📚 #انشا در مورد : صبح سرد و برفی زمستان ❄️
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
❄️آسمان شب گذشته احساس سنگینی داشت و سرما امانش را بریده بود حالش کاملاً متفاوت بود و حال باریدن به خود گرفته بود گویی قرار بود هدیهای برای زمین بفرستد هدیهای مانند چادری سفید که خودش را با آن بپوشاند.
💨امروز همه چیز خیلی عجیب بود حتی چشم باز کردن من اول صبح. نسیم سردی در حال وزیدن بود به طوری که پردههای اتاقم را همراه خود میرقصاند و دستی به گونههایم میکشید و زلفانم را آشفتههتر میکرد. به سمت پنجره رفتم تا جویای احوال امروز آسمان باشم میدانید چه دیدم مرواریدهای سفیدی که بالاخره خانه آسمانی خود را ترک کرده بودند و به دیدن اهل زمین آمده بودند و آنها را در آغوش گرفته بودند.
🌨درختان به احترامشان سر تعظیم خم کرده بودند و آنها را روی سر خود جای داده بودند کلاغ سیاه و پرندگان دیگر در میان آن مرواریدهای سفید بالا و پایین میپریدند و به نحوی شادمانی خود را ابراز میکردند. اما به نظر میرسید او بیشتر دلتنگ باشد . میدانید چرا؟زیرا رد پای هر جانداری را در دل خود حک کرده بود تا مرحمی بر دل بیقرارش باشد. دلم نمیخواست چشم از این منظره زیبا بردارم اما یک چیز توانم را بریده بود. بله،همان رفتار سرد و خشن زمستان که دیگر به استخوانم نیز نفوذ پیدا کرده بود.
با عجله لباس گرم پوشیدم و خود را با یک فنجان چای،در حیاط مهمان کردم. خورشید خانم ابرها را با دستان گرمش کنار میزند و رخسار زیبایش را نمایان میکند. با ورودش مرواریدهای خفته بر روی زمین شروع به درخشیدن میکنند.
از سوی دیگر هیاهوی بچهها در اطراف پیچیده است و این پیام آور این بود که قرار است به دیدار دوست صمیمی شان یعنی آدم برفی بروند.
اگرچه برف یک رنگ و دل سردی دارد؛اما هیچ از زیبایی اش کاسته نمیشود.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
❄️آسمان شب گذشته احساس سنگینی داشت و سرما امانش را بریده بود حالش کاملاً متفاوت بود و حال باریدن به خود گرفته بود گویی قرار بود هدیهای برای زمین بفرستد هدیهای مانند چادری سفید که خودش را با آن بپوشاند.
💨امروز همه چیز خیلی عجیب بود حتی چشم باز کردن من اول صبح. نسیم سردی در حال وزیدن بود به طوری که پردههای اتاقم را همراه خود میرقصاند و دستی به گونههایم میکشید و زلفانم را آشفتههتر میکرد. به سمت پنجره رفتم تا جویای احوال امروز آسمان باشم میدانید چه دیدم مرواریدهای سفیدی که بالاخره خانه آسمانی خود را ترک کرده بودند و به دیدن اهل زمین آمده بودند و آنها را در آغوش گرفته بودند.
🌨درختان به احترامشان سر تعظیم خم کرده بودند و آنها را روی سر خود جای داده بودند کلاغ سیاه و پرندگان دیگر در میان آن مرواریدهای سفید بالا و پایین میپریدند و به نحوی شادمانی خود را ابراز میکردند. اما به نظر میرسید او بیشتر دلتنگ باشد . میدانید چرا؟زیرا رد پای هر جانداری را در دل خود حک کرده بود تا مرحمی بر دل بیقرارش باشد. دلم نمیخواست چشم از این منظره زیبا بردارم اما یک چیز توانم را بریده بود. بله،همان رفتار سرد و خشن زمستان که دیگر به استخوانم نیز نفوذ پیدا کرده بود.
با عجله لباس گرم پوشیدم و خود را با یک فنجان چای،در حیاط مهمان کردم. خورشید خانم ابرها را با دستان گرمش کنار میزند و رخسار زیبایش را نمایان میکند. با ورودش مرواریدهای خفته بر روی زمین شروع به درخشیدن میکنند.
از سوی دیگر هیاهوی بچهها در اطراف پیچیده است و این پیام آور این بود که قرار است به دیدار دوست صمیمی شان یعنی آدم برفی بروند.
اگرچه برف یک رنگ و دل سردی دارد؛اما هیچ از زیبایی اش کاسته نمیشود.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍50❤20🥰4👏1
📚 انشا به روش #سنجش_مقایسه در مورد مثل : مقایسه انشا و ریاضی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️بین خودمان بماند، هر دفعه که قرار است انشا بنویسم از صبح روز قبلش ذهنم درگیر میشود که باید چگونه بنویسم تا خواننده متوجه منظور من در انشا شود، آخر من یک مربع در دنیای مستطیل ها هستم که هیچکس متوجه عرض بنده نمیشود.
اما برای حل کردن تمرینات ریاضی همین که جواب و روش را بنویسم کفایت میکند و همه متوجه منظورم خواهند شد، یعنی مجبورند که متوجه شوند، چون اگر نفهمند، اعداد جور دیگری به آن ها حالی میکنند.
معمولا بچه ها تا اسم ریاضی را میشنوند یاد بدبختی های زندگیشان می افتند و برایشان از عذاب الهی هم دردناک تر است. ( البته من برایشان متاسفم! ). همین بچه ها تا اسم انشا را میشنوند مثل خری که تیتاب دیده است ذوق میکنند و خرکیف میشوند. (باز هم برایشان متاسفم) .
البته باید برای خودم هم متاسف باشم، چون هیچکس به جز من برای نوشتن دوازده خط انشا به سه ساعت زمان نیاز ندارد که آخر سر هم باعث شود مدیر با هزار بدبختی از سالن امتحان بیرونت کند.
برای بقیه شیرین بودن ریاضی یک پارادوکس به حساب میآید، انشا برایشان شیرین تر است، چون میتوانند آزادانه هرچه که به ذهنشان خطور میکند را به روی کاغذ بیاورند. ولی ریاضی محدودیت دارد و باید چیزی را که از تو میخواهد پیدا کنی.
اما هردو خبر از اعماق ذهن ما میدهند، یکی با کلمات و دیگری با اعداد. هر چقدر بیشتر بخوانی، بیشتر میدانی و توانایی توصیف بالاتری خواهی داشت.
هردو را معلم ها درس میدهند اما معلم انشا همیشه بین دیگران محبوب است و معلم ریاضی همان است که حتی اگر کره زمین به قدری گرم شود که یخ های قطبی، آب شوند و تمام کره زمین را آب بپوشاند، باز هم خودش را میرساند و کلاس درس در قایق شناور روی آب برگزار خواهد شد. چرا؟ چون درس عقب است.
در آخر هم باید بگم که ریاضی از تو انتظار طنز گفتن ندارد ولی انشا انتظار دارد که آدم جدیای مثل من، طنز بنویسد.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️بین خودمان بماند، هر دفعه که قرار است انشا بنویسم از صبح روز قبلش ذهنم درگیر میشود که باید چگونه بنویسم تا خواننده متوجه منظور من در انشا شود، آخر من یک مربع در دنیای مستطیل ها هستم که هیچکس متوجه عرض بنده نمیشود.
اما برای حل کردن تمرینات ریاضی همین که جواب و روش را بنویسم کفایت میکند و همه متوجه منظورم خواهند شد، یعنی مجبورند که متوجه شوند، چون اگر نفهمند، اعداد جور دیگری به آن ها حالی میکنند.
معمولا بچه ها تا اسم ریاضی را میشنوند یاد بدبختی های زندگیشان می افتند و برایشان از عذاب الهی هم دردناک تر است. ( البته من برایشان متاسفم! ). همین بچه ها تا اسم انشا را میشنوند مثل خری که تیتاب دیده است ذوق میکنند و خرکیف میشوند. (باز هم برایشان متاسفم) .
البته باید برای خودم هم متاسف باشم، چون هیچکس به جز من برای نوشتن دوازده خط انشا به سه ساعت زمان نیاز ندارد که آخر سر هم باعث شود مدیر با هزار بدبختی از سالن امتحان بیرونت کند.
برای بقیه شیرین بودن ریاضی یک پارادوکس به حساب میآید، انشا برایشان شیرین تر است، چون میتوانند آزادانه هرچه که به ذهنشان خطور میکند را به روی کاغذ بیاورند. ولی ریاضی محدودیت دارد و باید چیزی را که از تو میخواهد پیدا کنی.
اما هردو خبر از اعماق ذهن ما میدهند، یکی با کلمات و دیگری با اعداد. هر چقدر بیشتر بخوانی، بیشتر میدانی و توانایی توصیف بالاتری خواهی داشت.
هردو را معلم ها درس میدهند اما معلم انشا همیشه بین دیگران محبوب است و معلم ریاضی همان است که حتی اگر کره زمین به قدری گرم شود که یخ های قطبی، آب شوند و تمام کره زمین را آب بپوشاند، باز هم خودش را میرساند و کلاس درس در قایق شناور روی آب برگزار خواهد شد. چرا؟ چون درس عقب است.
در آخر هم باید بگم که ریاضی از تو انتظار طنز گفتن ندارد ولی انشا انتظار دارد که آدم جدیای مثل من، طنز بنویسد.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍63❤21😁6🤗4
📚 #مثل_نویسی در مورد مثل : از دل برود هر آنکه از دیده برفت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️از دل برود هر آنکه از دیده برفت؛ آری به راستی هرکه از دیده برفت، دمی بعد از دل و یاد رود ولیکن محبوب من قانون اساس این دنیا هیچگاه برای تو شامل نشود و از آنگه که دیده گذشتی و راه به دل باز کردی،حتی از دیده برفتنت نیز خیالی بر دل ما نزد.
آنگه که آمدی و همه دیده ها و شنیده ها و گفته ها از آن تو شد،کاخی به جمال هستی از خشت عشق و محبت در دل ما بنا کردی؛
حقا که تو بنا و ما شیفته هنر دست تو بودیم.
آن قدر بیل به خاک دل مرده ما زدی که حال و احوال دوران ما نیک گشت و هزاران بار از ایزد شکر بودن تو کردیم؛
آن قدر باران محبت شدی بر دل کویر ما که زنده بودن یا نبودن ماهی های آرزو وابسته به وجود تو شد، ولی چشم باز کردیم و دیده ایم که رفته ای پی پوچ؛
آنچه بر ما گذشت بماند میان منو ایزد ولی از دیده برفتی و هیچ دم از دل نرفتی!!!
آمدنت با خودت و از دل برفتنت اتفاقی محال محبوب جاودانه من!!!
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️از دل برود هر آنکه از دیده برفت؛ آری به راستی هرکه از دیده برفت، دمی بعد از دل و یاد رود ولیکن محبوب من قانون اساس این دنیا هیچگاه برای تو شامل نشود و از آنگه که دیده گذشتی و راه به دل باز کردی،حتی از دیده برفتنت نیز خیالی بر دل ما نزد.
آنگه که آمدی و همه دیده ها و شنیده ها و گفته ها از آن تو شد،کاخی به جمال هستی از خشت عشق و محبت در دل ما بنا کردی؛
حقا که تو بنا و ما شیفته هنر دست تو بودیم.
آن قدر بیل به خاک دل مرده ما زدی که حال و احوال دوران ما نیک گشت و هزاران بار از ایزد شکر بودن تو کردیم؛
آن قدر باران محبت شدی بر دل کویر ما که زنده بودن یا نبودن ماهی های آرزو وابسته به وجود تو شد، ولی چشم باز کردیم و دیده ایم که رفته ای پی پوچ؛
آنچه بر ما گذشت بماند میان منو ایزد ولی از دیده برفتی و هیچ دم از دل نرفتی!!!
آمدنت با خودت و از دل برفتنت اتفاقی محال محبوب جاودانه من!!!
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
❤33👍22🔥3🌭3🗿3👎2👏1
📚 #انشا در مورد : یک روز سرد زمستانی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
سردی هوا کم کم بر گرمای قلبم غلبه می کرد؛
دستانم را به هم میفشردم تا اندکی مرهم باشم بر روز زخم های روح خویش؛
خود را بغل می کردم تا یادم رود چقدر دوست داشته نشدم و چقدر جان دادم پی جانی که از جان من نبود ولی تمام جان و جهان من بود.
آن روز آسمان نیز بر حال دلم گریان بود و میبارید برایم.
هم درد خوبی بود ولیکن شوری اشک هایش نمکی بود بر زخم هایم.
با او گفتم ای آسمان نبار که حال دل کویرِ کویر است و این خاک با اشک های زمستانی تو دریا نخواهد شد؛
پاسخم داد: که ای پاره دل ، تیماری برات خواهم شد طاقت بیار...
گفتمش آنچه ندارم صبر و طاقت است پیش نداشته از داشته هایت نگو
پاسخم داد: صبر کردم تا ز یک ذره آسمان شدم، صبر کن تا ز یک حبه شرابی دیرینه شوی...
آنچه میگفت دلیل قانع کننده ای ولی عاشق کی فهمد دلیل و منطق ؟!
چه بسا رسم عاشقی دیوانگیست و هیچ دم دیوانه و عاشق رفیق هم نشوند!!!
آن روز چشم هایم نیز با آسمانی تبانی کرده بودند که بشکافند زخم های تازه جوش خورده را و عجب تیم قدری بودند؛
چاقو زدند بر بخیه ها ؛ شکافتند و شکافتند تا به استخوان رسیدند و یادم آوردند که چه ها بر من گذشت و چه شب ها به صبح رساندم؛
ز رگ و پی درد بیرون کشیدند و سلول به سلول پی خاطره های تلخ گشتند؛
قلب را گروگان گرفته و مجبورش کردند با صدایی بلند فریاد بزند "آری دوستم نداشت"
آن روز ویران شدم و از نو ساخته شدم
آنچه بر من گذشت آن روز ، بماند میان من و یزدان
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
سردی هوا کم کم بر گرمای قلبم غلبه می کرد؛
دستانم را به هم میفشردم تا اندکی مرهم باشم بر روز زخم های روح خویش؛
خود را بغل می کردم تا یادم رود چقدر دوست داشته نشدم و چقدر جان دادم پی جانی که از جان من نبود ولی تمام جان و جهان من بود.
آن روز آسمان نیز بر حال دلم گریان بود و میبارید برایم.
هم درد خوبی بود ولیکن شوری اشک هایش نمکی بود بر زخم هایم.
با او گفتم ای آسمان نبار که حال دل کویرِ کویر است و این خاک با اشک های زمستانی تو دریا نخواهد شد؛
پاسخم داد: که ای پاره دل ، تیماری برات خواهم شد طاقت بیار...
گفتمش آنچه ندارم صبر و طاقت است پیش نداشته از داشته هایت نگو
پاسخم داد: صبر کردم تا ز یک ذره آسمان شدم، صبر کن تا ز یک حبه شرابی دیرینه شوی...
آنچه میگفت دلیل قانع کننده ای ولی عاشق کی فهمد دلیل و منطق ؟!
چه بسا رسم عاشقی دیوانگیست و هیچ دم دیوانه و عاشق رفیق هم نشوند!!!
آن روز چشم هایم نیز با آسمانی تبانی کرده بودند که بشکافند زخم های تازه جوش خورده را و عجب تیم قدری بودند؛
چاقو زدند بر بخیه ها ؛ شکافتند و شکافتند تا به استخوان رسیدند و یادم آوردند که چه ها بر من گذشت و چه شب ها به صبح رساندم؛
ز رگ و پی درد بیرون کشیدند و سلول به سلول پی خاطره های تلخ گشتند؛
قلب را گروگان گرفته و مجبورش کردند با صدایی بلند فریاد بزند "آری دوستم نداشت"
آن روز ویران شدم و از نو ساخته شدم
آنچه بر من گذشت آن روز ، بماند میان من و یزدان
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍77❤15👎6👏5🔥3🍌3💔1
📚 #انشا به روش سنجش و مقایسه در مورد : قلب و مغز🩵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
" به نام یگانه معبودم"
ای دلیل بقای حیات رویایی بی انتهای من، به تو سلام می کنم!
امشب هم مانند شب های دیگر زیر نور ماه، خواستم از تو بنویسم ولی قلم همراهی نکرد، مغز آشفته ام قصد همسفری نداشت ولی هر چه که بود قلب تپنده ای درون سینه ام فرمان نوشتن را صادر کرد.
این بار باید قلم را می رقصاندم، به قصه نوشتن، آری ، برای تو !!!
معشوق من امروز هوای قلبم غبار آلوده تر از هر روز است، می دانی گویا تقدیر و سرنوشت چند قدم از تقلا هایم جلوتر بوده و هستند. من از دریایی عشق تو کوچ کردم و در باتلاق هجر فرو رفتم!
آری، عشق مثل جنگی است که شروع کردنش آسان است، تمام کردنش دشوار و فراموش کردنش...
وای از فراموش کردنش که محال و ناممکن است.
رویای بی انتهای من، در اتاق تاریک ذهن من ،در صندقچه ی خاک گرفته ی گوشه ی مغزم خاطراتی ثبت شده اند که حال، رنگ خیال گرفته اند، خاطرات که نمی میرند! می میرند؟؟
امروز که از شهر احساس عبور کردم، سرمایش به وجودم چنگ می زد!
آوخ! که زود تابستان گرمش ،زمستان شده! پیر مرشد آن شهر مرا به صرف اندکی سخن و اندرز، میهمان کرد .
نخست از حال آشفته ام پرسید و خواست از حزن لانه کرده درجانم بکاهد. چندی بعد با جامی از پند گران مایه اش ،از من پذیرایی نمود!
گفت : قلبت سرای احساسات جانت است !
نگذار چون انفرادی زندانهای مغزت خالی از احساس باشد، که آنگاه عنکبوت ها تارهایشان را بساط می کنند و نه مهمانسرا باشد که هر که از راه رسد، در آن فواد تپنده ات ،جای دهی!
دل آرامم حتی در نبود تو، من خیال تو را هزاران بار در صندوقچه ی ذهن غرق در خیالم بافتم و تن نمودم، پس نه عنکبوت ها تارهایشان را می بافنند نه جهان
دیگری در قلب من جایی خواهد گرفت!
این را برای تو می گویم ،مراقب قلبت باش، به تو می گویم که به جای عبور از دوراهی های قلبت از چهار راه مغزت عبور کن که مغز سرای منطق است و قلب سرای سرای احساس ...
نگذار بیهوده در سینه ات بی قراری کند و اجازه نده، خاطر خواهی ناسره در آن قلب کوچک و سیعت، صورت گیرد.
يحتمل در انزوای خاطراتت یادی از این کوچک داری ، پس گردِ این خیال را بگیر که مبادا خاکستر فراموشی، صورت این خیال را بپوشاند.
آرام جان من ! جای خالیت در آسمان ابری چشمانم ، حالم را چو انسانی کرده که در مهامه و فیافی ، گرفتار و افتان و خیزان در حرکت است!
خواهانم از شما ،که در یادتان یادی از مجنون مهجور افتاده از لیلی خویش، بگیرید !!!
«در دیار عاشقان ، چشم ها بارانی
تابوده همین بوده ، این رسم عاشقی است ».
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
" به نام یگانه معبودم"
ای دلیل بقای حیات رویایی بی انتهای من، به تو سلام می کنم!
امشب هم مانند شب های دیگر زیر نور ماه، خواستم از تو بنویسم ولی قلم همراهی نکرد، مغز آشفته ام قصد همسفری نداشت ولی هر چه که بود قلب تپنده ای درون سینه ام فرمان نوشتن را صادر کرد.
این بار باید قلم را می رقصاندم، به قصه نوشتن، آری ، برای تو !!!
معشوق من امروز هوای قلبم غبار آلوده تر از هر روز است، می دانی گویا تقدیر و سرنوشت چند قدم از تقلا هایم جلوتر بوده و هستند. من از دریایی عشق تو کوچ کردم و در باتلاق هجر فرو رفتم!
آری، عشق مثل جنگی است که شروع کردنش آسان است، تمام کردنش دشوار و فراموش کردنش...
وای از فراموش کردنش که محال و ناممکن است.
رویای بی انتهای من، در اتاق تاریک ذهن من ،در صندقچه ی خاک گرفته ی گوشه ی مغزم خاطراتی ثبت شده اند که حال، رنگ خیال گرفته اند، خاطرات که نمی میرند! می میرند؟؟
امروز که از شهر احساس عبور کردم، سرمایش به وجودم چنگ می زد!
آوخ! که زود تابستان گرمش ،زمستان شده! پیر مرشد آن شهر مرا به صرف اندکی سخن و اندرز، میهمان کرد .
نخست از حال آشفته ام پرسید و خواست از حزن لانه کرده درجانم بکاهد. چندی بعد با جامی از پند گران مایه اش ،از من پذیرایی نمود!
گفت : قلبت سرای احساسات جانت است !
نگذار چون انفرادی زندانهای مغزت خالی از احساس باشد، که آنگاه عنکبوت ها تارهایشان را بساط می کنند و نه مهمانسرا باشد که هر که از راه رسد، در آن فواد تپنده ات ،جای دهی!
دل آرامم حتی در نبود تو، من خیال تو را هزاران بار در صندوقچه ی ذهن غرق در خیالم بافتم و تن نمودم، پس نه عنکبوت ها تارهایشان را می بافنند نه جهان
دیگری در قلب من جایی خواهد گرفت!
این را برای تو می گویم ،مراقب قلبت باش، به تو می گویم که به جای عبور از دوراهی های قلبت از چهار راه مغزت عبور کن که مغز سرای منطق است و قلب سرای سرای احساس ...
نگذار بیهوده در سینه ات بی قراری کند و اجازه نده، خاطر خواهی ناسره در آن قلب کوچک و سیعت، صورت گیرد.
يحتمل در انزوای خاطراتت یادی از این کوچک داری ، پس گردِ این خیال را بگیر که مبادا خاکستر فراموشی، صورت این خیال را بپوشاند.
آرام جان من ! جای خالیت در آسمان ابری چشمانم ، حالم را چو انسانی کرده که در مهامه و فیافی ، گرفتار و افتان و خیزان در حرکت است!
خواهانم از شما ،که در یادتان یادی از مجنون مهجور افتاده از لیلی خویش، بگیرید !!!
«در دیار عاشقان ، چشم ها بارانی
تابوده همین بوده ، این رسم عاشقی است ».
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍73❤24💔1
📚 #انشا به روش سنجش و مقایسه در مورد : قلب و سنگ 🫀🪨
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
قلب وسنگ هر دو از سه حرف تشکیل شده است؛ ولی تفاوت هایی هم با یکدیگر دارند:
قلب تکه گوشتی نرم ولطیف است که در سینه آدمی جای دارد و تپیدن آن نشانگر حیات انسان است. سنگ، سخت و محکم است.
قلب اصلی ترین عضو بدن است و اگر زمانی آسیب ببیند ممکن است دیگر قدرت زندگی کردن را نداشته باشد.
قلب سرچشمه تمام احساسات آدمیان است،
اما سنگ بسیار سرد و بی روح است و گاهی می تواند چنان آسیبی بزند که در بعضی اوقات قابل ترمیم نیست؛ قلب هم همینطور است اگر آسیبی ببیند هیچ راه درمانی ندارد.
قلب و سنگ هر دو می شکنند با این تفاوت که اگر قلب بشکند دیگر قابل ترمیم نیست ولی اگر سنگ بشکند یا با چند قطره چسب درست می شود یا در گذر زمان به سنگی زیبا تبدیل می شود.
وجه شباهت سنگ و قلب این است که هردو توسط یک موجود شکسته می شوند و آن موجود کسی نیست جز انسان که قلب را با سخنان و رفتار خویش و سنگ را با ابزاری سخت و آهنین می شکند.
گاهی وقت ها انسانها چنان از همنوع خود آسیب می بینند که قلب آنها به به سنگی سرد تبدیل می شود و دیگر هیچ حسی ندارد؛به یکباره سرچشمه تمام احساسات درون او خشک می شود.
بعضی سنگ ها درون خود حفره هایی دارند که به برخی از موجودات سر پناه می دهند همانند قلب که دارای دریچه هایی است که احساساتی را در خود جای می دهد ، گاهی این احساسات به خاطر اینکه در قلبت می ماند و تلنبار می شود همانند موجودی به این طرف و آن طرف می روند و می خواهند بیرون بروند ولی حیف که خیلی از این موجودات هیچ گاه نمی توانند از قلب خارج شوند و به غمبادی بزرگ تبدیل می شوند.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
قلب وسنگ هر دو از سه حرف تشکیل شده است؛ ولی تفاوت هایی هم با یکدیگر دارند:
قلب تکه گوشتی نرم ولطیف است که در سینه آدمی جای دارد و تپیدن آن نشانگر حیات انسان است. سنگ، سخت و محکم است.
قلب اصلی ترین عضو بدن است و اگر زمانی آسیب ببیند ممکن است دیگر قدرت زندگی کردن را نداشته باشد.
قلب سرچشمه تمام احساسات آدمیان است،
اما سنگ بسیار سرد و بی روح است و گاهی می تواند چنان آسیبی بزند که در بعضی اوقات قابل ترمیم نیست؛ قلب هم همینطور است اگر آسیبی ببیند هیچ راه درمانی ندارد.
قلب و سنگ هر دو می شکنند با این تفاوت که اگر قلب بشکند دیگر قابل ترمیم نیست ولی اگر سنگ بشکند یا با چند قطره چسب درست می شود یا در گذر زمان به سنگی زیبا تبدیل می شود.
وجه شباهت سنگ و قلب این است که هردو توسط یک موجود شکسته می شوند و آن موجود کسی نیست جز انسان که قلب را با سخنان و رفتار خویش و سنگ را با ابزاری سخت و آهنین می شکند.
گاهی وقت ها انسانها چنان از همنوع خود آسیب می بینند که قلب آنها به به سنگی سرد تبدیل می شود و دیگر هیچ حسی ندارد؛به یکباره سرچشمه تمام احساسات درون او خشک می شود.
بعضی سنگ ها درون خود حفره هایی دارند که به برخی از موجودات سر پناه می دهند همانند قلب که دارای دریچه هایی است که احساساتی را در خود جای می دهد ، گاهی این احساسات به خاطر اینکه در قلبت می ماند و تلنبار می شود همانند موجودی به این طرف و آن طرف می روند و می خواهند بیرون بروند ولی حیف که خیلی از این موجودات هیچ گاه نمی توانند از قلب خارج شوند و به غمبادی بزرگ تبدیل می شوند.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍86❤31💘7👏6🔥4😁1💔1
📚 #انشا جانشین سازی در مورد : خاک
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️خیلی منتظرت بودم . چرا نیامدی؟
سرت گرم کجا بود؟
نکند مرا از یاد برده ای؟
قلب صاف و هموارم را با دوریات پاره پاره کردی!
میدانی؟ با ابرها آمدی و با ابرها رفتی. هرچه صدایتزدم نشنیدی.
در تمام جهانم یکی می توانست جانم را نجات دهد، آن تو بودی .
دلگیرم و ناامید .افسوس که گوش شنوا نداری و دلم راهی به دلت کاش داشت .
یک دمی امید در دلم جوانه زد. سر بلند کردم. قطره قطره چکیدی ؛ دست مریزاد. پس فراموشم نکردی یار با معرفت ! روحم تازه تر میشد. پیدایم کردی، پیدایت کردم. ترک های قلبم را یکی به یک پیوند زدی و تمام تشنگیام را برطرف کردی .
همیشه همینطوری بمان . مگذار دوریات دشت سرسبزم را تبدیل به بیابانی پوچ و سرد کند.
مگذار بگویند: این خاک چه بی باران است.
بدون وجودت ، چیزی در من به وجود نمیآید.
دانه این جوانه نمیزند. گلی سردر نمیآورد . درختی پربار نمیشود . بدون تلفیق و ترکیب بوی من و تو روح کسی شاداب نمیشود .
همیشه همینطور بمانو ببار و من را با دوری ات امتحان نکن .
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️خیلی منتظرت بودم . چرا نیامدی؟
سرت گرم کجا بود؟
نکند مرا از یاد برده ای؟
قلب صاف و هموارم را با دوریات پاره پاره کردی!
میدانی؟ با ابرها آمدی و با ابرها رفتی. هرچه صدایتزدم نشنیدی.
در تمام جهانم یکی می توانست جانم را نجات دهد، آن تو بودی .
دلگیرم و ناامید .افسوس که گوش شنوا نداری و دلم راهی به دلت کاش داشت .
یک دمی امید در دلم جوانه زد. سر بلند کردم. قطره قطره چکیدی ؛ دست مریزاد. پس فراموشم نکردی یار با معرفت ! روحم تازه تر میشد. پیدایم کردی، پیدایت کردم. ترک های قلبم را یکی به یک پیوند زدی و تمام تشنگیام را برطرف کردی .
همیشه همینطوری بمان . مگذار دوریات دشت سرسبزم را تبدیل به بیابانی پوچ و سرد کند.
مگذار بگویند: این خاک چه بی باران است.
بدون وجودت ، چیزی در من به وجود نمیآید.
دانه این جوانه نمیزند. گلی سردر نمیآورد . درختی پربار نمیشود . بدون تلفیق و ترکیب بوی من و تو روح کسی شاداب نمیشود .
همیشه همینطور بمانو ببار و من را با دوری ات امتحان نکن .
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍82❤13🍌11🍓4🤮3🥰2🔥1👏1
📚 #شعر گردانی در مورد : ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل ومژه دلدار بیار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️به سمت شرق مینگرم.
باد صبا را مینگرم که خرامان خرامان به سویم می آید.
دلم دگر طاقت تحمل حجم زیادی از غم و غصه را ندارد.سر درد و دل را با صبا باز می کنم.
با طمأنینه به من مینگرد.
از غصه دلتنگی که همچون میخی آهنین هر روز،هر ساعت وهر لحظه قلبم را سوراخ میکند برایش می گویم.
از نفس های کم و بیشم که از فراق یار هر لحظه امکان دارد متوقف شود برایش می گویم.
از سیم های خارداری که دور تا دور روحم را احاطه کرده و به بدترین شکل در حال شکنجه ام است می گویم.
با ناله و لحنی سرشار از سودایی،از صبا میخواهم غم و اندوه دلم را شست و شو دهد و با آوردن خبری از جانب حال خوش را به تک تک رگ هایم تزریق کند.
خبر از سخن های شیرینش که روزی لالایی شب های مهتابی ام بود برایم سوغات آورد.
آنگاه که با دستان خوش تراشش قلم به دست می گرفت و افکارش را روی کاغذ پیاده میکرد من غرق در زیبایی های تمام نشدنی اش می شدم؛صبا نامه ای از جانبش برایم بیاور که دل غم زده ام را به آن خوش کنم.
نمی دانی که بند بند وجودم عطر وجودش را طلب می کند.صبا عطری از دلداری بیاور که از بوی عطرش مست شوم.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
ببر اندوه دل ومژه دلدار بیار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️به سمت شرق مینگرم.
باد صبا را مینگرم که خرامان خرامان به سویم می آید.
دلم دگر طاقت تحمل حجم زیادی از غم و غصه را ندارد.سر درد و دل را با صبا باز می کنم.
با طمأنینه به من مینگرد.
از غصه دلتنگی که همچون میخی آهنین هر روز،هر ساعت وهر لحظه قلبم را سوراخ میکند برایش می گویم.
از نفس های کم و بیشم که از فراق یار هر لحظه امکان دارد متوقف شود برایش می گویم.
از سیم های خارداری که دور تا دور روحم را احاطه کرده و به بدترین شکل در حال شکنجه ام است می گویم.
با ناله و لحنی سرشار از سودایی،از صبا میخواهم غم و اندوه دلم را شست و شو دهد و با آوردن خبری از جانب حال خوش را به تک تک رگ هایم تزریق کند.
خبر از سخن های شیرینش که روزی لالایی شب های مهتابی ام بود برایم سوغات آورد.
آنگاه که با دستان خوش تراشش قلم به دست می گرفت و افکارش را روی کاغذ پیاده میکرد من غرق در زیبایی های تمام نشدنی اش می شدم؛صبا نامه ای از جانبش برایم بیاور که دل غم زده ام را به آن خوش کنم.
نمی دانی که بند بند وجودم عطر وجودش را طلب می کند.صبا عطری از دلداری بیاور که از بوی عطرش مست شوم.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍58❤13🤯9😍3👀2
📚 #انشا در مورد : ☘ عید نوروز ☘
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دست خورشيد زرنگار، حرير برف از رخسار زمين به كناري می زند. نرمای نسيم، طُرّه ی نازك نسترن و نارون را نوازش می كند. غلغل چشمه ساران و زمزمه ی جويباران به ابريشم صداي پرندگان و اشعه ی زيبای خورشيد با آن آفتاب ملايم و دلخواهش پيوند می خورد. روز از روزن زرين و نازنين ابر به ترانه ی آبشار و ترنم نمناك بوته زاران دامنه و دشت می تابد. وزش بال چلچله ها در خنكای هوای جلگه و كوه درمی آميزد و نفس گلبرگ ها به طراوت شبنم سحرگاهی گره می خورد.
غوی غوكان و نوای نای قناريان و همهمه ی هزارها گنجشكك پر ترمه ای در هم تنيده شده، غوغای غريب و شور شگفت طبيعت در سرزمين بهار طنين انداخته، نيلی نرم افق با آبی قلب آسمان ممزوج گشته، و حيات ديگري در رگ های گياه و گل جاری شده است؛ جشن پرشكوه هستی آغاز می شود.
نوروز از راه می رسد و شعر سبز شكفتن می سرايد. در اين گير و دار دل انگيز شور و سرشاری كه جوانه های خشنودی و لبخند بر شاخه های خيس و خنك درختان می نشيند و رخوت خواب های زمستانی از پلك های خسته تاريخ رخت برمی بندد، بهار بر دل شقايق ها داغ عشق و عبادت می نهد و بيدارباش قافله نور در ديده ها و دل های سبزپوش جهان آدمی سرود زيبای زندگی سر می دهد.
▪️ اينك «موسم اسفند» خيمه و خرگاه برمی چيند تا «موعد بهار» بر مرغزار عاطفه ی آدميان خراميدن بياغازد.
آه... اين همه سرخ و سپيد و سبز كه در باغ و بستان و دشت و دمن جاریست، دل های دوستان وطن را به پارچه ای از پرچم پريچهر ايران می پيچد تا در جشن افتتاح كارخانه ی فروردين به گل های محفل عاطفه و عشق پيشكش كند.
و به بانگ بلند بگويد:
امروز و هر روز، نوروز، بر نوروزيان زمين، خجسته باد
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دست خورشيد زرنگار، حرير برف از رخسار زمين به كناري می زند. نرمای نسيم، طُرّه ی نازك نسترن و نارون را نوازش می كند. غلغل چشمه ساران و زمزمه ی جويباران به ابريشم صداي پرندگان و اشعه ی زيبای خورشيد با آن آفتاب ملايم و دلخواهش پيوند می خورد. روز از روزن زرين و نازنين ابر به ترانه ی آبشار و ترنم نمناك بوته زاران دامنه و دشت می تابد. وزش بال چلچله ها در خنكای هوای جلگه و كوه درمی آميزد و نفس گلبرگ ها به طراوت شبنم سحرگاهی گره می خورد.
غوی غوكان و نوای نای قناريان و همهمه ی هزارها گنجشكك پر ترمه ای در هم تنيده شده، غوغای غريب و شور شگفت طبيعت در سرزمين بهار طنين انداخته، نيلی نرم افق با آبی قلب آسمان ممزوج گشته، و حيات ديگري در رگ های گياه و گل جاری شده است؛ جشن پرشكوه هستی آغاز می شود.
نوروز از راه می رسد و شعر سبز شكفتن می سرايد. در اين گير و دار دل انگيز شور و سرشاری كه جوانه های خشنودی و لبخند بر شاخه های خيس و خنك درختان می نشيند و رخوت خواب های زمستانی از پلك های خسته تاريخ رخت برمی بندد، بهار بر دل شقايق ها داغ عشق و عبادت می نهد و بيدارباش قافله نور در ديده ها و دل های سبزپوش جهان آدمی سرود زيبای زندگی سر می دهد.
▪️ اينك «موسم اسفند» خيمه و خرگاه برمی چيند تا «موعد بهار» بر مرغزار عاطفه ی آدميان خراميدن بياغازد.
آه... اين همه سرخ و سپيد و سبز كه در باغ و بستان و دشت و دمن جاریست، دل های دوستان وطن را به پارچه ای از پرچم پريچهر ايران می پيچد تا در جشن افتتاح كارخانه ی فروردين به گل های محفل عاطفه و عشق پيشكش كند.
و به بانگ بلند بگويد:
امروز و هر روز، نوروز، بر نوروزيان زمين، خجسته باد
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍124😐25🗿19😍14🆒9❤7🔥7🍌7👎6👏6🌭6
▪️این ضرب المثل زندگی انسانها را توصیف میکند، که علم و دانش همان میوههای درخت و شاخههای او استعدادهای بشر است.
آیا ما به وجود خود پی بردهایم.؟ که چه چیزهایی است که ما را از دیگران متمایز میکند؟ و آیا شعور و معرفت به تحصیلات و مدارک است؟
انسان با وجود این مشکلات و سختیهای روزگار بارها و بارها شده است که از زندگی سیر شده است و توانی برای ادامه دادن راه را ندارد.
در یکی از این روزهای سخت و دشوار پی در پی پیرمردی بود کشاورز که از زمانی که چشم خود را باز کرده بود و کمی خود را شناخته بود به دنبال پدرش در زمینها و در روزهای گرم و سوزان تابستانی کار کرده بود و هنوز هم در حال کاشتن و برداشتن محصولات خویش بود.
روری از این روز ها پیرمرد از خواب برخاست، صبحانه خود را برداشت و به باغ خود رفت.
در آن نسیم صبحگاهی و دلنواز صبحانه خود را خورد،و شروع به کار کردن کرد. در این هنگام بود که جوانی پیش او آمد و درخواست خرید، محصولاتی از او شد که از او بخرد، و تازه و خوب به خانه ببرد تا اینکه از مغازه بخرد پیرمرد به او گفت الان ظهر است، فردا صبح زود بیا تا برایت محصولات را بچینم و همان موقع به خانه ببری که از بین نرود در گرمای این روزهای تابستانی،جوان با عصبانیت به او گفت چرا من دوباره فردا این همه راه را بیایم من دانشجوی دکترای پزشکی هستم مگر میتوانم مسخره تو پیرمرد باشم و هزاران بد و بیراه دیگر را بار آن پیرمرد کرد.
پیرمرد با بغض که گلویش را گرفته بود به او گفت:”درخت هرچه بارش بیشتر میشود سرش فروتر میآید“ جوان کمی در فکر فرو رفت و راه خود را گرفت و رفت پیرمرد در کنار دیوار نشست، و با چشمان پر از اشک و اندوه به یاد این سخن افتاد که میگوید:
«میزان شعور و معرفت هر کسی به تحصیلات و مدارک او نیست بلکه به شخصیت و نوع نگاه و به دیدگاه او بستگی دارد.»
وگرنه شخصی هست که هیچ گونه تحصیلاتی ندارد ولی با آن فردی که تحصیلات دارد از زمین تا آسمان متفاوت است.
که میفرماید:
آدمی را آدمیت لازم است
عود را گر بو نباشد هیزم است
”تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت است.“ زمین با ارزش خواهد شد زمانی که مردم بفهمند با ارزشترین دین انسانیت است.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍38❤11🐳3🔥1
در روزگاران قدیم فردی به نام نصرالدین که فردی ناشک بود و شغل او رانندگی بود در شهر تهران زندگی میکرد.
او و همسرش یک سالی بود که صاحب فرزند شده بود نصرالدین از مردم شنیده بود که خداوند روزی رسان است و هیچکس گرسنه نمیخوابد حتی نان خشکیدهای هم که باشد میخورد و سرش را به روی زمین میگذارد.
نصرالدین هر روز با ناشکری از خواب بیدار میشد و از روزی که این مسئله بین مردم به اشتباهی رواج پیدا کرده بود نصرالدین دیگر صبحها از خواب برنمیخاست که برای ان روز کار کند در خانه میخوابید که خداوند روزی آن را بدهد به هر طریقی که هست در یکی از روزها همسر او از دست نصرالدین کلافه شده بود و به او گفت این هم وضع زندگی ما هست این چه زندگی هست که برای من و بچهام درست کردی که ما به نان شبمان محتاج هستیم در این حین کودک به گریه افتاد و شروع به سر و صدا کرد نصرالدین با شرمندگی گفت خوب من که روزی نمیدهم این خدا هست که روزی من را فراموش کرده است. همسر او که از این خرافات به دور بود و این خرافات را قبول نداشت به او گفت هر کاری که میخواهی انجام بده من که از این خانه میروم نصرالدین تنها با ناراحتی به کنار دیوار تکیه داد و به فکر فرو رفت که خدایا چرا روزی من را نمیدهی و هزاران گلایه و شکایتهای دیگر چند لحظهای به فکر فرو رفت بعد از آن تصمیم گرفت که لباسهای خود را به تن کند و پیاده به راه بیفتد. طراح بندگان خدا را میدید که هر کدام با مشقت و سختی بسیار کار میکنند تا شکم زن و بچه اش را پر کند بعد از چند دقیقهای که پیاده راه میرفت فردی فقیر را دید که با لباسهای نابسامان و چهره آلوده به خاک و خون را در کنار جدول دید که روی زمین نشسته است با دستان آلوده غذایی را که مردم به او داده بودند را با گرسنگی بسیار میخورد. نصرالدین در کنار او نشست و به او گفت: چگونه خداوند روزی تو را میدهد من چرا هیچ روزی ندارم نزد خداوند.
فرد فقیر با تاسف و ناراحتی بسیار به نصرالدین گفت در سر جاده میایستم و اسفند دود میکنم افرادی هم که میخواهند شیشه های ماشینشان را پاک میکنم. تا پول کمی برا غذای روزم بدست آورم.
که در حال پاک کردن شیشه ی ماشینی بودم که زمانی که تمام شد ماشین رفت و ناگهان موتوری از پشت آن ماشین با سرعت به من زد. و من پرتاب شدم یک متر بعد از آن ماشین، نصرالدین با نارحتی از او پرسید حالت خوب است الان؟! یا اینکه به اورژانس نیاز داری؟!
فقیر جواب داد: طوری نشده ام فقط بدنم زخم شده است که آنها هم بعد از چند روز بهبود میباید. فردی بعد از اینکه من با زمین برخورد کردم من را به کنار جدول آورد و این غدا هم به من داد تا اینکه کمی ضعف من خوب شود و اگر توانستم بلند شوم و راه بیفتم ببینم شب کجا بخوابم!
نصرالدین متوجه شد خداوند روزی میدهد ولی در قبال کار کردن و فعالیت داشتن در هر کاری برای بدست آوردن مال حلال، نه اینکه دست به روی دست بگذاری و بنشینی در خانه تا اینکه خدا روزی تو را بدهد.
که ناگهان به یاد این ضرب المثل افتاد که مادرش در کودکی به او گوشزد میکرده است.
«از تو حرکت از خدا برکت»
بعد از چند دقیقه بطری آبی را با باقیمانده پولی که در جیب کتش بود خرید و به فقیر داد تا گلوی خویش را تازه کند.
و با ناراحتی و غم به خانه بازگشت و بر روی صندلی شکستهی چوبی نشست و به فکر فرو رفت.
”برکت تنها نان درون سفره نیست نه!
برکت گاهی آدمیست که با بودنش در سفرهی قلبت مهر میکند ادامهی زندگی ات را...“
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍55❤14🌚5👎3😍3🕊2🆒2🤨1
عید فطر یکی از مهم ترین جشن ها در اسلام است،که بعد از پایان ماه مبارک رمضان برگزار میشود. این عید به نماد پایان یافتن ماه روزه گیری جشن گرفته میشود.
در روز عید فطر، همه روزه گیر ها به نماز جماعت میروند و به یکدیگر هدیه هایی میدهند. عید فرصتی است ک مسلمانان به فقرا و نیازمندان کمک کنند و زکات های خود را به نیازمندان تقدیم کنند.
این عید با احساس مهربانی، همدردی از جانب مردم جشن گرفته میشود و مهمانی هایی میگرند واقوام،خویشاوند های خود را دعوت میکنند و کنار هم به خوشی سر میبردند.
من امسال روزه گرفتم و همیشه فکر میکردم که روزه گرفتن خیلی سخت و دشوار است اما وقتی برای سحر بلند میشدم و غذا میخوردم و منتظر میماندم که اذان صبح رو بگوید حس لذت بخشی داشت.
در روز گرسنگی، تشنگی زیادی رو تحمل میکردم حتی باعث میشد که دیگر توان راه رفتن را نداشته باشم و وقتی میخواستم راه بروم سرم گیج میرفت اما این درس به من یاد داد که فقرا و مستضعفان سختی های زیادی رو تحمل میکنند و آنهارا درک نمیکنیم و این باعث شد که به فقرا بیاندیشم و تا حد توانم به آنها کمک کنم.
پس نتیجه میگیرم که خداوند هیچ اعمالی را بدون هدف واجب نکرده است و هدف خداوند همین بوده که ما در شرایط فقرا قرار گیریم و آنها را درک کنیم، و فقط به فکر خودمان نباشیم و خودخواه نباشیم و به دیگران هم کمک کنیم، خداوند این کارمان را بدون پاداش نمیگذارد. هر نیکی که در این دنیا کنیم بدون پاداش نیست اگرچه ممکن است پاداش را در این دنیا نگیریم اما قطعا در آخرت به ما اعطا میشود.
➖➖➖➖➖➖➖➖
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍40❤12👎1💔1
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کجایی؟! واقعا دوست دارم بدانم کجایی؟ درخاطرت هست؟ به جزفرزندت چیزی دیگر را به یاد می آوردی؟
دراین جهان تمام حق مادران، مادری بوده وبس! از آسمان باران می بارید، مادر بودی ! اگرازکوهها برما سنگ می بارید بازهم مادر بودی!! هرچه اذیت می کردیم بازهم مادربودی!مواقعی که ازشدت غصه سرازیرمی شدندآن مرواریدهای غلطان بازهم مادر بودی! گرسنه بودی اما مادربودی!تشنه بودی اما مادربودی!شب بود،مادربودی!روزبود، مادربودی! آسمان و زمینم بودی!باران بودی،دریابودی،نگران ترین نگران هابودی اما بازهم مادربودی!
تابه خودت آمدی، یادت آمد که پیر شده ای! مادر جان تو هم یک روزجوان بودی،یکی از هزاران شمع سوزان بودی،اماحالاپیر وناتوان شدی!نمی دانی چه پیرباشی وچه جوان یکی از فرشته های نهان خداوند سبحان دراین کیهان هستی!
دلتنگ فرزندانی هستی که زندگی کردن رابه آنها آموختی! اماحالاسرگرم زندگی های خویشند! و تودر زندانی، زندانی بالقب های مختلف واسم های مستعار...شب ها را راحت می خوابند، بدون این که به یاد توباشند، تویی که شب بهترین قسمت روزت بودتابنشینی برای کودکت آوایی یا لالایی بخوانی،شب های مهتابی شب های عبادتت بود،اما عبادتی به شیوه خودت! شب های مهتابی پرده را کنارمی زدی وبه صورت کودکت که رد قرص ماه روی ان بود ،زل میزدی!درهرزمان، درهر مکان، درهرعیان ونهان فرزندانت برای تو همه چیز بودند،حتی گاهی تمام دین ودنیا وایمانت!.حالاکجایندآن فرزندان؟ راست گفته شاعر که: به کجا می رویم چنین شتابان...؟!
ازخدا برای این فرزندان فقط طالب سلامتی بودی وبس !یادت رفت آرزوهای خودت را،تمام آرزوهایت شده بود آرزوهایی که بچه هایت دوست داشتند.ازنبودشان احساس دلتنگی می کنی! اماجزصبرکردن دراین زمانه وحشتناک ،چاره ای نداری!!
خودت را آنقدر برای بچه هایت اسطوره ی مقاومت وفداکاری کردی که یادت رفت به خودت فکرکنی!رنگ آرامش رابه خود ندیدی!کسی سخن چشم هایت را نفهمید!کسی آواز دلت را باگوش هایت نشنید!کسی متوجه فریاد اشک هایت نشد،برسرت فریادکشیدندوکوه دلت را لرزاندند،فراموشت کردند واشک های چشمت برروی صورت غمگینت جاری شد .. اما ای مادر ،غمگین مباش که بعد از خداوندتومهربان ترین مهربان ها، بخشنده ترین ترین بخشنده ها،دوست داشتنی ترین دوست داشتنی ها وصبورترین صبورها هستی.
تو حلاوت بخش تمام تلخی ها،تو صدای ساکت درمیان فریادها، تولبخند آرام میان تمام بغض ها،تو غمگین ترین خنده روی این دنیا، تو روز روشن تمام شب ها بودی وهستی.
آنقدر به صورت فرزندت زل زدی و او را ستایش کردی که ازچین های صورتت غافل شدی اما بازوهم میشود تو را صدازد: زیباترین کمرخمیده و صورت چروکیده!
ومن اما چه تلخ
درآسمان خیال خویش
به دنبال قلبی سرخ
روزهاگشتم تا اینکه فهمیدم
گمشدهام در خانهمان بود
آری
او مادرم بود ...!
➖➖➖➖➖➖➖➖
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍60❤38❤🔥7😢7😇7
بعضی آثار هنری مانند انسانها هستند:
بعضی اثار هنری با شما حرف میزنند و بعضی دیگر بیصدا فریاد میکشند.
بعضی آثار هنری واقعیت را منعکس میکنند و بعضی دیگر واقعیت را شکل میدهند.
بعضی آثار هنری تو را در آغوش میکشند و برخی تنهاییشان را.
بعضی آثار هنری به هدف وضع قانون و قدرتطلبی جلو میآیند و برخی دیگر همانجور که هستی تو را میپذیرند.
بعضی آثار هنری تو را در خودشان حبس میکنند و بعضی دیگر راه گریزی به تو نشان میدهند.
بعضی آثار هنری یک فرد را تغییر میدهند و برخی دیگر یک جماعت را.
بعضی اثر هنری به تو قدرت میبخشند و برخی دیگر متواضع ات میکنند.
بعضی انسانها مانند اثر هنری هستند:
بعضی انسانها مانند مونالیزا به تو لبخند میزنند و بعضی انسانها مانند جیغ ادوارد مونک فریاد میکشند.
بعضی انسانها مانند شب پرستاره تاریکاند ولی حرفها برای گفتن دارند.
بعضی انسانها مانند صدها اثر هنری خاک خوردند در حالی که روزها منتظر بودند تا از حرفهای دلشان بگویند.
بعضی انسانها مانند برخی اثرهای هنری، روحت را نوازش میکنند.
انسانها مثل بعضی اثرها، گاهی رنگارنگاند و گاهی سیاه و سفید.
بعضی انسانها همانند بعضی اثار هنری تنها هستند؛ تنهای تنها و برخی دیگر هر روزشان را با آدمهای جدیدی سپری میکنند.
بعضی انسانها مانند بعضی اثرها پوچ هستند در حالی که برخی از انها به دیگری درس زندگی میدهد.
بعضی انسانها چون برخی اثرها فریاد نمیکشند و مغرور نیستند و به رخ نمیکشند؛ ولی همواره هر چقدر که بگذرد بهترین خودشاناند و هرگز فراموش نمیشوند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍91❤12👎5
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍29🤔7❤6👏3👌3💔3😁1
⭐️ #انشا با موضوع : #درخت
➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
وقتی انسان ها تورا فروختند رنگارنگ بودی رنگ هایت اجری، سرخ، زرد وگاهی ابی وبنفش بود درست همانند رنگ های آن قوس قزح کرباسی که درهنگام باران دامن رنگین خود را همانند چتری حفاظتی بر سر انسان ها باز می کند اما باید بدانی که من به ان قزح وابر وبارانی که به وجودش می آورند احساس عجیبی دارم من یک درخت هستم که از وجود آن ابر وباران سر به فلک می کشم وحال بشنو از شخصیت دوم من من یک عاشق هستم که ان ابر باران محروم مانده از احساس عشقم را خاموش می کنند وشعله هایش را فوت می کنند تا همانند آن شمعی که پروانه به دورش می چرخد خاموش شود عشق من سوزان است وباید بدانی که چقدر درد ناک است که عشقت همانی باشد که قرار است زندگانی ات را بگیرد وتو گرفتار شده در آه وزندگانی ات را تقدیم کنی آری جهانیان، اسمانی ها، زمینی ها، وهمگی بشنوید از این عشق سوزان که چه سخت است عشق درختی که اسیر رنگ وروی لعاب دار آتش شده است وچقدر درد ناک تر است کهـ عشقت با بی رحمی تمام هیچ حسی بهـ تو نداشته باشد. وتو مجبور باشی که باوجود بی رحمی وکم لطفی های معشوق به عاشقی ادامه دهی وتشنه لب برای عاشقانه هایی کوچک باشی پس ای درخت! بسوز که جزای عاشقی همین اســــت.
➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
🔗 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام 👇 :
📣 @ENSHA
وقتی انسان ها تورا فروختند رنگارنگ بودی رنگ هایت اجری، سرخ، زرد وگاهی ابی وبنفش بود درست همانند رنگ های آن قوس قزح کرباسی که درهنگام باران دامن رنگین خود را همانند چتری حفاظتی بر سر انسان ها باز می کند اما باید بدانی که من به ان قزح وابر وبارانی که به وجودش می آورند احساس عجیبی دارم من یک درخت هستم که از وجود آن ابر وباران سر به فلک می کشم وحال بشنو از شخصیت دوم من من یک عاشق هستم که ان ابر باران محروم مانده از احساس عشقم را خاموش می کنند وشعله هایش را فوت می کنند تا همانند آن شمعی که پروانه به دورش می چرخد خاموش شود عشق من سوزان است وباید بدانی که چقدر درد ناک است که عشقت همانی باشد که قرار است زندگانی ات را بگیرد وتو گرفتار شده در آه وزندگانی ات را تقدیم کنی آری جهانیان، اسمانی ها، زمینی ها، وهمگی بشنوید از این عشق سوزان که چه سخت است عشق درختی که اسیر رنگ وروی لعاب دار آتش شده است وچقدر درد ناک تر است کهـ عشقت با بی رحمی تمام هیچ حسی بهـ تو نداشته باشد. وتو مجبور باشی که باوجود بی رحمی وکم لطفی های معشوق به عاشقی ادامه دهی وتشنه لب برای عاشقانه هایی کوچک باشی پس ای درخت! بسوز که جزای عاشقی همین اســــت.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤25👍15👎2
⭐️ #انشا با موضوع : #پاییز
➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
وقتی به پاییز فکر میکنیم تصویری از رنگها، زیباییها و صحنههای شادی و دلنشین و گاهی اوقات هم دلگیر را میبینیم که به صورت فیلمی یک لحظه از جلوی چشمانمان میگذرد مانند رقص برگها در هوا که هر بار باد آنها را به آن طرف و این طرف میکشاند مانند درخت بیبرگ که لانهای خالی روی شاخهاش است مانند برکهای سرد و یخ زده ک خبری از صدای بلبل و قورباغه و بازیگوشی گربه سیاه بالای سر ماهیها تا پایان پاییز نیست بعضی ها میگویند پاییز میآید تا آن هارا مبتلا کند.
خیلی دلم میخواهد که بدانم چرا پاییز اینقدر میتواند تاثیر گذار باشد! شاید به خاطر روزهای بارانی که دارد یا هم اینکه به خاطر سکوت زیبایش باشد به نظر من اگر خوب به پاییز به اندیشیم به این نتیجه میرسیم که زیباترین فصل و پادشاه فصلها، پاییز است چون گاهی مانند بهار زیبا و آراسته و گاهی مانند زمستان ناآرام و طوفانی است.
به نظر من اگر پاییز توان سخن گفتن را داشت میتوانست شعرهای زیبا و عاشقانهای را بگوید
که انسان از گفتن آنها ناتوان باشد
من با دیدن این همه زیبایی از پاییز ،میتوانم به این پی ببرم که زیباترین نقاش دنیا خداوند است و با دیدن این زیباییها هیچوقت به بودن خداوند شک نمیکنم چون فقط اوست که میتوان خالق این همه زیبایی باشد.
➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
🔗 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام 👇 :
📣 @ENSHA
وقتی به پاییز فکر میکنیم تصویری از رنگها، زیباییها و صحنههای شادی و دلنشین و گاهی اوقات هم دلگیر را میبینیم که به صورت فیلمی یک لحظه از جلوی چشمانمان میگذرد مانند رقص برگها در هوا که هر بار باد آنها را به آن طرف و این طرف میکشاند مانند درخت بیبرگ که لانهای خالی روی شاخهاش است مانند برکهای سرد و یخ زده ک خبری از صدای بلبل و قورباغه و بازیگوشی گربه سیاه بالای سر ماهیها تا پایان پاییز نیست بعضی ها میگویند پاییز میآید تا آن هارا مبتلا کند.
خیلی دلم میخواهد که بدانم چرا پاییز اینقدر میتواند تاثیر گذار باشد! شاید به خاطر روزهای بارانی که دارد یا هم اینکه به خاطر سکوت زیبایش باشد به نظر من اگر خوب به پاییز به اندیشیم به این نتیجه میرسیم که زیباترین فصل و پادشاه فصلها، پاییز است چون گاهی مانند بهار زیبا و آراسته و گاهی مانند زمستان ناآرام و طوفانی است.
به نظر من اگر پاییز توان سخن گفتن را داشت میتوانست شعرهای زیبا و عاشقانهای را بگوید
که انسان از گفتن آنها ناتوان باشد
من با دیدن این همه زیبایی از پاییز ،میتوانم به این پی ببرم که زیباترین نقاش دنیا خداوند است و با دیدن این زیباییها هیچوقت به بودن خداوند شک نمیکنم چون فقط اوست که میتوان خالق این همه زیبایی باشد.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍77❤28🤬25🥰9👎8
نیمکت های خیابان به عابر های آن زل زده اند، محو و بی حرکت غصه میخورند، نه برای ماشین هایی که شخصیت های مشخصی دارند و نه حتی برای موتور ها یا دوچرخه، بلکه برای بزرگترین نقلیه عابر در روز معمول.برای اتوبوس!
هرروز می بینند که اتوبوس ها با چشم هایی بزرگ و گاهی اشک آلود به دنبال خود حقیقیشان میگردند.به یک یا حداکثر پنج شخصیت ثابت، اما هرروز و هر ساعت،حدود پنجاه شخصیت متفاوت عوض میکنند که گاهی میشود آرایه ی تکرار را در آنها یافت!
اتوبوسها افکار ثابتی ندارند، درونی مشوش، آنها را دیوانه میکند.گاهی زمان فرصت نمیدهد که بتوانند حداقل یک دور کامل ذهن های خودرا در طی مسیر بخوانند،انگار که زمان، آسفالت را دو دستی چسبیده و آن را زیر پای اتوبوس ها میکشد.این تا پایان اتوبوس ها ادامه دارد!روزی میرسد که نیمکت های خیابان صدای اتوبوس های جدیدی را بشنوند و با سمفونی چرخ هايشان پوسیده شوند.
ما انسانها هم اتوبوس های پیشرفته هستیم با امکان جای دادن شخصیت های بیشتر در خود اما با چشماني کوچک تر.اتوبوس ها انعکاس تصویر ما در آیینه ها هستند، ما نه تنها در خیابان ها بلکه همه جا قدم بر میداریم و شخصیت هارا در ایستگاه مناسب پیاده میکنیم!اما نميدانم چرا صدای درد از سنگینی درون از ما سر به هوا نمیکشد؟ آیا بدن ما از بدن اتوبوس ها آهنین تر است؟!
اتوبوس نتوانست خود را بیابد و سبک شود، آن هم با چشم های شفافش.من چگونه با دو چشم کوچک خود را بیابم؟
من گونه ی جدید اتوبوس هستم، سخت است ماشین شوم!
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍28👏8❤5👎2
پشتِ خرمنهای گندم،
لای بازوهای بید،
آفتابِ زرد،
کمکم رو نهفت
بر سرِ گیسوی گندمزارها،
بوسهٔ بدرودِ تابستان شکفت
از تو بود، ای چشمهٔ جوشانِ تابستانٍ گرم،
گر به هر سو،
خوشهها جوشید
و خرمنها رسید.
از تو بود، از گرمیِ آغوشِ تو،
هر گُلی خندید و هر برگی دمید...
اینهمه شهد و شکَر،
از سینه ی پرشورِ توست
در دلِ ذَرّات هستی نور توست
مستیِ ما،
از طلاییخوشهٔ انگورِ توست
راستی را،
بوسه ی تو،
بوسه ی بدرود بود؟
بسته شد آغوشِ تابستان؟!
خدایا! زود بود...
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍44🤮20👏11💔7❤6🕊5👎2👾1
دستم رادوردستگیره ی درگذاشتم وآن راآرام بازکردم،قطرات باران تازیانه هایش رابی رحمانه ومهربانانه روانه وجودم میکرد.صدایش آرامش داشت انگار.خودم رادرلابه لای سمفونی گوش نوازش گم کردم،دلم می خواست آنقدرآنجابایستم تاوجودم هم مانندباران روانه ی خیابان های شهرشود.
کلیدراازجیب کت مشکی ام بیرون آوردم ودرقفل چرخاندم.درباصدای تیک خفیفی بازشد.واردخانه شدم ورایحه ی لذت بخش خاطرات رادرزرورق طلایی رنگی روانه ی وجودم کردم وقلبم لبخندی ازسرشوق برلب هایم هدیه داد.در راپشت سرم بستم وصدای قدم هایم درسکوت حیاط گم شد،ازآن همه بی روحی وبی صدایی دلم گرفت.
باورنمیکردم این همان خانه ای است که همه ی حس های تلخ وشیرینم رادرجای جایِ آن چیده بودم.
بوی گل ،سبزه وعشق می آمدانگار.
رایحه ی خاطرات درمشامم می پیچید.در ورودی را بازکردم وچشم هایم رابستم،زیبایی هارانمیشودباچشم سردید بلکه برای حس کردنشان بایدلایه ی پلک های قلبت رابازکنی وبنگری.وارداتاق خاک گرفته ام شدم،نمیخواستم به این زودی پسوند"سابق"راروی آن بگذارم.سمت آینه رفتم ،تنهاشیئ باقی مانده کنارپنجره،خودم رانگاه کردم حس غریبی آرام دروجودم رخنه کرده بودوآزارم میدا.این من نبودم،منی که شادی درچشمهایم بیدادمیکرد.موهایم راازصورتم کنارزدم،کنارپنجره نشستم ،بادآغوشش رابه رویم بازکردمن هم مشتاقانه همراهیش کردم.سرانگشتانم عشق رااحساس میکرد،نفس عمیقی کشیدم وریه هایم راپرکردم ازهوای مهربانی.
روبه روی آن ایستادم وزیرلب زمزمه کردم:
《پریدن ربطی به بال ندارد
قلب میخواهد》
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍24❤7⚡4🔥3😍3👌1
صدایی ملایم به گوش میرسد؛غلطیدن سنگ ریزه ها را احساس میکنم ،نمناکی هوا نوید دهنده عبوری است که حیات بخش دشت های اطراف است؛گذری آن طرف روستا، مردمان را یکجا دور هم جمع کرده صدای زیبای رودخانه این موسیقی لطیف آفرینش....
رودخانه ها ،برفهای مرده کوهسارانند که عبور را ترجیح داده اند؛برفهایی که کوهها، سنگینی با هم بودنشان را تحمل نکرده و از خود دورشان کرده است.گاه از راه های دور آمده اند سنگ ها و صخره را پشت سر گذاشته و موانع را شکسته اند؛از کوه های مختلف به هم رسیده اند و بزرگ ترین رودخانه ها را تشکیل داده اند به راستی چه باشکوه و زیباست این اتحاد و به هم پیوستگی شان.
گاه می اندیشم اگر رودخانه ها نبودند چه اتفاقی می افتاد؟رودخانه هایی که آبادی ها را در کنار خود جای داده اند و کناره های نمناک آنها بستر رویش سبزه هاست.اگر نبودند و اگر حرکت نمی کردند زمین صفحه ای خشک و سنگلاخی بود که حتی نفس کشیدن در آن سخت می شد.تراکم جمعیت در مناطق سرد و بارانی به حدی زیاد می شد که جایی برای موجودات دیگر وجود نداشت.تمام گونه های گیاهی و جانوری که با توجه به اقلیم جغرافیایی زیست میکنند؛از،بین می رفت و زندگی غیر قابل تحمل می شد و عملا حیات به طور کل از بین می رفت.
رودخانه ها عبور می کنند تا خود را به دریا برسانند جایی ک آرام و قرار بگیرند و در دامان دریا محو شوند و باز چرخش روزگار کار خود را انجام دهد و تا جهان باقی است این چرخه ادامه یابد.
به راستی که عمر انسانها و گذر آن شبیه عبور رودخانه هاست؛سریع و بی وقفه؛لحظه های سخت زندگی همان عبور رودخانه از لابه لای صخره های سخت است.عمر رفته و لحظه های گذشته همان آبی است که بعد از گذشتن برنمی گردد.
جهان هستی سرشار از زیبایی هاست؛پدیده هایی که آفرینش قدرت بی نهایت خداست.رودها انتقال دهنده زندگی اند و بودنشان رگ های حیاتی زمین است.بکوشیم صافی و پاکی آب ها را آلوده نکنیم چنان که سهراب می گویند:آب را گل نکنیم؛در فرودست انگار کفتری میخورد آب...
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
👍65❤38👎8👾8🔥7😁3🤨3💔2