سلام علیکم و رحمة الله😁
📚 تقریبا دیگه امتحانات رو به اتمامه یا هم تموم شده ،امیدوارم که خوب سپری کرده باشید 🤲
◾️بریم برای شروع #نوبــت_دوم🤠
درخواست انشا هاتون رو بفرستید ، بریم دست به قلم بشیم بنویسیم براتون🩵👇
🆔 @enshaa_bot
📚 تقریبا دیگه امتحانات رو به اتمامه یا هم تموم شده ،امیدوارم که خوب سپری کرده باشید 🤲
◾️بریم برای شروع #نوبــت_دوم🤠
درخواست انشا هاتون رو بفرستید ، بریم دست به قلم بشیم بنویسیم براتون🩵👇
🆔 @enshaa_bot
👍59❤19👎6❤🔥4😎4
📚 #انشا در مورد : #برف❄️
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اولین برف زمستانی تمام ده را سفیدپوش کرد پیرمرد کنار پنجره ایستاده بود و برف بازی بچه ها را تماشا میکرد.
دلش یاد کودکی کرده بود آن وقت که با بچه ها بازی میکردند بیشر از هرچیز دلش یاد آن تپه میکرد!
چه خوب شد که تپه را بیاد آوردم.
او هم در بارش اولین برف زمستان با دوستانش به روی تپه کوچکی که برف روی آن را پوشانده بود میرفتند .
یکی از بچه ها باخودش یک صندلی مخصوص سرسره بازی برده بود
آن صندلی را به همه بچه ها داد.
بعد میرفتند کنار درخت چنار آنجا گوله برفی برای خودشان میساختند و به سمت هم دیگر پرتاب میکردند.
پیرمرد وقتی این خاطرات دلانگیز را به یاد می آورد اشک در چشمانش حلقه زد بود .
او کلاه و کاپشنش را پوشید و به پیش بچه ها رفت کنار شان نشت و از روز برفی قدیم برای بچه ها میگفت :
که... پیرزن آش رشته پخته بود و برای بچه ها آورد .
هوا کم کم داشت تاریک میشد به بچه ها گفت:به خانه بروید و فردا صبح به اینجا بیایید میخواهم شما را به جایی ببرم بسیار قدیمی .
بچه ها فوراً گفتند : پدر بزرگ میخواهی مارا به کجا ببری ؟
پیرمرد لبخندی زد و گفت :شما هارا به بالای تپه میبرم تا آنجا همهی شماها باهم سرسره بازی کنید.
بچه ها از او خداحافظی کردند و از پیرزن بابت اش تشکر کردند و رفتند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اولین برف زمستانی تمام ده را سفیدپوش کرد پیرمرد کنار پنجره ایستاده بود و برف بازی بچه ها را تماشا میکرد.
دلش یاد کودکی کرده بود آن وقت که با بچه ها بازی میکردند بیشر از هرچیز دلش یاد آن تپه میکرد!
چه خوب شد که تپه را بیاد آوردم.
او هم در بارش اولین برف زمستان با دوستانش به روی تپه کوچکی که برف روی آن را پوشانده بود میرفتند .
یکی از بچه ها باخودش یک صندلی مخصوص سرسره بازی برده بود
آن صندلی را به همه بچه ها داد.
بعد میرفتند کنار درخت چنار آنجا گوله برفی برای خودشان میساختند و به سمت هم دیگر پرتاب میکردند.
پیرمرد وقتی این خاطرات دلانگیز را به یاد می آورد اشک در چشمانش حلقه زد بود .
او کلاه و کاپشنش را پوشید و به پیش بچه ها رفت کنار شان نشت و از روز برفی قدیم برای بچه ها میگفت :
که... پیرزن آش رشته پخته بود و برای بچه ها آورد .
هوا کم کم داشت تاریک میشد به بچه ها گفت:به خانه بروید و فردا صبح به اینجا بیایید میخواهم شما را به جایی ببرم بسیار قدیمی .
بچه ها فوراً گفتند : پدر بزرگ میخواهی مارا به کجا ببری ؟
پیرمرد لبخندی زد و گفت :شما هارا به بالای تپه میبرم تا آنجا همهی شماها باهم سرسره بازی کنید.
بچه ها از او خداحافظی کردند و از پیرزن بابت اش تشکر کردند و رفتند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍89❤17🤮15👏9🥴9😁5👎3👀3🎉2🍌2🙏1
📚 #انشا در مورد : بوی خاک بعد از باران💧
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بو را دوست دارم از این بو احساس خوبی دارم احساس آرامش، احساس سبکی مثل این که بالای ابرها هستم من به جای ابرها اشک میریزم....
وقتی باران می بارد بغض درون گلویم را پر میکند طوری که دلم می خواهد به یک بیابان بروم آنقد فریاد بزنم تا دلم خالی شود نمی دانم چرا ولی وقتی باران می بارد دلم می گیرد و باعث گریه ام می شود واقعا نمی دانم چرا و دلیلش چیست اما وقتی باران بند می آید و قطع می شود وقتی اشک های ابرها قطع می شوند انگار دلشان سبک شده است دیگر خالی شدند .... بوی خاک خیس شده توسط باران به من احساس آرامش می دهد یک احساسی که از همه ی حس ها برای من بهتر است یعنی می خواهم بگویم که هیچ حسی را با این حس عوض نمی کنم بوی خاک پس از بارش باران باعث آرامشم می شود.
عجیب است! باران باعث بغض من و بوی خاک پس از بارش باران باعث آرامشم، این دو عکس هم کار می کنند من این حس را دوست دارم با اینکه باران من را به یاد خودم می اندازد و من هم نیز مثل باران می بارم و اشک می ریزم اما من این حس را دوست دارم حس بعد از بارش باران حس آرامش حس سبکی آری این حس را دوست دارم.
باران ببار... باران ببار... محتاج آرامشت هستم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بو را دوست دارم از این بو احساس خوبی دارم احساس آرامش، احساس سبکی مثل این که بالای ابرها هستم من به جای ابرها اشک میریزم....
وقتی باران می بارد بغض درون گلویم را پر میکند طوری که دلم می خواهد به یک بیابان بروم آنقد فریاد بزنم تا دلم خالی شود نمی دانم چرا ولی وقتی باران می بارد دلم می گیرد و باعث گریه ام می شود واقعا نمی دانم چرا و دلیلش چیست اما وقتی باران بند می آید و قطع می شود وقتی اشک های ابرها قطع می شوند انگار دلشان سبک شده است دیگر خالی شدند .... بوی خاک خیس شده توسط باران به من احساس آرامش می دهد یک احساسی که از همه ی حس ها برای من بهتر است یعنی می خواهم بگویم که هیچ حسی را با این حس عوض نمی کنم بوی خاک پس از بارش باران باعث آرامشم می شود.
عجیب است! باران باعث بغض من و بوی خاک پس از بارش باران باعث آرامشم، این دو عکس هم کار می کنند من این حس را دوست دارم با اینکه باران من را به یاد خودم می اندازد و من هم نیز مثل باران می بارم و اشک می ریزم اما من این حس را دوست دارم حس بعد از بارش باران حس آرامش حس سبکی آری این حس را دوست دارم.
باران ببار... باران ببار... محتاج آرامشت هستم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍67❤10👎8🌚8
📚 #انشا در مورد : #زمستان و #بستنی_یخی❄️
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دستم در دست خواهرم بود. باد سردی میوزید، استخوانهایم به صدا در می آمدند. با خود گفتم: تابستان سرد، زمستان گرم. خواهرم با نگاه تعجب آمیز گفت: تو زمستان را سرد احساس میکنی یا گرم؟ گفتم هرچیزی برخلاف آن، کامل کننده آن است. تو در نظر بگیر در تابستان بخاری روشن کنی، خواهرم گفت: مگر دیوانه ام؟! ...
گفتم: خوب همین است! تو در تابستان نیاز به سرما داری و در زمستان نیاز به گرما. یا گاهی اوقات در فصل زمستانی اما تابستان را نیاز داری. یا در فصل تابستانی و زمستان را نیاز داری....
چشم دوخته بودیم به کافه ها و چای های داغ که ناگهان خواهرم گفت: بیا هر چیزی را مثل خودش امتحان کنیم. گفتم: منظورت چیست؟ خواهرم اشاره ای به کلبه بستنی فروشی کردو گفت: نگاه کن! درامدی ندارد. بیا این زمستان را با خود سرما امتحان کنیم تا پولی هم به آن مرد بستنی فروش برسد.
گفتم: فکر جالبی است! هر دو به سمت کلبه رفتیم. من ترجیح دادم بستنی یخی بخورم و خواهرم فالوده.
به محض اینکه بستنی را وارد دهانم کردم، دندانهایم انگار فریاد کردند یا به قول معروف تیر کشیدند. انگار زمستان را زیر پوستم حس میکردم. بینی هایمان سرخ شده بو و به همدیگر می خندیدیم.
کمی با خودم فکر کردم اما در تابستان چطور؟ وقتی از ورزش بر میگردم همان موقع میتوانم یک لیوان نسکافه داغ بنوشم ؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دستم در دست خواهرم بود. باد سردی میوزید، استخوانهایم به صدا در می آمدند. با خود گفتم: تابستان سرد، زمستان گرم. خواهرم با نگاه تعجب آمیز گفت: تو زمستان را سرد احساس میکنی یا گرم؟ گفتم هرچیزی برخلاف آن، کامل کننده آن است. تو در نظر بگیر در تابستان بخاری روشن کنی، خواهرم گفت: مگر دیوانه ام؟! ...
گفتم: خوب همین است! تو در تابستان نیاز به سرما داری و در زمستان نیاز به گرما. یا گاهی اوقات در فصل زمستانی اما تابستان را نیاز داری. یا در فصل تابستانی و زمستان را نیاز داری....
چشم دوخته بودیم به کافه ها و چای های داغ که ناگهان خواهرم گفت: بیا هر چیزی را مثل خودش امتحان کنیم. گفتم: منظورت چیست؟ خواهرم اشاره ای به کلبه بستنی فروشی کردو گفت: نگاه کن! درامدی ندارد. بیا این زمستان را با خود سرما امتحان کنیم تا پولی هم به آن مرد بستنی فروش برسد.
گفتم: فکر جالبی است! هر دو به سمت کلبه رفتیم. من ترجیح دادم بستنی یخی بخورم و خواهرم فالوده.
به محض اینکه بستنی را وارد دهانم کردم، دندانهایم انگار فریاد کردند یا به قول معروف تیر کشیدند. انگار زمستان را زیر پوستم حس میکردم. بینی هایمان سرخ شده بو و به همدیگر می خندیدیم.
کمی با خودم فکر کردم اما در تابستان چطور؟ وقتی از ورزش بر میگردم همان موقع میتوانم یک لیوان نسکافه داغ بنوشم ؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍59❤🔥6❤6🤮5👎4🥰1👏1🍌1
📚 #انشا در مورد : #پروانه🦋
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تاریکی شب ، روشنایی روز و حتی درخشندگی ماه را در آن شب دل انگیز، گروگان گرفته بود و همه ی زیبایی های آفرینش ، اسیر دست تاریکی و سیه دلی آسمان بودند.بال هایم را به حرکت در آوردم و به فراز آسمان رفتم.هوا آنقدر دلگیر بود که بعد از مدتی کم ،سوز غم و دلگیری به دلم پیچید.دلم گرفته شد و شدیداً احتیاج به روشنایی در دل داشتم.از فراز آسمان خود را به دست نسیم دلنواز سپردم.چشمانم را بستم تا بیشتر از این ،تاریکی دلم را نفشرد.
چشمانم را که باز کردم ،نوری را دیدم.در آن لحظه انگار قند در دلم آب میکردند. سریع خود را به نور رساندم.اصلا متوجه اطراف نشدم با شنیدن سر و صدایی نگاهی به اطراف انداختم ،تازه متوجه شدم که در جمع خانوادگی یک خانه حاضر هستم . تا خواستم آنجا را ترک کنم ؛ کودکی مرا در دست گرفت .چرا نمی دانند بال های پروانه شکننده و ظریف هستند و با کوچک ترین نوازش به خاکستر تبدیل میشود!؟
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
تاریکی شب ، روشنایی روز و حتی درخشندگی ماه را در آن شب دل انگیز، گروگان گرفته بود و همه ی زیبایی های آفرینش ، اسیر دست تاریکی و سیه دلی آسمان بودند.بال هایم را به حرکت در آوردم و به فراز آسمان رفتم.هوا آنقدر دلگیر بود که بعد از مدتی کم ،سوز غم و دلگیری به دلم پیچید.دلم گرفته شد و شدیداً احتیاج به روشنایی در دل داشتم.از فراز آسمان خود را به دست نسیم دلنواز سپردم.چشمانم را بستم تا بیشتر از این ،تاریکی دلم را نفشرد.
چشمانم را که باز کردم ،نوری را دیدم.در آن لحظه انگار قند در دلم آب میکردند. سریع خود را به نور رساندم.اصلا متوجه اطراف نشدم با شنیدن سر و صدایی نگاهی به اطراف انداختم ،تازه متوجه شدم که در جمع خانوادگی یک خانه حاضر هستم . تا خواستم آنجا را ترک کنم ؛ کودکی مرا در دست گرفت .چرا نمی دانند بال های پروانه شکننده و ظریف هستند و با کوچک ترین نوازش به خاکستر تبدیل میشود!؟
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍60❤15🍌5🐳4😢3
📚 #انشا جانشین سازی در مورد : #برف ❄️
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در داخل حیاط سرد نشسته ام.
به دانه های زیبای برف خیره شده ام.
آن ها دست به دست هم داده اند و پیراهنی سفید بر تن حیاط پوشانده اند .
همگی ب یک شکل هستند. نگاهی به خود میکنم ،
عجبا من شبیه آن ها هستم !
آرام آرام خورشید خانم خودش را نشان می دهد و اهل خانه به حیاط می آیند.
آنان نیز مثل من مهمان چندساعت یا چند روزی خواهند بود،
به این پیراهن سفید رنگ نرم ب آرامی و با محبت نگاه میکنم .
چه احساس خوب و لذت بخشی دارد دیدن این زیبایان سفید نرم !
ای کاش میتوانستم سخن بگویم و این حس و حال را برای شما بازگو نمایم.
ساعت ها میگذرد، متاسفانه دیگر وقت خداحافظی کردن است. اهل خانه با پا گذاشتن بر روی من کم کم وجودنرم و نازک مرا له می کنند و رفته رفته نور خورشید با گرمایش مرا ذوب میکند.
حال از پیشتان می روم اما روزی باز هم خواهم آمدو با دوستانم حیاط خانه تان را چون عروسی زیبا سفید پوش خواهیم نمود.
به امید دیدار
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در داخل حیاط سرد نشسته ام.
به دانه های زیبای برف خیره شده ام.
آن ها دست به دست هم داده اند و پیراهنی سفید بر تن حیاط پوشانده اند .
همگی ب یک شکل هستند. نگاهی به خود میکنم ،
عجبا من شبیه آن ها هستم !
آرام آرام خورشید خانم خودش را نشان می دهد و اهل خانه به حیاط می آیند.
آنان نیز مثل من مهمان چندساعت یا چند روزی خواهند بود،
به این پیراهن سفید رنگ نرم ب آرامی و با محبت نگاه میکنم .
چه احساس خوب و لذت بخشی دارد دیدن این زیبایان سفید نرم !
ای کاش میتوانستم سخن بگویم و این حس و حال را برای شما بازگو نمایم.
ساعت ها میگذرد، متاسفانه دیگر وقت خداحافظی کردن است. اهل خانه با پا گذاشتن بر روی من کم کم وجودنرم و نازک مرا له می کنند و رفته رفته نور خورشید با گرمایش مرا ذوب میکند.
حال از پیشتان می روم اما روزی باز هم خواهم آمدو با دوستانم حیاط خانه تان را چون عروسی زیبا سفید پوش خواهیم نمود.
به امید دیدار
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍55❤13🍌3🗿3😍1
📚 #گزارش بازدید از مکان #تاریخی : عمارت عالی قاپو 🏛
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در زمانی که در اصفهان زندگی میکردیم جاهای تاریخی و بسیار زیبایی دیدم اما هیچکدام مرا به اندازه عمارت عالی قاپو تحت تاثیر قرار نگذاشت. گویی قلبم در لابه لایه ستون هایش به دام افتاده بود.
عمارت عالی قاپو در میدان نقش جهان قرار دارد و ستون های بلند و زیبایش نظر هر بیننده ای را جلب میکند.
یکی از کاربرد های این عمارت این بود که شاه عباس صفوی از ایوان عالی قاپو بازی چوگان و نمایش هایی که توی این میدان برگزار میشد را تماشا کند. نمای بیرونی عالی قاپو با کاشی هفت رنگ و تزئینات و خطوط اسلامی تزیین شده است و نمای داخلی عمارت را نیز گچبری ها و لایه چینی هایی با نقش و نگارهای گل و شکارگاه و حیوانات و پرندگان تزیین شده. همچنین مینیاتورهای ایرانی و خارجی بر روی دیوارها، زیبایی خیره کننده ای به این مکان تاریخی داده و آن را متمایز کرده است. مینیاتورهای ایرانی که کار هنرمند معروف عصر صفوی رضا عباسی است، عالی قاپو را در دسته آثار باشکوه و بسیار نفیس عصر صفوی قرار داده است.
اما زیباترین قسمت عالی قاپو را باید تالار موسیقی یا اتاق صوت دانست. گچ بریهایی به شکل انواع جام و ... که در طاقها و دیوارها حکاکی شده خیره کننده است. این گچ بری ها باعث میشده انعکاس صدا های نوازندگان گرفته شود و صداها به صورت طبیعی و بدون انعکاس صوت، به گوش برسد. در واقع این گچ بری های زیبا، ابتکاری خلاقانه و هنرمندانه برای عایق کردن صدای آلات موسیقی بوده
در این تالار خیره کننده، به هر کجا که نگاه کنید از دیوارهای تزیین شده با تورفتگی ها به شکل های جام و صراحی و سقف و گنبد، نوای زیبایی که در طول تاریخ سرگردان شده را میشنوید و گویی جادو شده باشید، دیگر هرگز این منظره را از خاطر نمیبرید.
این عمارت در طول تاریخ با حمله های زیادی مواجه شده و قسمتهایی از ان نقص بر داشته اند اما با این حال هنوز اصالت خود را نگه داشته و همچنان مورد توجه گردشگران است.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در زمانی که در اصفهان زندگی میکردیم جاهای تاریخی و بسیار زیبایی دیدم اما هیچکدام مرا به اندازه عمارت عالی قاپو تحت تاثیر قرار نگذاشت. گویی قلبم در لابه لایه ستون هایش به دام افتاده بود.
عمارت عالی قاپو در میدان نقش جهان قرار دارد و ستون های بلند و زیبایش نظر هر بیننده ای را جلب میکند.
یکی از کاربرد های این عمارت این بود که شاه عباس صفوی از ایوان عالی قاپو بازی چوگان و نمایش هایی که توی این میدان برگزار میشد را تماشا کند. نمای بیرونی عالی قاپو با کاشی هفت رنگ و تزئینات و خطوط اسلامی تزیین شده است و نمای داخلی عمارت را نیز گچبری ها و لایه چینی هایی با نقش و نگارهای گل و شکارگاه و حیوانات و پرندگان تزیین شده. همچنین مینیاتورهای ایرانی و خارجی بر روی دیوارها، زیبایی خیره کننده ای به این مکان تاریخی داده و آن را متمایز کرده است. مینیاتورهای ایرانی که کار هنرمند معروف عصر صفوی رضا عباسی است، عالی قاپو را در دسته آثار باشکوه و بسیار نفیس عصر صفوی قرار داده است.
اما زیباترین قسمت عالی قاپو را باید تالار موسیقی یا اتاق صوت دانست. گچ بریهایی به شکل انواع جام و ... که در طاقها و دیوارها حکاکی شده خیره کننده است. این گچ بری ها باعث میشده انعکاس صدا های نوازندگان گرفته شود و صداها به صورت طبیعی و بدون انعکاس صوت، به گوش برسد. در واقع این گچ بری های زیبا، ابتکاری خلاقانه و هنرمندانه برای عایق کردن صدای آلات موسیقی بوده
در این تالار خیره کننده، به هر کجا که نگاه کنید از دیوارهای تزیین شده با تورفتگی ها به شکل های جام و صراحی و سقف و گنبد، نوای زیبایی که در طول تاریخ سرگردان شده را میشنوید و گویی جادو شده باشید، دیگر هرگز این منظره را از خاطر نمیبرید.
این عمارت در طول تاریخ با حمله های زیادی مواجه شده و قسمتهایی از ان نقص بر داشته اند اما با این حال هنوز اصالت خود را نگه داشته و همچنان مورد توجه گردشگران است.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍82🗿11🍌8👏6🫡6❤3👎2😁2🕊1
📚 #انشا در مورد : کار نیکو کردن از پر کردن است
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یکی از کارهای سرگرم کننده و لذتبخشی که در تابستان انجام میدهم، تماشای کیدراما(سریالهای کرهای) است. به دلیل شهرت زیادی که سریال <21 و 25 ساله > داشت و همه از آن تعریف میکردند، تصمیم گرفتم آن را تماشا کنم و به هیچ وجه از تماشای آن پشیمان نشدم و تا لحظه آخر عمرم در ذهن من تداعی میشود.
در این سریال دختری به نام < نا هی دو > از بچگی شور و اشتیاق فراوانی برای یادگیری شمشیر بازی داشت ولی مادر و معلم شمشیر بازیاش همواره به او گوشزد میکردند که استعداد ندارد و باید به تحصیلش ادامه دهد تا آیندهای روشن برای او رقم بخورد، اما گوش نا هی دو از این حرفها پر شده بود.
او تصمیم گرفت به مدرسه دیگری که الگو و دلیل اصلی هدف قرار دادن شمشیر بازیاش در آن آموزش میدید، منتقل و به بهترین دوست او تبدیل شود. در این راه <بک یی جین> که بار اول او را به عنوان روزنامه رسان دید، تاثیر بسزایی داشت.او همواره با حرفهایش نا هی دو زا تسلی میداد و نمیگذاشت که راهش را نصف و نیمه رها کند و آرزوی قهرمانیاش در دلش بماند و خاک بخورد. چه حس خوبی بود اینکه میدید بک یی جین بیشتر از خودش به آینده او امیدوار است.
نا هی دو بارها و بارها در مسابقهها شکست خود و شبها با بالشتی خیس و دفتری پر از کلماتی که نشان از خستگی و درد او بود، میخوابید. ولی همانطور که قبلا ب
پدرش گفته بود:<< موفقیت مانند یک راه پله است و تنها با امیدواری، بردباری و کوشش میتوانی آنها را طی کنی و به هدف اصلی خودت برسی>>. حتی قکر کردن به این جمله به نا هی دو دلگرمی میداد و حضور پدرش را با آنکه دیگر زنده نبود در کنار خود احساس میکرد.
سرانجام نا هی دو توانست به مسابقات کشوری راه پیدا کند ک با امتیاز ۱۵ بر ۱۴ رقیب خود را. که همان الگو و دوست صمیمیاش در مدرسه انتقالی او بود، شکست دهد و بالاخره موفق شد ثابت کند که حرف مادر و مربیاش اشتباه است. نا هی دو در همان سالهای ورزشکاریاش به بهترین شمشیر باز تبدیل شد.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یکی از کارهای سرگرم کننده و لذتبخشی که در تابستان انجام میدهم، تماشای کیدراما(سریالهای کرهای) است. به دلیل شهرت زیادی که سریال <21 و 25 ساله > داشت و همه از آن تعریف میکردند، تصمیم گرفتم آن را تماشا کنم و به هیچ وجه از تماشای آن پشیمان نشدم و تا لحظه آخر عمرم در ذهن من تداعی میشود.
در این سریال دختری به نام < نا هی دو > از بچگی شور و اشتیاق فراوانی برای یادگیری شمشیر بازی داشت ولی مادر و معلم شمشیر بازیاش همواره به او گوشزد میکردند که استعداد ندارد و باید به تحصیلش ادامه دهد تا آیندهای روشن برای او رقم بخورد، اما گوش نا هی دو از این حرفها پر شده بود.
او تصمیم گرفت به مدرسه دیگری که الگو و دلیل اصلی هدف قرار دادن شمشیر بازیاش در آن آموزش میدید، منتقل و به بهترین دوست او تبدیل شود. در این راه <بک یی جین> که بار اول او را به عنوان روزنامه رسان دید، تاثیر بسزایی داشت.او همواره با حرفهایش نا هی دو زا تسلی میداد و نمیگذاشت که راهش را نصف و نیمه رها کند و آرزوی قهرمانیاش در دلش بماند و خاک بخورد. چه حس خوبی بود اینکه میدید بک یی جین بیشتر از خودش به آینده او امیدوار است.
نا هی دو بارها و بارها در مسابقهها شکست خود و شبها با بالشتی خیس و دفتری پر از کلماتی که نشان از خستگی و درد او بود، میخوابید. ولی همانطور که قبلا ب
پدرش گفته بود:<< موفقیت مانند یک راه پله است و تنها با امیدواری، بردباری و کوشش میتوانی آنها را طی کنی و به هدف اصلی خودت برسی>>. حتی قکر کردن به این جمله به نا هی دو دلگرمی میداد و حضور پدرش را با آنکه دیگر زنده نبود در کنار خود احساس میکرد.
سرانجام نا هی دو توانست به مسابقات کشوری راه پیدا کند ک با امتیاز ۱۵ بر ۱۴ رقیب خود را. که همان الگو و دوست صمیمیاش در مدرسه انتقالی او بود، شکست دهد و بالاخره موفق شد ثابت کند که حرف مادر و مربیاش اشتباه است. نا هی دو در همان سالهای ورزشکاریاش به بهترین شمشیر باز تبدیل شد.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍43❤15😐10☃5👌3🔥1🥰1
📚 #انشا در مورد : لبخند🙂
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
باز هم چرخه این دوره زمانی زندگیش حرکت درآمده بود هنوز از راه نرسیده بود خاطرات به ذهنش را مثل موج دریا درگیر میکرد با این خاطرات گاهی خود را لعنت گاهی تحسین گاهی بیتفاوت از کنار آن رد میشد هر که او را میدید قطعاً با خود میگفت که او دیوانه است البته برخی هاهم از روی ترحم و دلسوزی حالی از این جوان جویا میشدند این مردمان نمیدانستند که درمان درد این جوان لبخند دوباره یار است دخترک او را از مردی مستکبر مغرور به مردی مهربان و دلسوز تبدیل کرده بود به او یاد داده بود که مرد میتواند بلند بلند گریه کند یا از ته دل قهقهه بزند یا گاهی مهربان شود هرگاه به یاد از خود گذشتگی دخترک میافتاد لبخند کنج لبش مهمان میشد دو دل بود به پولهایی که در دست داشت نگاهی انداخت و نگاهی دیگر به وسیله مورد علاقهاش کردو نگاه سومش ب کودک کار بود که به نظر امده بود چند روزی است که غذای درست و حسابی نخورده است و او الان در این سن باید به فکر کودکی و درس و مشقش باشد وقتی که به خود آمد کنار صندوق رستوران ایستاده بود پولهای غذا پرداخت کرد و پسرک را با مقداری غذا و کمی پول و چند دست لباس گرم راهی خانه کرد و دستهایش را درون جیبش برد و راهی خانه خود شد هنوز هم دلش برای آن کیف دلربا گیر کرده بود اما او نمیدانست که یارش تمام روز در حال دید زدن اوست و به خاطر این کارش کیف دلخواهش را خریده است هیچ وقت آن لبخند پرزوقش را از یادش نمیرود به یاد همان روزها گل را روی سنگ قبر نهاد
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
باز هم چرخه این دوره زمانی زندگیش حرکت درآمده بود هنوز از راه نرسیده بود خاطرات به ذهنش را مثل موج دریا درگیر میکرد با این خاطرات گاهی خود را لعنت گاهی تحسین گاهی بیتفاوت از کنار آن رد میشد هر که او را میدید قطعاً با خود میگفت که او دیوانه است البته برخی هاهم از روی ترحم و دلسوزی حالی از این جوان جویا میشدند این مردمان نمیدانستند که درمان درد این جوان لبخند دوباره یار است دخترک او را از مردی مستکبر مغرور به مردی مهربان و دلسوز تبدیل کرده بود به او یاد داده بود که مرد میتواند بلند بلند گریه کند یا از ته دل قهقهه بزند یا گاهی مهربان شود هرگاه به یاد از خود گذشتگی دخترک میافتاد لبخند کنج لبش مهمان میشد دو دل بود به پولهایی که در دست داشت نگاهی انداخت و نگاهی دیگر به وسیله مورد علاقهاش کردو نگاه سومش ب کودک کار بود که به نظر امده بود چند روزی است که غذای درست و حسابی نخورده است و او الان در این سن باید به فکر کودکی و درس و مشقش باشد وقتی که به خود آمد کنار صندوق رستوران ایستاده بود پولهای غذا پرداخت کرد و پسرک را با مقداری غذا و کمی پول و چند دست لباس گرم راهی خانه کرد و دستهایش را درون جیبش برد و راهی خانه خود شد هنوز هم دلش برای آن کیف دلربا گیر کرده بود اما او نمیدانست که یارش تمام روز در حال دید زدن اوست و به خاطر این کارش کیف دلخواهش را خریده است هیچ وقت آن لبخند پرزوقش را از یادش نمیرود به یاد همان روزها گل را روی سنگ قبر نهاد
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍44❤22💔9👏5😁4🙏3
📚 #مثل_نویسی در مورد : زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
روزی بود و روزگاری بود، مردی که سنش حدود چهل سال بود زبان بسیار تیزی داشت و همیشه الکی در کوچه و خیابان زمانی که کسی را میدید اگر عیبی داشت یا لباسش کهنه بود این مرد با تمسخر و کنایه آن شخص را تحقیر میکرد.
یک روز این شخص به بازار میرود و در همان روز پادشاه شهر که در یکی از جنگ ها تیر به پایش خورد و لنگان لنگان راه میرفت تصمیم گرفت از قصر بیرون برود و بخاطر همین لباس های بسیار ساده و کهنه ای پوشید تا مردم او را نشناسند.
پادشاه به بازار میرود و همانطور که به مردم نگاه میکرد ناگهان دید چند نفری در یک جا تجمع کرده اند و مثل اینکه اتفاقی افتاده! پادشاه کنجکاو میشود و به سمت جمعیت میرود که میبیند یک مرد چهل ساله در حال بحث و جدل با شخص دیگری است و آن شخص را به خاطر پاره اش تحقیر میکند، پادشاه از حرکت ان مرد عصبانی شد و رفت جلو و گفت: تو حق نداری کسی را بخاطر فقر و بیپولی تحقیر کنی.
مرد که پادشاه را نمی شناخت رو به پادشاه کرد و از نوک انگشتان پا تا صورت پادشاه را با نیش خندی نگاه کرد و گفت: نمیدانستم که شما با این سر و وضعتان و پای لنگتان وکیل این شخص باشید چون من فکر میکردم که وکیلان ثروتمندند . سپس چند نفری که کنارش بودند با صدای قهقهه خندیدند،
پادشاه بسیار عصبانی شد و دستور داد تا زبان و یکی از پاهای شخص را قطع کنند. بعد از اینکه ان شخص فهمید که با پادشاه طرف است، به پای پادشاه افتاد و التماسش می کرد ولی پادشاه فقط در جواب گفت :«زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد » و ادامه داد: برو خدایت را شکر کن که سرت را از دست ندادی...!
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
روزی بود و روزگاری بود، مردی که سنش حدود چهل سال بود زبان بسیار تیزی داشت و همیشه الکی در کوچه و خیابان زمانی که کسی را میدید اگر عیبی داشت یا لباسش کهنه بود این مرد با تمسخر و کنایه آن شخص را تحقیر میکرد.
یک روز این شخص به بازار میرود و در همان روز پادشاه شهر که در یکی از جنگ ها تیر به پایش خورد و لنگان لنگان راه میرفت تصمیم گرفت از قصر بیرون برود و بخاطر همین لباس های بسیار ساده و کهنه ای پوشید تا مردم او را نشناسند.
پادشاه به بازار میرود و همانطور که به مردم نگاه میکرد ناگهان دید چند نفری در یک جا تجمع کرده اند و مثل اینکه اتفاقی افتاده! پادشاه کنجکاو میشود و به سمت جمعیت میرود که میبیند یک مرد چهل ساله در حال بحث و جدل با شخص دیگری است و آن شخص را به خاطر پاره اش تحقیر میکند، پادشاه از حرکت ان مرد عصبانی شد و رفت جلو و گفت: تو حق نداری کسی را بخاطر فقر و بیپولی تحقیر کنی.
مرد که پادشاه را نمی شناخت رو به پادشاه کرد و از نوک انگشتان پا تا صورت پادشاه را با نیش خندی نگاه کرد و گفت: نمیدانستم که شما با این سر و وضعتان و پای لنگتان وکیل این شخص باشید چون من فکر میکردم که وکیلان ثروتمندند . سپس چند نفری که کنارش بودند با صدای قهقهه خندیدند،
پادشاه بسیار عصبانی شد و دستور داد تا زبان و یکی از پاهای شخص را قطع کنند. بعد از اینکه ان شخص فهمید که با پادشاه طرف است، به پای پادشاه افتاد و التماسش می کرد ولی پادشاه فقط در جواب گفت :«زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد » و ادامه داد: برو خدایت را شکر کن که سرت را از دست ندادی...!
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍65❤13🔥4🥰3😁3
📚 #نامه_نگاری به : معشوق 🩵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
سلام مهربانم! اکنون که دارم برایت مینویسم قلب بیچارهام به تپشهای سنگین افتاده و چونان نوای طبلی بزرگ، گوشهایم را تسخیر کرده است. جوهر قلمی که در دست دارم واسطهی روح عاشقم و صفحهی سفید کاغذ است. آنچه از عمق درونم میتراود را مینویسد. حس میکنم که اتصال کاغذ نامه با دستانت لحظه میعاد من و توست. ما به هم وصل میشویم حتی اگر کوهها و دریاها بینمان فاصله بیندازد. قلب من! عشقی که به تو دارم در هوا معلق است هر جا سخن از عشاق باشد تو ذرات عشق مرا در هوا نفس میکشی. عزیز من! فاصله بین عاشق و معشوق چیز عجیبی نیست. داستانهای زیادی خواندهام از عشق ورزیدن، فاصله و نرسیدن. من و تو مثل آن داستانها نیستیم. داستان من و تو با اشک و اندوه به پایان نمیرسد. انتهایش سرشار از تجربه عاشقی و نیک زیستن است. تو همه جا همراه من هستی من رایحهی مهربانی و ضربانهای قلب پراحساست را لمس میکنم. آنقدر رایحهی بودنت واقعی و روشن است که گاهی احساس میکنم کل مردم شهر عطر همیشگی تو را به تنشان زدهاند. صدایت، لحن خاص حرف زدنت با من، جریان اندوه یا شادی در حالاتت، همگی اینها را میشنوم و میبینم چون روح مرا در تو دمیدهاند و روح تو را در من. ذهن من، تو را هر روز مجسم میکند. من به تو متصلام. میدانم که تو هم با من حرف میزنی. انرژی حضورت را از این فاصلهی جغرافیایی خیلی دور احساس میکنم. عزیز من! گاهی احساس میکنم که فاصله بین من و تو تنها دیواریست بین اتاقهای یک خانه. صدای هم را میشنویم؛ باهم حرف میزنیم؛ همزمانی خندیدن و گریستنمان را عمیقاً احساس میکنیم و همیشه باهمیم. ستارهی آسمان من! برایت مینویسم چون نامهها سوغاتی شهر قلب و احساس من است. دلم میخواهد تا ابد برایت نامه بنویسم روی آن را مهر و موم کنم. در ذهنم انگشتانت را تجسم کنم که با شوق وصف نشدنی آن را میگشاید و باران احساست کاغذ نامه را تر میکند. عزیز من! باز هم از شهر عاشقی برای تو سوغات در راه است. جانم را فدایت میکنم. بر کاغذ نامه بوسه میزنم و آرزو میکنم کوهها و دریاهای بینمان محو شوند. فقط من باشم؛ تو باشی و انبوهی از نامهها که دورمان چیدهایم.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
سلام مهربانم! اکنون که دارم برایت مینویسم قلب بیچارهام به تپشهای سنگین افتاده و چونان نوای طبلی بزرگ، گوشهایم را تسخیر کرده است. جوهر قلمی که در دست دارم واسطهی روح عاشقم و صفحهی سفید کاغذ است. آنچه از عمق درونم میتراود را مینویسد. حس میکنم که اتصال کاغذ نامه با دستانت لحظه میعاد من و توست. ما به هم وصل میشویم حتی اگر کوهها و دریاها بینمان فاصله بیندازد. قلب من! عشقی که به تو دارم در هوا معلق است هر جا سخن از عشاق باشد تو ذرات عشق مرا در هوا نفس میکشی. عزیز من! فاصله بین عاشق و معشوق چیز عجیبی نیست. داستانهای زیادی خواندهام از عشق ورزیدن، فاصله و نرسیدن. من و تو مثل آن داستانها نیستیم. داستان من و تو با اشک و اندوه به پایان نمیرسد. انتهایش سرشار از تجربه عاشقی و نیک زیستن است. تو همه جا همراه من هستی من رایحهی مهربانی و ضربانهای قلب پراحساست را لمس میکنم. آنقدر رایحهی بودنت واقعی و روشن است که گاهی احساس میکنم کل مردم شهر عطر همیشگی تو را به تنشان زدهاند. صدایت، لحن خاص حرف زدنت با من، جریان اندوه یا شادی در حالاتت، همگی اینها را میشنوم و میبینم چون روح مرا در تو دمیدهاند و روح تو را در من. ذهن من، تو را هر روز مجسم میکند. من به تو متصلام. میدانم که تو هم با من حرف میزنی. انرژی حضورت را از این فاصلهی جغرافیایی خیلی دور احساس میکنم. عزیز من! گاهی احساس میکنم که فاصله بین من و تو تنها دیواریست بین اتاقهای یک خانه. صدای هم را میشنویم؛ باهم حرف میزنیم؛ همزمانی خندیدن و گریستنمان را عمیقاً احساس میکنیم و همیشه باهمیم. ستارهی آسمان من! برایت مینویسم چون نامهها سوغاتی شهر قلب و احساس من است. دلم میخواهد تا ابد برایت نامه بنویسم روی آن را مهر و موم کنم. در ذهنم انگشتانت را تجسم کنم که با شوق وصف نشدنی آن را میگشاید و باران احساست کاغذ نامه را تر میکند. عزیز من! باز هم از شهر عاشقی برای تو سوغات در راه است. جانم را فدایت میکنم. بر کاغذ نامه بوسه میزنم و آرزو میکنم کوهها و دریاهای بینمان محو شوند. فقط من باشم؛ تو باشی و انبوهی از نامهها که دورمان چیدهایم.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍53❤24🗿12🤮7🍌7💔3👏2
📚 #انشا جانشین سازی در مورد : آیینه🪞
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مرا با احتیاط به خانه آوردند،گوشه ای از اتاق گذاشتند و یک میخ کوچک را در دیوار فرو کردند.
دیوار بیچاره دردش گرفت.به خود نالید و گفت؛آخر آیینه به چه کارتان میآید، که مرا این چنین عذاب می دهید ،مگر من چه گناهی کرده ام؟
از شنیدن صدایش ناراحت شدم و به خود لغزیدم که نزدیک بود ترک بردارم .به او سلام کردم ، و او هم در جوابم گفت ؛سلام شما ؟
آیینه هستم .
خب میدانم آیینه هستی ،آیینه جان خب حالا اسمت چیست؟
اسم ثابتی ندارم،هر کس که روبه روی من قرار بگیرد اسم مرا تائین می کند .
گاهی خوشحالم،گاهی غمگینم،شادم،زیبام،زشتم
و.....
دیوار از شنیدن حرف هایم تعجب کرد. خلاصه من را به دیوار نصب کردند ،روبه روی من یک دیوار دیگر بود .سلام کردم،سلام کرد.
باهم حرف زدیم ،چند ساعت گذشت .انگار به هم زل زده بودیم .من به او نگاه می کردم و او به من نگاه می کرد.حرفی نداشتیم دیگر برای گفتن،به من گفت ؛چیزی شده؟
گفتم؛برای چه؟
جواب داد؛لحظاتی می گذرد و تو به من خیره شده ای و مادام ادای مرا را در می آوری .
ای وای ،ن لطفا رنجور نشو ،تو در مقابل من قرار داری و خیال می کنی که من به تو خیره شده ام و ادای تو را در می آورم ،در حالی که چنین نیست ،این یکی از ویژگی های من است.
امید وارم که ناراحت نشوی و تا زمانی که اینجا هستم دوستان خوبی برای هم باشیم .
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مرا با احتیاط به خانه آوردند،گوشه ای از اتاق گذاشتند و یک میخ کوچک را در دیوار فرو کردند.
دیوار بیچاره دردش گرفت.به خود نالید و گفت؛آخر آیینه به چه کارتان میآید، که مرا این چنین عذاب می دهید ،مگر من چه گناهی کرده ام؟
از شنیدن صدایش ناراحت شدم و به خود لغزیدم که نزدیک بود ترک بردارم .به او سلام کردم ، و او هم در جوابم گفت ؛سلام شما ؟
آیینه هستم .
خب میدانم آیینه هستی ،آیینه جان خب حالا اسمت چیست؟
اسم ثابتی ندارم،هر کس که روبه روی من قرار بگیرد اسم مرا تائین می کند .
گاهی خوشحالم،گاهی غمگینم،شادم،زیبام،زشتم
و.....
دیوار از شنیدن حرف هایم تعجب کرد. خلاصه من را به دیوار نصب کردند ،روبه روی من یک دیوار دیگر بود .سلام کردم،سلام کرد.
باهم حرف زدیم ،چند ساعت گذشت .انگار به هم زل زده بودیم .من به او نگاه می کردم و او به من نگاه می کرد.حرفی نداشتیم دیگر برای گفتن،به من گفت ؛چیزی شده؟
گفتم؛برای چه؟
جواب داد؛لحظاتی می گذرد و تو به من خیره شده ای و مادام ادای مرا را در می آوری .
ای وای ،ن لطفا رنجور نشو ،تو در مقابل من قرار داری و خیال می کنی که من به تو خیره شده ام و ادای تو را در می آورم ،در حالی که چنین نیست ،این یکی از ویژگی های من است.
امید وارم که ناراحت نشوی و تا زمانی که اینجا هستم دوستان خوبی برای هم باشیم .
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍52🤣26❤15🗿8🤷♀7😡7🫡5🥰4👏4
📚 #انشا جانشین سازی در مورد : باران🌧
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️من باران هستم، من از در آغوش گرفتن ابرها و رعدوبرق آنها پدید می آیم.
از دل ابرها می گذرم و پس از گذشتن از هوای جو، در آغوش زمین و در دل دریا فرود می آیم.
هنگامی که بر زمین فرود می آیم، گل هاو گیاهانی با طرح ها و رنگ های فراوانی را به وجود می آورم.
گاهی بر سر دهکده ایی می بارم، و رود آن دهکده که مردم از آن برای سیراب کردن دام ها و شستن لباس هایشان از آن استفاده میکنند پرآب تر
میکنم . مردم آنجا خوشحال می شوند ، و دست را برای شکر نعمت خداوند بالا می آورند.
گاهی هم بر سر شهری می بارم ، و در چشمان به غم نشسته دختری می نگرم که عمیق به فکر فرو رفته، و اشک های اون مانند دانه های مروارید بر روی گونه هایش می غلتد .
دل نگران هستم، که از اشک های این دختر سیل سهمگینی شهر را فرا گیرد .
نمیدانم شاید مقصر من هستم ، شاید او در روزی بارانی دلبندی را از دست داده ، و حال با باریدن دباره ی من ، غم قلب شکسته ی دختر را چند برابر کرده است .
خلاصه من هم میتوانم همدمی برای دل های تنها، مرحمی برای دل های غم گرفته و امیدی برای افراد شکست خورده باشم .
" پایان"
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️من باران هستم، من از در آغوش گرفتن ابرها و رعدوبرق آنها پدید می آیم.
از دل ابرها می گذرم و پس از گذشتن از هوای جو، در آغوش زمین و در دل دریا فرود می آیم.
هنگامی که بر زمین فرود می آیم، گل هاو گیاهانی با طرح ها و رنگ های فراوانی را به وجود می آورم.
گاهی بر سر دهکده ایی می بارم، و رود آن دهکده که مردم از آن برای سیراب کردن دام ها و شستن لباس هایشان از آن استفاده میکنند پرآب تر
میکنم . مردم آنجا خوشحال می شوند ، و دست را برای شکر نعمت خداوند بالا می آورند.
گاهی هم بر سر شهری می بارم ، و در چشمان به غم نشسته دختری می نگرم که عمیق به فکر فرو رفته، و اشک های اون مانند دانه های مروارید بر روی گونه هایش می غلتد .
دل نگران هستم، که از اشک های این دختر سیل سهمگینی شهر را فرا گیرد .
نمیدانم شاید مقصر من هستم ، شاید او در روزی بارانی دلبندی را از دست داده ، و حال با باریدن دباره ی من ، غم قلب شکسته ی دختر را چند برابر کرده است .
خلاصه من هم میتوانم همدمی برای دل های تنها، مرحمی برای دل های غم گرفته و امیدی برای افراد شکست خورده باشم .
" پایان"
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍65❤15🔥3🥰3😁3🌭3🤯2🤮1
📚 #انشا در مورد : ماهی قرمز 🐠
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ماهی قرمزی هستم که شبانهروز تلاطم رودخانه را حس میکنم. همآوا با نوای شُرشُرش سوت میزنم. به خیابانهای خیسش چشم میدوزم. هنگام صبح که از خواب برمیخیزم مقصودی ندارم. دست به دست آب میدهم. سوار میشوم. کمربندم را میبندم. راه میافتیم و او هرجا که خواست مرا با خود میبرد. به دستاندازهای سنگی که میرسیم محکم مینشینم. اینجا به جز دلهایمان همهچیز سنگی است. خیابانهایمان را آسفالت نمیکنیم. جادهها همه خاکیاند. اینجا همهکس و همهچیز خاکی است. برای هم رجز نمیخوانیم. با هم رفیقیم. باران که میبارد، همه زیر یک چتر پناه میگیریم. کسی با کسی دشمنی ندارد. اینجا همه خوباند. با رنگها و شکلهای گوناگون اما همه مثل هم هستیم. اینجا تمام ملودیها آرام است؛ آرامِ آرام.
ما با هم قهر نمیکنیم. ما گریه نمیکنیم. اینجا همه شادند. اینجا چراغ قرمز نداریم. همهٔ چراغها زردند. نه تند میرویم و نه زندگی برایمان میایستد. اینجا آرام زندگی میکنیم. فال نمیگیریم. اینجا همه خوشبختاند. شاید دنیای ما کوچکتر از دنیای ما باشد؛ اما قلبهای ما بزرگتر، زیباتر و پاکتر است. اینجا گذر رودخانه است. همه میگذرند. کسی نمیماند. اینجا همهچیز یکنواخت است؛ چون این اطراف کسی عاشق نمیشود.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ماهی قرمزی هستم که شبانهروز تلاطم رودخانه را حس میکنم. همآوا با نوای شُرشُرش سوت میزنم. به خیابانهای خیسش چشم میدوزم. هنگام صبح که از خواب برمیخیزم مقصودی ندارم. دست به دست آب میدهم. سوار میشوم. کمربندم را میبندم. راه میافتیم و او هرجا که خواست مرا با خود میبرد. به دستاندازهای سنگی که میرسیم محکم مینشینم. اینجا به جز دلهایمان همهچیز سنگی است. خیابانهایمان را آسفالت نمیکنیم. جادهها همه خاکیاند. اینجا همهکس و همهچیز خاکی است. برای هم رجز نمیخوانیم. با هم رفیقیم. باران که میبارد، همه زیر یک چتر پناه میگیریم. کسی با کسی دشمنی ندارد. اینجا همه خوباند. با رنگها و شکلهای گوناگون اما همه مثل هم هستیم. اینجا تمام ملودیها آرام است؛ آرامِ آرام.
ما با هم قهر نمیکنیم. ما گریه نمیکنیم. اینجا همه شادند. اینجا چراغ قرمز نداریم. همهٔ چراغها زردند. نه تند میرویم و نه زندگی برایمان میایستد. اینجا آرام زندگی میکنیم. فال نمیگیریم. اینجا همه خوشبختاند. شاید دنیای ما کوچکتر از دنیای ما باشد؛ اما قلبهای ما بزرگتر، زیباتر و پاکتر است. اینجا گذر رودخانه است. همه میگذرند. کسی نمیماند. اینجا همهچیز یکنواخت است؛ چون این اطراف کسی عاشق نمیشود.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍54❤19👏7🎉5🍌5💊5😭4🤮3
📚 #مثل_نویسی در مورد مثل : آب ریخته ، جمع شدنی نیست
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این ضرب المثل به معنای این است که جبران برخی کارهای اشتباه غیرممکن است مثل آبی که میریزد و دیگر جمع نمیشود و یا مانند آبرویی که میریزد و دیگر جبران نمیشود...
وقتی که ما حرف دلمان را به کسی میزنیم، در واقع بین ما و آن فرد رازی هست ... اگر آن راز فاش شود و آبرویی برود، دیگر نمیتوان آن را دوباره به حالت اول بازگرداند...و برای همین است که در همچین مواقعی میگویند:"(همانند آبی است که اگر بر زمین ریخته یا جاری شود نمیتوان آن را جمع کرد...)
"کارهای اشتباه ما مانند پرتاب سنگی هستند که بر سر جای اول خود دیگر بر نمیگردند اگر انسان کار ناشایستی یا گناهی کند پاک کردن و جبران آن کار مشکلی است...
روزی روزگاری روستایی بود بسیار کوچک و زیبا،...اهالی آن روستا مردمانی مهربان و دلسوز یکدیگر بودند. آنها باهم خیلی صمیمی بودند.
در آن روستا چند خانه بیشتر زندگی نمیکردند. یکی از خانوادههای آن روستا که نسبت به یکی از همسایه های خود حسودی میکرد شایعهای را مدام دربارهی او تکرار میکرد ...
در عرض چند روز همهی محل داستان آن خانواده را فهمیدند. آن فردی که داستان دربارهاش بود خیلی خیلی ناراحت و غمگین بود.
بعد از گذشت چند روز آن خانواده متوجهی کار زشت و ناپسند خود میشوند که کارشان کاملا اشتباه بود. خیلی فکر میکردند که راه حلی پیدا کنند برای جبران کارشان... برای همین تصمیم گرفتند که به خانه ی پیر دانایی که در آن روستا زندگی میکرد بروند و از او کمک بگیرند. آنها به نزد آن پیر دانا رفتند و از او کمک خواستند و پرسیدند برای جبران اشتباهشان چه میتوانند بکنند!!. پیر دانا به آنها گفت:"(بروید و از درختی که بر روی بلندترین تپهی روستا است یه مشت برگ بچینید و سر راه که به خانه بر میگردید برگها را یکی یکی در راه بریزید...)"
آن خانواده هرچند از این حرف پیر دانا تعجب کرده بودند ولی سکوت کردند و سری به نشانه مثبت و بله تکان دادند...از خانهی پیر دانا خارج شدند و آنچه را که گفته بود انجام دادند.
روز بعد که آن خانواده به خانهی پیر دانا رفتند به آنها گفت:"(حالا بروید و همه برگهایی را که دیروز ریخته بودید جمع کنید و برای من بیاورید...)"
آن خانواده هم به ناچار در همان مسیر راه افتادند؛ اما با ناامیدی دریافتند که باد و باران همهی برگها را با خود برده است، پس از ساعتها جستوجو با تنها چهار برگ در دست برگشتند. پیر دانا گفت: "(میبینی؟؟...انداختن آن برگها آسان بود اما باز گرداندن آنها غیرممکن است...)" شایعه هم اینگونه است پخش کردنش کاری بسیار آسان است اما به محض اینکه چنین کردی دیگر هرگز نمیتوانی آن را کاملا جبران کنی...آبروی مردم هم همینطور است، اگر آن را ریختی به فکر جمع کردنش هم باش...
آنجا بود که آن خانواده به یاد این ضربالمثل افتادند که میگوید:"(آب ریخته،جمع شدنی نیست...)"
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
این ضرب المثل به معنای این است که جبران برخی کارهای اشتباه غیرممکن است مثل آبی که میریزد و دیگر جمع نمیشود و یا مانند آبرویی که میریزد و دیگر جبران نمیشود...
وقتی که ما حرف دلمان را به کسی میزنیم، در واقع بین ما و آن فرد رازی هست ... اگر آن راز فاش شود و آبرویی برود، دیگر نمیتوان آن را دوباره به حالت اول بازگرداند...و برای همین است که در همچین مواقعی میگویند:"(همانند آبی است که اگر بر زمین ریخته یا جاری شود نمیتوان آن را جمع کرد...)
"کارهای اشتباه ما مانند پرتاب سنگی هستند که بر سر جای اول خود دیگر بر نمیگردند اگر انسان کار ناشایستی یا گناهی کند پاک کردن و جبران آن کار مشکلی است...
روزی روزگاری روستایی بود بسیار کوچک و زیبا،...اهالی آن روستا مردمانی مهربان و دلسوز یکدیگر بودند. آنها باهم خیلی صمیمی بودند.
در آن روستا چند خانه بیشتر زندگی نمیکردند. یکی از خانوادههای آن روستا که نسبت به یکی از همسایه های خود حسودی میکرد شایعهای را مدام دربارهی او تکرار میکرد ...
در عرض چند روز همهی محل داستان آن خانواده را فهمیدند. آن فردی که داستان دربارهاش بود خیلی خیلی ناراحت و غمگین بود.
بعد از گذشت چند روز آن خانواده متوجهی کار زشت و ناپسند خود میشوند که کارشان کاملا اشتباه بود. خیلی فکر میکردند که راه حلی پیدا کنند برای جبران کارشان... برای همین تصمیم گرفتند که به خانه ی پیر دانایی که در آن روستا زندگی میکرد بروند و از او کمک بگیرند. آنها به نزد آن پیر دانا رفتند و از او کمک خواستند و پرسیدند برای جبران اشتباهشان چه میتوانند بکنند!!. پیر دانا به آنها گفت:"(بروید و از درختی که بر روی بلندترین تپهی روستا است یه مشت برگ بچینید و سر راه که به خانه بر میگردید برگها را یکی یکی در راه بریزید...)"
آن خانواده هرچند از این حرف پیر دانا تعجب کرده بودند ولی سکوت کردند و سری به نشانه مثبت و بله تکان دادند...از خانهی پیر دانا خارج شدند و آنچه را که گفته بود انجام دادند.
روز بعد که آن خانواده به خانهی پیر دانا رفتند به آنها گفت:"(حالا بروید و همه برگهایی را که دیروز ریخته بودید جمع کنید و برای من بیاورید...)"
آن خانواده هم به ناچار در همان مسیر راه افتادند؛ اما با ناامیدی دریافتند که باد و باران همهی برگها را با خود برده است، پس از ساعتها جستوجو با تنها چهار برگ در دست برگشتند. پیر دانا گفت: "(میبینی؟؟...انداختن آن برگها آسان بود اما باز گرداندن آنها غیرممکن است...)" شایعه هم اینگونه است پخش کردنش کاری بسیار آسان است اما به محض اینکه چنین کردی دیگر هرگز نمیتوانی آن را کاملا جبران کنی...آبروی مردم هم همینطور است، اگر آن را ریختی به فکر جمع کردنش هم باش...
آنجا بود که آن خانواده به یاد این ضربالمثل افتادند که میگوید:"(آب ریخته،جمع شدنی نیست...)"
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍68❤10👎4👏4🌚2😐2
📚 #مثل_نویسی در مورد مثل : از تو حرکت از خدا برکت
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آسمان خموش بود، شب سرد و تار، نوری از دور در پنجره نیم رخش را به رخ میکشاند،از پرطاووسی که در آن خفته بودم،دل کندم؛آبی به سرو صورتم خراندم و لباس برتن کردم و به
سوی مدرسه قدم برداشتم،پایم که به در حیاط رسید،صدای قهقه و شادی عده ای از دانش آموزان به گوشم خطور کرد،ناخداگاه لبخندی برلبم نشست،از آنان جویاشدم،چه شده که همگی اینقدر خوشحالید؟یکی از آنان باصدایی گرم که درآن ذوق موج میزد،اینگونه گفت:«ماکسانی هستیم که به پاس قدردانی برای حضور فعال در مدرسه و مسابقات برای سه روز زیارت مشهد برگزیده شدیم».
لبخندی نثارش کردم و گفتم:« خوشا به حالتان». و اندوه زده از آنجا دور شدم؛بسی خود را سرزنش کردم،مقصر خویش بودم که ایام به تفریح گذراندم و حال چوب جاهلیت خویش را بر من می زنند.
انگار به یک باره در من تحولی پدید آمد،در چند مسابقه بدنی،دینی و دگر موضوعات نام نویسی نمودم.
با دوستم گپ می زدم خطاب به او گفتم:« درست است دگر آن فرصت را از دست دادم،اما این درس خوبی بود و می کوشم تا دگر این خطا را تکرار نکنم».
در همین حال بودیم که مدیرمان به سویم آمد و گفت:«دوستانت از شوق تو برای رفتن به این سفر گفته بودند،اما نمی دانستم اینقدر زود ناامید شده ای!یکی از دانش آموزان در این فکر است با خانواده اش به زیارت بیاید،تو می توانی به جای او با ما بیایی».
انگار قلبم برای لحظه ای از حرکت ایستاد!چه می شنیدم؟یعنی من به آرزویم رسیدم؟
در همین میان مریم لب باز کرد:« شنیده ای می گویند{از تو حرکت از خدابرکت} تو قدمی برداشتی و کردگار کبیر نیز،برای تو چندین قدم برداشته است».
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آسمان خموش بود، شب سرد و تار، نوری از دور در پنجره نیم رخش را به رخ میکشاند،از پرطاووسی که در آن خفته بودم،دل کندم؛آبی به سرو صورتم خراندم و لباس برتن کردم و به
سوی مدرسه قدم برداشتم،پایم که به در حیاط رسید،صدای قهقه و شادی عده ای از دانش آموزان به گوشم خطور کرد،ناخداگاه لبخندی برلبم نشست،از آنان جویاشدم،چه شده که همگی اینقدر خوشحالید؟یکی از آنان باصدایی گرم که درآن ذوق موج میزد،اینگونه گفت:«ماکسانی هستیم که به پاس قدردانی برای حضور فعال در مدرسه و مسابقات برای سه روز زیارت مشهد برگزیده شدیم».
لبخندی نثارش کردم و گفتم:« خوشا به حالتان». و اندوه زده از آنجا دور شدم؛بسی خود را سرزنش کردم،مقصر خویش بودم که ایام به تفریح گذراندم و حال چوب جاهلیت خویش را بر من می زنند.
انگار به یک باره در من تحولی پدید آمد،در چند مسابقه بدنی،دینی و دگر موضوعات نام نویسی نمودم.
با دوستم گپ می زدم خطاب به او گفتم:« درست است دگر آن فرصت را از دست دادم،اما این درس خوبی بود و می کوشم تا دگر این خطا را تکرار نکنم».
در همین حال بودیم که مدیرمان به سویم آمد و گفت:«دوستانت از شوق تو برای رفتن به این سفر گفته بودند،اما نمی دانستم اینقدر زود ناامید شده ای!یکی از دانش آموزان در این فکر است با خانواده اش به زیارت بیاید،تو می توانی به جای او با ما بیایی».
انگار قلبم برای لحظه ای از حرکت ایستاد!چه می شنیدم؟یعنی من به آرزویم رسیدم؟
در همین میان مریم لب باز کرد:« شنیده ای می گویند{از تو حرکت از خدابرکت} تو قدمی برداشتی و کردگار کبیر نیز،برای تو چندین قدم برداشته است».
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍106❤26👏11🤡10🤨8✍6⚡5👎4🤣3🥰2💔1