✟.A knight of darkness.✟
4 subscribers
تو به اشتباه وارد دنیای من شدی
Download Telegram
ایوان مینوشت:
شب ها اخرین لحظه که چشم هایم را روی هم فرو میگذارم همه ی وجودم را درد فرا میگیرد.
افکار من بدترین دشمن من هستند...
از این رو هیچ گاه خواهان تنهایی نیستم،چون میدانم که:
((تنهایی هم درد است و هم درمان))
ایوان مینوشت:
من به این دنیا تعلق ندارم چرا که هیچوقت عشق را تجربه نکرده ام.
برای من، فقط قسمت تاریک این دنیا نمایان بود...
نیمه ی گمشده ی من شاید روزی در یک دنیای متفاوت همدیگر را ملاقات کنیم اما نه امروز..‌.
ایوان مینوشت:
هرچقدر که برایم هوش باشد زن ها ماورای تصورات من هستند آن ها غیرقابل پیش بینی و درک نشدنی اند
همانطور که اینشتین میگوید:پی بردن به اسرار اتم برای من آسانتر از درک تفکرات یک زن است.
تنها لحظه ای حس زنده بودن دارم که دود ریه هایم را پر میکند...
برای لحظه ای نه افکاری دارم نه ذهنیتی و نه حتی شخصیت!
زندگی من مانند عقربه های ساعت درحال گردش به دور خود است...دژاوو پشت دژاوو.
فرض است که تمامیت رویای من خاتمه دادن به این چرخه ی دیوانه بار است
چو من برای هیچکس خواهان همچین درد بزرگی نیستم حتی برای دشمنم.

نوشته های یک شوالیه
برایش نوشته بودم:
بی تو هرگز زندگی من ادامه نخواهد داشت.
اما امروز پانزدهم جولای شد و من هنوز بدون او به زندگی ادامه میدهم.
برایش نوشته بودم:
شاید تو تنها کسی بودی که برایم مثل نوری در تاریکی میدرخشیدی.
اما همانطور که میدانی ستاره ها هم یک روز میمیرند و تو تنها ستاره ی این دنیای بیکران نیستی
گفتم:«سختم آمد پیروز شوم اما سختم آمد جا هم بزنم».
شوالیه ها که تسلیم نمی‌شوند!
خندید و گفت:«زندگی بدون اهداف تو هم ادامه دارد،اینکه تو بتوانی در این راه برنده یا بازنده خارج شوی تعیین کننده ی آینده ی تو نیست پسر جان!
شوالیه ها هم میدانند که کجا باید تسلیم شوند».
اما تو فقط یک شوالیه نباش...تو شوالیه
ای باش که حسرت گذشته را نخورد.




نوشته های یک شوالیه
ایوان نوشت:
فکر میکرد برایش پایان راه است...
جا زد،خسته شد،گفت نمیتوانم.
این چیز هارا دقیقا لحظه ای
میگفت که به اندازه ی یک اپسیلون با هدف فاصله داشت.
همینطور که دلقک دربار برای پادشاه خود شروع به تعریف جوک های بی مزه اش کرد ناگهان پادشاه به دلقک نگاه کرد و با لحنی تمسخر آمیز گفت:راجب سر و سامان دادن به این کشور مرا پند ده!
دلقک با چشمانی پر از غم به پادشاه خیره شد و گفت:«کشوری که پادشاه از دلقک خود راجب آن نظر بخواهد محکوم به نابودیست».
پادشاه از این حرف دلقک به خشم آمد و گفت:«جای تو دگر اینجا نیست، میدهم سر تو را با گیوتین از بدنت جدا کنند!».
دلقک زیر لب خندید و ادامه داد:«عیبی نیست،شاید بتوانی حق گو را بکشی اما حقیقت را نه!».

نوشته های یک شوالیه
وارد بار شد،جشن و سور بود،شاه پیروز شده بود!
شمشیر خود را کنار دیوار گذاشت،کلاه خود را در اورد و روی یکی از صندلی های بار تنهایی نشست...قهرمان نبرد بود و عامل استراتژیک آن جنگ اما خوشحال نبود.
دختری که مسئول بار بود به او نگاه کرد و با تعجب پرسید:«ما که جنگ را برده ایم چرا ناراحت هستی؟»
دستانش را روی میز گذاشت و با چهره ای پر شده از درد و چشمانی خمار به چشمان دختر نگاه کرد و جواب داد:«برنده؟مگر جنگ برنده ای هم دارد؟تنها پاداش ما از جنگ ویرانی است نه بیشتر،ما پدران را کشتیم... پسران را...
دختر لبخندی زد و ادامه داد:«پس تو چرا با همچین قلبی هنوز شوالیه مانده ای؟
شمشیرش را برداشت،بلند شد،لبخند زد و گفت:«میخواستم که محافظ آرمان های مردم باشم نه قاتل پدران و عامل انتقام پسران!


نوشته های یک شوالیه
پیک را بالا گرفت و گفت:« بگذار تو را نصیحتی کنم،انسان ها زمانی که احساس ترس وجودشان را فرا میگیرد داد میزنند،فریاد میکشند،گریه میکنند و مخالفت ها را ادامه میدهند.
دست خودشان نیست طبیعتشان است.
شوالیه در فکر فرو رفت و پرسید:«مگر حیوانات اینطور نیستند؟
مست نگاهش کرد و پاسخ داد:«بله!کافی است مردم را بترسانی!آن موقع نمیتوانی آنها را از حیوانات تشخیص دهی.


نوشته های یک شوالیه
اگر میخواهی از هرج و مرج داخلی جلو گیری کنی،هرج و مرج را خارج از کشور بساز اینجور مردم نمیدانند در کدام جناح بجنگند.
خنده دار است اما مخالفان هم موافق میشنود وقتی شرایط بحرانی میشود!


نوشته های یک شوالیه