۵ کلمهای که بهتر است از دایرهی لغات خود حذف کنیم
۱. فقط:
کلمهی «فقط» معمولا برای پر کردن جاهای خالی یا تاکید در جمله میآید.
اگر از این کلمه بسیار در جملات خود استفاده میکنید نشاندهندهی ضعف در اعتماد به نفس شماست.
۲. اما:
ما میدانیم هر جایی که «اما» بیاید، جملهی قبلی خود را نفی میکند. استفاده بیش از حد این کلمه، قدرت مدیریت ما را زیر سوال میبرد
۳. باید:
استفادهی این کلمه، اثر گذاری حرفهای ما را تا حد زیادی کاهش میدهد.
۴. همیشه:
استفاده از کلمهی «همیشه»، حرفهای ما را از اعتبار میاندازد. ما باید برای اعتماد کردن افراد جامعه به خود، نشان دهیم که واقع بین هستیم و استفاده از کلمات مطلق این واقع بینی را به خطر میاندازد.
۵. نمیتوانم:
اگر در جواب کاری که از شما در خواست شده و راضی به انجام دادن آن نیستید بهتر است این کلمه را با صدای بلند بیان کنید؛ ولی اگر این کلمه در جایگاهی گفته شود که نشاندهندهی ضعف و ناتوانی شما، در انجام اموری باشد نیاز دارید که فوری آن را از دایرهی لغات خود حذف کنید.
👉 @everything94
۱. فقط:
کلمهی «فقط» معمولا برای پر کردن جاهای خالی یا تاکید در جمله میآید.
اگر از این کلمه بسیار در جملات خود استفاده میکنید نشاندهندهی ضعف در اعتماد به نفس شماست.
۲. اما:
ما میدانیم هر جایی که «اما» بیاید، جملهی قبلی خود را نفی میکند. استفاده بیش از حد این کلمه، قدرت مدیریت ما را زیر سوال میبرد
۳. باید:
استفادهی این کلمه، اثر گذاری حرفهای ما را تا حد زیادی کاهش میدهد.
۴. همیشه:
استفاده از کلمهی «همیشه»، حرفهای ما را از اعتبار میاندازد. ما باید برای اعتماد کردن افراد جامعه به خود، نشان دهیم که واقع بین هستیم و استفاده از کلمات مطلق این واقع بینی را به خطر میاندازد.
۵. نمیتوانم:
اگر در جواب کاری که از شما در خواست شده و راضی به انجام دادن آن نیستید بهتر است این کلمه را با صدای بلند بیان کنید؛ ولی اگر این کلمه در جایگاهی گفته شود که نشاندهندهی ضعف و ناتوانی شما، در انجام اموری باشد نیاز دارید که فوری آن را از دایرهی لغات خود حذف کنید.
👉 @everything94
از خوردن بستنی قیفی تو خیابون خجالت نکش؛ از اینکه وقتی دست فروشی رو میبینی و چیزی که دوست داری چشمتو گرفته خجالت نکش، وایسا و بخرش. از اینکه دوست داری متفاوت لباس بپوشی و سبک سلیقه ات شبیه بقیه نیست خجالت نکش. از اینکه دوست نداری با یه سری از آدما هر جایی بری و نقش بازی کنی خجالت نکش.
از بلند بلند خندیدن، از سلفی گرفتن، از کنار گذاشتن آدمایی که دیگه باهاشون خوش نمیگذره، از بلاک کردن و آنفالو کردن آدمای منفی زندگیت؛ خجالت نکش، تو وقتی زیبایی که شبیه خودت باشی. تو یه بار تویی این دنیایی پس توی ورژن خودت بهترین باش.
@everything94
از بلند بلند خندیدن، از سلفی گرفتن، از کنار گذاشتن آدمایی که دیگه باهاشون خوش نمیگذره، از بلاک کردن و آنفالو کردن آدمای منفی زندگیت؛ خجالت نکش، تو وقتی زیبایی که شبیه خودت باشی. تو یه بار تویی این دنیایی پس توی ورژن خودت بهترین باش.
@everything94
یکی از دردناکترین خصیصههای غالب خانوادههای ایرانی اینه که به فرزندشون معنای عشق بی قید و شرط ”unconditional love” رو یاد نمیدن. تو هیچ وقت به خاطر خودت دوست داشته نمیشی. بلکه همیشه یک سری استانداردها رو باید پر کنی تا دوست داشته بشی. نمرههات خوب باشه. نقش دختر محجوب یا پسرِ کاری رو به خوبی ایفا کنی. ویژه باشی...
نتیجهش میشه اینکه اون والدِ متوقع حتی اگر هزاران کیلومتر ازش دور شده باشی هم ته ذهنت رسوب میکنه و یه جا در نقش پارتنرت ظاهر میشه یه جا در نقش رئیست، دوستت، راننده تاکسی و... که همیشه و مدام تلاش میکنی راضی نگهشون داری. چون میترسی اگر مطابق میل و ایدهآلهای اونا نباشی دیگه دوستت نداشته باشن و ترک بشی.
در کنار هیچ آدمی احساس امنیت نمیکنی و در نهایت این فشار خردت میکنه.
💬 @everything94
نتیجهش میشه اینکه اون والدِ متوقع حتی اگر هزاران کیلومتر ازش دور شده باشی هم ته ذهنت رسوب میکنه و یه جا در نقش پارتنرت ظاهر میشه یه جا در نقش رئیست، دوستت، راننده تاکسی و... که همیشه و مدام تلاش میکنی راضی نگهشون داری. چون میترسی اگر مطابق میل و ایدهآلهای اونا نباشی دیگه دوستت نداشته باشن و ترک بشی.
در کنار هیچ آدمی احساس امنیت نمیکنی و در نهایت این فشار خردت میکنه.
💬 @everything94
یه نشانه بلوغ اینه که بدون انزجار بپذیریم یه کتاب، فیلم، پادکست، روش یادگیری، مسیر پیشرفت، تعریف موفقیت، رشته تحصیلی، ورزش، شغل، و ... اگه مدل و سلیقه و انتخاب من نیست، الزاماً چیز بدی نیست.
@everything94
@everything94
النضج مؤلم و التغيير مؤلم..!
ولكن ليس هناك ما هو أشد إيلاماً من بقاءك عالقاً في "موقعٍ" لا تنتمي إليه..!
«پخته شدن دردناک و تغییر کردن دردناک..!
اما هیچ چیز از ماندنت در "جایگاهی" که در شأن تو نباشد، دردناکتر نیست...»
@everything94
ولكن ليس هناك ما هو أشد إيلاماً من بقاءك عالقاً في "موقعٍ" لا تنتمي إليه..!
«پخته شدن دردناک و تغییر کردن دردناک..!
اما هیچ چیز از ماندنت در "جایگاهی" که در شأن تو نباشد، دردناکتر نیست...»
@everything94
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دقت کردهاید که آدمهای بیخیال اغلب به هدفشان میرسند؟ دقت کردهاید که گاهی اوقات، هنگامی که بیخیال چیزی میشوید، همه چیز خودش جفتوجور میشود؟ آنها میگویند بیخیال، نه برای همه چیز در زندگی، بلکه برای چیزهای بیاهمیت. آنها دغدغههایشان را برای چیزهایی نگه میدارند که واقعا اهمیت دارند. اساسا، ما در مورد دغدغههایی که حاضریم داشته باشیم، بسیار گزینشیتر عمل میکنیم. این چیزی است که «پختگی» مینامیم.
پختگی وقتی رخ میدهد که فرد یاد میگیرد که فقط دغدغههای چیزهای ارزشمند را داشته باشد. یافتن چیزی مهم و معنادار در زندگی، شاید بهترین روش برای استفاده از زمان و انرژی باشد؛ چون اگر آن چیز معنیدار را نیابید، دغدغههایتان به سمت اهداف بیمعنی و پوچ منحرف میشوند.
@everything94
پختگی وقتی رخ میدهد که فرد یاد میگیرد که فقط دغدغههای چیزهای ارزشمند را داشته باشد. یافتن چیزی مهم و معنادار در زندگی، شاید بهترین روش برای استفاده از زمان و انرژی باشد؛ چون اگر آن چیز معنیدار را نیابید، دغدغههایتان به سمت اهداف بیمعنی و پوچ منحرف میشوند.
@everything94
حیاط خانهی ما یک درخت چنار دارد که سالیانِ دورِ گذشته بعد از ظهرها زیر سایهاش صندلی میزدم و کتاب میخواندم. در واقع بیشتر ادای کتاب خواندن را در میآوردم. کتاب دست گرفتن بهانهای بود که زیر سایهی درخت بشینم تا نور آفتاب را که از لای برگها به زمین میتابید و نقشِ برگ خلق میکرد، تماشا کنم. باد هم میوزید و نقش برگها را روی زمین میرقصاند و ورقهای کتاب را به هم میریخت. عادت خوبی بود. برای یک ساعت خودم را به دست باد و آفتاب و سایه و نسیان میسپردم. بعد هم جمع میکردم و میرفتم داخل خانه و خلاص. یکی دو سال عادت روزانهام همین سکون موقتی و دلچسب بود. اما از یک جایی به بعد چرخش روزگار سریعتر شد و عادت زیر درختنشینی از برنامهی روزانهام حذف شد. چند سال ازش دور افتادم اما هر بار که از پنجره به درخت نگاه میکردم یاد آن یک ساعتهای دلچسب میافتادم. هزار بار بعد از آن صندلی بردم و گذاشتم زیر درخت. آفتاب بود، کتاب بود، نقش برگها بود، باد هم بود. اما حال خوشَش نبود. انگار که آن حال و هوا فقط ما آن سالیان دورِ گذشته باشد. چقدر بد است که آدم پای درختاش باشد اما آن درخت دیگر درخت سابق نباشد.
زمان قدیمتر، دو نفر همدانشگاهی داشتم که یار غار سینما رفتن هم بودیم. کلاسهای شجاعی و تائیدی و الخ را یکی در میان میپیچاندیم تا به جایش برویم سینما. ژانر فیلم هم مهم نبود. از فیلمها درخشان بگیرید تا فیلمهایی که روح مرحوم حاتمی و هیچکاک را در گور میلرزاندند. ساعت سانس هم مهم نبود. مثلا فیلم کلاهقرمزی را ساعت دو شب در سینما آزادی تماشا کردیم. یک بار هم سه سانس پشت سر هم یکی از فیلمهای جمشید آریا را نگاه کردیم. هر سه بار هم جمشید پوز دشمن را به خاک مالاند. به هر حال مهم فیلم نبود. مهم حال و روزِ خوشمان بود. مهم چیپس مزمز بود و سالن خنک سینما و بعد از آن هم آبطالبی و زر زر کردنهای لاینقطع ما سه نفر و خندیدن به هر ترک دیواری. سفر آخری که آمدم ایران هر دو نفرشان را پیدا کردم. قرار گذاشتیم دو سه تا سانس پشت سر هم برویم و اتفاقات گذشته را تکرار کنیم. رفتیم و نشد. با اینکه مزهی آن سالیان دور زیر زبانم بود. آن دو یاغی هم کنارم بودند. اما این دو یاغی، آن دو یاغی مورد نظر دیگر نبودند و من همان دو یاغی خودم را میخواستم. در واقع من هر سه یاغی آن سالیان دور را میخواستم. اما ما هم مثل درخت چنارمان در سالهای دور جا مانده بودیم. چقدر بد است که باشی اما نباشی.
هزار مثال این شکلی توی سرم دارم. کسانی و چیزهایی که گذشتهی درخشانی باهاشان داشتم اما حالا هستند اما دیگر نمیدرخشند. یا برای من دیگر نمیدرخشند. انگار که این درخشش فقط برای آن زمانها درست کار کند. مثل کبریتی که بکشی و روشن شود و بعد هم خلاص. چند کبریت این طوری آتش زدم؟ خدا میداند. همیشه تلاش مذبوحانه کردم تا دوباره شرایط را برگردانم به درخشش سابق. اما نشد. مگر میشود یک کبریت را دوبار آتش زد؟ آن سایهی دلچسب و درخت مال آن سالها بود. حالا درخت هست اما یک چیزی که نمیدانم چیست، فرق کرده است. ما ماندیم خاطرهی شیرینی که برای هم تعریفش میکنیم و لبخند میزنیم و دلمان برای خودِ گذشتهمان تنگ میشود.
اما باید منطقی باشم. منِ این لحظه، خاطرهی شیرین دستنیافتنی آیندهام. الان من هزار کبریت آتشنزده توی دستم دارم. کبریتهایی که دانه به دانه روشن میکنم و لذتشان را میبرم. درختهای جدید. سکانسهای جدید. باید با خودم به صلح برسم. انقضا یکی از ارکان زندگی است. زندگیام مثل جویدن آدامس است. شیرینیاش دائمی نیست. دو ساعت بعد آدامس هست اما شیرینیاش تمام شده و تبدیل شده به یک خیال شیرین. اما مگر آدامسهای جهانم تمام شدهاند؟ نچ. آدامس و کبریت فراوان وجود دارد. من باید با فکر احیا نشدن گذشتهها به صلح برسم. آنچه تمام شده، تمام شده. شببخیر.
@everything94
زمان قدیمتر، دو نفر همدانشگاهی داشتم که یار غار سینما رفتن هم بودیم. کلاسهای شجاعی و تائیدی و الخ را یکی در میان میپیچاندیم تا به جایش برویم سینما. ژانر فیلم هم مهم نبود. از فیلمها درخشان بگیرید تا فیلمهایی که روح مرحوم حاتمی و هیچکاک را در گور میلرزاندند. ساعت سانس هم مهم نبود. مثلا فیلم کلاهقرمزی را ساعت دو شب در سینما آزادی تماشا کردیم. یک بار هم سه سانس پشت سر هم یکی از فیلمهای جمشید آریا را نگاه کردیم. هر سه بار هم جمشید پوز دشمن را به خاک مالاند. به هر حال مهم فیلم نبود. مهم حال و روزِ خوشمان بود. مهم چیپس مزمز بود و سالن خنک سینما و بعد از آن هم آبطالبی و زر زر کردنهای لاینقطع ما سه نفر و خندیدن به هر ترک دیواری. سفر آخری که آمدم ایران هر دو نفرشان را پیدا کردم. قرار گذاشتیم دو سه تا سانس پشت سر هم برویم و اتفاقات گذشته را تکرار کنیم. رفتیم و نشد. با اینکه مزهی آن سالیان دور زیر زبانم بود. آن دو یاغی هم کنارم بودند. اما این دو یاغی، آن دو یاغی مورد نظر دیگر نبودند و من همان دو یاغی خودم را میخواستم. در واقع من هر سه یاغی آن سالیان دور را میخواستم. اما ما هم مثل درخت چنارمان در سالهای دور جا مانده بودیم. چقدر بد است که باشی اما نباشی.
هزار مثال این شکلی توی سرم دارم. کسانی و چیزهایی که گذشتهی درخشانی باهاشان داشتم اما حالا هستند اما دیگر نمیدرخشند. یا برای من دیگر نمیدرخشند. انگار که این درخشش فقط برای آن زمانها درست کار کند. مثل کبریتی که بکشی و روشن شود و بعد هم خلاص. چند کبریت این طوری آتش زدم؟ خدا میداند. همیشه تلاش مذبوحانه کردم تا دوباره شرایط را برگردانم به درخشش سابق. اما نشد. مگر میشود یک کبریت را دوبار آتش زد؟ آن سایهی دلچسب و درخت مال آن سالها بود. حالا درخت هست اما یک چیزی که نمیدانم چیست، فرق کرده است. ما ماندیم خاطرهی شیرینی که برای هم تعریفش میکنیم و لبخند میزنیم و دلمان برای خودِ گذشتهمان تنگ میشود.
اما باید منطقی باشم. منِ این لحظه، خاطرهی شیرین دستنیافتنی آیندهام. الان من هزار کبریت آتشنزده توی دستم دارم. کبریتهایی که دانه به دانه روشن میکنم و لذتشان را میبرم. درختهای جدید. سکانسهای جدید. باید با خودم به صلح برسم. انقضا یکی از ارکان زندگی است. زندگیام مثل جویدن آدامس است. شیرینیاش دائمی نیست. دو ساعت بعد آدامس هست اما شیرینیاش تمام شده و تبدیل شده به یک خیال شیرین. اما مگر آدامسهای جهانم تمام شدهاند؟ نچ. آدامس و کبریت فراوان وجود دارد. من باید با فکر احیا نشدن گذشتهها به صلح برسم. آنچه تمام شده، تمام شده. شببخیر.
@everything94
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حرف زدن همیشه به نظر ساده میاد
انگار آسون ترین کاریه که میشه انجام داد
ولی در واقعه سخت ترین کار ممکنه
چون تو با حرفی که میزنی شاید یه زندگی رو نجات بدی
شاید باعث دوستی بین چند نفر بشی
شاید بتونی دلی و به دست بیاری...
شایدم برعکس
باعث دشمنی بشی
باعث دل شکستن کسی که دوسش داری بشی
باعث نفرت و خودخوری کسی از خودش بشی
شاید و شاید و شاید...
پس لطفا قبل حرف زدن،تاکید میکنم قبل حرف زدن
دو دوتا چهارتا کنید چون وقتی دلی میشکنه
صدای شکستنشو هیچ کس نمیشنوه و تا سالها
و حتی برای همیشه خوب نمیشه و
هر وقت نگاش کنی تازه اس...
🍭 @everything94
انگار آسون ترین کاریه که میشه انجام داد
ولی در واقعه سخت ترین کار ممکنه
چون تو با حرفی که میزنی شاید یه زندگی رو نجات بدی
شاید باعث دوستی بین چند نفر بشی
شاید بتونی دلی و به دست بیاری...
شایدم برعکس
باعث دشمنی بشی
باعث دل شکستن کسی که دوسش داری بشی
باعث نفرت و خودخوری کسی از خودش بشی
شاید و شاید و شاید...
پس لطفا قبل حرف زدن،تاکید میکنم قبل حرف زدن
دو دوتا چهارتا کنید چون وقتی دلی میشکنه
صدای شکستنشو هیچ کس نمیشنوه و تا سالها
و حتی برای همیشه خوب نمیشه و
هر وقت نگاش کنی تازه اس...
🍭 @everything94
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بعضی آدمها را نمیشود داشت. فقط میشود يک جورِ خاصی دوستشان داشت.
بعضی آدمها اصلاً برای اين نيستند که برای تو باشند يا تو برای آنها. اصلاً به آخرش فکر نمیکنی.
آنها برای اينند که دوستشان بداری! آنهم نه دوست داشتن معمولی نه حتّی عشق. يک جور خاصی دوست داشتن که اصلاً هم کم نيست.
اين آدمها حتّی وقتی که ديگر نيستند هم در کنج دلت تا ابد يه جور خاص دوست داشته خواهند شد.
@everything94
بعضی آدمها اصلاً برای اين نيستند که برای تو باشند يا تو برای آنها. اصلاً به آخرش فکر نمیکنی.
آنها برای اينند که دوستشان بداری! آنهم نه دوست داشتن معمولی نه حتّی عشق. يک جور خاصی دوست داشتن که اصلاً هم کم نيست.
اين آدمها حتّی وقتی که ديگر نيستند هم در کنج دلت تا ابد يه جور خاص دوست داشته خواهند شد.
@everything94
هویت رو حداقل چهار چیز میسازه:
- ژن و محیط
- افکار و علایق
- آموختهها و تجارب
- زخمها، زخمها، زخمها، زخمها...
@everything94
- ژن و محیط
- افکار و علایق
- آموختهها و تجارب
- زخمها، زخمها، زخمها، زخمها...
@everything94
بیتانم! بیآرزویی درد بزرگی است. راه رفتن لبهی پرتگاه جهان است. اما دلتنگی، درمان بیآرزوییست. دلتنگی و دوری که حادث شود، بذر آرزو در خاکِ دل آدم کاشته میشود. بذری که پوستهاش را میشکافد و هر ثانیه قد میکشد و شاخههایش را باز و بازتر میکند. آنقدر باز که سایهاش تمام قلب آدم را تاریک میکند. خنکا و تاریکیِ آرزومندی.
خیال بالِ آرزوست. خیال، میانبرِ وصال است. راهِ رسیدن. خیالِ وصال بهتر از خودِ وصال است. وصال یک بار است و تمام میشود و ملال حاکم مسلم میشود. اما خیال، تکرار میشود. هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه. تکرار رسیدن و تکرار دیدن. ته ندارد خیال. جهان خیال، مال من است. خدا و بندهاش من هستم. خودم فرمانروای خودم هستم. فرمان به رفتن میدهم. فرمان به راه رفتن زیر مهتاب و آفتاب میدهم. فرمان به بوسیدن. فرمان به قهر و آشتی.
ما سربازان این جهانیم. سلاحمان هم دلتنگی و خیال است. با ظرافت حملشان میکنیم. فشنگ سلاحمان همین ظرافت است. جهان بیرون از خیال، ضخیم است. خورشیدش داغ است. درختهایش سایه ندارند. زردآلوهایش نارساند. نعناعهایش بو ندارند و زنبورهایش بلد نیستند چطور عسل درست کنند و فقط نیش میزنند. حتی خطوط چهرهات هم آنجا درهم و ناپیداست. اما زیر سایهی درخت خیالِ جهانِ من، همه چیز خنک است. نور آفتابش، طرح شاخههای نخل را روی صورتت نقاشی میکند. شفاف و نزدیک. سایهی هر چیزی در این جهان پرهیبِ اندام توست و چهرهی همهی مردم، چهرهی تو.
بندهی ظرافتهای جهان خیالم
@everything94
خیال بالِ آرزوست. خیال، میانبرِ وصال است. راهِ رسیدن. خیالِ وصال بهتر از خودِ وصال است. وصال یک بار است و تمام میشود و ملال حاکم مسلم میشود. اما خیال، تکرار میشود. هر ساعت و هر دقیقه و هر ثانیه. تکرار رسیدن و تکرار دیدن. ته ندارد خیال. جهان خیال، مال من است. خدا و بندهاش من هستم. خودم فرمانروای خودم هستم. فرمان به رفتن میدهم. فرمان به راه رفتن زیر مهتاب و آفتاب میدهم. فرمان به بوسیدن. فرمان به قهر و آشتی.
ما سربازان این جهانیم. سلاحمان هم دلتنگی و خیال است. با ظرافت حملشان میکنیم. فشنگ سلاحمان همین ظرافت است. جهان بیرون از خیال، ضخیم است. خورشیدش داغ است. درختهایش سایه ندارند. زردآلوهایش نارساند. نعناعهایش بو ندارند و زنبورهایش بلد نیستند چطور عسل درست کنند و فقط نیش میزنند. حتی خطوط چهرهات هم آنجا درهم و ناپیداست. اما زیر سایهی درخت خیالِ جهانِ من، همه چیز خنک است. نور آفتابش، طرح شاخههای نخل را روی صورتت نقاشی میکند. شفاف و نزدیک. سایهی هر چیزی در این جهان پرهیبِ اندام توست و چهرهی همهی مردم، چهرهی تو.
بندهی ظرافتهای جهان خیالم
@everything94
در اینکه خلقت مالامال از باگ است و چفت و بست درستی ندارد، شکی نیست. اما این وسط بزرگترین باگِ آن، گرد بودن کرهی زمین است. هزار ایراد به همین کره بودنش وارد است. این حقیقت تلخی است که روی کره راه رفتن، آدم را به هیچ کجا نمیرساند. هر چه قدر هم که آدم بدود و یورتمه کند، باز هم میرسد سر جای اولش. فرار در این جا بیمعنی است. آدم هر چه قدر از چیزهایی که دوستشان ندارد فرار کند و دور شود، از آن طرف به آنها نزدیکتر میشود. تهش، سر جای اول هستی. درستتر آن بود که زمین را کروی نمیساختند. باید یک صفحه وسیع میساختند که انتها نداشت. آنطور آدمها میتوانستند تا جایی که دلشان میخواست از چیزهایی که دوست ندارند، دور بشوند. بینهایت دور بشوند. بینهایت کلا کانسپت خیلی خوبی است. یک کانسپت خیالی و مفید. ایدهآل من همین بینهایت است. همین رفتن و نرسیدن. همین دور شدن بیاندازه.
کروی بودن زمین با ماهیت انسان هیچ سنخیتی ندارد. انسانی که خودش با فاصلهی کمی رتبهی دوم باگ خلقت را دارد. اشرف مخلوقاتی که با حفظ سمت، پستترین حیوان خلق شده هم میتواند باشد. هر خانه و محل سکونتی یک گربهرو هم باید داشته باشد. یک راهی برای فرار از دست صاحبخانهی بداخلاق. اما خب. زمین کروی است. سر و تهش دقیقا یک نقطه است. اگر من معمار این بنای باشکوه بودم، یک گربهرو خلق میکردم. یک سوراخ کوچک که آدمها نرم از آن بخزند بیرون تا از کرویت این خانه خلاص و بینهایت از آن دور شوند. بدون اینکه بمیرند.
@everything94
کروی بودن زمین با ماهیت انسان هیچ سنخیتی ندارد. انسانی که خودش با فاصلهی کمی رتبهی دوم باگ خلقت را دارد. اشرف مخلوقاتی که با حفظ سمت، پستترین حیوان خلق شده هم میتواند باشد. هر خانه و محل سکونتی یک گربهرو هم باید داشته باشد. یک راهی برای فرار از دست صاحبخانهی بداخلاق. اما خب. زمین کروی است. سر و تهش دقیقا یک نقطه است. اگر من معمار این بنای باشکوه بودم، یک گربهرو خلق میکردم. یک سوراخ کوچک که آدمها نرم از آن بخزند بیرون تا از کرویت این خانه خلاص و بینهایت از آن دور شوند. بدون اینکه بمیرند.
@everything94
رابطه سمی یه چیزی تو این مایهها هست، فکر میکنی عاشقت هست، تو رو میپرسته، ولی هر لحظه در حال کشتنت هست، یا حتی برعکس، تو با درک غلطی از برآورد احساسات و عشق مسموم، زیبایی رو جای وابستگی، عشق و مهربانی رو جای مهرطلبی، وظیفه و تعهد رو به جای لطف میبینی، مسئولیت و مراقبت از رابطه رو که وظیفه دو طرف هست رو یک آپشن تلقی میکنی. همیشه گفتم آزادی، فرزند عشق هست، برای اینکه همیشه تو یک رابطه سمی، دو طرف از عدم وابستگی میترسند، همواره دوتا زنجیر به پای همدیگه میبندند و در هر شرایطی به جای امنیت و اعتماد، شک و تردید تو قلب دو طرف شکل میگیره، چون رابطه سمی از وابستگی ارتزاق میکنه و نه از دلبستگی و دوست داشته شدن. آدمها تو این رابطه همیشه از هیجان منفی و اضطراب جدایی و ترس از دست داده شدن میترسند، پس محکم میگیرند، اما فارغ از اینکه جان همدیگه رو گرفتند.
@everything94
@everything94
ما هم تاریکی و هم روشنی را در درونمان داریم ، چیزی که مهم است ، این است كه کدام طرف را انتخاب میکنیم ، آن انتخاب کسی است که ما واقعاً هستيم!
@everything94
@everything94
▫️دروغگوهای ترحمبرانگیز
ما دروغگو بار آمدیم. مستقیم یا غیرمستقیم به ما میگفتند در مورد احساساتت دروغ بگو تا ما راحت باشیم، تا نترسیم، تا اوضاع خراب نشود، تا نگرانمان نکنی، تا درگیرِ چیزهای بیشتری نشویم. ما پنهانکار بار آمدیم. مستقیم یا غیرمستقیم به ما میگفتند نگو، به روی خودت نیاور، حرف نزن چون جایی برای فکرها و نگرانیهای و خواستههایت نداریم. ما دروغگو و پنهانکار بار آمدیم چون آنها هم همین را بلد بودند، چون سرشان آنقدر پُر بود که دیگر جایی برای ما نداشتند، چون دیده بودیم که اگر کمدردسر باشیم بیشتر دوستمان دارند. ما دروغگو و پنهانکار بار آمدیم و فرصت نکردیم واقعیت را بفهمیم و هر اتفاقی افتاد، به خودمان نسبت دادیم و خودمان را سرزنش کردیم. ما دروغگو و پنهانکار بار آمدیم و بعد حتی وقتی آنها نبودند، در جایی که آنها نبودند و حتی به خودمان هم دروغ گفتیم و پنهانکاری کردیم.
ما یا گفتن و راست گفتن را بلد نیستیم، یا امید و اعتمادی به گفتن و شنیده شدن نداریم. ما دروغ میگوییم و گُم میشویم، پنهان میکنیم و غرق میشویم. ما باید جایی دست از این پنهانکاری و دروغگویی برداریم. ما باید آرامآرام اول به خودمان دروغ نگوییم و بعد به دیگران. ما باید دروغ نگوییم تا بفهمیم چه خبر است، چه حالی داریم، مسئول چه چیزی هستیم و چه میخواهیم. ما دروغگو بار آمدیم ولی میتوانیم دیگر آنقدر دروغگو باقی نمانیم.
@everything94
ما دروغگو بار آمدیم. مستقیم یا غیرمستقیم به ما میگفتند در مورد احساساتت دروغ بگو تا ما راحت باشیم، تا نترسیم، تا اوضاع خراب نشود، تا نگرانمان نکنی، تا درگیرِ چیزهای بیشتری نشویم. ما پنهانکار بار آمدیم. مستقیم یا غیرمستقیم به ما میگفتند نگو، به روی خودت نیاور، حرف نزن چون جایی برای فکرها و نگرانیهای و خواستههایت نداریم. ما دروغگو و پنهانکار بار آمدیم چون آنها هم همین را بلد بودند، چون سرشان آنقدر پُر بود که دیگر جایی برای ما نداشتند، چون دیده بودیم که اگر کمدردسر باشیم بیشتر دوستمان دارند. ما دروغگو و پنهانکار بار آمدیم و فرصت نکردیم واقعیت را بفهمیم و هر اتفاقی افتاد، به خودمان نسبت دادیم و خودمان را سرزنش کردیم. ما دروغگو و پنهانکار بار آمدیم و بعد حتی وقتی آنها نبودند، در جایی که آنها نبودند و حتی به خودمان هم دروغ گفتیم و پنهانکاری کردیم.
ما یا گفتن و راست گفتن را بلد نیستیم، یا امید و اعتمادی به گفتن و شنیده شدن نداریم. ما دروغ میگوییم و گُم میشویم، پنهان میکنیم و غرق میشویم. ما باید جایی دست از این پنهانکاری و دروغگویی برداریم. ما باید آرامآرام اول به خودمان دروغ نگوییم و بعد به دیگران. ما باید دروغ نگوییم تا بفهمیم چه خبر است، چه حالی داریم، مسئول چه چیزی هستیم و چه میخواهیم. ما دروغگو بار آمدیم ولی میتوانیم دیگر آنقدر دروغگو باقی نمانیم.
@everything94
▫️یادمان نرود نفس بکشیم
حرفی میخواهم بزنم که هم تکراری است، هم هزار نقد به آن وارد است و هم دنیایی محدودیت دارد. امّا نقدها و محدودیت هایش به کنار، جوهری دارد که آدم باید مدام با خودش تکرار کند. آن حرف این است: "هر کاری که میکنید بکنید، ولی زندگی هم بکنید". یعنی یادتان نرود که زندگی کنید. میپرسید زندگی چیست؟ توضیح این را هم بگذارید کنار. هرچیزی که از زندگی میفهمید، منظورم همان است. اضطراب نمیگذارد؟ خودآزاری آدم اجازه نمیدهد؟ اندوه رمقی باقی نمی گذارد؟ شرایط اجتماعی جلویش را میگیرد؟ قبول. شاید نشود پیوسته زندگی کرد و سززنده بود و به حال خود بود و رویا دید و امید داشت و فارغ بود و ... . ولی همان اپیزودهای کوتاه ممکن را در یابید. از اینکه تمام بشود یا زندگی در کمین خوشی شما نشسته باشد هم نترسید. جهان بیکار نیست که در کمین خوشی من و شما باشد. اگر هم مشکلی پیش آمد کم یا زیاد میتوانید کاری برایش بکنید. شاید هر دردی چاره نداشته باشد امّا خیلی از آن دردهایی که ما فکر میکنیم چاره دارد. یا لااقل آنقدرها کشنده نیست.
برگردم به همان حرف اول: یادمان نرود نفس بکشیم. یادمان نرود زندگی کنیم. یادمان نرود با خودمان باشیم؛ حتی در زمانهای کوتاه و تجربههای بریده بریده. چه کار سختی. انگار داشتم همه اینها را بلند بلند به خودم میگفتم.
@evarything94
حرفی میخواهم بزنم که هم تکراری است، هم هزار نقد به آن وارد است و هم دنیایی محدودیت دارد. امّا نقدها و محدودیت هایش به کنار، جوهری دارد که آدم باید مدام با خودش تکرار کند. آن حرف این است: "هر کاری که میکنید بکنید، ولی زندگی هم بکنید". یعنی یادتان نرود که زندگی کنید. میپرسید زندگی چیست؟ توضیح این را هم بگذارید کنار. هرچیزی که از زندگی میفهمید، منظورم همان است. اضطراب نمیگذارد؟ خودآزاری آدم اجازه نمیدهد؟ اندوه رمقی باقی نمی گذارد؟ شرایط اجتماعی جلویش را میگیرد؟ قبول. شاید نشود پیوسته زندگی کرد و سززنده بود و به حال خود بود و رویا دید و امید داشت و فارغ بود و ... . ولی همان اپیزودهای کوتاه ممکن را در یابید. از اینکه تمام بشود یا زندگی در کمین خوشی شما نشسته باشد هم نترسید. جهان بیکار نیست که در کمین خوشی من و شما باشد. اگر هم مشکلی پیش آمد کم یا زیاد میتوانید کاری برایش بکنید. شاید هر دردی چاره نداشته باشد امّا خیلی از آن دردهایی که ما فکر میکنیم چاره دارد. یا لااقل آنقدرها کشنده نیست.
برگردم به همان حرف اول: یادمان نرود نفس بکشیم. یادمان نرود زندگی کنیم. یادمان نرود با خودمان باشیم؛ حتی در زمانهای کوتاه و تجربههای بریده بریده. چه کار سختی. انگار داشتم همه اینها را بلند بلند به خودم میگفتم.
@evarything94
"ما" این روزها بیشتر از "من" کار میکند.
باید ظرف به ظرف کنیم تا این روزها بگذرد. گاهی من جا دارم و گاهی تو. وقتی تو لبریزی به من بگو و از استیصال بیرون بیا و وقتی من کم آوردم و تو جا داشتی، پُریام را میآورم پیش تو تا کمی خالی و سبک شوم و به زندگی برگردم. واقعیت بیرونی یکسان است امّا آسیبپذیریهای ما یکسان نیست. برای همین گاهی من سِرِپاترم و گاهی تو. پس میتوانیم به هم کمک کنیم.
میدانیم چه میشود؟ نه. میدانیم کی تمام میشود؟ نه. در وضعیت تازهای هستیم که باید یادش بگیریم. تنها هم نمیشود. باید در مورد آن حرف بزنیم تا بتوانیم هضمش کنیم. باید برایش کلمه بسازیم، فکر بسازیم، خیال و امید بسازیم و باید در کنار هم باورش کنیم تا تابش بیاوریم. در همه اینها این "در کنار هم" مهمترین چیز است. نمیخواهم حرف قشنگ بزنم یا شعار بدهم. آدم را بیش از هر چیز آدم امن میکند. فکر را آدمها با هم میسازند و تابآوردن آدم در کنار دیگری ممکن میشود. ما امروز به راه های تازه برای در کنار هم بودن و با هم ماندن نیاز داریم. امروز ما بیشتر کار میکند و من در سایه ما تاب میآورد.
@EVERYTHING94
باید ظرف به ظرف کنیم تا این روزها بگذرد. گاهی من جا دارم و گاهی تو. وقتی تو لبریزی به من بگو و از استیصال بیرون بیا و وقتی من کم آوردم و تو جا داشتی، پُریام را میآورم پیش تو تا کمی خالی و سبک شوم و به زندگی برگردم. واقعیت بیرونی یکسان است امّا آسیبپذیریهای ما یکسان نیست. برای همین گاهی من سِرِپاترم و گاهی تو. پس میتوانیم به هم کمک کنیم.
میدانیم چه میشود؟ نه. میدانیم کی تمام میشود؟ نه. در وضعیت تازهای هستیم که باید یادش بگیریم. تنها هم نمیشود. باید در مورد آن حرف بزنیم تا بتوانیم هضمش کنیم. باید برایش کلمه بسازیم، فکر بسازیم، خیال و امید بسازیم و باید در کنار هم باورش کنیم تا تابش بیاوریم. در همه اینها این "در کنار هم" مهمترین چیز است. نمیخواهم حرف قشنگ بزنم یا شعار بدهم. آدم را بیش از هر چیز آدم امن میکند. فکر را آدمها با هم میسازند و تابآوردن آدم در کنار دیگری ممکن میشود. ما امروز به راه های تازه برای در کنار هم بودن و با هم ماندن نیاز داریم. امروز ما بیشتر کار میکند و من در سایه ما تاب میآورد.
@EVERYTHING94