باشد.
وقتی جامعهای نتواند صدای مخالف را تحمل کند، بهتدریج توان تصحیح خود را از دست میدهد.
سیاست و جامعه سالم، مخالف دارد.
جامعه و سیاست بیمار، مخالف را به دشمن تبدیل میکند.
استبداد و فرهنگ استبداد ابتدا واقعیت مشترک را تضعیف میکند، سپس مخالف را دشمن معرفی میکند، و در نهایت حذف را توجیه میکند.
اگر هر شهروند نتواند میان رقیب سیاسی خود و دشمن خود تمایز بگذارد، به استبداد روی آورده چون فضای مدنی فرو میپاشد و راه را برای حکومت استبدادیِ بعدی همواره می کند، دشمن سازی ابزار توتالیتر برای بسیج شهروندان عادی علیه یکدیگر به شمار میرود.
در این حالت شهروندان خود به مجریان خشونت و سرکوب تبدیل میشوند.
حتی شانتال موفه می گوید: دموکراسی یعنی رقابت خصمانه بدون دشمنی،ما باید تمایز میان دشمن نابودگر و رقابت خصمانه اما مشروع را جدی بگیریم، در دموکراسی، طرف مقابل دشمن نیست، بلکه خصم مشروع است.
ما عمیقاً اختلاف داریم.
حتی ممکن است ارزشهای بنیادین مان متفاوت باشد.
اما حقِ حضور و رقابت یکدیگر را به رسمیت میشناسیم.
اگر این به رسمیت شناختن از بین برود، سیاست به جنگ هویتی تبدیل میشود.
هنر دموکراسی این نیست که اختلاف را حذف کند، بلکه این است که آن را به شکل غیرحذفی مدیریت کند.
شاید بلوغ سیاسی همین باشد، کسی که نقدت میکند، تهدید وجودی نباشد؛ کسی است که با زاویه دید متفاوت از تو، اما بخشی از همان ما است.
اگر باهوش نباشیم رواندا از رگ گردن به ما نزدیک تر است.
#درس_بیست_یکم_من
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
وقتی هویت گروهی فعال میشود:
تمایل به طرفداری از درون گروه افزایش مییابد.
تمایل به منفی دیدن برون گروه هم بالا میرود.
در شرایط عادی، این فقط ترجیح است.
اما در شرایط تهدید چه اقتصادی، امنیتی، فرهنگی، مغز اختلاف را به تهدید هویتی تبدیل میکند.
در این نقطه، مخالف دیگر صرفاً کسی با نظر متفاوت نیست؛ او نماینده گروه مقابل است.
و وقتی هویت درگیر شود، واکنشها شدیدتر و غیر عقلانیتر میشوند.
مطالعات علوم اعصاب نشان میدهد که وقتی فرد احساس تهدید کند، فعالیت آمیگدال مرکز پردازش ترس افزایش مییابد.
در فضای قطبی معمولا اختلاف نظر بهعنوان تهدید ارزشها تعبیر میشود.
مغز به حالت دفاعی میرود.
پردازش منطقی کاهش مییابد.
به این حالت میگویند: تنگنای شناختی یا محدود شدن میدان شناختی .
در این وضعیت، ذهن تمایل دارد جهان را به دوگانههایی ساده تقسیم کند: ما-آنها، خوب-بد، حق-باطل و این بستر روانیِ تبدیل مخالف به دشمن است.
افراد نه فقط با سیاستهای حزب مقابل مخالفاند، بلکه اعضای آن را: غیرقابل اعتماد، غیرعقلانی، حتی خطرناک میدانند.
این نوع قطبیسازی عاطفی باعث میشود طرف مقابل به عنوان تهدید وجودی دیده شود، نه رقیب.
در روانشناسی اجتماعی اینطور بنظر می آید که انسان رفتار خود را با شرایط توضیح میدهند.
رفتار دیگران را با ذات و شخصیت.
مثلاً: اگر ما اشتباه کنیم شرایط بد بود. اگر او اشتباه کنند حتماً آنها فاسد یا بد ذاتاند.
در سیاست، این خطا تشدید میشود و مخالف بهجای اینکه انسانی با انگیزههای پیچیده دیده شود، به فردی بدخواه تبدیل میشود
وقتی افراد فقط روایتهای منفی درباره گروه مقابل میشنوند، تصویرشان از مخالف بهتدریج افراطی میشود.
در شرایط بیثبات مثل بحران اقتصادی، ناامنی، تغییرات سریع، باعث می شود انسانها تمایل بیشتری به پاسخهای ساده و قطعی داشته باشند.
تقسیم جهان به دوست و دشمن سادهتر از پذیرش پیچیدگی است.
بنابراین ذهن برای کاهش اضطراب، دستهبندیهای سیاه و سفید تولید میکند.
ذهن انسان در شرایط قطبی و تهدید
هویتمحور میشود.
پردازش هیجانی فعالتر از پردازش تحلیلی میشود.
تمایل به دوگانهسازی افزایش مییابد.
مخالف به نماینده یک برونگروه تهدیدکننده تبدیل میشود.
این فرآیند بیشتر روانشناختی است تا منطقی.
به همین دلیل جوامع قطبی، حتی با سطح تحصیلات بالا، ممکن است بهسرعت به سمت دشمنسازی بروند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Tiny Little Human
The Scumfrog
#ProgressiveHouse #ElectronicMusic
🌟 ما از جنس ستارگانیم اما زخم هامون باعث شده توی ترس زندگی کنیم فقط اگر یکم جلوتر بیای ،جلوتر از اونی که بهمون میگن
می تونیم از این وضع مسخره بیشترین استفاده رو ببریم چون ما آدم های ریز و کوچولویی هستیم که نیاز به لمس داریم.
کاهش کورتیزول
🦖 @Evolution_iran
می تونیم از این وضع مسخره بیشترین استفاده رو ببریم چون ما آدم های ریز و کوچولویی هستیم که نیاز به لمس داریم.
کاهش کورتیزول
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
چون رژیمهای توتالیتر برای تحقق اهداف خود ناگزیر به خشونت گسترده و کشتار سیستماتیک هستند.
پاسخ این مسئله را میتوان در منطق درونی ایدئولوژی پیدا کرد.
توتالیتاریسم از نامش پیداست تمامیت خواهی، این صرفاً یک دیکتاتوری خشن تر نیست، بلکه نظامی است که مدعی کشف قانونی والاتر است و خود را مجری بیچون و چرای آن میداند.
در این چارچوب، اگر واقعیت اجتماعی با ایدئولوژی سازگار نباشد، این واقعیت است که باید تغییر کند نه ایدئولوژی.
اینجا باید متوجه باشید که چرا یک حکومت دینی هرگز قابل اصلاح نمی باشد.
بنابراین انسانها تبدیلی به مواد اجرای همان قانون والاتر میشوند و هر فرد یا گروهی که مانع تحقق آن قانون والا تلقی شود، باید حذف گردد.
حالا دیگر حذف و کشتار ابزار فرعی، نیست بلکه اصل بنیادین حکومت توتالیتر است.
در مدل کلاسیک، توتالیتر دارای ویژگیهایی چون ایدئولوژی رسمی فراگیر، حزب واحد، پلیس مخفی، انحصار رسانه و کنترل متمرکز اقتصاد است.
چنین سیستمی تنها در صورتی پایدار میماند که هرگونه نهاد مستقل یا تکثر اجتماعی که به معنای
پذیرش علایق و عقاید مختلف در بین مردم است و یکی از مهمترین مشخصههای دموکراسی به شمار میرود، از میان برداشته شود.از آنجا که انسان ها ذاتاً متکثر هستند، یعنی علایق ، افکار، رفتار و.. متفاوتی دارند، حذف این تکثر بدون اعمال خشونت دائمی ممکن نیست، چون جامعه به سختی می تواند یکدست باشد.
نمونه تاریخی نازیسم و استالینیسم
در این منطق، اگر دشمنِ ایدولوژی باقی بماند و اندیشه های دیگری در سر داشته باشد قانون تاریخ استالین، قانون طبیعت هیتلر و قانون ... ... محقق نشده است؛ بنابراین حذف به عنوان ضرورت ایدئولوژیک، اینگونه توجیه میشود.
در نظامهای توتالیتر، ساختار قدرت بهگونهای شکل میگیرد که رقابت نهادها برای اجرای اراده رهبر به رادیکالتر شدن مستمر سیاست ها میانجامد. در چنین ساختاری، توقف خشونت به معنای توقف ایدئولوژی است.
بنابراین ایدئولوژی توتالیتر مطلقگراست، در حالیکه جامعه انسانی ذاتاً متکثر است.
چون این ایدئولوژی مدعی یک حقیقت نهایی است، هیچ اختلافی را مشروع نمیداند، از این رو، بقای آن وابسته به حذف هرگونه تفاوت، مقاومت یا استقلال فکری است. بنابراین سرکوب خشن و حتی کشتار جمعی نه انحراف، بلکه پیامد منطقی پروژهای است که میخواهد واقعیت انسانی را بهطور کامل مطابق یک حقیقت ایدئولوژیک بازسازی کند.
هر وقت هرکس هرجا تفاوت ها را نادیده بگیرد تفکرش تمامیت خواهی است.
بخش اول
قسمت بعد: آیا حکومت های توتالیتر احمق هستند و نمیدانند که سرکوب شدید وکشتار میتواند خشم مردم را دو چندان کند؟
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
آمیگدال در ساوانا؛ عصر پلیستوسن
نشانههای خشکسالی در گستره ساوانا هویداست. سطح کورتیزول در گروه به دلیل کمبود منابع و حضور مکرر گروههای رقیب و درندگان به طور مزمن بالاست. سیستم لیمبیک من، به ویژه آمیگدال، مدام اسکن محیطی انجام میدهد:
تهدید؟ بله. زنده ماندن؟ نامطمئن.
شب هنگام، آلفای گروه دست بر نیزه میکوبد. صدای او ضربان قلبم را افزایش میدهد، بخاطر عشق به او نیست از ترس است.
همزمان هستهٔ مرکزی آمیگدال مدار ترس را شعلهور میکند و هیپوتالاموس اکسیتوسینِ پیوند را آزاد میکند؛ ترکیب مرگبار اضطراب و تعلق، در یک لحظه.
او فریاد میزند: هر که جدا بماند، طعمه قبیله یهوکفا و درندگان می شود!
پس چه کسی با من است؟
و من دست بلند میکنم.
قشر پیشپیشانی خلفی-جانبی من که مسئول بازداری از پاسخهای هیجانی و تحلیل هزینه-فایده مستقل است، در این لحظه توسط خروجیهای آمیگدال مهار میشود. مسیر عصبی «پایین به بالا» بر تفکر تحلیلی «بالا به پایین» غلبه کرده است.
انتخاب من منطقی نیست؛ انتخاب من تطابقی است. در محیط باستانی خطای نوع اول یعنی پذیرش کورکورانه یک رهبر که وعده بقا می دهد هزینه کمتری از خطای نوع دوم، رد کردن یک رهبر دروغگو دارد.
🔴 🟢 🟠 🔵
قشر پیشپیشانی در عصر دیجیتال هولوسین
الگوریتم پلتفرم، دقیقاً مانند شمنهای قبیله، محتوایی را به من تزریق میکند که سیستم هشدار مغزم آمیگدال و اینسولای قدامی را فعال کند: «مهاجرت، تورم، جاسوسی، فروپاشی اخلاقی.»
رهبر از تریبون ملی وعده پاکسازی میدهد. واژه پاکسازی برای قشر سینگولیت قدامی من معنای عمیقی دارد.
این منطقه مغزی که در تشخیص تعارض و ناهماهنگی شناختی نقش دارد، مدام سیگنال خطا میفرستد:
این حرف با شواهد تجربی همخوان نیست!
اما همزمان، نیاز به توجیه نظام فعال میشود.
باور به اینکه «جهان باید عادلانه باشد» و «رهبر دانای کل است»، این حرف ها تا حدودی سطح کورتیزول را کاهش میدهد. من ترجیح میدهم باور کنم تا مضطرب باشم.
هر که بیشتر از خطر و اتحاد بگوید، لایک بیشتری میگیرد. این لایک، قشر پیشپیشانی شکمی-میانی مرا با دوپامین غرق میکند. vmPFC یا قشر ارزشگذار اجتماعی که مسئول یکپارچگی ارزشهای اجتماعی و پاداش است، به من میگوید:
«ببین، با جمع همصدا شدی، احساس تعلق کردی، امنی.» من میدانم شاید اشتباه باشد.
اما مغزم قدیمی است برای درست کردن این همه خطای شناختی در مقیاس کلان، تکامل نیافته است. من در عصر مدرن، با مغزی از عصر سنگ زندگی میکنم.
تمامیتخواهی صرفاً ایدئولوژی نیست بلکه میشه یه جورایی گفت فنوتیپ رفتاری است که در شرایط فشار محیطی چه واقعی یا القایی بروز میکند. رهبران استبداد با دستکاری نشانههای تهدید، سوئیچ مغز جمعی را از حالت کاوش و انشعاب به حالت اطاعت و ادغام تغییر میدهند.
🦖 @Evolution_iran
نشانههای خشکسالی در گستره ساوانا هویداست. سطح کورتیزول در گروه به دلیل کمبود منابع و حضور مکرر گروههای رقیب و درندگان به طور مزمن بالاست. سیستم لیمبیک من، به ویژه آمیگدال، مدام اسکن محیطی انجام میدهد:
تهدید؟ بله. زنده ماندن؟ نامطمئن.
شب هنگام، آلفای گروه دست بر نیزه میکوبد. صدای او ضربان قلبم را افزایش میدهد، بخاطر عشق به او نیست از ترس است.
همزمان هستهٔ مرکزی آمیگدال مدار ترس را شعلهور میکند و هیپوتالاموس اکسیتوسینِ پیوند را آزاد میکند؛ ترکیب مرگبار اضطراب و تعلق، در یک لحظه.
او فریاد میزند: هر که جدا بماند، طعمه قبیله یهوکفا و درندگان می شود!
پس چه کسی با من است؟
و من دست بلند میکنم.
قشر پیشپیشانی خلفی-جانبی من که مسئول بازداری از پاسخهای هیجانی و تحلیل هزینه-فایده مستقل است، در این لحظه توسط خروجیهای آمیگدال مهار میشود. مسیر عصبی «پایین به بالا» بر تفکر تحلیلی «بالا به پایین» غلبه کرده است.
انتخاب من منطقی نیست؛ انتخاب من تطابقی است. در محیط باستانی خطای نوع اول یعنی پذیرش کورکورانه یک رهبر که وعده بقا می دهد هزینه کمتری از خطای نوع دوم، رد کردن یک رهبر دروغگو دارد.
اطاعت میکنم تا زنده بمانم.قشر پیشپیشانی در عصر دیجیتال هولوسین
الگوریتم پلتفرم، دقیقاً مانند شمنهای قبیله، محتوایی را به من تزریق میکند که سیستم هشدار مغزم آمیگدال و اینسولای قدامی را فعال کند: «مهاجرت، تورم، جاسوسی، فروپاشی اخلاقی.»
تفاوت اینجاست در ساوانا تهدید واقعی بود، اینجا تهدید نمادین است، اما مدار عصبی یکی است.
رهبر از تریبون ملی وعده پاکسازی میدهد. واژه پاکسازی برای قشر سینگولیت قدامی من معنای عمیقی دارد.
این منطقه مغزی که در تشخیص تعارض و ناهماهنگی شناختی نقش دارد، مدام سیگنال خطا میفرستد:
این حرف با شواهد تجربی همخوان نیست!
اما همزمان، نیاز به توجیه نظام فعال میشود.
باور به اینکه «جهان باید عادلانه باشد» و «رهبر دانای کل است»، این حرف ها تا حدودی سطح کورتیزول را کاهش میدهد. من ترجیح میدهم باور کنم تا مضطرب باشم.
هر که بیشتر از خطر و اتحاد بگوید، لایک بیشتری میگیرد. این لایک، قشر پیشپیشانی شکمی-میانی مرا با دوپامین غرق میکند. vmPFC یا قشر ارزشگذار اجتماعی که مسئول یکپارچگی ارزشهای اجتماعی و پاداش است، به من میگوید:
«ببین، با جمع همصدا شدی، احساس تعلق کردی، امنی.» من میدانم شاید اشتباه باشد.
اما مغزم قدیمی است برای درست کردن این همه خطای شناختی در مقیاس کلان، تکامل نیافته است. من در عصر مدرن، با مغزی از عصر سنگ زندگی میکنم.
تمامیتخواهی صرفاً ایدئولوژی نیست بلکه میشه یه جورایی گفت فنوتیپ رفتاری است که در شرایط فشار محیطی چه واقعی یا القایی بروز میکند. رهبران استبداد با دستکاری نشانههای تهدید، سوئیچ مغز جمعی را از حالت کاوش و انشعاب به حالت اطاعت و ادغام تغییر میدهند.
این پدیده ریشه در عمیقترین لایههای تکامل سیستم عصبی ما دارد و صرفاً با آگاهیبخشی صرف، بدون تغییر در ساختارهای القاکننده تهدید، قابل حل نیست.Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
البته که می دانند، اما اینگونه محاسبه می کنند: خشمِ فردی، اگر نتواند به همبستگی بدل شود، خطری برای قدرت توتالیتر نیست.
مسئله برای نظامهای تمامیت خواه، صرفا حذف مخالفان نیست؛ مسئله از بین بردن امکان با هم بودن، امکان یکی شدن است.
در چنین نظامهایی، ترساندن افراد به تنهایی هدف نیست؛ انزوای افراد هدف است، آدم تنها کاری ازش بر نمیاد.
اگر افراد نتوانند به یکدیگر اعتماد کنند، اگر ندانند دیگری نیز همان قدر نا راضی است، اگر هزینه ارتباط و هماهنگی بین افراد با هم به اندازه کافی بالا باشد، خشم فردی، خشم منفعل می ماند و به کنش جمعی تبدیل نمیشود.
این نظامها همه جنبش ها را همزمان سرکوب نمیکنند؛ بلکه فعالترین و سازمان یافته ترین جنبش ها را هدف می گیرند تا بقیه پیام را بگیرند. این روش، هزینه کنترل را کاهش میدهد.
توتالیتر می داند اگر لحظهای عقبنشینی کند، سیل مطالبات آغاز میشود. در نتیجه سرکوب را کم هزینهتر است.
حکومت میکوشد افراد را از هم جدا کند؛ اما با چه ترفندی ؟
بیاعتمادی، خبرچینی، کنترل رسانه، امروز هم قطع نت تا افراد را تنها کنند ،تنهایی موجب وحشت انسان می شود. این همان وضعیتی است که آرنت آن را انزوای توده نامید
سرکوب، زمانی از نگاه حاکمیت کارآمد است که هماهنگی را ناممکن کند.
پایان بخش دوم
قسمت بعد: چرا حکومتهای اقتدارگرا سرکوب را با تأخیر آغاز میکنند؟ چطور الویت بندی می کنند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
تفاوتهای روانشناختی وجود دارد میان اینکه چه کسانی از دل جامعه می توانند به رهبر دیکتاتور بعدی تبدیل شود یا کف جامعه دیکتاتور بمانند.
در واقع پژوهشی وجود دارد که محتوای گفتار برخی رهبران سیاسی را با استفاده از شاخصی به نام پیچیدگی یکپارچه بررسی می کند.
Integrative Complexity
پیچیدگی یکپارچه نشان میدهد که یک فرد تا چه اندازه میتواند همزمان چند دیدگاه متفاوت را درک کند و تمایزگذاری کند، سپس میان آنها ارتباط برقرار کند یا به جمعبندی برسد یعنی یکپارچهسازی کند.
نمره پایین در این شاخص معمولاً به تفکر دوگانهساز سیاه/سفید ختم می شود.
که به قطعیت بالا، ابهامگریزی و نگاه «ما در برابر آنها» اشاره دارد؛ در حالیکه نمره بالاتر با پذیرش ابهام، دیدن طیفی از گزینهها و آمادگی برای مصالحه همراه است.
پژوهشگران با کُدگذاری سخنرانیها، مصاحبهها و بیانیههای رسمی رهبران نشان دادهاند که کاهش پیچیدگی یکپارچه در دورههای بحران یا پیش از تصمیمهای تقابلی مثل تشدید مناظرات بیشتر دیده میشود، و برعکس، پیچیدگی بالاتر با انتخابهای منعطفتر و راهحلهای مذاکرهای همبستگی دارد.
این یافتهها در مطالعات داوریشده زیر منتشرشده :
Journal of Personality and Social Psychology
🦖 @Evolution_iran
در واقع پژوهشی وجود دارد که محتوای گفتار برخی رهبران سیاسی را با استفاده از شاخصی به نام پیچیدگی یکپارچه بررسی می کند.
Integrative Complexity
پیچیدگی یکپارچه نشان میدهد که یک فرد تا چه اندازه میتواند همزمان چند دیدگاه متفاوت را درک کند و تمایزگذاری کند، سپس میان آنها ارتباط برقرار کند یا به جمعبندی برسد یعنی یکپارچهسازی کند.
نمره پایین در این شاخص معمولاً به تفکر دوگانهساز سیاه/سفید ختم می شود.
که به قطعیت بالا، ابهامگریزی و نگاه «ما در برابر آنها» اشاره دارد؛ در حالیکه نمره بالاتر با پذیرش ابهام، دیدن طیفی از گزینهها و آمادگی برای مصالحه همراه است.
پژوهشگران با کُدگذاری سخنرانیها، مصاحبهها و بیانیههای رسمی رهبران نشان دادهاند که کاهش پیچیدگی یکپارچه در دورههای بحران یا پیش از تصمیمهای تقابلی مثل تشدید مناظرات بیشتر دیده میشود، و برعکس، پیچیدگی بالاتر با انتخابهای منعطفتر و راهحلهای مذاکرهای همبستگی دارد.
این یافتهها در مطالعات داوریشده زیر منتشرشده :
Journal of Personality and Social Psychology
برای مثال، بررسی بیش از ۳۰ سال پژوهش IC در سیاست تا سال ۲۰۱۰ در همین ژورنال منتشر شده.
و به شکل کلاسیک در کارهای Peter Suedfeld به کار رفتهاند، که مدت ه است پیگیر هستم.
برای آشنایی بیشتر هم میتوانید به این مقاله مراجعه کنید:
https://pubmed.ncbi.nlm.nih.gov/21039528/
https://psycnet.apa.org/doiLanding?doi=10.1037%2F0022-3514.64.1.124
و برای مرور روششناسی و کاربردهای این شاخص در تصمیمگیری سیاسی این منبع دانشگاهی در دسترس است:
https://calhoun.nps.edu/bitstream/handle/10945/62376/Suedfeld-Guttieri-Tetlock_Assessing%20Integrative%20Complexity%20at%20a%20Distance.pdf?sequence=1
https://www2.psych.ubc.ca/~psuedfeld/index2.html
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
کنترل خِرَدِ دیگران و دیکتاتوری در سطح فردی
در سال ۱۹۶۶، نوجوانی چینی، همچون هزاران جوان دیگر، به گارد سرخ پیوست؛ او که هیچ جایگاه قدرت رسمی نداشت، به تدریج در خیابانها و مدرسهها نقش قضاوتگر و بازرس ایدئولوژیک یافت. معلمان، همکلاسیها و حتی خانواده، زیر فشار جمعی محکوم میشدند و او، نوجوانی عادی، ناخواسته آموخت که قدرت و ترس چگونه میتوانند ذهن یک انسان را به سلطهگری و تحمیل عقیده سوق دهند.
روابط دوستانه و خانوادگی تحت تأثیر قرار می گیرد چون به «کنترل خرد» اطرافیان، روی می اوریم تحمیل نظر، محدود کردن آزادی انتخاب یا نگاه کردن به مخالفت به عنوان تهدید.
در تاریخ، بسیاری از انقلابها با شور و هیجان آغاز شدهاند، اما در اغلب موارد، شور اولیه با خشونت، برچسبزنی و سرکوب مخالفان متاسفانه جزئی از مسیر شد. کسانی که دیروز فریاد برابری و عدالت و حقوق بشر سر میدادند، گاهی خود به همان روشهایی روی آوردند که علیه آن مبارزه میکردند.
امروز، در هر جمع و هر گروه، ما در معرض همان آزمون قرار داریم:
برای شناخت خود، کافی است از خود سه پرسش ساده داشته باشیم:
وقتی کسی با من مخالفت میکند، آیا میکوشم گوش کنم و بفهمم یا میخواهم او را خاموش کنم؟
آیا عقاید خود را تنها راه درست میدانم و دیگران را به تبعیت وادار میکنم؟
آیا در بحثها و اختلافها از برچسب زدن و قضاوت سریع به جای گفتوگو استفاده میکنم؟
پاسخهای ما به این سه سوال، آینهای است از این که در کف جامعه، آیا سهمی در بازتولید سلطه و دیکتاتوری داریم یا در شکل دادن به فضایی باز و انسانی برای همزیستی.
سالها بعد، با پشیمانی ننویسیم : «ما نمیدانستیم که عدالت خود را با وحشت آمیختهایم.» (The Revenge of Heaven, ۱۹۷۲)
#درس_بیست_یکم_من
🦖 @Evolution_iran
در سال ۱۹۶۶، نوجوانی چینی، همچون هزاران جوان دیگر، به گارد سرخ پیوست؛ او که هیچ جایگاه قدرت رسمی نداشت، به تدریج در خیابانها و مدرسهها نقش قضاوتگر و بازرس ایدئولوژیک یافت. معلمان، همکلاسیها و حتی خانواده، زیر فشار جمعی محکوم میشدند و او، نوجوانی عادی، ناخواسته آموخت که قدرت و ترس چگونه میتوانند ذهن یک انسان را به سلطهگری و تحمیل عقیده سوق دهند.
روابط دوستانه و خانوادگی تحت تأثیر قرار می گیرد چون به «کنترل خرد» اطرافیان، روی می اوریم تحمیل نظر، محدود کردن آزادی انتخاب یا نگاه کردن به مخالفت به عنوان تهدید.
در تاریخ، بسیاری از انقلابها با شور و هیجان آغاز شدهاند، اما در اغلب موارد، شور اولیه با خشونت، برچسبزنی و سرکوب مخالفان متاسفانه جزئی از مسیر شد. کسانی که دیروز فریاد برابری و عدالت و حقوق بشر سر میدادند، گاهی خود به همان روشهایی روی آوردند که علیه آن مبارزه میکردند.
امروز، در هر جمع و هر گروه، ما در معرض همان آزمون قرار داریم:
آیا شور و عقیده خود را با احترام و گفتوگو بیان میکنیم یا با برچسبزنی و تحمیل؟
برای شناخت خود، کافی است از خود سه پرسش ساده داشته باشیم:
وقتی کسی با من مخالفت میکند، آیا میکوشم گوش کنم و بفهمم یا میخواهم او را خاموش کنم؟
آیا عقاید خود را تنها راه درست میدانم و دیگران را به تبعیت وادار میکنم؟
آیا در بحثها و اختلافها از برچسب زدن و قضاوت سریع به جای گفتوگو استفاده میکنم؟
پاسخهای ما به این سه سوال، آینهای است از این که در کف جامعه، آیا سهمی در بازتولید سلطه و دیکتاتوری داریم یا در شکل دادن به فضایی باز و انسانی برای همزیستی.
سالها بعد، با پشیمانی ننویسیم : «ما نمیدانستیم که عدالت خود را با وحشت آمیختهایم.» (The Revenge of Heaven, ۱۹۷۲)
#درس_بیست_یکم_من
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
چرا حکومتهای اقتدارگرا سرکوب را با تأخیر آغاز میکنند؟ چطور الویت بندی می کنند.
حکومت در روزها یا هفتههای اول اعتراضها در حال جمعآوری اطلاعات است:
همچنین یک مدل وجود دارد به عنوان مدل آستانهها معروف است ک مردم برای پیوستن به اعتراض آستانه دارند؛ یکی با دیدن ۵۰ نفر میپیوندد، یکی با ۵۰۰۰ نفر، و یکی فقط وقتی ببیند پلیسی در کار نیست؛ بنابراین حکومت گاهی عمداً در ابتدا سرکوب نمیکند تا ببیند آیا جمعیت از یک نقطه بحرانی عبور میکند یا نه. اگر عبور نکرد، نیازی به خشونت نیست، اما اگر نزدیک شد، سرکوب ناگهانی برای شکستن اثر آبشاری محتمل میشود.
ممکن است حتی بهجای سرکوب خیابان در روز اول، رهبران اگر در دسترس باشند، سازمان دهندگان، کانالهای ارتباطی و گروههای هماهنگکننده را خفه کنند؛
ابتدا اعتراض را بیاهمیت جلوه دهند، مثلا بگویند بخاطر مشکل اقتصادی قشر خاصی بود اگر نشد بعداً آن را امنیتی اعلام کنند و سپس سرکوب را توجیه کنند.
حکومت میداند که مشکل اصلی اعتراضات، هماهنگی پایدار است، پس میگذارد خستگی،☢️ اختلاف داخلی،☢️ ترس تدریجی و هزینههای فردی بهمرور زمان جنبش را فرسوده کند؛ اگر این فرسایش جواب نداد، آن وقت با سرکوب شدیدتری وارد میشود وقتی که رسانهها قاب لازم را ساختهاند، شبکهها شناسایی شدهاند و جامعه دچار تردید در موفقیت و خستگی مزمن شده است.
✊
پایان بخش سوم
قسمت بعد: راه فرار و گذر از حکومت توتالیتر چیست؟
🦖 @Evolution_iran
حکومت در روزها یا هفتههای اول اعتراضها در حال جمعآوری اطلاعات است:
اندازه واقعی اعتراض چقدر است؟اگر اعتراضها خودبهخودی و بدون شبکهسازی پایدار به نظر برسند، حکومت ممکن است عمداً صبر کند چون اعتراضِ بیسازمان اختمالا خودش فروکش میکند و نیازی به پرداخت هزینه سرکوب نیست.
آیا محدود به یک قشر است یا در حال سرایت است؟
آیا دانشجویان، یا نیروهای درون حکومت به آن میپیوندند؟
و مهم ترین سوال آیا ظرفیت سازماندهی دارد یا فقط خشمِ لحظهای است؟
همچنین یک مدل وجود دارد به عنوان مدل آستانهها معروف است ک مردم برای پیوستن به اعتراض آستانه دارند؛ یکی با دیدن ۵۰ نفر میپیوندد، یکی با ۵۰۰۰ نفر، و یکی فقط وقتی ببیند پلیسی در کار نیست؛ بنابراین حکومت گاهی عمداً در ابتدا سرکوب نمیکند تا ببیند آیا جمعیت از یک نقطه بحرانی عبور میکند یا نه. اگر عبور نکرد، نیازی به خشونت نیست، اما اگر نزدیک شد، سرکوب ناگهانی برای شکستن اثر آبشاری محتمل میشود.
ممکن است حتی بهجای سرکوب خیابان در روز اول، رهبران اگر در دسترس باشند، سازمان دهندگان، کانالهای ارتباطی و گروههای هماهنگکننده را خفه کنند؛
در ظاهر یک یا دو هفته مدارا دیده میشود اما در پشت صحنه، ظرفیت همبستگی در حال تخریب است و وقتی شبکهها تضعیف شدند، سرکوباز طرفی، سرکوب فوری ممکن است هزینههای بینالمللی ایجاد کند، تحریم، شکاف در نخبگان یا بدنه بوروکراسی یا امنیتی را مردد کند؛ بنابراین حکومتها گاهی تلاش میکنند:
خیابانی کم هزینهتر میشود.
ابتدا اعتراض را بیاهمیت جلوه دهند، مثلا بگویند بخاطر مشکل اقتصادی قشر خاصی بود اگر نشد بعداً آن را امنیتی اعلام کنند و سپس سرکوب را توجیه کنند.
حکومت میداند که مشکل اصلی اعتراضات، هماهنگی پایدار است، پس میگذارد خستگی،
پایان بخش سوم
قسمت بعد: راه فرار و گذر از حکومت توتالیتر چیست؟
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
وقتی وارد منطق دنیای خاص یه حوزه مثل موسیقیهای اکستریم یا دنیای انیمه میشیم، نه تنها میفهمیمشون، بلکه واقعاً غرقشون میشیم و لذت هم میبریم، مثل وقتی که وارد دنیای مارول میشیم؛ دیگه کمتر تعجب میکنیم.
پس این عبور مثل اینه که برای دیدن فیلمهای مارول، باید منطق فیزیک و زیست دنیایی رو که می شناسی فراموش کنی و قبول کنی که ثور با چکش پرواز میکنه، بدون نیاز به سوخت موشکی. اونجا دیگه نمیگی ممکن نیست! بلکه هیجانزده میشی از مبارزهها، تحلیل میکنی استراتژی قهرمانها، و حتی با دوستانت بحث میکنی که اگر آیرونمن بود، چیکار میکرد؟
یا برای وارد شدن به دنیای ویل راموس، عبور از مرزِ جایی که صداها باید هارمونیک باشه تا آرامش بگیری، باید مرز رو رد کنی و وارد منطق دثکور متال بشی؛ دنیایی که وکال اکستریم برای آزار نیست، فقط صدا نیست، فرار از تاریکی و خشم خودت هست و گاهی ایجاد حس آخرالزمانی و تجربه صوتی وحشت، مثل یک فیلم ترسناک.
این سوئیچ، لذت رو چند برابر میکنه چون ذهنت آزاد میشه برای کاوش، تحلیل، نقد و بررسی؛ همزمان لذت هم هست.
چطور عبور کنی و لذت ببری؟ بدون قضاوت، ساختار رو بشناس و منطقش رو درک کن. بدون عبور از مرز، سوال میشه: چرا اینقدر داد میزنن؟ پس جاذبه چی شد؟ میپرسی، درک نمی کنی، لذت نمیبری.
یک مرحله جلوتر بریم: از «چرا دروغ میگن سیاستمداران؟» به «بازی قدرت». از سیاست داخلی که منطق روزمره تو ممکنه بگه: سیاستمدار باید صادق و عادل باشه. اما مرز رو که رد کنی، وارد دنیای بازی استراتژیک قدرت و منافع میشی. قوانینش: سیاست مدارها وعدههای بزرگ میدن؛ نیت و هدف گفتن دروغ به تو نیست، بلکه برای کسب حمایت تو هست. منافع گروهی اولویته، اتحادها مثل قراردادهای موقتی هستن و همه چیز درباره تعادل نیروها، نه اخلاق.
مثل انتخابات ۲۰۲۴ آمریکا: چرا ترامپ شعار ساخت دیوار داد؟ چون نژادپرست هست؟ جواب غلطی هست! نمی دونم هست یانه اما مهم نیست، اون شعار برای بسیج رأی دهندههای نژادپرست و نگران مهاجرت بود.مثل شطرنج، هر حرکت یه استراتژیه. وقتی وارد این منطق بشی، تحلیلهات بهتر میشه، پیشبینی میکنی که اتحادها چطور میشکنن، مثل ائتلافها، و لذت میبری چون انگار داری یه درام واقعی رو دنبال میکنی، پر از توطئه، چرخشهای ناگهانی و پیروزیها… بدون این عبور، سیاست کثیف به نظر میرسه و اذیت میشی.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
اینجا جذابترین بخشه، چون سیاست بینالملل مستقیماً بازتاب رفتار انسان اولیه است، اما در مقیاس جهانی و با ابزارهای مدرن.
منطق روزمرهت میگه: چرا کشورها با هم نیستن؟ چرا جنگ؟ همه چیز با گفتگو حل میشه!
اما برای ورود، باید از روی مرز رد بشی و قبول کنی جهان یه جنگل آنارشیک بدون پلیس هست، مثل عصر سنگ. کشورها مثل انسانهای غارنشین عمل میکنن: غریزه بقا، ترس از تهدید و رقابت بر سر منابع، اما با ارتش و دیپلماسی به جای نیزه.
هیچ قدرتی بالادستی نیست، درست مثل نبود قانون در طبیعت. کشورها قدرت میسازن برای دفاع، اما این قدرت تهدید دیده میشه. مثل روسیه در بحران اوکراین از ۲۰۲۲ تا حالا که ادامه داره؛ غریزه ترس از گسترش ناتو، مثل انسان اولیه که از قبیله همسایه میترسه، عمل کرد و همین باعث حمله شد.
نهادها مثل سازمان ملل، بازتعریف قبیلههای اولیهان، انسانها برای شکار گروه میشدن، کشورها هم اتحاد میسازن، اما شکنندهان چون زیربناشون خودخواهی بقاست، مثل خروج انگلیس از اتحادیه اروپا.
پس رفتار انسانی را در مقیاس بزرگتر میبینیم: رقابت بر سر منابع عین رقابت انسان اولیه بر سر غذا یا مثل شکارچی که قلمرو رو انحصاری میکنه.
برخی چرخهها ناخواستهان، یه کشور موشک میسازه برای دفاع، دیگری تهدید میبینه و مسابقه شروع میشه، عین ترس انسان از سایه در تاریکی.
مرز رو رد کن با دیدن جهان به شکل بازی ریسک؛ نه ایدئالیستی، بلکه واقعگرا.
امیدوارم مرز بین درک و توجیه مشخص باشه، درک منطق یک قاتل زنجیرهای یا یک دیکتاتور به معنای تأیید عمل او نیست، بلکه به معنای توانایی پیشبینی و مقابله با اوست، تغییر کاربری موقت کانال در همین راستا است، شناخت ساختارتوتالیتر، منطق حاکم، قاعده کلی، تحلیل و... بماند....
حالا مهم ترین بخش، اگر ورود به دنیاهای دیگه، تعلیق موقت باورِ، بازگشت هم فعالسازی دوباره وجدان تحلیلی است.
ذهن برای درک به دو سطح نیاز دارد: منطق و قواعد همان دنیا و فرا منطق، یعنی ناظری که بین دنیاها جابهجا میشود.
بدون بازگشت، تحلیلگر در یک دنیا گیر میافته: در سیاست بدبین میشود، در هنر از جمع جدا میافتد، در روابط بهانه تراشی میکند.
هنر تو، سرعت و دقت در جابهجایی است: برای تحلیل سیاست مدار عینک واقعگرایی، برای تصمیم گیری اخلاقی عینک شهروندی، برای لذت موسیقی عینک آن ژانر، برای ارتباط انسانی عینک همدلی.
بازگشت یعنی آزادی انتخاب چارچوب؛ همان طور که ورود، ذهن را وسعت میبخشد، بازگشت به خودآگاهِ خودمان به این وسعت معنا میدهد.
در آخر، یادآوری کنم که این متن صرفاً تلاشی برای باز کردن یک پنجره بود، نه ادعای حقیقت مطلق. نقد آن نه فقط مجاز، که الزامی است؛ چون من هم مثل شما در حال یادگیری و عبور از مرزها هستم.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM