در ساعات اول صبح، قبل از سپیده دم و بامداد، درست میان آشوب گرگ و میش هوا
شمعی سوزان، قلمی از جنس سیاهی و کتابچهای مملو از داستانهای نوشته نشده در دست میگیرم و در راه جنگل گام برمیدارم.
چرا که روحم مرا به سوی جنگل میکشاند تا باری دگر با شمعی در میان هیاهوی طبیعت به دنبال او بروم.
مه سنگینی در هوا پرسه میزند و روحم را با خود هم مسیر میکند. مسیر اقبال یا ادبار؟ نمیدانم...!
فقط باور دارم هیچ جادویی مانند صبح مه آلود نیست، زمانی که مرز میان دو هستی شکسته میشود و تو میتوانی بهشت را ببینی.
هوا بوی نفسهای پاییز را دارد، هوای ملاقات گلهای وحشی و یاد شبنم گیاهان را در اعماق جان سپردن.
این جنگل همان سرزمین پریان است که به آن پناه می برم.
همان عبادتگاه گمشده میان افسانههای درخت.
من این جنگل را در اعماق روحم به یادگار میگذارم. این جنگل انبوه در جهان خبیث پنهان شده، پاک و کشف نشده و روح من تشنه زیبایی آن است.
ماه در حال محو شدن است و خورشید از آسمانی دگر طلوع میکند، و این طلوع آتشین شعلهای از جنس امید را بر رخ درختان می تاباند.
کنار رودخانه روی تنه درختی که ریشههایش خاک را در آغوش کشیدهاند وبا خزههای سبز زینت داده شدهاند می نشینم.
خورشید همچون ققنوسی که در آتش خود جان میگیرد در آسمان جلوه میکند.
صبح از راه رسید دست در دست بارانی که همیشه همراه اوست و نسیمی که دلتنگ نوازش گیسوان درختان بود.
دفتر کهنهام را باز میکنم، برگههای خاطراتم را ورق میزنم و در میان واژههایی نوشته شده آرام میگیرم.
میرسم به صفحهای خالی، صفحهای پر از سکوت و کلماتی که جای خالیشان دیوانه وار فریاد میزند.
این اوقات خاموش بدون هیاهو، تصویر طبیعت زیبای محض، مهر درختان افرا،
اندیشه ام را فارغ از حال جهان می سازند و گذشته را برایم به ارمغان میآورد.
از محاصره شدن درختان با مه اژدهای سرخ تا چراغ کلبه چوبی که همچون درویشی تنها به تماشای جهان ایستاده.
نمیدانم چگونه از سمفونی طبیعت به داستان سکوت و مرور خاطرات رسیدم.
سکوتی که همراه اشوبهای مدام است.
اما قصه ما گم شده، میان افسانههای جنگل، روی صندلیهای چوبی پرستشگاه کهنه، در هیاهوی شب پرستاره ونگوگ، میان جیغ و فریاد نقاشی مونک، در نوای پیانوهای فرسوده، اقیانوس کلمات نوشته نشده و در مه سکوت...!
خاطرات ثبت میشود در کوچههای ذهن، در برگهای قدیمی.
ما به خاطرات خود دچاریم، به جملات اسیر قلم. ما مینویسیم هر آنچه را که از گفتن آن هراس داریم، از آرزوها و خاطرات نداشته ای که دلتنگ آنهاییم.
ما محتاج خاطراتمان هستیم، سکوتی در اعماق روح جنگل، لحظاتی که بعد از گذر خیابان یأس ثبت میکنیم.
خاطراتی در کنج کتاب،ته فنجان قهوه، رو به خاموشی و در دست فراموشی.
گاهی همهمه وجود را نه کلمات میتوانند بیان کنند و نه فریادها.
گاهی لب قاصر از توصیف حال است.
آری، دوباره به گذشته پناه می بریم.
پس باید نوشت، از هجوم برگ ها، از خاطراتی که با بستن چشم زنده می شوند و بارها و بارها خود را اول ماجرا میبینیم.
خاطرات، از نظر کوته خاک، تا جایگاه بلند آسمان، از دریای بی تاب تا زیبایی مه و مهتاب همه را در بر گرفته.
کاش لحظاتی بود که خلأ از همه چیز خالی بود، نه آنکه به آن خیره شویم و گذشته در ذهنمان آشوب راه اندازد.
ما دلتنگ خاطراتیم، در انتظار آن، مدت هاست خویش را گم کرده ایم در آشوب جهان.
و در پایان
ما در میان نوشته هایمان به دنبال خود میگردیم، دنبال گمشده ای در خود.
سالها میگردیم و نمی دانیم هر آنچه در پی آنیم در وجودمان نهان است.
گویی در این همهمه ی وجود، من به دنبال من میگشت و از من می نوشت...!
خاطرات را می نویسیم شاید تجربه ای ثبت شود، برگه های خاطرات را رد میکنیم تا آرام گیریم.
اینجا خبری از آینده نیست، همه چی به گذشته بر میگرده، شایدم همه چی گذشته و گذشته همه چی بوده...!
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤40👍21😢3👌3🤨3💔2🔥1👏1
قلم خویش را برمیدارم و در دفتر سرنوشت، سرنوشتم را رقم خواهم زد.
کلمه سرنوشت، کلمهای عجیب با چندین مفهوم مختلف است. مفهومی که میتوان برای هرکس به گونهای معنی کرد.
سرنوشت هیچکس شبیه به دیگری نیست، سرنوشت من به تو و تو به دیگری متفاوت است. سرنوشت همان آینده نامعلوم است، در اصل چیزی از پیش تعیین شده نیست و قطعا خودمان باید آن را معلوم و مشخص کنیم . . .
البته گاهی بازی سرنوشت ما را به جایی میبرد که هرگز در تصویرمان نمی.گنجد، گاهی به عرش و گاهی به فرش میرساند، گاهی باعث ایجاد تبسم بر روی لب و گاه میتواند باعث اشکی در چشم باشد، اشکی که ممکن است از روی شوق و خوشحالی یا ناراحتی و غم باشد.
سرنوشت همچون جادهای پر پیج و تاب یا همچون کوهی پرفراز و تشیب است. حتی میتواند مانند قطاری پر از سرنشین با سرنوشت و آیندهای متفاوت باشد که هر کدام در ایستگاه مختلف سوار و در مقصدی متفاوت پیاده خواهند شد.
در جاده سرنوشت تابلوهای راهنمای زیادی قرار دارد، از جمله: جاده لغزنده است، آرامش خود را حفظ کنید، عجله نکنید و آرام حرکت کنید و . . . مانعهایی که گاهی مواقع که با سرعت زیاد در حال حرکت هستیم باعث ایجاد تلنگر در ما میشود. دوراهی یا چندراهی که باعث جدایی یا رسیدن به چیزهایی میشود، در طول مسیر خوشیها و بدیهای زیادی را پشت سر میگذاریم و خاطرات تلخ و شیرین زیادی در قلب و مغزمان جا خوش میکنند.
ما در زمان معین با همه سختی و مشقت درکنار لذت شیرینش به مقصد نهایی خواهیم رسید. بالاخره قطار سرنوشت در ایستگاه آخر توقف خواهد کرد و تنها به تو بستگی دارد که با خوشحالی و رضایت از قطار سرنوشت پیاده شوی یا ناراحتی و غم، پس تلاش کن و با دستان خودت بهترین سرنوشت را رقم بزنی . . .
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👌51❤23👍19💔15😍5👏3😢3🤨2
صبحی متفاوت، صبحی سرد اما زیبا، صبحی که نماینده و سمبل این فصل بیروح را با خود آورده، به آن روح و نشاط بخشیده و آن را مانند ملکهای زیبا و بیمثال کرده بود.
انگار که امروز خبری از خورشید نبود ولی شب هم نبود. زمین و اسمان همرنگ شده و کرانهها و افق با یکدیگر پیوند خورده بودند. ابرهای آسمان دانههای زیبا و مرواریدیاش را پیشکش زمین میکرد و زمین بیشتر با تن سفید خود دلبری مینمود. دانههای برف روی شاخهٔ درختان مانند حریر سفیدی برگیسوان زمین بود.
درآن صبح برفی سرد و دلربا، آسمان عاشقانه برای زمین دانه های الماس و مروارید به ارمغان آورد، زمین هم لباس زیبا و پُرچینی بااین مرواریدها بر تن کرد. هرچه این مرواریدها بیشتر میشد، دنبالهٔ لباس شگفتانگیز زمین، بیشتر پهنهٔ خاکیاش را میپوشانند.
اشک شوق زمین از چشمهها جاری شد و از وصال این عشق گریست. آن صبح، زمین محفل معاشقهٔ آسمان و ابرهای عاشق با زمینِ معشوق و دلبر بود.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤34👍17💔2
فصلهای زیبای خدا، هرکدام جلوهای خاص و زیبا به طبیعت بخشیده ...سپس ترک دیار کردهاند.
اینک عرصه برای تاخت و تاز لشکر زمستان آماده خودنمایی و جلوهگری است....
دیکتاتوری زمستان شروع شد و ارتش آن به سمت زمین حمله میکند....
در فکر فرو رفتم، چرا بهار آنقدر نجیب است اما زمستان وحشی و خشن است و مرتب در حال انتقام است!
زمستان آمده تا جان بگیرد!
جان من، جان تو، جان گیاهان و جانوران را، این نبرد هرساله زمستان و بهار است و هرگز هیچ کدام از آنها تسلیم نمیشوند....
صبح سردی بود... بخاری را روشن کردم اما زمستان همچون دیوی زورگو و بیرحم سرمایش را بیشتر میکرد تا ثابت کند زور و بازویش بیشتر است....
لیوان چای را به لبانم نزدیک میکنم و با دقت بیشتری نظارهگر اطرافم هستم... کوه های سر به فلک کشیدهای که روزی از تاریکی و بیفروغی خجل بودند؛ حال استوارتر از همیشه با غرور و افتخار از سفیدی و درخشندگی به خود میبالید....
شاخههای خشکیده درختان حالا لبریز از برف بود و کلاغها سرخوش شاخه به شاخه را جولانگاه تاخت و تاز تود کردهبودند....
انباشته شدن مرواریدهای برفی تضاد زیبایی را با گذشته و حال به وجود آورده بود....
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤48👍19💔1
دریای بیانتها و بیکران خداوند که رنگ آبیاش کره زمین را در برمیگیرد. بی انتهاییاش میتواند قدرت و بینهایت بودن خداوند را توصیف کند.
دریا جمعآوری چشمههای میان کوه و دشتهای جهان هستی و الهی است؛ پریهایی که در میان دریااند بوسه به کنج دل گرم دریا میزنند.
فصل سفیدپوش که میآید صورت درخشان دریا محو سردی وجودش میشود. برف و باران را بغل میگیرد و با رخ زیبایش دلبری را آغاز میکند.
در لحظات خشمگینیاش طوفانی برپا میکند که گدازهها و صخرهها را به رعشه و ترس وادار میکند؛ او آینهای میان آسمان و زمین است که در لحظات بیقراریاش موجهای خروشانی برپا میکند.
نام زیبای دریا که میآید وسعت و اُبهتش را به رُخ جهانِ هستی میکشد، قلب و روح آدمی را رنگِ آبیِ آسمان شکوفه میدهد؛ آبیِ مدادرنگی در مقابل زیبایی و ظاهر حیرتآور دریا سجده میزند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍46❤29🥰4🔥2💔2
در زمانهای نهچندان دور پیرزن ثروتمندی بود که بچههایش کل سرمایهاش را از او گرفته بودند یا به اصطلاح "سرمایهاش را بالا کشیده بودند" و چیزی برایش باقی نگذاشتند . . .
بچههایش او را به یک محله متروکه به دور از شهر رها کردند در خانهای بلوکی، پیرزن آه میکشید . . .
در بقچهاش که به هیچکس نشان ندادهبود از کله سرمایهاش چندین کیلو طلا ماندهبود.
آنقدر بچههایش او را عذاب دادهبودند و دلش را به درد آوردند که او نتوانست قضیهی بقچه را به بچههایش بگوید، نیت او از جمع کردن طلاهایش تامین آینده نوهایش بود؛ بعد از چندین سال پیرزن توانست با یک همسایه ارتباط برقرار کند . . .
یک روز پیرزن از ناراحتی زیادش و از روی سادگیاش سفره دلش را برای همسایهایش باز کرد و داستان زندگی، کارها و رفتار بچههایش تا قضیه بقچه را همه برای زن همسایه تعریف کرد . . .
همسایهاش بچههای پیرزن را میشناخت از روی دلسوزی همه جریان را برای آنها تعریف کرد اما همسایهاش نمیدانست که بچههایش فقط برای ثروتش او را میخواهند . . .
چندین روز گذشت، بچههای پیرزن به سراغ پیرزن آمدند؛ پیرزن که بعد از چندین سال عذابکشیدن و غصهخوردن پوستی چروکیده و موهای همرنگ دندانهایش داشت؛ نگاهی به بچههایش انداخت و گفت: چه شده؟! چه میخواهید که باز فیلتان یاد هندوستان کرده است؟!
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍65🤮19❤15🥰5👏4🤔4💯4
من در فصل بهار، روز بیست پنجم فروردین ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و شش به دنیا آمدهام . . .
مادرم همیشه برایم تعریف میکرد که در روز تولد من هوا بسیار سرد و اَبری بود؛ ساعت نه و سی دقیقه هنگام حرکت به سمت بیمارستان ناگهان آسمان شروع به باریدن کرد . . .
سالهای زیادی از آن رو گذشت، رسیده بودم به تولد پانزده سالگیام در بیست و پنجم فروردین ماه هزار و چهارصد و یک، در رشته تجربی درس میخواندم؛ ساعت نه و سی دقیقه بود که دبیر شیمی گفت: بچهها برگه دربیاورید برای یک امتحان بسیار سخت.
هیچکس در کلاس آماده امتحان نبود ناگهان موجی از اعتراضات بچهها بر پا شد برای کنسل کردن امتحان. آنقدر سروصدا شده بود که صدای من به گوش دبیر نمیرسید و من دوست نداشتم در روز تولدم امتحان سخت بدهم.
کمی گذشت با کلی اصرار به دبیر شیمی که جلسه دیگر امتحان بگیرد اما فایدهای نداشت و آن روز شد یکی از تلخترین خاطرات تولدم که هیچ وقت نتوانستم آن را فراموش کنم.
شما چه خاطره ای در تولدتان دارید که نمیتوانید فراموش کنید؟!
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍22❤17💔5🥰1
کوهها سر در گریبان آسمان دارند؛ گاهی بلندی قامت آنها از قامت رشید و سر به فلک کشیدهی ماه و خورشید هم رعناتر است.
پدیدهای زیبا و حیرت برانگیز که در توصیف آنها واژه کم میآورم و کلمات و جملاتم به انتها میرسد و دایرهی لغاتم به اتمام میرسد.
در گرما و تابش آفتاب پالتوی قهوهای و سبزی پر از گلها و زیبایی بر تن میکند و در زمستان جامهای سفیدرنگ بر تن میکند و مثل عروسها دلربایی میکند . . .
کوه، هیبتی پرغرور که زیباییهای بسیاری را در خود جای داده.
سخنان درون دل آتشین خود را به صورت گدازههای قرمز رنگ و سوزان میگوید ولی باز هم کسی حرف دل آرام و ساکت ولی بیقرار او را نمیفهمد.
خاطرات تلخ و شیرین زیادی را در خود جای داده و همچون دفتر خاطراتی پر از رازهای مگو و حرفهای اشکار است . . .
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍27👎9❤7🥰3
تازه هفت سالگیام را شروع کرده بودم. که در یکی از روزهای تابستان که آتش از آسمان میبارید غرق در دنیای کودکی خودم بودم که ناگهان کامیون نارنجیرنگ بزرگی را که در خانهمان پارک شدهبود؛ دیدم. منِ سادهیِ خوشخیال گمان میکردم کامیون پر است از عروسکهایی که قرار است همبازیهای جدیدم باشند اما زهی خیال باطل!...
وقتی پدرم وسایل خانه را به همراه دو مرد دیگر در آن ماشین گذاشت متوجه شدم قرار است همبازیهایی را هم که دارم از دست بدهم...
وقتی تمام وسایل جمع شد و از دوستان عزیزم خداحافظی کردم در محلهای ناآشنا وارد شدیم.
روزهای اول به شدت حوصلهام سر میرفت و دلتنگ دوستان قدیمیام بودم.
در یکی از همین روزهای بیحوصلگی در خانهمان زده شد و دخترک سبزهپوستی با موهای همچون دریا مرا به بازی دعوت کرد ... آن روز آنقدر خوش گذشت که یادم رفته بود دلتنگ همبازیهای قبلی شوم ...
و اکنون که ده سال از آن روزها میگذرد اغراق نکردهام اگر بگویم اسم بعضی از آنها و چهرههایشان را هم به خاطر ندارم... بهراستی که از "دل برود هر آنکه از دیده برفت"...
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍44💩20❤14🥰6😁4🤬1
نیمههای شب بود . . . آتشی در دلم غوغا میکرد و بیتاب معشوق پنهانیام بودم . . .
مدام ثانیهها را در دلم میشمردم و منتظر بودم که به دیدارم بیاید جامه طلایی زیبایی که بر تن کرده بود هم نور دلم شده بود و هم نور آسمان. تمام روزم را با نگاه کردن به او سپری میکردم.
گاهی از شرم و حیا صورتش مانند لبویی سرخ میشد و گاهی هم زردتر از همیشه ظاهر میشد . . .
من هم به اشتیاق عشق او پیراهنی همرنگ چهره نورانیاش به تن میکردم . . .
در آسمان ساز میزد و نگاهش موسیقی بیکلام آرامشبخشی بود که سرتاسر وجودم را جلا میبخشید.
اما چه حیف که خورشید عزیزم آسمانی بود و منِ آفتابگردان زمینی . . . !
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤22💔7👍2
از وقتی که یادم میآید عاشقش بودم، آنچنان در دلم رفته بود که گویی خورشید در دلِ آسمانِ روز و ماه در دلِ آسمانِ شب فرو رفته بود و شکوفههای بهاری در دل فصل بهار . . .
نمیدانم چرا ولی عاشقش بودم دل سیاه و تاریکم را ربوده بود و چهلچراغ کرده بود؛ زیبایی گیسوانش زمانی که روی شانههای ظریفش میافتاد آنچنان دلربایی میکرد که گویی خود ماه بود . . .
نمیدانم به چه دلیلی ولی خود روح و جانم بود، روز 8 دی سال 1400 از فرودگاه مهرآباد پرید و رو راست و رک بخواهم بگویم مهرش هم از دلم پرید به خاطر این همه سنگدلی و کم مهریاش. چطور توانستهبود برود؟!
الان سه سال میگذره و بیرودربایستی بگم اصلا به او فکر نمیکنم؛ اصلا به چال گونههایش، به زیبایی چشمانش فکر نمیکنم و از دلم رفته . . . بهراستی که هرکس از دیده برفت از دل هم برود . . .
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
💔33👍9❤7
خورشید، بانوی زیبایی که وجودش نورانی است همیشه و هر زمان جامهای از رنگهای پاییزی بر تن دارد ولی هیچ وقت تکراری نمیشود . . .
هر روز صبح زودتر از ما بیدار میشود و در جایگاه خود در دل آسمان، قرار میگیرد و با نور وجودش روز را برایمان به ارمغان میآورد . . .
گاهی نور بیکرانش چشم را میزند ولی باز هم جشم از آن سیر نمیشود. در سرمای زمستان به قصد کنجکاوی از میان ابرهای سرد سرکشی میکند و به هر نحوی که شده باز هم خود را به ما میرساند.
آری چنین است که وجودی سرکش و روشن و پر از جلا به نام خورشید با وجودش سیاهی و تیرگی آسمان شب را به سپیدی و روشنایی روز تبدیل میکند . . .
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤34💔11
...بارالها، هستی دیده به خود مهری فراتر از مهر مادری؟!
بشر دیده به خود محبتی والاتر از محبت مادری؟!
... چگونه شکر تو را به جای آورم به پاس این نعمت؟!
بیعلت نیست که میگویند: "توان وصف تو گفتن..." احساس میکنم دستهای خود را گشودهای و مادر را همانند فرشتهای به روی زمین رها کردهای ...
روزها و سالها برای وصف مادر و ستایشِ لطف و بزرگیای که در حق ما کردهای کم است.
"بهشت زیر پای مادران است" اما از نظر من بهشت هم برای آنان کم است!
محبت بیانتهای آنها را چگونه جبران کنیم؟! تا به حال به این فرشته الهی دقت کردهای که حتی لحظهای محبت بیکران خود را از شما دریغ نکرده است؟؟
فرشتهای که هنگام به دنیا آمدن شما اولین نفری بود که به شما نگریست، صدای گریه شما را شنید، شما را در آغوش کشید ... اشکهای او همانند مرواریدی از اشک شوق دیدن شما از گونههایش فروریختند ...
از همان ابتدا خداوند شما را دوست داشته که آغوش مادر را بر روی شما گشوده است. زمان همانند ابر میگذرد. قدر این فرشته را بدانید که زود، دیر میشود. روزی چشم باز میکنی و میبینی قبل از اینکه حتی یک بار با او درد دل کنی؛ او را در آغوش بگیری و با تمام وجود او را بو کنی دیگر نیست.... حسرت حتی یک بار گفتن "دوستت دارم" به دلت میماند.
"قسم بر اولین واژه هستی
که عشق و دین و مظهرم تو هستی
قسم بر دیدگانت شمع روشن
که هستی گلی سَروَر به گلشن ..."
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤44💔11
سگی گوش دراز در روستایی زیبا زندگی میکرد. این سگ به عنوان یک محافظ گله ی روستاییان بود.در هر روز سه وعده غذا از جانب چوپان به گوش دراز میرسید و بعضی مواقع غذاهای اضافه روستاییان نیز به او میرسید اما باز بر سر حرص و طمع زیاده خواهی به غذای حیوانات روستا و یا حتی به خود حیوانات روستا رحم نمیکرد. گاه مرغ و خروس روستاییان توسط گوش دراز ربوده میشد و گاه حتی به غذای دوست صمیمی اش هم رحم نمیکرد. قدردان روستاییان بابت محبتشان نسبت به خود که نبود هیچ،به اموال آنها هم رحم نمیکرد . خود روستاییان از این موضوع بی خبر بودند . در واقع از نظر روستاییان گوش دراز سگی باهوش و مطیع بود اما برای حیوانات دیوی دو سَر بود که به آنها ظلم میکرد. روزی از روزها که گوش دراز پرسه زنان از کوچه ها رد میشد چشمش به دوست صمیمی اش یعنی روباه افتاد که در حال بردن استخوانی است.گوش دراز آرام آرام حرکت کرد و ناگهان استخوان را از دست روباه دزدید . سگ با سرعت به سمت برکه رفت،اما همین که به برکه رسید استخوانی دگر در برکه دید . چشمانش از خوشحالی برق زدند. دهان باز کرد که استخوان را بردارد که ناگهان استخوان درون دهانش در درون دل برکه افتاد و اثری از استخوان درون برکه هم ندید. ناراحت و پشیمان به برکه خیره شده بود که ناگهان صدایی از پشت سرش شنید،روباه گفت:حرص و طمع نه تنها چیزی به داشته هایت نمی افزاید بلکه سبب کاهش داشته هایت میشود و نتیجه ای جز پشیمانی ندارد. تو استخوان مرا که بردی هیچ،طمع استخوان درون برکه تو را کور کرد و باعث از دست دادن داشته هایت شد. سگ غبطه خوران از روباه عذر خواهی کرد و گفت:همانا طمع من نه تنها باعث از دست دادن داشته هایم شد بلکه باعث نفرت حیوانات به من شد . ای کاش قبل از انجام هر کاری به عواقب آن بیندیشیم،شاید بعضی مواقع حتی به نابودی زندگی ما ختم شود.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤39💔4
جای چشم ابرو نگیرد گر چه او بالاتر است
در دنیای فانی و زودگذر اگر جایگاه تو توسط کسی اشغال شود.
اگر از جای خود رانده شوی باعث سرشکستگی، ناامیدی و ناراحتی تو نشود زیرا با این کار شأن و ارزش تو کم نخواهد شد . . .
هیچ چیز نمیتواند به جای تو بنشیند زیرا هر چیزی در این دنیا، جای خودش را دارد و هیچ چیز یا هیچ کس جایگزین دیگری نمیشود و هرچند جایگاه آن چیز یا آن شخص حتی بالاتر از تو باشد، باز هم نمیتواند جای تو را بگیرد؛
مثل ابرو با اینکه از چشم بالاتر است، اما جای چشم را نمیتواند بگیر و نمیتواند کاراییِ چشم را داشتهباشد و از شأن آن بکاهد . . .
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤36💔6
زمانیکه در نقش یک نوزاد چشم به جهان گشود، دنیای کوچکش مملو از رنگ بود . . .
ملافههای سفید، جنگل سبز، خورشید قرمز و شب سیاه.
از سپیدهی صبح با لبخندی، خوابآلود به آشپزخانه میدوید و از آنجا به تمامی خانه شتاب میبرد. در ظهر سوزان کنار برگها دراز میکشید و با ابرها همکلام میشد.
در عصر طلایی کنار در ورودی به انتظار پدر مینشست. وقتی پدر از راه می رسید دست در دست به رودخانه آبی میرفتند.
اما در شب تاریک، در شب تاریک به تنهایی به سوی اتاق خویش قدم بر میداشت. در شب تاریک مادر بوسه بر سرش نمیگذاشت. در شب تاریک پدر در کنار او حضور نداشت. در شب تاریک او کودک نبود!
مردی تنها و خسته بود که سالهاست به انتظار عصر طلایی مینشیند.
به انتظار آواز صبحانه و ابر و خورشید مینشیند. تمام روز جامع خاکستری به تن میکند و تمام روز از غم یار مینویسد.
«یک روز آنقدر مینویسم که انگشتانم قلمم و دیوارها ورقم باشند و مینویسم که در انتظار رنگها ماندهام . . .»
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤99💔37
▪️بدن و وجود ما سرشار از نعمت های زیبای خداوند است که محرومیت از هر کدام از آنها مارا محتاج کمک میکند. یکی از این نعمت ها نعمت چشم های ماست ، که عیب در آنها ما را نیازمند استفاده از عینک میکند . اما همیشه عینک برای تقویت دید و بهبود بینایی نیست ، بلکه با کمی خلاقیت و خیال به دریچه ای برای کشف زندگی بهتر تبدیل میشود .
واژه عینک از واژگان فارسی کهن می باشد؛ چرا که گذشتگان ما به عینک ( عای نک) یا ( عایی نک) میگفتند ولی بعد از آن به آیینک ( آیینه+ ک) تبدیل شده است که ریشه اوستایی دارد ؛ چرا که گذشتگان ، چشم حیوانات و انسان را آینه ی کوچک می دانستند چون هر کسی عکس و تصویر خودش را در چشم دیگری و به خصوص در چشم حیوانات می بیند .
عینک از دو عدسی در یک قاب یا فریم درست شده است که توسط بینی و گوش ها نگه داشته میشود و جلوی چشم قرار میگیرد . عینک با رفع عیوب بینایی به چشم ها کمک میکند تا دید بهتری داشته باشند. عینک از دسته های فلزی یا کائوچو و پلاستیک ساخته میشود و شیشه های آن انواع مختلف دارند .
عینک ها به عنوان زیبایی و هم به عنوان عینک آفتابی برای محافظت از چشم ها در برابر نور خورشید مورد استفاده قرار میگیرند . همچنین عینک ها در صنعت هم به کار میروند.
در این سال های اخیر دانشمندان در پی ساختن عینک های هوشمندی هستند که از فناوری های پیشرفته بهره میبرد تا به کاربر امکانات متنوعی همچون واقعیت افزوده ( AR) ، تماس تلفنی و ارتباطات ،ضبط تصاویر و ویدیو ، مسیر یابی و هدایت ، پخش موسیقی و ویدیو ، قابلیت های صوتی و نمایشگر را ارائه دهند.
همچنین جالب است بدانید ، افسران پلیس چینی شروع به استفاده از عینکهای هوشمندی کرده اند که به کمک آن ها میتوانند با یک نگاه به فرد مورد نظر، تمام سوابق آن شخص را در کسری از ثانیه مشاهده کنند!
حال اگر نگاه دقیق تر و از جنبه های دیگر به عینک بنگریم میتوانیم متصور شویم که اگر عینک ها از نوع خوش بینی هم ساخته می شدند چه زیبا بود! آنگاه همدیگر را عجولانه قضاوت نمیکردیم و همه با صلح و صفا در کنار هم می زیستیم و یاریگر هم در همه مشکلات می شدیم ؛ از کنار طعنه زدن ها و تهمت ها راحت میگذشتیم و عیوب هم را کمبود نمی دیدیم و با این عینک، چشمان ما اشکبار نمیشدند و زندگی زیبا تر میشد !
حال اگر از نگاه دیگر بنگریم ، اگر شیشه های عینک فصول را با هم نشان میدادند ، چه حس زیبایی داشت . مثلا از یک شیشه تصویر بهار و از شیشه دیگر تصویر پاییز را می دیدیم . تصورش هم زیباست ! با یک نگاه شکوفه های زیبای بهار و با نگاه دیگر برگ ریز درختان ، با یک چشم سبز شدن برگ ها و زنده شدن درختان و رویش گیاهان و با نگاه دیگر باران های پاییزی و خش خش برگ ها زیر پای عابران را میدیدیم . شاید آن وقت گذر زمان را سریعتر می دیدیم. این عینک درک مرگ و زندگی پس از مرگ ، درک تلخی در کنار شیرینی های زندگی و درک شکوه آفرینش آسانتر می نمود .
از نگاه دیگر هم میتوان عینک را متصور شد ؛ اگر با زدن عینک و با هر چشم بر هم زدن ، ذهنمان بازتر و خلاق تر میشد ، فکر کنید چقدر از مشکلات بی سوادی ، کج فهمی ، درک نا مناسب از مطالب کلاس درس و دانشگاه ها و... حل میشد . تصورش هم دلپذیر است چون آن وقت هیچ دانش آموزی خنگ محسوب نمیشد،و هیچ برداشت اشتباهی از موضوعات علمی نبود ؛ هیچ دانشجویی از درس نمی افتاد و هیچ معلم و استادی از تفهیم درس خسته نمی شد . قطعا این عینک در جاهای زیادی همچون پزشکی در جهت بهبود طبابت، به کار گرفته میشد.
حال اگر افکار دیگران را عینک زدن میفهمیدیم چه؟ نمی شود گفت این عینک خوب است یا بد ، چون قبل از هر عمل و عکس العملی نتیجه کار مشخص بود ؛ قبل از اینکه با جشن تولد شگفت زده بشیم همه چیز را میدانستیم. قبل از تدریس معلم مطلب را می فهمیدیم و قبل از دروغ گفتن و مخفی کاری حقیقت ماجرا برملا بود و حکایت هرچه شفاف تر از خودش و قبل از بیان آن معلوم بود ؛ به نظر من این عینک چندان هم زیبا نبود چرا که افکار ما گنج هایی هستند که شخصیت ما را شکل میدهند و با این عینک حس اعتماد از بین می رفت و خیلی از جذابیت های زندگی دیگر وجود نداشت.
در نهایت عینک ها تنها به عنوان یک ابزار کاربردی بلکه به عنوان یک جزء از سبک زندگی و مد شناخته میشوند . همچنین تصور عینک با ویژگی های مختلف که شاید در آینده ای نه چندان دور به واقعیت بپیوندند به ما نشان داد که ما باید برخی از عینک ها همچون عینک خوش بینی را در وجود خود بسازیم تا دنیا را به صورت زیباتری درک کنیم ، اما به طور کل باید خدارا به خاطر اینکه نیازمند استفاده از عینک های طبی نیستیم شکر کنیم .
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤26💔7
ثانیه های پایانی است، همه جا و همه کس در تلاطم و آشوب به سر می برند، چه کسی فکرش را میکرد امروز این اتفاق بیوفتد؟! تقریبا به ذهن هیچکس خطور هم نمی کرد!
در این ساعت های پایانی دیگر چیز ارزشمندی نمیبینم به جز حال خوب! به این فکر نمی کنیم که قیمت طلا و سکه چقدر است؟ فلان خانم در فامیل ۷ یا ۸ النگوی طلا دارد و فلانی هم ندارد. برایمان مهم نیست نمره درس ریاضی در دبیرستان چند شده بود، رتبه کنکور و تراز فلان آزمون حتی به ذهن مان هم نمیرسد!
شاید حتی کاری که مورد علاقه مان بوده، انجامش در این ساعت مسخره و مزخرف به نظر برسد! اما برایمان مهم است چندبار پدرمان را در آغوش گرفته ایم؟ چقدر به مادرمان گفته ایم دوستت دارم؟ آیا آن که که در قلب ما جایگاه ویژه ای داشته، از آن یا خبر بوده است؟
آیا کینه ها و حسادت ها را یادمان می آید؟ که فلانی پشت سرمان چه گفته بود؟ یا برایمان اهمیتی ندارد؟ همین حالا اگر بگویند، دنیا به آخر نرسیده و آخر دنیا به روزهای دیگر موکول شده چه اتفاقی می افتد؟ آیا رفتار های گذشته را تکرار می کنند؟ به هم دیگر حسادت میکنیم ؟ رفتار های دیگران برایمان اهمیت دارند ؟
زندگی همینقدر بی ارزش است، ما مدام به چیزهایی اهمیت می دهیم که در واقع هیچ ارزشی ندارند، هیچ اهمیتی ندارند! اما باز هم به همان رفتارها ادامه می دهیم ، در ثانیه های پایانی مانده به آخر دنیا، هیچ کس منتظر نتیجه نیست کسی به مقصد اهمیت نمی دهد،همه از مسیر این ساعت ها لذت می برند کسی به فکر پایان نیست! کاش همیشه همین طور بود و ما انسان ها از مسیر زندگی مان لذت می بردیم و مقصد برایمان اهمیتی نداشت!
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤27💔17
▪️می پرسد چرا نمی روی! پس چرا نمی روم؟
اگر ندیدمشان چه!
کاش می شد یک چمدان همراهم کنم؛مانتوی سبزی که پدرم برایم خریده را ببرم،پدرم را ببرم! بافتی که مادرم دوستش داشت در تنم را ببرم، مادرم را ببرم! توپ بازی برادرم را ببرم، تا بتوانم برادرم را ببرم! مشتی از این خاک که عزیزانم را گرفت را ببرم! عزیزانم را ببرم!
می پرسد چرا نمی روی؟
چه شهامتی میخواهد خداحافظی و چه متحیرم که کسی زبان به آن باز نمی کند.
از این خداحافظی می ترسم، از فردایش بیشتر!
اگر آنجا گناهکار شدم چه،اگر از تاریکی اش ترسیدم و پناهی نداشتم چه؟
اگر عدالت گفت که دیگر آغوشی برای پناه نداری چه؟
فرارکنم؟ مگر می شود؟ تا به امروز میتوانستی اما الان نه.
حالا شایدم عدالتش را ترسناک دیدم و آنقدرها هم ترسناک نباشد و مارا کنار هم به حال خودمان گذاشت و دلمان شاد شد.
شاید به من گفت در ازای هربار که صدایت را برای مادرت بلند کردی عذاب و هربار که صورتش را بوسیدی، آسودگی. تکلیف کل کل هایم با برادرم چه؟ جبران زحمت های پدرم چه؟
یک به یک بالا می رویم و چهره ها نا آرامی را می رسانند که ما ناآگاه از تقدیر خویش.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
💔25❤15
▪️دم در مسجد بین کفش ها نشسته بودم. همه غریبه بودند به تنهایی و خودم فکر می کردم که ناگهان دستی به شانه ام خورد. برگشتم، کفشی هم شکل من با دماغی دراز بود. آن طور که از چهره اش مشخص بود از من خسته تر و رنج کشیده تر بود.
لباسی مشکی تنش پاره شده بود و بخشی از بدنش مشخص شده بود. رنگ کرمی مایل به قهوه ای، دماغمان را بهم زدیم! پس از احوال پرسی گفت:(( چه لباس زیبایی! معلومه که بهت می رسه و دوستت دارد ))
من که دهانم بوی پای صاحب پیرم را گرفته بود جوابش را ندادم تا از بوی بد دهنم اذیت نشود.
ولی اگر صحبت نمیکردم هم بی احترامی می شد هم خودم هم خفه می شدم!
از سر ناچاری و با اجبار گفتم:((همه چی که به ظاهر نیست،درونم غوغاییست که تا به الان به کسی جز سطل زباله نگفتم چون او هم مثل من دهانش بو می دهد و حرف هایم را می فهمد))
آقا کفش پرسید مگر چه شده است؟بی درنگ زبان باز کردم. انگار از خدایم بود یکی ازم بپرسد که چه شده!گفتم:صاحب من از وقتی من را به خانه اش برده که فکر کنم سه سالی میشود من را حمام نبرده، و در همین سه سال هفته ای یکبار جوراب هایش را می شوید.
نمی دانم دلش برایم سوخت یا چه!پس از کلی گلایه آقا کفش راهی پیش رویم گذاشت!
اینکه صاحبم را عوض کنم!
پرسیدم:چگونه!؟
گفت:جایت را با من به مدت کوتاهی عوض کن!
قبول کردم و چند روزی در خانه ی صاحب جدیدم بودم. زندگی ام تغییر کرد، چیزهایی را دیدم که تا به حال تجربه نکرده بودم.
صاحب جدیدم هر روز مرا تمیز می کرد. با برس مخصوصی گرد و غبار را از چهره ام پاک می کرد. سپس با ماده مخصوصی مرا برق می انداخت.
احساس خوشایندی داشتم، شاد و خوشحال بودم .
اما این شادی دیری نمایید!
پس از چند ماه، مرا پشت در گذاشتند و کس دیگری جای مرا گرفت!
تو فکر بودم و با خود اندیشیدم که نباید سِرّ درون را با هرکسی درمیان گذاشت و به حرف هر کسی گوش داد و به صاحب خود خیانت نکنیم!
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤64💔31
نوروز، عیدی که به استقلال بهار سبز میرود و جارو به دست سرمای جهان زمستانی را از روی طاقچهها، میتکاند.
نوروزی که هزار و اندی است که به مردم نوید نو روزی را میدهد. در دامنش، سیب و سکه و سبزه و آیینه و ... میگذارد میآید و با معرکه ای مردم را دور خودش جمع میکند. مردم را میبینی که با دوندگی، سرگرم استقبال از او میشوند آن هم احتمالا به رسم عادت هزار سالهشان
آه. فارغ از اینکه این جناب نوروز، همه چیزش بزکی بیش نیست. نه آیینه اش تا به حال برای مردمان صداقت آورده و نه سیبش همه را سالم نگه داشته و نه سکه هایش جیبی را بی نیاز از مال دنیا کرده. حتی سبزهاش هم نتوانسته جایی را آباد کند و سرکه دست و پا بسته اش هم ناتوان از درمان روحهای بیمار بوده.
حس میکنم این معرکه گیر، یک جای کارش میلنگد. آیا او واقعا ناتوان است از نو روز کردن ایام یا بزاعتش قد این حرفها را نمیدهد؟!
اما کیست در جهان که نوروز نخواهد؟ شاید آدرس را به غلط به ما دادهاند. یحتمل سین های واقعی، در دستان کس دیگری جز این معرکه گیر است.
مگر نه این است که قوام برگان درخت در بهار، به مدد کسی جز آن منجی بزرگِ بهار به دست، سر از از شاخه های خشکِ سردِ زمستانی در میآورند؟
نوروز به صلح دوستیاش مینازد. اما مگر آشتیای، خواهد شد در جهان مادام که نوروز گر اصلی نباشد؟
با حلوا حلوا کردن، دهان شیرین نمیشود، قلبی آرام نمیگیرد، جایی سبز نمیشود، خراباتی آباد نمیشود و جنگی پایان نمییابد.
به قول آن مردی که امشب در تلوزیون خواند:
چه برکتی چه نویدی، چه سبزهای و چه عیدی؟
به سال نو چه امیدی، اگر دوباره نیایی؟
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤12