📚 #شعر گردانی در مورد : ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل ومژه دلدار بیار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️به سمت شرق مینگرم.
باد صبا را مینگرم که خرامان خرامان به سویم می آید.
دلم دگر طاقت تحمل حجم زیادی از غم و غصه را ندارد.سر درد و دل را با صبا باز می کنم.
با طمأنینه به من مینگرد.
از غصه دلتنگی که همچون میخی آهنین هر روز،هر ساعت وهر لحظه قلبم را سوراخ میکند برایش می گویم.
از نفس های کم و بیشم که از فراق یار هر لحظه امکان دارد متوقف شود برایش می گویم.
از سیم های خارداری که دور تا دور روحم را احاطه کرده و به بدترین شکل در حال شکنجه ام است می گویم.
با ناله و لحنی سرشار از سودایی،از صبا میخواهم غم و اندوه دلم را شست و شو دهد و با آوردن خبری از جانب حال خوش را به تک تک رگ هایم تزریق کند.
خبر از سخن های شیرینش که روزی لالایی شب های مهتابی ام بود برایم سوغات آورد.
آنگاه که با دستان خوش تراشش قلم به دست می گرفت و افکارش را روی کاغذ پیاده میکرد من غرق در زیبایی های تمام نشدنی اش می شدم؛صبا نامه ای از جانبش برایم بیاور که دل غم زده ام را به آن خوش کنم.
نمی دانی که بند بند وجودم عطر وجودش را طلب می کند.صبا عطری از دلداری بیاور که از بوی عطرش مست شوم.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
ببر اندوه دل ومژه دلدار بیار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️به سمت شرق مینگرم.
باد صبا را مینگرم که خرامان خرامان به سویم می آید.
دلم دگر طاقت تحمل حجم زیادی از غم و غصه را ندارد.سر درد و دل را با صبا باز می کنم.
با طمأنینه به من مینگرد.
از غصه دلتنگی که همچون میخی آهنین هر روز،هر ساعت وهر لحظه قلبم را سوراخ میکند برایش می گویم.
از نفس های کم و بیشم که از فراق یار هر لحظه امکان دارد متوقف شود برایش می گویم.
از سیم های خارداری که دور تا دور روحم را احاطه کرده و به بدترین شکل در حال شکنجه ام است می گویم.
با ناله و لحنی سرشار از سودایی،از صبا میخواهم غم و اندوه دلم را شست و شو دهد و با آوردن خبری از جانب حال خوش را به تک تک رگ هایم تزریق کند.
خبر از سخن های شیرینش که روزی لالایی شب های مهتابی ام بود برایم سوغات آورد.
آنگاه که با دستان خوش تراشش قلم به دست می گرفت و افکارش را روی کاغذ پیاده میکرد من غرق در زیبایی های تمام نشدنی اش می شدم؛صبا نامه ای از جانبش برایم بیاور که دل غم زده ام را به آن خوش کنم.
نمی دانی که بند بند وجودم عطر وجودش را طلب می کند.صبا عطری از دلداری بیاور که از بوی عطرش مست شوم.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍58❤13🤯9😍3👀2
📚 #انشا در مورد : ☘ عید نوروز ☘
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دست خورشيد زرنگار، حرير برف از رخسار زمين به كناري می زند. نرمای نسيم، طُرّه ی نازك نسترن و نارون را نوازش می كند. غلغل چشمه ساران و زمزمه ی جويباران به ابريشم صداي پرندگان و اشعه ی زيبای خورشيد با آن آفتاب ملايم و دلخواهش پيوند می خورد. روز از روزن زرين و نازنين ابر به ترانه ی آبشار و ترنم نمناك بوته زاران دامنه و دشت می تابد. وزش بال چلچله ها در خنكای هوای جلگه و كوه درمی آميزد و نفس گلبرگ ها به طراوت شبنم سحرگاهی گره می خورد.
غوی غوكان و نوای نای قناريان و همهمه ی هزارها گنجشكك پر ترمه ای در هم تنيده شده، غوغای غريب و شور شگفت طبيعت در سرزمين بهار طنين انداخته، نيلی نرم افق با آبی قلب آسمان ممزوج گشته، و حيات ديگري در رگ های گياه و گل جاری شده است؛ جشن پرشكوه هستی آغاز می شود.
نوروز از راه می رسد و شعر سبز شكفتن می سرايد. در اين گير و دار دل انگيز شور و سرشاری كه جوانه های خشنودی و لبخند بر شاخه های خيس و خنك درختان می نشيند و رخوت خواب های زمستانی از پلك های خسته تاريخ رخت برمی بندد، بهار بر دل شقايق ها داغ عشق و عبادت می نهد و بيدارباش قافله نور در ديده ها و دل های سبزپوش جهان آدمی سرود زيبای زندگی سر می دهد.
▪️ اينك «موسم اسفند» خيمه و خرگاه برمی چيند تا «موعد بهار» بر مرغزار عاطفه ی آدميان خراميدن بياغازد.
آه... اين همه سرخ و سپيد و سبز كه در باغ و بستان و دشت و دمن جاریست، دل های دوستان وطن را به پارچه ای از پرچم پريچهر ايران می پيچد تا در جشن افتتاح كارخانه ی فروردين به گل های محفل عاطفه و عشق پيشكش كند.
و به بانگ بلند بگويد:
امروز و هر روز، نوروز، بر نوروزيان زمين، خجسته باد
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دست خورشيد زرنگار، حرير برف از رخسار زمين به كناري می زند. نرمای نسيم، طُرّه ی نازك نسترن و نارون را نوازش می كند. غلغل چشمه ساران و زمزمه ی جويباران به ابريشم صداي پرندگان و اشعه ی زيبای خورشيد با آن آفتاب ملايم و دلخواهش پيوند می خورد. روز از روزن زرين و نازنين ابر به ترانه ی آبشار و ترنم نمناك بوته زاران دامنه و دشت می تابد. وزش بال چلچله ها در خنكای هوای جلگه و كوه درمی آميزد و نفس گلبرگ ها به طراوت شبنم سحرگاهی گره می خورد.
غوی غوكان و نوای نای قناريان و همهمه ی هزارها گنجشكك پر ترمه ای در هم تنيده شده، غوغای غريب و شور شگفت طبيعت در سرزمين بهار طنين انداخته، نيلی نرم افق با آبی قلب آسمان ممزوج گشته، و حيات ديگري در رگ های گياه و گل جاری شده است؛ جشن پرشكوه هستی آغاز می شود.
نوروز از راه می رسد و شعر سبز شكفتن می سرايد. در اين گير و دار دل انگيز شور و سرشاری كه جوانه های خشنودی و لبخند بر شاخه های خيس و خنك درختان می نشيند و رخوت خواب های زمستانی از پلك های خسته تاريخ رخت برمی بندد، بهار بر دل شقايق ها داغ عشق و عبادت می نهد و بيدارباش قافله نور در ديده ها و دل های سبزپوش جهان آدمی سرود زيبای زندگی سر می دهد.
▪️ اينك «موسم اسفند» خيمه و خرگاه برمی چيند تا «موعد بهار» بر مرغزار عاطفه ی آدميان خراميدن بياغازد.
آه... اين همه سرخ و سپيد و سبز كه در باغ و بستان و دشت و دمن جاریست، دل های دوستان وطن را به پارچه ای از پرچم پريچهر ايران می پيچد تا در جشن افتتاح كارخانه ی فروردين به گل های محفل عاطفه و عشق پيشكش كند.
و به بانگ بلند بگويد:
امروز و هر روز، نوروز، بر نوروزيان زمين، خجسته باد
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍124😐25🗿19😍14🆒9❤7🔥7🍌7👎6👏6🌭6
▪️این ضرب المثل زندگی انسانها را توصیف میکند، که علم و دانش همان میوههای درخت و شاخههای او استعدادهای بشر است.
آیا ما به وجود خود پی بردهایم.؟ که چه چیزهایی است که ما را از دیگران متمایز میکند؟ و آیا شعور و معرفت به تحصیلات و مدارک است؟
انسان با وجود این مشکلات و سختیهای روزگار بارها و بارها شده است که از زندگی سیر شده است و توانی برای ادامه دادن راه را ندارد.
در یکی از این روزهای سخت و دشوار پی در پی پیرمردی بود کشاورز که از زمانی که چشم خود را باز کرده بود و کمی خود را شناخته بود به دنبال پدرش در زمینها و در روزهای گرم و سوزان تابستانی کار کرده بود و هنوز هم در حال کاشتن و برداشتن محصولات خویش بود.
روری از این روز ها پیرمرد از خواب برخاست، صبحانه خود را برداشت و به باغ خود رفت.
در آن نسیم صبحگاهی و دلنواز صبحانه خود را خورد،و شروع به کار کردن کرد. در این هنگام بود که جوانی پیش او آمد و درخواست خرید، محصولاتی از او شد که از او بخرد، و تازه و خوب به خانه ببرد تا اینکه از مغازه بخرد پیرمرد به او گفت الان ظهر است، فردا صبح زود بیا تا برایت محصولات را بچینم و همان موقع به خانه ببری که از بین نرود در گرمای این روزهای تابستانی،جوان با عصبانیت به او گفت چرا من دوباره فردا این همه راه را بیایم من دانشجوی دکترای پزشکی هستم مگر میتوانم مسخره تو پیرمرد باشم و هزاران بد و بیراه دیگر را بار آن پیرمرد کرد.
پیرمرد با بغض که گلویش را گرفته بود به او گفت:”درخت هرچه بارش بیشتر میشود سرش فروتر میآید“ جوان کمی در فکر فرو رفت و راه خود را گرفت و رفت پیرمرد در کنار دیوار نشست، و با چشمان پر از اشک و اندوه به یاد این سخن افتاد که میگوید:
«میزان شعور و معرفت هر کسی به تحصیلات و مدارک او نیست بلکه به شخصیت و نوع نگاه و به دیدگاه او بستگی دارد.»
وگرنه شخصی هست که هیچ گونه تحصیلاتی ندارد ولی با آن فردی که تحصیلات دارد از زمین تا آسمان متفاوت است.
که میفرماید:
آدمی را آدمیت لازم است
عود را گر بو نباشد هیزم است
”تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت است.“ زمین با ارزش خواهد شد زمانی که مردم بفهمند با ارزشترین دین انسانیت است.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍38❤11🐳3🔥1
در روزگاران قدیم فردی به نام نصرالدین که فردی ناشک بود و شغل او رانندگی بود در شهر تهران زندگی میکرد.
او و همسرش یک سالی بود که صاحب فرزند شده بود نصرالدین از مردم شنیده بود که خداوند روزی رسان است و هیچکس گرسنه نمیخوابد حتی نان خشکیدهای هم که باشد میخورد و سرش را به روی زمین میگذارد.
نصرالدین هر روز با ناشکری از خواب بیدار میشد و از روزی که این مسئله بین مردم به اشتباهی رواج پیدا کرده بود نصرالدین دیگر صبحها از خواب برنمیخاست که برای ان روز کار کند در خانه میخوابید که خداوند روزی آن را بدهد به هر طریقی که هست در یکی از روزها همسر او از دست نصرالدین کلافه شده بود و به او گفت این هم وضع زندگی ما هست این چه زندگی هست که برای من و بچهام درست کردی که ما به نان شبمان محتاج هستیم در این حین کودک به گریه افتاد و شروع به سر و صدا کرد نصرالدین با شرمندگی گفت خوب من که روزی نمیدهم این خدا هست که روزی من را فراموش کرده است. همسر او که از این خرافات به دور بود و این خرافات را قبول نداشت به او گفت هر کاری که میخواهی انجام بده من که از این خانه میروم نصرالدین تنها با ناراحتی به کنار دیوار تکیه داد و به فکر فرو رفت که خدایا چرا روزی من را نمیدهی و هزاران گلایه و شکایتهای دیگر چند لحظهای به فکر فرو رفت بعد از آن تصمیم گرفت که لباسهای خود را به تن کند و پیاده به راه بیفتد. طراح بندگان خدا را میدید که هر کدام با مشقت و سختی بسیار کار میکنند تا شکم زن و بچه اش را پر کند بعد از چند دقیقهای که پیاده راه میرفت فردی فقیر را دید که با لباسهای نابسامان و چهره آلوده به خاک و خون را در کنار جدول دید که روی زمین نشسته است با دستان آلوده غذایی را که مردم به او داده بودند را با گرسنگی بسیار میخورد. نصرالدین در کنار او نشست و به او گفت: چگونه خداوند روزی تو را میدهد من چرا هیچ روزی ندارم نزد خداوند.
فرد فقیر با تاسف و ناراحتی بسیار به نصرالدین گفت در سر جاده میایستم و اسفند دود میکنم افرادی هم که میخواهند شیشه های ماشینشان را پاک میکنم. تا پول کمی برا غذای روزم بدست آورم.
که در حال پاک کردن شیشه ی ماشینی بودم که زمانی که تمام شد ماشین رفت و ناگهان موتوری از پشت آن ماشین با سرعت به من زد. و من پرتاب شدم یک متر بعد از آن ماشین، نصرالدین با نارحتی از او پرسید حالت خوب است الان؟! یا اینکه به اورژانس نیاز داری؟!
فقیر جواب داد: طوری نشده ام فقط بدنم زخم شده است که آنها هم بعد از چند روز بهبود میباید. فردی بعد از اینکه من با زمین برخورد کردم من را به کنار جدول آورد و این غدا هم به من داد تا اینکه کمی ضعف من خوب شود و اگر توانستم بلند شوم و راه بیفتم ببینم شب کجا بخوابم!
نصرالدین متوجه شد خداوند روزی میدهد ولی در قبال کار کردن و فعالیت داشتن در هر کاری برای بدست آوردن مال حلال، نه اینکه دست به روی دست بگذاری و بنشینی در خانه تا اینکه خدا روزی تو را بدهد.
که ناگهان به یاد این ضرب المثل افتاد که مادرش در کودکی به او گوشزد میکرده است.
«از تو حرکت از خدا برکت»
بعد از چند دقیقه بطری آبی را با باقیمانده پولی که در جیب کتش بود خرید و به فقیر داد تا گلوی خویش را تازه کند.
و با ناراحتی و غم به خانه بازگشت و بر روی صندلی شکستهی چوبی نشست و به فکر فرو رفت.
”برکت تنها نان درون سفره نیست نه!
برکت گاهی آدمیست که با بودنش در سفرهی قلبت مهر میکند ادامهی زندگی ات را...“
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍55❤14🌚5👎3😍3🕊2🆒2🤨1
عید فطر یکی از مهم ترین جشن ها در اسلام است،که بعد از پایان ماه مبارک رمضان برگزار میشود. این عید به نماد پایان یافتن ماه روزه گیری جشن گرفته میشود.
در روز عید فطر، همه روزه گیر ها به نماز جماعت میروند و به یکدیگر هدیه هایی میدهند. عید فرصتی است ک مسلمانان به فقرا و نیازمندان کمک کنند و زکات های خود را به نیازمندان تقدیم کنند.
این عید با احساس مهربانی، همدردی از جانب مردم جشن گرفته میشود و مهمانی هایی میگرند واقوام،خویشاوند های خود را دعوت میکنند و کنار هم به خوشی سر میبردند.
من امسال روزه گرفتم و همیشه فکر میکردم که روزه گرفتن خیلی سخت و دشوار است اما وقتی برای سحر بلند میشدم و غذا میخوردم و منتظر میماندم که اذان صبح رو بگوید حس لذت بخشی داشت.
در روز گرسنگی، تشنگی زیادی رو تحمل میکردم حتی باعث میشد که دیگر توان راه رفتن را نداشته باشم و وقتی میخواستم راه بروم سرم گیج میرفت اما این درس به من یاد داد که فقرا و مستضعفان سختی های زیادی رو تحمل میکنند و آنهارا درک نمیکنیم و این باعث شد که به فقرا بیاندیشم و تا حد توانم به آنها کمک کنم.
پس نتیجه میگیرم که خداوند هیچ اعمالی را بدون هدف واجب نکرده است و هدف خداوند همین بوده که ما در شرایط فقرا قرار گیریم و آنها را درک کنیم، و فقط به فکر خودمان نباشیم و خودخواه نباشیم و به دیگران هم کمک کنیم، خداوند این کارمان را بدون پاداش نمیگذارد. هر نیکی که در این دنیا کنیم بدون پاداش نیست اگرچه ممکن است پاداش را در این دنیا نگیریم اما قطعا در آخرت به ما اعطا میشود.
➖➖➖➖➖➖➖➖
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍40❤12👎1💔1
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کجایی؟! واقعا دوست دارم بدانم کجایی؟ درخاطرت هست؟ به جزفرزندت چیزی دیگر را به یاد می آوردی؟
دراین جهان تمام حق مادران، مادری بوده وبس! از آسمان باران می بارید، مادر بودی ! اگرازکوهها برما سنگ می بارید بازهم مادر بودی!! هرچه اذیت می کردیم بازهم مادربودی!مواقعی که ازشدت غصه سرازیرمی شدندآن مرواریدهای غلطان بازهم مادر بودی! گرسنه بودی اما مادربودی!تشنه بودی اما مادربودی!شب بود،مادربودی!روزبود، مادربودی! آسمان و زمینم بودی!باران بودی،دریابودی،نگران ترین نگران هابودی اما بازهم مادربودی!
تابه خودت آمدی، یادت آمد که پیر شده ای! مادر جان تو هم یک روزجوان بودی،یکی از هزاران شمع سوزان بودی،اماحالاپیر وناتوان شدی!نمی دانی چه پیرباشی وچه جوان یکی از فرشته های نهان خداوند سبحان دراین کیهان هستی!
دلتنگ فرزندانی هستی که زندگی کردن رابه آنها آموختی! اماحالاسرگرم زندگی های خویشند! و تودر زندانی، زندانی بالقب های مختلف واسم های مستعار...شب ها را راحت می خوابند، بدون این که به یاد توباشند، تویی که شب بهترین قسمت روزت بودتابنشینی برای کودکت آوایی یا لالایی بخوانی،شب های مهتابی شب های عبادتت بود،اما عبادتی به شیوه خودت! شب های مهتابی پرده را کنارمی زدی وبه صورت کودکت که رد قرص ماه روی ان بود ،زل میزدی!درهرزمان، درهر مکان، درهرعیان ونهان فرزندانت برای تو همه چیز بودند،حتی گاهی تمام دین ودنیا وایمانت!.حالاکجایندآن فرزندان؟ راست گفته شاعر که: به کجا می رویم چنین شتابان...؟!
ازخدا برای این فرزندان فقط طالب سلامتی بودی وبس !یادت رفت آرزوهای خودت را،تمام آرزوهایت شده بود آرزوهایی که بچه هایت دوست داشتند.ازنبودشان احساس دلتنگی می کنی! اماجزصبرکردن دراین زمانه وحشتناک ،چاره ای نداری!!
خودت را آنقدر برای بچه هایت اسطوره ی مقاومت وفداکاری کردی که یادت رفت به خودت فکرکنی!رنگ آرامش رابه خود ندیدی!کسی سخن چشم هایت را نفهمید!کسی آواز دلت را باگوش هایت نشنید!کسی متوجه فریاد اشک هایت نشد،برسرت فریادکشیدندوکوه دلت را لرزاندند،فراموشت کردند واشک های چشمت برروی صورت غمگینت جاری شد .. اما ای مادر ،غمگین مباش که بعد از خداوندتومهربان ترین مهربان ها، بخشنده ترین ترین بخشنده ها،دوست داشتنی ترین دوست داشتنی ها وصبورترین صبورها هستی.
تو حلاوت بخش تمام تلخی ها،تو صدای ساکت درمیان فریادها، تولبخند آرام میان تمام بغض ها،تو غمگین ترین خنده روی این دنیا، تو روز روشن تمام شب ها بودی وهستی.
آنقدر به صورت فرزندت زل زدی و او را ستایش کردی که ازچین های صورتت غافل شدی اما بازوهم میشود تو را صدازد: زیباترین کمرخمیده و صورت چروکیده!
ومن اما چه تلخ
درآسمان خیال خویش
به دنبال قلبی سرخ
روزهاگشتم تا اینکه فهمیدم
گمشدهام در خانهمان بود
آری
او مادرم بود ...!
➖➖➖➖➖➖➖➖
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍60❤38❤🔥7😢7😇7
بعضی آثار هنری مانند انسانها هستند:
بعضی اثار هنری با شما حرف میزنند و بعضی دیگر بیصدا فریاد میکشند.
بعضی آثار هنری واقعیت را منعکس میکنند و بعضی دیگر واقعیت را شکل میدهند.
بعضی آثار هنری تو را در آغوش میکشند و برخی تنهاییشان را.
بعضی آثار هنری به هدف وضع قانون و قدرتطلبی جلو میآیند و برخی دیگر همانجور که هستی تو را میپذیرند.
بعضی آثار هنری تو را در خودشان حبس میکنند و بعضی دیگر راه گریزی به تو نشان میدهند.
بعضی آثار هنری یک فرد را تغییر میدهند و برخی دیگر یک جماعت را.
بعضی اثر هنری به تو قدرت میبخشند و برخی دیگر متواضع ات میکنند.
بعضی انسانها مانند اثر هنری هستند:
بعضی انسانها مانند مونالیزا به تو لبخند میزنند و بعضی انسانها مانند جیغ ادوارد مونک فریاد میکشند.
بعضی انسانها مانند شب پرستاره تاریکاند ولی حرفها برای گفتن دارند.
بعضی انسانها مانند صدها اثر هنری خاک خوردند در حالی که روزها منتظر بودند تا از حرفهای دلشان بگویند.
بعضی انسانها مانند برخی اثرهای هنری، روحت را نوازش میکنند.
انسانها مثل بعضی اثرها، گاهی رنگارنگاند و گاهی سیاه و سفید.
بعضی انسانها همانند بعضی اثار هنری تنها هستند؛ تنهای تنها و برخی دیگر هر روزشان را با آدمهای جدیدی سپری میکنند.
بعضی انسانها مانند بعضی اثرها پوچ هستند در حالی که برخی از انها به دیگری درس زندگی میدهد.
بعضی انسانها چون برخی اثرها فریاد نمیکشند و مغرور نیستند و به رخ نمیکشند؛ ولی همواره هر چقدر که بگذرد بهترین خودشاناند و هرگز فراموش نمیشوند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍91❤12👎5
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍29🤔7❤6👏3👌3💔3😁1
⭐️ #انشا با موضوع : #درخت
➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
وقتی انسان ها تورا فروختند رنگارنگ بودی رنگ هایت اجری، سرخ، زرد وگاهی ابی وبنفش بود درست همانند رنگ های آن قوس قزح کرباسی که درهنگام باران دامن رنگین خود را همانند چتری حفاظتی بر سر انسان ها باز می کند اما باید بدانی که من به ان قزح وابر وبارانی که به وجودش می آورند احساس عجیبی دارم من یک درخت هستم که از وجود آن ابر وباران سر به فلک می کشم وحال بشنو از شخصیت دوم من من یک عاشق هستم که ان ابر باران محروم مانده از احساس عشقم را خاموش می کنند وشعله هایش را فوت می کنند تا همانند آن شمعی که پروانه به دورش می چرخد خاموش شود عشق من سوزان است وباید بدانی که چقدر درد ناک است که عشقت همانی باشد که قرار است زندگانی ات را بگیرد وتو گرفتار شده در آه وزندگانی ات را تقدیم کنی آری جهانیان، اسمانی ها، زمینی ها، وهمگی بشنوید از این عشق سوزان که چه سخت است عشق درختی که اسیر رنگ وروی لعاب دار آتش شده است وچقدر درد ناک تر است کهـ عشقت با بی رحمی تمام هیچ حسی بهـ تو نداشته باشد. وتو مجبور باشی که باوجود بی رحمی وکم لطفی های معشوق به عاشقی ادامه دهی وتشنه لب برای عاشقانه هایی کوچک باشی پس ای درخت! بسوز که جزای عاشقی همین اســــت.
➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
🔗 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام 👇 :
📣 @ENSHA
وقتی انسان ها تورا فروختند رنگارنگ بودی رنگ هایت اجری، سرخ، زرد وگاهی ابی وبنفش بود درست همانند رنگ های آن قوس قزح کرباسی که درهنگام باران دامن رنگین خود را همانند چتری حفاظتی بر سر انسان ها باز می کند اما باید بدانی که من به ان قزح وابر وبارانی که به وجودش می آورند احساس عجیبی دارم من یک درخت هستم که از وجود آن ابر وباران سر به فلک می کشم وحال بشنو از شخصیت دوم من من یک عاشق هستم که ان ابر باران محروم مانده از احساس عشقم را خاموش می کنند وشعله هایش را فوت می کنند تا همانند آن شمعی که پروانه به دورش می چرخد خاموش شود عشق من سوزان است وباید بدانی که چقدر درد ناک است که عشقت همانی باشد که قرار است زندگانی ات را بگیرد وتو گرفتار شده در آه وزندگانی ات را تقدیم کنی آری جهانیان، اسمانی ها، زمینی ها، وهمگی بشنوید از این عشق سوزان که چه سخت است عشق درختی که اسیر رنگ وروی لعاب دار آتش شده است وچقدر درد ناک تر است کهـ عشقت با بی رحمی تمام هیچ حسی بهـ تو نداشته باشد. وتو مجبور باشی که باوجود بی رحمی وکم لطفی های معشوق به عاشقی ادامه دهی وتشنه لب برای عاشقانه هایی کوچک باشی پس ای درخت! بسوز که جزای عاشقی همین اســــت.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤25👍15👎2
⭐️ #انشا با موضوع : #پاییز
➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
وقتی به پاییز فکر میکنیم تصویری از رنگها، زیباییها و صحنههای شادی و دلنشین و گاهی اوقات هم دلگیر را میبینیم که به صورت فیلمی یک لحظه از جلوی چشمانمان میگذرد مانند رقص برگها در هوا که هر بار باد آنها را به آن طرف و این طرف میکشاند مانند درخت بیبرگ که لانهای خالی روی شاخهاش است مانند برکهای سرد و یخ زده ک خبری از صدای بلبل و قورباغه و بازیگوشی گربه سیاه بالای سر ماهیها تا پایان پاییز نیست بعضی ها میگویند پاییز میآید تا آن هارا مبتلا کند.
خیلی دلم میخواهد که بدانم چرا پاییز اینقدر میتواند تاثیر گذار باشد! شاید به خاطر روزهای بارانی که دارد یا هم اینکه به خاطر سکوت زیبایش باشد به نظر من اگر خوب به پاییز به اندیشیم به این نتیجه میرسیم که زیباترین فصل و پادشاه فصلها، پاییز است چون گاهی مانند بهار زیبا و آراسته و گاهی مانند زمستان ناآرام و طوفانی است.
به نظر من اگر پاییز توان سخن گفتن را داشت میتوانست شعرهای زیبا و عاشقانهای را بگوید
که انسان از گفتن آنها ناتوان باشد
من با دیدن این همه زیبایی از پاییز ،میتوانم به این پی ببرم که زیباترین نقاش دنیا خداوند است و با دیدن این زیباییها هیچوقت به بودن خداوند شک نمیکنم چون فقط اوست که میتوان خالق این همه زیبایی باشد.
➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
🔗 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام 👇 :
📣 @ENSHA
وقتی به پاییز فکر میکنیم تصویری از رنگها، زیباییها و صحنههای شادی و دلنشین و گاهی اوقات هم دلگیر را میبینیم که به صورت فیلمی یک لحظه از جلوی چشمانمان میگذرد مانند رقص برگها در هوا که هر بار باد آنها را به آن طرف و این طرف میکشاند مانند درخت بیبرگ که لانهای خالی روی شاخهاش است مانند برکهای سرد و یخ زده ک خبری از صدای بلبل و قورباغه و بازیگوشی گربه سیاه بالای سر ماهیها تا پایان پاییز نیست بعضی ها میگویند پاییز میآید تا آن هارا مبتلا کند.
خیلی دلم میخواهد که بدانم چرا پاییز اینقدر میتواند تاثیر گذار باشد! شاید به خاطر روزهای بارانی که دارد یا هم اینکه به خاطر سکوت زیبایش باشد به نظر من اگر خوب به پاییز به اندیشیم به این نتیجه میرسیم که زیباترین فصل و پادشاه فصلها، پاییز است چون گاهی مانند بهار زیبا و آراسته و گاهی مانند زمستان ناآرام و طوفانی است.
به نظر من اگر پاییز توان سخن گفتن را داشت میتوانست شعرهای زیبا و عاشقانهای را بگوید
که انسان از گفتن آنها ناتوان باشد
من با دیدن این همه زیبایی از پاییز ،میتوانم به این پی ببرم که زیباترین نقاش دنیا خداوند است و با دیدن این زیباییها هیچوقت به بودن خداوند شک نمیکنم چون فقط اوست که میتوان خالق این همه زیبایی باشد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍77❤28🤬25🥰9👎8
نیمکت های خیابان به عابر های آن زل زده اند، محو و بی حرکت غصه میخورند، نه برای ماشین هایی که شخصیت های مشخصی دارند و نه حتی برای موتور ها یا دوچرخه، بلکه برای بزرگترین نقلیه عابر در روز معمول.برای اتوبوس!
هرروز می بینند که اتوبوس ها با چشم هایی بزرگ و گاهی اشک آلود به دنبال خود حقیقیشان میگردند.به یک یا حداکثر پنج شخصیت ثابت، اما هرروز و هر ساعت،حدود پنجاه شخصیت متفاوت عوض میکنند که گاهی میشود آرایه ی تکرار را در آنها یافت!
اتوبوسها افکار ثابتی ندارند، درونی مشوش، آنها را دیوانه میکند.گاهی زمان فرصت نمیدهد که بتوانند حداقل یک دور کامل ذهن های خودرا در طی مسیر بخوانند،انگار که زمان، آسفالت را دو دستی چسبیده و آن را زیر پای اتوبوس ها میکشد.این تا پایان اتوبوس ها ادامه دارد!روزی میرسد که نیمکت های خیابان صدای اتوبوس های جدیدی را بشنوند و با سمفونی چرخ هايشان پوسیده شوند.
ما انسانها هم اتوبوس های پیشرفته هستیم با امکان جای دادن شخصیت های بیشتر در خود اما با چشماني کوچک تر.اتوبوس ها انعکاس تصویر ما در آیینه ها هستند، ما نه تنها در خیابان ها بلکه همه جا قدم بر میداریم و شخصیت هارا در ایستگاه مناسب پیاده میکنیم!اما نميدانم چرا صدای درد از سنگینی درون از ما سر به هوا نمیکشد؟ آیا بدن ما از بدن اتوبوس ها آهنین تر است؟!
اتوبوس نتوانست خود را بیابد و سبک شود، آن هم با چشم های شفافش.من چگونه با دو چشم کوچک خود را بیابم؟
من گونه ی جدید اتوبوس هستم، سخت است ماشین شوم!
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍28👏8❤5👎2
پشتِ خرمنهای گندم،
لای بازوهای بید،
آفتابِ زرد،
کمکم رو نهفت
بر سرِ گیسوی گندمزارها،
بوسهٔ بدرودِ تابستان شکفت
از تو بود، ای چشمهٔ جوشانِ تابستانٍ گرم،
گر به هر سو،
خوشهها جوشید
و خرمنها رسید.
از تو بود، از گرمیِ آغوشِ تو،
هر گُلی خندید و هر برگی دمید...
اینهمه شهد و شکَر،
از سینه ی پرشورِ توست
در دلِ ذَرّات هستی نور توست
مستیِ ما،
از طلاییخوشهٔ انگورِ توست
راستی را،
بوسه ی تو،
بوسه ی بدرود بود؟
بسته شد آغوشِ تابستان؟!
خدایا! زود بود...
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍44🤮20👏11💔7❤6🕊5👎2👾1
دستم رادوردستگیره ی درگذاشتم وآن راآرام بازکردم،قطرات باران تازیانه هایش رابی رحمانه ومهربانانه روانه وجودم میکرد.صدایش آرامش داشت انگار.خودم رادرلابه لای سمفونی گوش نوازش گم کردم،دلم می خواست آنقدرآنجابایستم تاوجودم هم مانندباران روانه ی خیابان های شهرشود.
کلیدراازجیب کت مشکی ام بیرون آوردم ودرقفل چرخاندم.درباصدای تیک خفیفی بازشد.واردخانه شدم ورایحه ی لذت بخش خاطرات رادرزرورق طلایی رنگی روانه ی وجودم کردم وقلبم لبخندی ازسرشوق برلب هایم هدیه داد.در راپشت سرم بستم وصدای قدم هایم درسکوت حیاط گم شد،ازآن همه بی روحی وبی صدایی دلم گرفت.
باورنمیکردم این همان خانه ای است که همه ی حس های تلخ وشیرینم رادرجای جایِ آن چیده بودم.
بوی گل ،سبزه وعشق می آمدانگار.
رایحه ی خاطرات درمشامم می پیچید.در ورودی را بازکردم وچشم هایم رابستم،زیبایی هارانمیشودباچشم سردید بلکه برای حس کردنشان بایدلایه ی پلک های قلبت رابازکنی وبنگری.وارداتاق خاک گرفته ام شدم،نمیخواستم به این زودی پسوند"سابق"راروی آن بگذارم.سمت آینه رفتم ،تنهاشیئ باقی مانده کنارپنجره،خودم رانگاه کردم حس غریبی آرام دروجودم رخنه کرده بودوآزارم میدا.این من نبودم،منی که شادی درچشمهایم بیدادمیکرد.موهایم راازصورتم کنارزدم،کنارپنجره نشستم ،بادآغوشش رابه رویم بازکردمن هم مشتاقانه همراهیش کردم.سرانگشتانم عشق رااحساس میکرد،نفس عمیقی کشیدم وریه هایم راپرکردم ازهوای مهربانی.
روبه روی آن ایستادم وزیرلب زمزمه کردم:
《پریدن ربطی به بال ندارد
قلب میخواهد》
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍24❤7⚡4🔥3😍3👌1
صدایی ملایم به گوش میرسد؛غلطیدن سنگ ریزه ها را احساس میکنم ،نمناکی هوا نوید دهنده عبوری است که حیات بخش دشت های اطراف است؛گذری آن طرف روستا، مردمان را یکجا دور هم جمع کرده صدای زیبای رودخانه این موسیقی لطیف آفرینش....
رودخانه ها ،برفهای مرده کوهسارانند که عبور را ترجیح داده اند؛برفهایی که کوهها، سنگینی با هم بودنشان را تحمل نکرده و از خود دورشان کرده است.گاه از راه های دور آمده اند سنگ ها و صخره را پشت سر گذاشته و موانع را شکسته اند؛از کوه های مختلف به هم رسیده اند و بزرگ ترین رودخانه ها را تشکیل داده اند به راستی چه باشکوه و زیباست این اتحاد و به هم پیوستگی شان.
گاه می اندیشم اگر رودخانه ها نبودند چه اتفاقی می افتاد؟رودخانه هایی که آبادی ها را در کنار خود جای داده اند و کناره های نمناک آنها بستر رویش سبزه هاست.اگر نبودند و اگر حرکت نمی کردند زمین صفحه ای خشک و سنگلاخی بود که حتی نفس کشیدن در آن سخت می شد.تراکم جمعیت در مناطق سرد و بارانی به حدی زیاد می شد که جایی برای موجودات دیگر وجود نداشت.تمام گونه های گیاهی و جانوری که با توجه به اقلیم جغرافیایی زیست میکنند؛از،بین می رفت و زندگی غیر قابل تحمل می شد و عملا حیات به طور کل از بین می رفت.
رودخانه ها عبور می کنند تا خود را به دریا برسانند جایی ک آرام و قرار بگیرند و در دامان دریا محو شوند و باز چرخش روزگار کار خود را انجام دهد و تا جهان باقی است این چرخه ادامه یابد.
به راستی که عمر انسانها و گذر آن شبیه عبور رودخانه هاست؛سریع و بی وقفه؛لحظه های سخت زندگی همان عبور رودخانه از لابه لای صخره های سخت است.عمر رفته و لحظه های گذشته همان آبی است که بعد از گذشتن برنمی گردد.
جهان هستی سرشار از زیبایی هاست؛پدیده هایی که آفرینش قدرت بی نهایت خداست.رودها انتقال دهنده زندگی اند و بودنشان رگ های حیاتی زمین است.بکوشیم صافی و پاکی آب ها را آلوده نکنیم چنان که سهراب می گویند:آب را گل نکنیم؛در فرودست انگار کفتری میخورد آب...
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍65❤38👎8👾8🔥7😁3🤨3💔2
لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست
لبخند، مادرم را به یادم می آورد . چون صبح های پاییزی که با دیدن لبخند مادرم روزم را شروع میکنم و چه نیک و خوبی هایی در این لبخندها پیداست و محبت های زیبای مادر که در آن بی منت بودن موج میزند ، و یا لبخندهای متفاوت دیگری چون لبخند های انسان هایی که غم را در قلب خود دارند و یا انسان هایی که از ذوق موفقیت ، لبخند را قهقه میکند و یا لبخند هایی که به اجبارهای زیادی تشکیل میشود و لبخند هایی که نشانه ی حس خوب و زنده بودن در زندگی ست و لبخندهایی که نمره های خوب مدرسه تا موفقیت های بزرگ را در بر میگیرد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍17❤11👎4
لبخند بزن و با لبخندت زیباییهای دنیا رو بیشتر کن و بگذار همه از لبخند زیبایت لذت ببرند.
وقتی لبخند زیبا و پرمهر و محبت تو را میبینم در وجودم غوغا به پا میشود بخند و بذار با دیدنت منم لبخندی بزنم تو زیباترین لبخند دنیا را داری به من لبخند بزن مانند گل آفتابگردان که به خورشید لبخند میزند.
گاهی وقتی تلفنی باهات صحبت میکنم با دلم میتونم اون لبخند پرحس خوب رو حس کنم ... لبخند تو مثل نمرهی بیست یا مثل یک دستهی گل میتونه منو خوشحال کنه.
گاهی احساس میکنم وقتی لبخند میزنی و آن مرواریدهای سفید و زیبا رو در معرض دید قرار میدهی؛ زیباترین تصویر دنیا را نشان میدهی و آن تصویر زیبا بهم شوق و اشتیاق ادامه زتدگی میده....
آری لبخند تو "مادر " خلاصهای همهی خوبیهاست.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍24❤22👎4
گوشی ام که روی میز بود به لرزه درآمد،می دانستم دوباره پیام داده،خسته شده بودم ازاینکه هر روز به من قول می داد که یک کار درست حسابی پیدا می کند،اما هر روز بدتر از دیروز. به سمت گوشی رفتم وپیام را باز کردم نوشته بود:« امشب می خوام بیام خونه تون»چی؟ وای! چی نوشته بود؟خونمون!
اول باید با پدرم صحبت می کردم،نه اصلا اول با مادرم صحبت میکنم ،نه!خوب نیست...با درماندگی گوشی راروی تخت پرت کردم،می دانستم اگربابام بفهمد که کار نداردنمی گذاردباهم ازدواج کنیم،حالا چیکار کنم؟خدایا،خودت یک راه حلی جلوی پایم بگذار!
تا شب از تو اتاقم بیرون نیامدم وفقط از استرس ناخن می جویدم .از بعدازظهر تا الآن هزار باربهش زنگ زدم که پشیمانش کنم،گفتم :«من که اخلاق پدرم رامی دونم،اگه بفهمه که شغلی نداری همه چیز و به هم می زنه »اما توسرش فرونرفت که نرفت.
زنگ خانه به صدا در آمد ضربان قلبم تند شد،برادر کوچکم به اتاقم آمدوگفت :«نگران نباش آجی !فک کنم آدم با حالیه»بعد رفت بیرون.وای!این را دیگر کجای دلم بگذارم،لباس پوشیدم وآماده شدم البته با استرس،به آشپز خانه رفتم تا چایی بریزم چایی را که بردم رفتم کنار مامانم نشستم.
بزرگترها رفتندسر اصل مطلب،یکدفعه دیدم اخمهایی بابام تو هم رفت،فهمیدم که متوجه شده شغلی ندارد،تو همین لحظه برادرم از جایش بلند شد وبرای اینکه خودی نشان دهدگفت:«آره،ما تو کتاب فارسی خوندیم که میگن برو کار می کن مگو چیست کار،بله آقای داماد!»وبعدش نشست،نزدیک بود بیحال شوم،وای! چیکار کرد وچی گفت۰۰۰۰
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍14❤5🤨5👌4
باران آرام آرام می بارد و بر زمین نقش می بندد ،زمین قطره های اشک آسمان را در دل خود جای میددهد، عطر خوش خاک باران خورده فضا را پر کرده است.
برگ های زرد و نارنجی نظر هر بیننده ای را به خود جلب می کند سبزه با آواز باد می رقصد صدای خش خش برگ ها گوش
را نوازش می دهد.
به اطرافم نگاه کردم، سکوتی مبهم آمیز فضا را فرا گرفته بود!
عجیب است که بوی ماه مهر از شهریور می آید!
غمناک است نه صدای هیاهو کو دکان در کوچه پس کوچه شهر به گوش میرسد و نه دیگر میتوان طعم لبو ی داغ را با دستان یخ زده چشید.
دیگر نمیشود رفتگر زحمت کش و مهربان را به یک فنجان چای داغ دعوت کرد
یا به دستان مادر زحمتکش بوسه زد اما یادمان باشد که پایان شب سیاه سفید است گرچه شب سیاه و تاریک است اما قطعا در پی هر شبی روزی وجود دارد و خورشید دوباره طلوع میکند به شرط این که خورشید ایمان در دل ما بد رخشد
زندگی شیرین است با تمام سختی ها وآسانی هایش ،اشک ها و اه هایش ،غم ها و شادی هایش.......
در زندگی گاه باید تاخت با سر نوشت گاه باید ساخت
در زندگی گاه نمیتوان فریاد کشید گاه حتی نمیتوان آه کشید.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤22👍5😢2👌2
امسال بر خلاف سال های گذشته هیچ ذوق و شوقی برای آمدن به مدرسه نداشتم،زیرا استرس کنکور یک طرف و دوری از این فضای صمیمی و خاطره انگیز طرفی دیگر. چند روز قبل از شروع مدرسه فکر کردن به این موضوع برایم بسیار ناراحت کننده بود، وقتی با خود فکر می کردم امسال آخرین سالی است که پشت نیمکت های چوبی در کنار همکلاسی های دوران ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان که چندین سال است با هم دوستیم می نشینیم، آخرین سالی است که می توانیم در کنار دوستان خود بی دغدغه شیطنت و بچگی کنیم قلبم به در می آمد.
زنگ ساعت به صدا در آمد، امروز اولین روز آخرین سال تحصیل در مدرسه بود،با اینکه بیدار بودم اما بیشتر در پتو فرو رفتم، دوست نداشتم امسال شروع شود. اما با شنیدن مکرر اسمم از سوی پدر و مادرم، تصمیم گرفتم امروز را شروع کنم.بالاخره راهی مدرسه شدم، بعد از ورود به مدرسه با چهره های جدید و خندان سال اولی ها روبه رو شدم و در دل با خود گفتم: دلشان خوش است! با طی کردن پله ها و با دیدن راهروی همیشه تاریک مدرسه که شباهت عجیبی به سلول های زندان داشت، تصمیم گرفتم زودتر از این فضای خوف آور دور شوم. وارد کلاس شدم و زیر لب سلام گفتم وقتی سرم را بلند کردم با دو نگاه خشمگین دوستانم روبه رو شدم، می دانم دلیل این رفتارشان چیست، زیرا امروز دیر به مدرسه آمده بودم و هر کدام می گفتند به حسابت می رسیم. آنهانمی دانستند من به چه چیزی فکر می کنم،کیفم را روی نیمکت گذاشتم و به همراه دوستانم به سمت حیاط مدرسه رفتیم تا صف بگیریم. به مناسبت اولین روز مدرسه از اداره آموزش و پرورش به مدرسه امان آمدند تا این روز را جشن بگیرند. روبه روی ما صندلی هایی به ترتیب چیده شده بود ،جلوی آنها میزی پر از شیرینی و چای قرار داشت.مراسم شروع شد و آنها شروع کردند به خوردن شیرینی و چای،بعضی بجه ها با دقت به آنها زل زده بودند و عده ای همچنان مشغول حرف زدن بودند.خانم مدیر زیر لب جوری بچه ها را دعوا و تهدید می کرد و همینطور لبخند بر روی لب داشت گویی که هر کس فکر می کرد،خانم مدیر مشغول قربان صدقه رفتن آنهاست در حالی که اینطور نبود.پس از اتمام مراسم و عبور از زیر قرآن راهی کلاس شدیم. کلاس پر بود از سر و صدا های مختلف یکی می خندید، یکی فریاد می کشید و خلاصه هر کس مشغول کاری بود. من بر روی نیمکت نشستم، بدون اینکه حرف بزنم، با خود فکر می کردم من از دوری آنها اینطور ناراحت بودم اما آنها انگار نه انگار همه مشغول خندیدن هستند. در کلاس باز شد و معلم ادبیاتمان طبق معمول با چهره ای خندان و متعجب وارد کلاس شدند و شروع به توضیح روند امتحانات و سخت و دشواری سوالات شدند، جوری که در همان ابتدا ته دل هایمان خالی شد. بچه ها همچنان مشغول حرف زدن بودند، امسال به خود عهد بسته بودم که دیگر به آنها نگویم ساکت باشید و حرف نزنید، با خود گفتم سال آخر است هر چقدر می خواهید حرف بزنید، چون مطمئنم با شنیدن این کلمه کلی در دل به من ناسزا می گویند، پس بی خیال این موضوع شدم. زنگ آخر هم به صدا در آمد و من به همراه دوستانم از کلاس خارج شدیم امروز هر چه بود گذشت، با همه آن حس مبهم و ناراحت کننده که قلبم را می فشرد، دور شدن از مدرسه و آن حال و هوایش هر چه قدر ناراحت کننده و غمگین باشد مطمئنا در جایی در مهم ترین خاطرات زندگی ام جای خواهد گرفت،این بود اولین روز آخرین سال تحصیلی ام در مدرسه.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👏37❤16👍14💔8
▪️از دل برود هر آنکه از دیده برفت؛ آری به راستی هرکه از دیده برفت، دمی بعد از دل و یاد رود ولیکن محبوب من قانون اساس این دنیا هیچگاه برای تو شامل نشود و از آنگه که دیده گذشتی و راه به دل باز کردی،حتی از دیده برفتنت نیز خیالی بر دل ما نزد.
آنگه که آمدی و همه دیده ها و شنیده ها و گفته ها از آن تو شد،کاخی به جمال هستی از خشت عشق و محبت در دل ما بنا کردی؛
حقا که تو بنا و ما شیفته هنر دست تو بودیم.
آن قدر بیل به خاک دل مرده ما زدی که حال و احوال دوران ما نیک گشت و هزاران بار از ایزد شکر بودن تو کردیم؛
آن قدر باران محبت شدی بر دل کویر ما که زنده بودن یا نبودن ماهی های آرزو وابسته به وجود تو شد، ولی چشم باز کردیم و دیده ایم که رفته ای پی پوچ؛
آنچه بر ما گذشت بماند میان منو ایزد ولی از دیده برفتی و هیچ دم از دل نرفتی!!!
آمدنت با خودت و از دل برفتنت اتفاقی محال محبوب جاودانه من!!!
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤21👍4👌4🤨3