📚 #انشا در مورد : قلم🖌
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️او پای هزاران شاخه را قلم کرد؛ و هزاران درخت را زنده زنده سوزاند!
دل کسی به حالش نمی سوزد حتی وقتی کم می آورد و می شکند، دیگران آن را با بی رحمی میتراشند و تیزش میکنند!
اصلا دل ندارد! تماما پیرو عقل سوخته اش است.
نوک تیز مداد همچو خنجری در سپیدی کاغذ فرو می رود و از جایش خونی سیاه می چکد؛ گویی شری ست در دل خیر!
هرچه کوتاه تر می شود، ذره ای بر عمل وی تاثیر نمی گذارد ولی وای به حال روزی که تمام شود، کوچک شود، خوار شود و ذلیل.
آنقدر که حتی نتوان در دستش گرفت؛ و برای همیشه، کنار گذاشته شود.
حال تنها از او خاکستری تاریک روی اوراق به جا مانده که مشخص نیست چند بار پاک شده ؟
از اول نگاشته شده به دست چه کسی؟ به چه زبانی؟ و به چه مفهوم نوشته شده است!؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️او پای هزاران شاخه را قلم کرد؛ و هزاران درخت را زنده زنده سوزاند!
دل کسی به حالش نمی سوزد حتی وقتی کم می آورد و می شکند، دیگران آن را با بی رحمی میتراشند و تیزش میکنند!
اصلا دل ندارد! تماما پیرو عقل سوخته اش است.
نوک تیز مداد همچو خنجری در سپیدی کاغذ فرو می رود و از جایش خونی سیاه می چکد؛ گویی شری ست در دل خیر!
هرچه کوتاه تر می شود، ذره ای بر عمل وی تاثیر نمی گذارد ولی وای به حال روزی که تمام شود، کوچک شود، خوار شود و ذلیل.
آنقدر که حتی نتوان در دستش گرفت؛ و برای همیشه، کنار گذاشته شود.
حال تنها از او خاکستری تاریک روی اوراق به جا مانده که مشخص نیست چند بار پاک شده ؟
از اول نگاشته شده به دست چه کسی؟ به چه زبانی؟ و به چه مفهوم نوشته شده است!؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍35❤7👎1💯1
📚 #انشا در مورد : زمستان❄️
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️زمستان از راه رسیده بود. همه چیز در برابر سرمای استخوان سوز زمستان مقاومت میکرد و گل ها و برگ ها خودشان را قایم کرده بودند و به چشم نمی خوردند.فقط برف و سرما بود که در این راه من را همراهی می کرد.
شب در خیابان های شهر، قراری عاشقانه با زمستان که لباسی از جنس برف به تن کرده بود. با هر قدم که برمی داشتم پا بر تکه ای از وجودش می گذاشتم. برای من تمام خیابان هارا به رنگ سفید در آورده بود و گاهی موهایم را با دستان سفیدش نوازش می کرد. ماه از دور ما را تماشا می کرد و آدم برفی ها در سکوت ذوق می کردند. مهم نبود در خیابان چندم هستیم، مهم نبود ساعت از نیمه شب گذشته بود، ما به راه خود ادامه می دادیم.
قلبم آرام گرفته بود. انگار از بین تمام فصل ها فقط منتظر زمستان بود. وزش سرد باد پوستم را می بوسید و وجود من با زمستان پیوند خورده بود. انگار که من دختر این فصل بودم.
در آن شب سرد و در آن قرار عاشقانه، من به زمستان قول دادم که نه ماه از سال را منتظرش میمانم و باز هم در همین خیابان ها و بین برف ها، با حضور ماه و آدم برفی ها، یکدیگر را ملاقات میکنیم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️زمستان از راه رسیده بود. همه چیز در برابر سرمای استخوان سوز زمستان مقاومت میکرد و گل ها و برگ ها خودشان را قایم کرده بودند و به چشم نمی خوردند.فقط برف و سرما بود که در این راه من را همراهی می کرد.
شب در خیابان های شهر، قراری عاشقانه با زمستان که لباسی از جنس برف به تن کرده بود. با هر قدم که برمی داشتم پا بر تکه ای از وجودش می گذاشتم. برای من تمام خیابان هارا به رنگ سفید در آورده بود و گاهی موهایم را با دستان سفیدش نوازش می کرد. ماه از دور ما را تماشا می کرد و آدم برفی ها در سکوت ذوق می کردند. مهم نبود در خیابان چندم هستیم، مهم نبود ساعت از نیمه شب گذشته بود، ما به راه خود ادامه می دادیم.
قلبم آرام گرفته بود. انگار از بین تمام فصل ها فقط منتظر زمستان بود. وزش سرد باد پوستم را می بوسید و وجود من با زمستان پیوند خورده بود. انگار که من دختر این فصل بودم.
در آن شب سرد و در آن قرار عاشقانه، من به زمستان قول دادم که نه ماه از سال را منتظرش میمانم و باز هم در همین خیابان ها و بین برف ها، با حضور ماه و آدم برفی ها، یکدیگر را ملاقات میکنیم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍42👎12❤6🥰3⚡2
📚 #انشا در مورد : عشق🩵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
"عشق"...چه موضوعی زیبایی...
عشق یک کلمه نیست... یک جملهی کوتاه نیست... یک کتاب بزرگ از خاطره و محبت و رسیدن و نرسیدنهاست که هرچه در وصفش بگوییم باز هم برایش کم گذاشتیم!....
همهی مردم شور و حال و دگرگونی احوالات یک فرد عاشق را دیده و تجربه کردهاند....
میگوند عشق تا زمانی خوبه و لذتبخشه که چشم و گوشت رو به روی خوبیها و بدی معشوقت نبنده...!
عشق مقدسه... پاکه... از همه مهمتر زیباست...!
"عاشق شدن هنر نیست...عاشق بودن مهمه...!"
نذاریم عشق، محبت، دوستی، رفاقت و عاطفه در وجودمون، قلبمون، درونمون بمیره....
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
"عشق"...چه موضوعی زیبایی...
عشق یک کلمه نیست... یک جملهی کوتاه نیست... یک کتاب بزرگ از خاطره و محبت و رسیدن و نرسیدنهاست که هرچه در وصفش بگوییم باز هم برایش کم گذاشتیم!....
همهی مردم شور و حال و دگرگونی احوالات یک فرد عاشق را دیده و تجربه کردهاند....
میگوند عشق تا زمانی خوبه و لذتبخشه که چشم و گوشت رو به روی خوبیها و بدی معشوقت نبنده...!
عشق مقدسه... پاکه... از همه مهمتر زیباست...!
"عاشق شدن هنر نیست...عاشق بودن مهمه...!"
نذاریم عشق، محبت، دوستی، رفاقت و عاطفه در وجودمون، قلبمون، درونمون بمیره....
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
❤🔥38👍34💔14❤11🌚8🤣8👎4😡4🥰3😁3💋3
📚 #انشا در مورد : باران💦
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
باران زیباترین حکمت خداست.حکمتی که از رود و دریا و اقیانوس سرچشمه میگیرد،با نورافشانی خورشید تبخیر شده و به اوج آسمان آبی صعود می کند و پس از تبدیل شدن به ابر،می بارد.می بارد تا خود را به گل ها و گیاهان تشنه و سرزمین های خشک و بی آب برساند و سیرابشان نماید.
وقتی ابر شروع به گریه و زاری کرد،اشک هایش همچون مرواریدهای ریز و درشت،از آســمان به سوی زمین سقوط کردند و یکی پس از دیگری،با برخورد به زمین سر و صدا راه انداختند.آنجا بود که صدای باغ بلند شد و گفت:صدایت چه دل انگیز است باران!آرامش بخش دلـــــم هستے...ببار تا طنین دلنشینت برگ و چمنم را به رقص در آورد.
باران گفت:صدای من چه غوغایی در دل تو به راه انداخته؟
باغ گفت:صدایت را که می شنوم،یاد خدا می افتم که دوباره رحمت خود را،بر من نازل کرده و طرح لبخند شاخ و برگم را،جانی دوباره بخشیده.صدایت را که می شنوم،قلبم متوجه درگاه حق میشود و به وسعت ایمان و اعتقادم افزوده می گردد.
باران گفت:آری،معمار چیره دست هستی بسیار مهربان است...ببین چقدر دوستت دارد که این گونه رحمت خویش را بدون هیچ درنگی بر سر و رویت فرو می یزد.
باغ گفت:خوشا به حالت باران!مهربانی خداوند،جای جای وجود تو رانیز فرا گرفته؛تویی که می باری وهمه را از خواب غفلت بیدارمیکنی...
تویی که می شتابی تا اماکن تشنه را سیراب کنی...
تویی که ازجانب خداوند مامور شده ای تا دل های خشک و خالی را،سرشار از طراوت و شادابی سازی...
اے کاش همه عالَم،دلی پاک و روشن مثل تو داشته باشند.
آری...باران،اشک شوق رحمت الهی ست کہ گاه گاهی در فصل های رنگارنگ سال،پرده ی حقیـــقت را از چهره ی خالق کنار می زند و هر غافلی را بیدار و آگاه می سازد.
این نعمت بزرگ الهی،از لذت بخش ترین هنرنمایی های چهرۀ آسمان در دل شبانه روز است که به هر چیز غیزنده ای، جانی تازه می بخشد.
چه زیباست که شاکر نعمت ها و رحمت های ایزد منان باشیم و آنهارا قدر بدانیـــــــــــم؛تا او نیز لطف و رحمت بی نهایتش را شامل حال ما کندو سعادتمند دنیا و آخرت سازد...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
باران زیباترین حکمت خداست.حکمتی که از رود و دریا و اقیانوس سرچشمه میگیرد،با نورافشانی خورشید تبخیر شده و به اوج آسمان آبی صعود می کند و پس از تبدیل شدن به ابر،می بارد.می بارد تا خود را به گل ها و گیاهان تشنه و سرزمین های خشک و بی آب برساند و سیرابشان نماید.
وقتی ابر شروع به گریه و زاری کرد،اشک هایش همچون مرواریدهای ریز و درشت،از آســمان به سوی زمین سقوط کردند و یکی پس از دیگری،با برخورد به زمین سر و صدا راه انداختند.آنجا بود که صدای باغ بلند شد و گفت:صدایت چه دل انگیز است باران!آرامش بخش دلـــــم هستے...ببار تا طنین دلنشینت برگ و چمنم را به رقص در آورد.
باران گفت:صدای من چه غوغایی در دل تو به راه انداخته؟
باغ گفت:صدایت را که می شنوم،یاد خدا می افتم که دوباره رحمت خود را،بر من نازل کرده و طرح لبخند شاخ و برگم را،جانی دوباره بخشیده.صدایت را که می شنوم،قلبم متوجه درگاه حق میشود و به وسعت ایمان و اعتقادم افزوده می گردد.
باران گفت:آری،معمار چیره دست هستی بسیار مهربان است...ببین چقدر دوستت دارد که این گونه رحمت خویش را بدون هیچ درنگی بر سر و رویت فرو می یزد.
باغ گفت:خوشا به حالت باران!مهربانی خداوند،جای جای وجود تو رانیز فرا گرفته؛تویی که می باری وهمه را از خواب غفلت بیدارمیکنی...
تویی که می شتابی تا اماکن تشنه را سیراب کنی...
تویی که ازجانب خداوند مامور شده ای تا دل های خشک و خالی را،سرشار از طراوت و شادابی سازی...
اے کاش همه عالَم،دلی پاک و روشن مثل تو داشته باشند.
آری...باران،اشک شوق رحمت الهی ست کہ گاه گاهی در فصل های رنگارنگ سال،پرده ی حقیـــقت را از چهره ی خالق کنار می زند و هر غافلی را بیدار و آگاه می سازد.
این نعمت بزرگ الهی،از لذت بخش ترین هنرنمایی های چهرۀ آسمان در دل شبانه روز است که به هر چیز غیزنده ای، جانی تازه می بخشد.
چه زیباست که شاکر نعمت ها و رحمت های ایزد منان باشیم و آنهارا قدر بدانیـــــــــــم؛تا او نیز لطف و رحمت بی نهایتش را شامل حال ما کندو سعادتمند دنیا و آخرت سازد...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍97❤27🤣22👏13👎10🥰3🌭2🏆2🔥1😢1😐1
📚 #انشا در مورد : دریا
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دریا را دیده ای ؟ دل به یافتن رازش سپرده ای ؟ اندیشیده ای دریایی که با چشم های نیلگون خویش عالم را فریفته ی خود کرده ، در فراق چه نالان است ؟
سالیان دور که جوانه های جوانی دریا شکوفه می زد؛ او مغرورانه با چشم هایی که پرتو هایی از خورشید را در خود داشت ،خود نمایی می کرد . غرورش بی علت نبود ، هرچه نباشد دلیل زندگانی هزاران ماهی ریز و درشت شده بود ؛اما هرگز فکر نمی کرد که با نگاهی دل در گرو ساحلی از جنس خاک بگذارد و هر روز صدف های عشقش را روانه ساحل کند .
عشق دریا بیکران بود تا اینکه در شبی مهتابی که ماه انوار نقره فامش جهان را پوشانده بود، آب دریا بالا آمد و ساحل را غرق در خود کرد .
طلوع طلوعی غمین بود، خالی از مروارید های کادوپیچ شده در صدف های عشق . از آن پس دریا شکلی دیگر به خود گرفت او از عشق سوزان ساحل بخار شد و ابرهایش را برای پیدا کردن ساحل به سمت آسمان روانه کرد ، اما بی حاصل!
صدای دریا تغییر کرد و او در فراق عشقش ترانه ای عاشقانه می سراید و موج های خروشانش داستان پر فرازو نشیب عشقش را بازگو می کند . اما او هنوز در پی نشانه ای از ساحل خاکی رنگش است .
راستش را بخواهید ساحل به عشق دریا مرده است درست همانجایی که به زیر آب رفت و در دریا تمام شد. حال دریا به عشق ساحل موج هایش را می فرستد اما نمی داند که خود دلیل مرگ ساحل است .آری این بود راز دریا، رازی سربه مهر که نهفته در موج هایش است و دلیل آرامشی که آدمی را شیفته خویش کرده است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دریا را دیده ای ؟ دل به یافتن رازش سپرده ای ؟ اندیشیده ای دریایی که با چشم های نیلگون خویش عالم را فریفته ی خود کرده ، در فراق چه نالان است ؟
سالیان دور که جوانه های جوانی دریا شکوفه می زد؛ او مغرورانه با چشم هایی که پرتو هایی از خورشید را در خود داشت ،خود نمایی می کرد . غرورش بی علت نبود ، هرچه نباشد دلیل زندگانی هزاران ماهی ریز و درشت شده بود ؛اما هرگز فکر نمی کرد که با نگاهی دل در گرو ساحلی از جنس خاک بگذارد و هر روز صدف های عشقش را روانه ساحل کند .
عشق دریا بیکران بود تا اینکه در شبی مهتابی که ماه انوار نقره فامش جهان را پوشانده بود، آب دریا بالا آمد و ساحل را غرق در خود کرد .
طلوع طلوعی غمین بود، خالی از مروارید های کادوپیچ شده در صدف های عشق . از آن پس دریا شکلی دیگر به خود گرفت او از عشق سوزان ساحل بخار شد و ابرهایش را برای پیدا کردن ساحل به سمت آسمان روانه کرد ، اما بی حاصل!
صدای دریا تغییر کرد و او در فراق عشقش ترانه ای عاشقانه می سراید و موج های خروشانش داستان پر فرازو نشیب عشقش را بازگو می کند . اما او هنوز در پی نشانه ای از ساحل خاکی رنگش است .
راستش را بخواهید ساحل به عشق دریا مرده است درست همانجایی که به زیر آب رفت و در دریا تمام شد. حال دریا به عشق ساحل موج هایش را می فرستد اما نمی داند که خود دلیل مرگ ساحل است .آری این بود راز دریا، رازی سربه مهر که نهفته در موج هایش است و دلیل آرامشی که آدمی را شیفته خویش کرده است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍50❤25🗿4💔2
📚 #خاطره_نویسی در مورد : ماندنی ترین خاطره
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میخواهم مروری کنم از بیست و دوم آبان سال ۱۳۹۴.خاطره ای که تا أخر عمر در یاد و خاطرم می ماند. آن روز اولین مسابقهٔ رسمی کونگفویی بود که در آن شرکت کردم.
بی تجربه، ترسو و مضطرب بودم. تن و بدنم عرق سرد داشت و رنگم پریده بود. مدام تمرین میکردم تا از استرسم کاسته شود. مربی و استادم هم وقت دلداری دادن به من را نداشتند. در کنار زمین مسابقه ایستاده و به آن محشر کبری خیره شده بودم.
آن هیاهو در سالن مسابقات را هیچگاه فراموش نمیکنم. چهرهٔ شکستخورده و بازندههایی که با گریه از تشک و میدانبازی بیرون میآمدند و برندههایی که فریاد خوشخالی سر می کشیدند.
گوشهایم بیشتر از همیشه تیز شده بود و کل حواسم به دستان تیم داوری بود تا اسمم را به عنوان بازیکن صدا کنند. بالاخره بعد از دو ساعت انتظار، نوبت من شد، محدثه شفیعیپناه، ردهٔ سنی نونهال با وزن منفی پنجاه و پنج کیلو با هوگو آبی، کنار تشک آماده باشد.
نام حریفم را به یاد ندارم، فقط اینقدر یادم هست که از استان کرج بود.
قلبم در سینه میلرزید. در عرض چند دقیقه تجهیزاتم را پوشیدم و خود را وسط تشک دیدم.
راند اول از بازی را باختم اما از استرسم کاسته شد. قلق بازی حریفم را فهمیدم و با آرامش بیشتری بازی کردم. دو راند بعدی را بردم و بازی به پایان رسید.
باورم نمیشد. داور وسط از پیش میز داوری نزدیک امد و برپا داد. پس از گفتن کلمهٔ آبی (رنگ تجهیزاتم) دستم را بالا برد و من برنده شدم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
میخواهم مروری کنم از بیست و دوم آبان سال ۱۳۹۴.خاطره ای که تا أخر عمر در یاد و خاطرم می ماند. آن روز اولین مسابقهٔ رسمی کونگفویی بود که در آن شرکت کردم.
بی تجربه، ترسو و مضطرب بودم. تن و بدنم عرق سرد داشت و رنگم پریده بود. مدام تمرین میکردم تا از استرسم کاسته شود. مربی و استادم هم وقت دلداری دادن به من را نداشتند. در کنار زمین مسابقه ایستاده و به آن محشر کبری خیره شده بودم.
آن هیاهو در سالن مسابقات را هیچگاه فراموش نمیکنم. چهرهٔ شکستخورده و بازندههایی که با گریه از تشک و میدانبازی بیرون میآمدند و برندههایی که فریاد خوشخالی سر می کشیدند.
گوشهایم بیشتر از همیشه تیز شده بود و کل حواسم به دستان تیم داوری بود تا اسمم را به عنوان بازیکن صدا کنند. بالاخره بعد از دو ساعت انتظار، نوبت من شد، محدثه شفیعیپناه، ردهٔ سنی نونهال با وزن منفی پنجاه و پنج کیلو با هوگو آبی، کنار تشک آماده باشد.
نام حریفم را به یاد ندارم، فقط اینقدر یادم هست که از استان کرج بود.
قلبم در سینه میلرزید. در عرض چند دقیقه تجهیزاتم را پوشیدم و خود را وسط تشک دیدم.
راند اول از بازی را باختم اما از استرسم کاسته شد. قلق بازی حریفم را فهمیدم و با آرامش بیشتری بازی کردم. دو راند بعدی را بردم و بازی به پایان رسید.
باورم نمیشد. داور وسط از پیش میز داوری نزدیک امد و برپا داد. پس از گفتن کلمهٔ آبی (رنگ تجهیزاتم) دستم را بالا برد و من برنده شدم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍76🗿10❤8👎8🫡6🥰5🤣4🍌3🔥2👏2🎃2
📚 #انشا در مورد : ماه🌙
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️از کودکی عشق و علاقهٔ فراوانی به او داشتم. معشوق زیبای من، گاه هلالیشکل است و میتوان از هاله آن سر خورد و گاه قرص کامل است و میتوان بر پهنهٔ آن دراز کشید.خاک سفیدش او را به مانند مکانی که در آن زمستان ابدی رخ داده، کرده است.
آن زیبا روشنیبخش زمین است. شب های آن، زمین را از هراس وحشت دور میکند و با خود آرامش و لطافت به ارمغان میآورد.
آری، ماه را میگویم. همان نور سپیدی که بر سیاهی شب چیره است. همان کرهٔ خاکی که با لباس نورانیش به مانند مادر کنار گهوارهٔ فرزند، در کنار زمین ماندهاست و یاریکنندهٔ شبهای تیرهٔ زمین است. هرچند خود نوری برای تابیدن ندارد ولی همیشه بهدنبال روشنایی و پاکی است و مانع چیرگی تاریکی بر خود میشود.
ماه هم مانند انسان ها بهدنبال پنهان کردن نیمهٔ تاریک خود است. نیمهٔ تاریکی که ترس و هراس و حسد را در صندوقچهٔ سیاه، پنهان کرده و با نورانی کردن کمالات خود، روی آن را میپوشاند. هر چه این نور کمتر شود، تاریکیها و ظلمها بیشتر میگردد.
انسانها هم میتوانند در زیستن و زندگانی خود از این جرم آسمانی الگو بگیرند. میتوانند آنقدر کمالات و خوبیهای خود را زیاد کنند تا مانند قرص کامل ماه پر از نور و سفیدی شوند.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️از کودکی عشق و علاقهٔ فراوانی به او داشتم. معشوق زیبای من، گاه هلالیشکل است و میتوان از هاله آن سر خورد و گاه قرص کامل است و میتوان بر پهنهٔ آن دراز کشید.خاک سفیدش او را به مانند مکانی که در آن زمستان ابدی رخ داده، کرده است.
آن زیبا روشنیبخش زمین است. شب های آن، زمین را از هراس وحشت دور میکند و با خود آرامش و لطافت به ارمغان میآورد.
آری، ماه را میگویم. همان نور سپیدی که بر سیاهی شب چیره است. همان کرهٔ خاکی که با لباس نورانیش به مانند مادر کنار گهوارهٔ فرزند، در کنار زمین ماندهاست و یاریکنندهٔ شبهای تیرهٔ زمین است. هرچند خود نوری برای تابیدن ندارد ولی همیشه بهدنبال روشنایی و پاکی است و مانع چیرگی تاریکی بر خود میشود.
ماه هم مانند انسان ها بهدنبال پنهان کردن نیمهٔ تاریک خود است. نیمهٔ تاریکی که ترس و هراس و حسد را در صندوقچهٔ سیاه، پنهان کرده و با نورانی کردن کمالات خود، روی آن را میپوشاند. هر چه این نور کمتر شود، تاریکیها و ظلمها بیشتر میگردد.
انسانها هم میتوانند در زیستن و زندگانی خود از این جرم آسمانی الگو بگیرند. میتوانند آنقدر کمالات و خوبیهای خود را زیاد کنند تا مانند قرص کامل ماه پر از نور و سفیدی شوند.
➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
❤71👍53🗿11🕊10😭9👾9🎄4🏆3☃2👏2🤩2
📚 #انشا تضاد معنایی در مورد : عشق و نفرت 🩵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از زماني كه چشممان را رو به اين دنيا گشوده ايم ، در دامن عشق و محبت پدر و مادر بوده ايم، حس شيريني را تجربه كرده ايم، فارغ از احساسات تلخ...
اما همين ك بزرگ شده ايم،عشق و نفرت هم با ما بزرگ شده اند،عشق به عزيزانمان و نفرت از كساني كه بذر آن را در دل هايمان كاشتند.
هميشه مي گوييم:كاش بزرگ نمي شديم و اين كينه ها و بي اعتمادي ها و بي وفايي ها را نمي ديديم ؛نمي ديديم كه چه چيز هايي باعث دوري و نفرت ما از آدم ها ميشود....
ب قول معروف:(عشق مانند مهمان نا خوانده اي است كه نا خواسته در قلب ما رشد ميكند و جوانه ميزند.)
عشق ب زندگي معنا مي دهد...
با عشق،اعتماد،بي ريايي،وفاداري، دوستي،اميد،محبت و سادگي در ذهنمان تداعي مي شود.
اما امان از بذر نفرتي كه در دل كاشته شود ، الحق كه جنس دل را از سنگ مي سازد...
نسبت به هر چيزي كه به آن عشق مي ورزيديم ما را بي اعتماد مي كند و سخت است ك پاك شود اين كينه و نفرتي كه مثل حصاري دور تا دور قلب ما را احاطه كرده است.
كاش ميشد زندگي را بدون نفرت گذراند،اما امكانش كم است، چرا كه خصلت اين دنيا و مردمانش خراب كردن سقف عشق و محبت بر سر يكديگر است و بس...
اما خيلي ها هم هستند كه زندگي را برايت به شيريي عسل ساخته اند و تو را با حمايت هايشان به مقام بالايي رساندنذ...
به هر حال مي توان گفت عشق و نفرت احساساتي هستند كه زندگي مان با آن رقم ميخورد...
بياييد يادمان باشد كه اگر روزي، نفرت در قلبمان را كوبيد بي هيچ چون و چرا آن را پس بزنيم؛ ولي اگر عشق سراغمان آمد ، با جون و دل آن را بپذيريم و به سويش پرواز كنيم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
از زماني كه چشممان را رو به اين دنيا گشوده ايم ، در دامن عشق و محبت پدر و مادر بوده ايم، حس شيريني را تجربه كرده ايم، فارغ از احساسات تلخ...
اما همين ك بزرگ شده ايم،عشق و نفرت هم با ما بزرگ شده اند،عشق به عزيزانمان و نفرت از كساني كه بذر آن را در دل هايمان كاشتند.
هميشه مي گوييم:كاش بزرگ نمي شديم و اين كينه ها و بي اعتمادي ها و بي وفايي ها را نمي ديديم ؛نمي ديديم كه چه چيز هايي باعث دوري و نفرت ما از آدم ها ميشود....
ب قول معروف:(عشق مانند مهمان نا خوانده اي است كه نا خواسته در قلب ما رشد ميكند و جوانه ميزند.)
عشق ب زندگي معنا مي دهد...
با عشق،اعتماد،بي ريايي،وفاداري، دوستي،اميد،محبت و سادگي در ذهنمان تداعي مي شود.
اما امان از بذر نفرتي كه در دل كاشته شود ، الحق كه جنس دل را از سنگ مي سازد...
نسبت به هر چيزي كه به آن عشق مي ورزيديم ما را بي اعتماد مي كند و سخت است ك پاك شود اين كينه و نفرتي كه مثل حصاري دور تا دور قلب ما را احاطه كرده است.
كاش ميشد زندگي را بدون نفرت گذراند،اما امكانش كم است، چرا كه خصلت اين دنيا و مردمانش خراب كردن سقف عشق و محبت بر سر يكديگر است و بس...
اما خيلي ها هم هستند كه زندگي را برايت به شيريي عسل ساخته اند و تو را با حمايت هايشان به مقام بالايي رساندنذ...
به هر حال مي توان گفت عشق و نفرت احساساتي هستند كه زندگي مان با آن رقم ميخورد...
بياييد يادمان باشد كه اگر روزي، نفرت در قلبمان را كوبيد بي هيچ چون و چرا آن را پس بزنيم؛ ولي اگر عشق سراغمان آمد ، با جون و دل آن را بپذيريم و به سويش پرواز كنيم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍72❤16👏5😢5🍾4🏆3🗿2
📚 #انشا در مورد : پروانه 🦋
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درختان توت، روستای ما را از هرطرف محاصره کرده بودند. اصلا خانه های مردم در دل این درختان جا داشت. این روستا از بس سرسبز و تماشایی بود ، آن را بهشت آباد می گفتند. پدرم درکنار کشاورزی به پرورش کرم ابریشم نیز مشغول بود.من هم با سن کم گهگاه به او کمک می کردم. مثل همیشه من و پدرم با دست های پر از برگ های توت به پشت بام کلبه ی مان که جای کرم ها بود، رفتیم. برگ ها را پهن کردیم و کرم ها مشغول نوش جان کردن برگ ها شدند.صدای خش خش برگ ها همه جا می پیچید.کرم ها خوردند و خوردند و خوردند تا حسابی چاق و چله شدند. کافی بود نوک سوزن به آنها بخورد، ناگهان مثل بادکنک می ترکیدند. پدر رو به من کرد و گفت: اگر دندان روی جگر بگذاری ، روزی می رسد که تمام این کرم ها دور خود پیله می بندند. آن وقت آنها را در آب گرم می ریزیم تا بمیرند.بعد از آن پیله های آنها را تبدیل به نخ ابریشم می کنیم. حرف های پدر مرا به فکر فرو برد. از یک سو دلم به حال کرم های ابریشم می سوخت ازاین که نمی دانند چه سرنوشت دردناکی درانتظار آنهاست و از سوی دیگر به پدرم حق می دادم. چون باید شکم خانواده اش را سیر می کرد. ولی از این ها مهم تر شباهتی بود که ذهنم بین کرم ها و زندگی بعضی از آدمها می دید. به پدرم گفتم: بعضی از آدم ها مثل کرم ابریشم زندگی می کنند. پدرم گفت: چطور؟ گفتم: کرم ابریشم خودش را در پیله ی خود زندانی می کند، آدم ها خودشان را در پیله ی تنهایی، پیله ی غرور و خودبینی، پیله ی جهل و نادانی، پیله ی خودشیفتگی و هزاران پیله ی دیگر زندانی می کنند. پس آدم ها باید درمسیر زندگی، مراقب خودشان باشند تا در پیله های خود ازبین نروند.
پدرم با شنیدن این حرف ها از پسر کم سن و سالش متعجب شد و گفت: احسنت ! به تو که فکر بزرگی در ذهن داری. آن روز سپری شد و شب از راه رسید. مدتی گذشت اما خوابم نمی برد. هنوز درفکر کرم های ابریشم بودم. مخصوصا آن کرمی که رنگش با کرم های دیگر تفاوت داشت.آن شب تا صبح خوبم نبرد. به همین دلیل فکربکری به ذهنم رسید. دوراز چشم پدر کرمی که رنگش متفاوت بود ، برداشتم و دریک جای امن گذاشتم. از آن پس فقط مراقب آن بودم تا ببینم چه اتفاق خوبی برایش می افتد. من هرروز برای کرم قشنگم برگ توت می بردم .مدتی این کار ادامه یافت تا صبح یک روز برای دیدن کرم خود رفتم. اصلا باورم نمی شد. جای کرم، پیله ی سفید مخروطی شکلی دیدم. با صدای بلند گفتم: آخ جون ! و بشکنی زدم. از شدت خوشحالی سراز پا نمی شناختم و قند در دلم آب شد. بی صبرانه انتظار روزی را می کشیدم که آن اتفاق زیبا و شگفت آور روی دهد.روز ها از پی هممی گذشت و من بی تاب و مشتاق تر از گذشته به دیدار پیله ام می رفتم. صبح یک روز باطراوت و دلگشا در حالی که دیگر کاسه ی صبرم لبریز شده بود و لحظه شماری می کردم، در دلم از خدا خواستم که لحظه ی دیدار را هرچه نزدیک تر کند. احساس کردم دلم به جلو حرکت می کرد و من به دنبالش دوان دوان می رفتم.به آنجا رسیدم. به پیله ی شکافته ای برخوردم. آن طرف تر چشم من به جمال پروانه ای خارق العاده روشن شد. نزدیک شدم. زیبایی بال گشود و چشم من همبال او به آبی آسمان پر کشید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درختان توت، روستای ما را از هرطرف محاصره کرده بودند. اصلا خانه های مردم در دل این درختان جا داشت. این روستا از بس سرسبز و تماشایی بود ، آن را بهشت آباد می گفتند. پدرم درکنار کشاورزی به پرورش کرم ابریشم نیز مشغول بود.من هم با سن کم گهگاه به او کمک می کردم. مثل همیشه من و پدرم با دست های پر از برگ های توت به پشت بام کلبه ی مان که جای کرم ها بود، رفتیم. برگ ها را پهن کردیم و کرم ها مشغول نوش جان کردن برگ ها شدند.صدای خش خش برگ ها همه جا می پیچید.کرم ها خوردند و خوردند و خوردند تا حسابی چاق و چله شدند. کافی بود نوک سوزن به آنها بخورد، ناگهان مثل بادکنک می ترکیدند. پدر رو به من کرد و گفت: اگر دندان روی جگر بگذاری ، روزی می رسد که تمام این کرم ها دور خود پیله می بندند. آن وقت آنها را در آب گرم می ریزیم تا بمیرند.بعد از آن پیله های آنها را تبدیل به نخ ابریشم می کنیم. حرف های پدر مرا به فکر فرو برد. از یک سو دلم به حال کرم های ابریشم می سوخت ازاین که نمی دانند چه سرنوشت دردناکی درانتظار آنهاست و از سوی دیگر به پدرم حق می دادم. چون باید شکم خانواده اش را سیر می کرد. ولی از این ها مهم تر شباهتی بود که ذهنم بین کرم ها و زندگی بعضی از آدمها می دید. به پدرم گفتم: بعضی از آدم ها مثل کرم ابریشم زندگی می کنند. پدرم گفت: چطور؟ گفتم: کرم ابریشم خودش را در پیله ی خود زندانی می کند، آدم ها خودشان را در پیله ی تنهایی، پیله ی غرور و خودبینی، پیله ی جهل و نادانی، پیله ی خودشیفتگی و هزاران پیله ی دیگر زندانی می کنند. پس آدم ها باید درمسیر زندگی، مراقب خودشان باشند تا در پیله های خود ازبین نروند.
پدرم با شنیدن این حرف ها از پسر کم سن و سالش متعجب شد و گفت: احسنت ! به تو که فکر بزرگی در ذهن داری. آن روز سپری شد و شب از راه رسید. مدتی گذشت اما خوابم نمی برد. هنوز درفکر کرم های ابریشم بودم. مخصوصا آن کرمی که رنگش با کرم های دیگر تفاوت داشت.آن شب تا صبح خوبم نبرد. به همین دلیل فکربکری به ذهنم رسید. دوراز چشم پدر کرمی که رنگش متفاوت بود ، برداشتم و دریک جای امن گذاشتم. از آن پس فقط مراقب آن بودم تا ببینم چه اتفاق خوبی برایش می افتد. من هرروز برای کرم قشنگم برگ توت می بردم .مدتی این کار ادامه یافت تا صبح یک روز برای دیدن کرم خود رفتم. اصلا باورم نمی شد. جای کرم، پیله ی سفید مخروطی شکلی دیدم. با صدای بلند گفتم: آخ جون ! و بشکنی زدم. از شدت خوشحالی سراز پا نمی شناختم و قند در دلم آب شد. بی صبرانه انتظار روزی را می کشیدم که آن اتفاق زیبا و شگفت آور روی دهد.روز ها از پی هممی گذشت و من بی تاب و مشتاق تر از گذشته به دیدار پیله ام می رفتم. صبح یک روز باطراوت و دلگشا در حالی که دیگر کاسه ی صبرم لبریز شده بود و لحظه شماری می کردم، در دلم از خدا خواستم که لحظه ی دیدار را هرچه نزدیک تر کند. احساس کردم دلم به جلو حرکت می کرد و من به دنبالش دوان دوان می رفتم.به آنجا رسیدم. به پیله ی شکافته ای برخوردم. آن طرف تر چشم من به جمال پروانه ای خارق العاده روشن شد. نزدیک شدم. زیبایی بال گشود و چشم من همبال او به آبی آسمان پر کشید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍77❤12🗿8❤🔥7🌚4👀3🥴2🥰1🤓1
📚 #خاطره_نویسی در مورد : شب یلدا 🍉
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وارد حیاط خانه ی پدر بزرگم می شوم. صدای دل نواز موسیقی های شاد از ضبط صوت قدیمی داخل طاقچه به گوش می رسد.
جلو تر می روم تا جایی که رنگ نیلی آسمانِ آخرین شب پاییز از نظرم پنهان می شود و پا به خانه می گذارم. تمام اعضای خانواده و نزدیکانم در تاب و تب به سر می برند و هر یک به سمت و سویی روانه اند. یکی میوه ها را برق می اندازد. دیگری تنقلات را با ظرافت و سلیقه خاصی روی میز می چیند. بچه های جمع پاکت نامه های کوچک را داخل مکان فال های حافظ مرتب می کنند.
پدر بزرگ و مادر بزرگ با لباس های پر زرق و برق و به رنگ آسمان آن شب ، با لبی خندان به همه چی سر و سامان می دهند. وقتی خانه آرام می گیرد ، به همه سلام می دهم و آن ها صمیمانه به من خوشامد می گویند.
همگی با همکاری هم و به سرعت ، سفره ی شام را چیده و به خوردن غذا مشغول می شویم. شام با شوخی های دایی ام و بازی گوشی های دخترش به پایان می رسد و زندایی هایم در تکاپوی مرتب کردن وسایل شام به آشپز خانه می روند.
بعد از مدتی به گفته ی پدر بزرگ ، همه دور هم می نشینیم تا شب نشینی بلند ترین شب سال را آغاز کنیم. مادرم برای همه آجیل و میوه فراهم می کند. دایی کوچکم شیرینی و باسلوق را به همه تعارف می کند. پسر دایی ام ظرف حاوی فال های حافظ را جلوی همه قرار می دهد. پدر بزرگم نیز عینک خود را بر چشم می زند و دیوان حافظ را در دست می گیرد. آن را ورق می زند تا صفحه مورد نظرش را پیدا کند. شروع به خواندن اشعار عارفانه ی لسان الغیب می کند و من محو لحن و نحوه ی ادای کلماتش می شوم.
در ادامه نیز مادر بزرگم به همه آجیل مشکل گشایی که خودش آماده کرده را هدیه می کند و همه مشغول میل کردن تنقلات می شوند. بعد از گذشت نیم ساعت ، کوچک تر های جمع با هم در مسابقه ی پانتومیم به رقابت می پردازند. من نیز به آن ها می پیوندم. کم کم به نیمه شب نزدیک می شویم و همه آماده می شوند تا به خانه های خود برگردند.
آن شب نیز با خوش گذرانی ها و خوردنی های دیگر به پایان رسید و من یک دقیقه بیشتر کنار خانواده ام نفس کشیدم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وارد حیاط خانه ی پدر بزرگم می شوم. صدای دل نواز موسیقی های شاد از ضبط صوت قدیمی داخل طاقچه به گوش می رسد.
جلو تر می روم تا جایی که رنگ نیلی آسمانِ آخرین شب پاییز از نظرم پنهان می شود و پا به خانه می گذارم. تمام اعضای خانواده و نزدیکانم در تاب و تب به سر می برند و هر یک به سمت و سویی روانه اند. یکی میوه ها را برق می اندازد. دیگری تنقلات را با ظرافت و سلیقه خاصی روی میز می چیند. بچه های جمع پاکت نامه های کوچک را داخل مکان فال های حافظ مرتب می کنند.
پدر بزرگ و مادر بزرگ با لباس های پر زرق و برق و به رنگ آسمان آن شب ، با لبی خندان به همه چی سر و سامان می دهند. وقتی خانه آرام می گیرد ، به همه سلام می دهم و آن ها صمیمانه به من خوشامد می گویند.
همگی با همکاری هم و به سرعت ، سفره ی شام را چیده و به خوردن غذا مشغول می شویم. شام با شوخی های دایی ام و بازی گوشی های دخترش به پایان می رسد و زندایی هایم در تکاپوی مرتب کردن وسایل شام به آشپز خانه می روند.
بعد از مدتی به گفته ی پدر بزرگ ، همه دور هم می نشینیم تا شب نشینی بلند ترین شب سال را آغاز کنیم. مادرم برای همه آجیل و میوه فراهم می کند. دایی کوچکم شیرینی و باسلوق را به همه تعارف می کند. پسر دایی ام ظرف حاوی فال های حافظ را جلوی همه قرار می دهد. پدر بزرگم نیز عینک خود را بر چشم می زند و دیوان حافظ را در دست می گیرد. آن را ورق می زند تا صفحه مورد نظرش را پیدا کند. شروع به خواندن اشعار عارفانه ی لسان الغیب می کند و من محو لحن و نحوه ی ادای کلماتش می شوم.
در ادامه نیز مادر بزرگم به همه آجیل مشکل گشایی که خودش آماده کرده را هدیه می کند و همه مشغول میل کردن تنقلات می شوند. بعد از گذشت نیم ساعت ، کوچک تر های جمع با هم در مسابقه ی پانتومیم به رقابت می پردازند. من نیز به آن ها می پیوندم. کم کم به نیمه شب نزدیک می شویم و همه آماده می شوند تا به خانه های خود برگردند.
آن شب نیز با خوش گذرانی ها و خوردنی های دیگر به پایان رسید و من یک دقیقه بیشتر کنار خانواده ام نفس کشیدم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍80❤29🗿11🔥4😍4🎉3👀3👏2🌚2😁1
📚 #انشا در مورد : شب یلدا🍉
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گرمای کرسی آنقدری بود که پاهای قرمز و یخزده من را گرم کند. بعضیها از گروه همان دخترها اما جور دیگری بودند. انگار تاب و توانشان از من بیشتر بود. وقتی من داشتم از سرما سگ لرزه میزدم آنها عین خیالشان نبود. انگار داشتند در یک روز دلچسب بهاری وسط کوچههای سنگلاخ قدم میزدند. سوز سرما بیشتر روی دستهایم اثر میگذاشت تا جاهای دیگر. دستهای کرختم را دیگر نمیتوانستم تکان بدهم. روز داشت جای خودش را به شب میداد که طاقت نیاوردم و رفتم خانه و خوابیدم زیر کرسی توی اتاق. لیلا داشت آجیل و کشمش را میریخت توی کاسه و کاسه را میگذاشت روی سینی بزرگ مسی. تا من را دید گفت: «ها... چی شده؟ بالاخره سردت شد؟» پاهایم را کردم زیر کرسی. داغ داغ بود. گرما را حس میکردم و لذت میبردم. دستهایم داشت مور مور میشد و خواب چشمهایم را سنگین میکرد. یادم افتاد تا ساعاتی دیگر میهمانها سرازیر میشوند توی اتاق. باید از جایم بلند میشدم و پیراهن گلگلی آبیام را میپوشیدم. همان که یحیی خیلی دوستش داشت و میگفت خیلی بهت میآید. یحیی همیشه میگفت اگر دختردار شدیم اسمش را میگداریم یلدا. یلدا باید موهایش سیاه و بلند باشد درست مثل تو. من خندهام میگرفت و میگفتم «کو حالا تا اون موقع؟» یحیی برای آینده نقشهها میریخت اما من همیشه فکر میکردم این زمستان اینقدر طولانی است که دیگر هیچ وقت تمام نمیشود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گرمای کرسی آنقدری بود که پاهای قرمز و یخزده من را گرم کند. بعضیها از گروه همان دخترها اما جور دیگری بودند. انگار تاب و توانشان از من بیشتر بود. وقتی من داشتم از سرما سگ لرزه میزدم آنها عین خیالشان نبود. انگار داشتند در یک روز دلچسب بهاری وسط کوچههای سنگلاخ قدم میزدند. سوز سرما بیشتر روی دستهایم اثر میگذاشت تا جاهای دیگر. دستهای کرختم را دیگر نمیتوانستم تکان بدهم. روز داشت جای خودش را به شب میداد که طاقت نیاوردم و رفتم خانه و خوابیدم زیر کرسی توی اتاق. لیلا داشت آجیل و کشمش را میریخت توی کاسه و کاسه را میگذاشت روی سینی بزرگ مسی. تا من را دید گفت: «ها... چی شده؟ بالاخره سردت شد؟» پاهایم را کردم زیر کرسی. داغ داغ بود. گرما را حس میکردم و لذت میبردم. دستهایم داشت مور مور میشد و خواب چشمهایم را سنگین میکرد. یادم افتاد تا ساعاتی دیگر میهمانها سرازیر میشوند توی اتاق. باید از جایم بلند میشدم و پیراهن گلگلی آبیام را میپوشیدم. همان که یحیی خیلی دوستش داشت و میگفت خیلی بهت میآید. یحیی همیشه میگفت اگر دختردار شدیم اسمش را میگداریم یلدا. یلدا باید موهایش سیاه و بلند باشد درست مثل تو. من خندهام میگرفت و میگفتم «کو حالا تا اون موقع؟» یحیی برای آینده نقشهها میریخت اما من همیشه فکر میکردم این زمستان اینقدر طولانی است که دیگر هیچ وقت تمام نمیشود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍53👎13🔥4👾4❤3🍌3🤝2
📚 #انشا در مورد : کلاس مجازی 👨🏻🏫
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وارد میشدم هر صبح و میدیدم
که صف گرفتهاند و من نفهمیدم!
خانم معاون، نزدیک ورودی کلاسمان گلهای زیبایی کاشته بود. بویی نداشت اما زیبایی به مدرسهی ما میبخشید البته اگر دوستانم اول صبح با چشمهای پف کرده پا روی آنها نمیگذاشتند.
روز اول مدرسه رسید و من برخلاف تمام دوستانم غمگین و با لباس فیروزهای و کفشی که پاشنه آن به بلندی سال تحصیلیام بود به مدرسه رفتم، به دلیل اینکه کرونا بود نتوانستیم فرم مدرسه را تهیه کنیم.
زنگ کلاس خورد. مادرم پتو را از سرم کشید و گفت:<<بیدار شو معلم پخشزنده گذاشته است>>
من هم ناچار بیدار شدم و مقنعه پوشیدم تا سؤالات فضایی معلمان را پاسخ دهم اولین سؤال را پرسید و من سعی کردم که از کتاب کمک بگیرم ولی انگار نمیشد جواب معادلهای که معلم طرح کرده است را آنجا پیدا کنم، مدرسهام را خاموش کردم و خوابیدم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وارد میشدم هر صبح و میدیدم
که صف گرفتهاند و من نفهمیدم!
خانم معاون، نزدیک ورودی کلاسمان گلهای زیبایی کاشته بود. بویی نداشت اما زیبایی به مدرسهی ما میبخشید البته اگر دوستانم اول صبح با چشمهای پف کرده پا روی آنها نمیگذاشتند.
روز اول مدرسه رسید و من برخلاف تمام دوستانم غمگین و با لباس فیروزهای و کفشی که پاشنه آن به بلندی سال تحصیلیام بود به مدرسه رفتم، به دلیل اینکه کرونا بود نتوانستیم فرم مدرسه را تهیه کنیم.
زنگ کلاس خورد. مادرم پتو را از سرم کشید و گفت:<<بیدار شو معلم پخشزنده گذاشته است>>
من هم ناچار بیدار شدم و مقنعه پوشیدم تا سؤالات فضایی معلمان را پاسخ دهم اولین سؤال را پرسید و من سعی کردم که از کتاب کمک بگیرم ولی انگار نمیشد جواب معادلهای که معلم طرح کرده است را آنجا پیدا کنم، مدرسهام را خاموش کردم و خوابیدم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
🤣87👍43🗿25🤮13👎7❤4👏4✍3
📚 #انشا در مورد : صدای لالایی مادر 👩🏻🦳
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به نام خداوند بخشنده مهربان
دیگر نمی توانم در برابرش مقاومت کنم. دیگر نمیتوانم چشمانم را باز نگه دارم و به این صدای پر از آرامش و عشق گوش فرا بدهم ! این لحن ها و کلمات آهنگین و نوای جالب، همه را در خود غرق میکند و کاری می کند که از تمام مشکلات و فراز و نشیب های این حیات محدود غافل شویم و دل به دریا زده ، به یک آرامش درونی برسیم .
چه صدایی بهتر و رساتر و پر از عشق مادر می توان در این دنیای پر از صداهای گوناگون ، زیاد و کم ، نازک و کلفت یافت. چه بهتر می شود که آن صدا ، صدای لالایی گفتن بهشت خانه، مادر باشد .
وقتی هوس یک خواب عمیق می کنم و سرم را بر روی پای مادرم میگذارم و او نیز دستش را در موج موهایم حرکت می دهد ، بعد از لحظاتی صدای نجوای گرمی به گوشم می رسد. نوایی با لحن آهنگین ، کلمات یکسان و قافیه های متفاوت که با زمزمه ی مادرم خارج می شوند .
این صدا ها مشابه لالایی گفتن مادرم است که با صدایی آرام و شمرده می گوید : بالام لای لای، گولوم لای لای ، قیزیم لای لای ، قیزیلیم لای لای ( بخواب کودکم ،بخواب گلم ، بخواب دخترم ، بخواب طلای من ) .
وقتی که به این شعرها گوش می دهم ،دوست دارم از عمق وجودم به آنها فکر کنم . بیابم که چرا این لحن ها و آهنگ ها خواب آور و شیرین هستند ومن در جواب فقط به یک چیز میرسم آنهم این است که این کلمات با آغشته شدن به صدای مادرم شیرین و گوش دادنی می شوند .
این لحن و نوای مادرم است که به من آرامش می بخشد و نمیگذارد جز به صدایش به چیز دیگری فکر کنم و من فارغ از همه چیز چشمانم را میبندم و منتظر خواب می شوم که به سراغم آید .
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به نام خداوند بخشنده مهربان
دیگر نمی توانم در برابرش مقاومت کنم. دیگر نمیتوانم چشمانم را باز نگه دارم و به این صدای پر از آرامش و عشق گوش فرا بدهم ! این لحن ها و کلمات آهنگین و نوای جالب، همه را در خود غرق میکند و کاری می کند که از تمام مشکلات و فراز و نشیب های این حیات محدود غافل شویم و دل به دریا زده ، به یک آرامش درونی برسیم .
چه صدایی بهتر و رساتر و پر از عشق مادر می توان در این دنیای پر از صداهای گوناگون ، زیاد و کم ، نازک و کلفت یافت. چه بهتر می شود که آن صدا ، صدای لالایی گفتن بهشت خانه، مادر باشد .
وقتی هوس یک خواب عمیق می کنم و سرم را بر روی پای مادرم میگذارم و او نیز دستش را در موج موهایم حرکت می دهد ، بعد از لحظاتی صدای نجوای گرمی به گوشم می رسد. نوایی با لحن آهنگین ، کلمات یکسان و قافیه های متفاوت که با زمزمه ی مادرم خارج می شوند .
این صدا ها مشابه لالایی گفتن مادرم است که با صدایی آرام و شمرده می گوید : بالام لای لای، گولوم لای لای ، قیزیم لای لای ، قیزیلیم لای لای ( بخواب کودکم ،بخواب گلم ، بخواب دخترم ، بخواب طلای من ) .
وقتی که به این شعرها گوش می دهم ،دوست دارم از عمق وجودم به آنها فکر کنم . بیابم که چرا این لحن ها و آهنگ ها خواب آور و شیرین هستند ومن در جواب فقط به یک چیز میرسم آنهم این است که این کلمات با آغشته شدن به صدای مادرم شیرین و گوش دادنی می شوند .
این لحن و نوای مادرم است که به من آرامش می بخشد و نمیگذارد جز به صدایش به چیز دیگری فکر کنم و من فارغ از همه چیز چشمانم را میبندم و منتظر خواب می شوم که به سراغم آید .
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍73❤🔥21❤10👎8🤣8🔥6💘5🗿4🤔1
📚 #انشا در مورد : مادر 👵🏻
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اشکهای روی گونهام را که پاک میکنی، انگشتانت به قداست خویش، سوگند میخورند. زیباترین عشق را، آزردگی چهرهات توأم با تبسمی اندوهناک، نثارم میکنند.
اکنون چشمانم را میبندم و بوی پیراهنت را در عالم مأورا میبینم!
فرشتهی بیهمتای من، روحت والاتر از همگنان، بر سریری از ارزش و آرامش برنشسته و آوازی الهی میسراید. انگار هنوزم برایم لالایی میخوانی. آری، هنوز هم مرا رام خود میکنی!
مادرم! مبادا مرا ز برق چشمان نادرهات محروم سازی...
تو همان کسی هستی که محبتت هرگز در دلم کمرنگ نخواهد شد. تنها و تنها تویی که جایش در قلبم خالی نخواهد ماند، تو همیشه میخندی و خنده های کسی شبیه تو نیست.
فوق العاده ترین خلقت خدا، قلبم را حتی در نبودنت هم ، عاشقانه نوازش میکنی، با دستانی مملو از امید و زندگی...
نبودنت، خانه ی دنج متروکی را به قصری پر از سور و شادی مجاب میکند. با سکوتت مادر،دیوار های خانه از شدت درد، ترک برمیدارند.
دختری ام را تو به من هدیه دادی و در آغوش پر مهرت پروراندی. کاش بودنت مانند عشقت در دلم، ابدی بود. به بودنت مفتخر و بالنده ام بانوی عشق!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اشکهای روی گونهام را که پاک میکنی، انگشتانت به قداست خویش، سوگند میخورند. زیباترین عشق را، آزردگی چهرهات توأم با تبسمی اندوهناک، نثارم میکنند.
اکنون چشمانم را میبندم و بوی پیراهنت را در عالم مأورا میبینم!
فرشتهی بیهمتای من، روحت والاتر از همگنان، بر سریری از ارزش و آرامش برنشسته و آوازی الهی میسراید. انگار هنوزم برایم لالایی میخوانی. آری، هنوز هم مرا رام خود میکنی!
مادرم! مبادا مرا ز برق چشمان نادرهات محروم سازی...
تو همان کسی هستی که محبتت هرگز در دلم کمرنگ نخواهد شد. تنها و تنها تویی که جایش در قلبم خالی نخواهد ماند، تو همیشه میخندی و خنده های کسی شبیه تو نیست.
فوق العاده ترین خلقت خدا، قلبم را حتی در نبودنت هم ، عاشقانه نوازش میکنی، با دستانی مملو از امید و زندگی...
نبودنت، خانه ی دنج متروکی را به قصری پر از سور و شادی مجاب میکند. با سکوتت مادر،دیوار های خانه از شدت درد، ترک برمیدارند.
دختری ام را تو به من هدیه دادی و در آغوش پر مهرت پروراندی. کاش بودنت مانند عشقت در دلم، ابدی بود. به بودنت مفتخر و بالنده ام بانوی عشق!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍59❤18💔9👎4😢4🆒3🥰2👌2
📚 #انشا در مورد : باران 💧
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آسمان داشت کم کم ابری می شد،هوا سرد شده بود تعجبی هم نداشت؛زمستان بود!اوایل بهمن ماه.آسمان زمستان زود رخت سیاه می پوشید. بازار کافه ها داغ بود و خیابان ها شلوغ.هر کسی به هر نحوی که شده می خواست از آن هوا لذت ببرد.چشم آسمان تر شد. دستگاه قهوه ساز کافه خیابان اصلی شهر به سرعت پر و خالی می شد.یکی با یاد بود،دیگری با یار...همه خوشحال بودند،بعد از مدتها داشت باران می بارید.!
چهره خاکستری شهر،جان تازه ای گرفته بود.من مثل همیشه شیر کاکائو داغ می خواستم با یک تکه از همان کیک شکلاتی محبوب.کتاب شعر سهراب سپهری این مرد همیشه شیرین سخن دارای قلم نرم،در دستم بود.موسیقی باران را با گوش جان،گوش میکردم.انگار آسمان هم بیقرار بود،مثل دخترک تنهای میز شماره سه.خیلی طول کشید تا پیشخدمت بتواند سفارشش را،ثبت کند.هر بار که پیشخدمت کافه می آمد و می پرسید:((چی میل دارید؟))دخترک مثل ابری که بیرون دیوارهای کافه می بارید،گریه را سر می داد.آخرین بار به سختی شنیدم،گفت:((تلخ،مثل کام و روزگارم...))
میز روبرویی هم دخترکی تنها بود،با قدی بلند،چشمانی درشت و ابروهای کشیده،منتظر بود انگار.سعی می کردم خودم را از هیاهوی کافه دور کنم و به اشعار سهراب،دل بدهم.شعر خوبی هم بود،می گفت:((چترها را باید بست،زیر باران باید رفت...))انتظار دخترک میز شماره شش،همان دختر زیبارو کنجکاوم کرد!با تلفن همراهش ور می رفت،اما انگار جوابی نمی گرفت.ناامید دستش را به سمت کیفش برد که بلند شود و برود.اما!ناگهان صدایی تمام کافه را پر کرد،باران تولدت مبااارک.دخترک اسمش باران بود،روی صندلی پس افتاد،تمام دوستانش آمده بودند.انتظار باران برای آمدن دوستانی بود که سوپرایزش کردند،خیلی شاد شد.یکی کیک تولد به دست داشت،یکی بادکنک،یکی جعبه ای گل رز و...
باران آن روز زیبا بود به زیبایی باران هیجده ساله،شدت می گرفت و کاهش می یافت مثل دخترک تنهای میز شماره سه.باران جان تازه ای به شهر بخشید،دو،سه روزی بارید و اگر نمی بارید،شهر دچار خشکسالی بدی می شد.ولی راستی دخترک تنهای میز شماره سه چرا گریه می کرد؟!
((چترها را باید بست،
زیر باران باید رفت،
عشق را،پنجره را،
با همه مردم شهر،
زیر باران باید جست.))
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آسمان داشت کم کم ابری می شد،هوا سرد شده بود تعجبی هم نداشت؛زمستان بود!اوایل بهمن ماه.آسمان زمستان زود رخت سیاه می پوشید. بازار کافه ها داغ بود و خیابان ها شلوغ.هر کسی به هر نحوی که شده می خواست از آن هوا لذت ببرد.چشم آسمان تر شد. دستگاه قهوه ساز کافه خیابان اصلی شهر به سرعت پر و خالی می شد.یکی با یاد بود،دیگری با یار...همه خوشحال بودند،بعد از مدتها داشت باران می بارید.!
چهره خاکستری شهر،جان تازه ای گرفته بود.من مثل همیشه شیر کاکائو داغ می خواستم با یک تکه از همان کیک شکلاتی محبوب.کتاب شعر سهراب سپهری این مرد همیشه شیرین سخن دارای قلم نرم،در دستم بود.موسیقی باران را با گوش جان،گوش میکردم.انگار آسمان هم بیقرار بود،مثل دخترک تنهای میز شماره سه.خیلی طول کشید تا پیشخدمت بتواند سفارشش را،ثبت کند.هر بار که پیشخدمت کافه می آمد و می پرسید:((چی میل دارید؟))دخترک مثل ابری که بیرون دیوارهای کافه می بارید،گریه را سر می داد.آخرین بار به سختی شنیدم،گفت:((تلخ،مثل کام و روزگارم...))
میز روبرویی هم دخترکی تنها بود،با قدی بلند،چشمانی درشت و ابروهای کشیده،منتظر بود انگار.سعی می کردم خودم را از هیاهوی کافه دور کنم و به اشعار سهراب،دل بدهم.شعر خوبی هم بود،می گفت:((چترها را باید بست،زیر باران باید رفت...))انتظار دخترک میز شماره شش،همان دختر زیبارو کنجکاوم کرد!با تلفن همراهش ور می رفت،اما انگار جوابی نمی گرفت.ناامید دستش را به سمت کیفش برد که بلند شود و برود.اما!ناگهان صدایی تمام کافه را پر کرد،باران تولدت مبااارک.دخترک اسمش باران بود،روی صندلی پس افتاد،تمام دوستانش آمده بودند.انتظار باران برای آمدن دوستانی بود که سوپرایزش کردند،خیلی شاد شد.یکی کیک تولد به دست داشت،یکی بادکنک،یکی جعبه ای گل رز و...
باران آن روز زیبا بود به زیبایی باران هیجده ساله،شدت می گرفت و کاهش می یافت مثل دخترک تنهای میز شماره سه.باران جان تازه ای به شهر بخشید،دو،سه روزی بارید و اگر نمی بارید،شهر دچار خشکسالی بدی می شد.ولی راستی دخترک تنهای میز شماره سه چرا گریه می کرد؟!
((چترها را باید بست،
زیر باران باید رفت،
عشق را،پنجره را،
با همه مردم شهر،
زیر باران باید جست.))
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍121❤19🔥11😍7🆒7👎5🥰3💘1
📚 #مثل_نویسی در مورد : (فضول را بردن جهنم گفت هیزمش تره)
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دریک جنگل بزرگ حیواناتی ب کنار هم ب خوبی و خوشی زندگی میکردن بین این حیوانات روباه تازه واردی بود ک ب کار همه سرک می کشید و فضولی میکرد..مدتی گذشت و حیوانات از این کار روباه ناراحت شدن چون روباه برای خود شیرینی رازهای هر کدام را پیش دیگری میگفت ..و باعث آزارشان میشد یک روز صبر حیوانات تمام کرد و برای شکایت پیش سلطان جنگل ینی شیر رفته بودند در ان روز هر کدام هر اتفاقات و مشکلاتی ک روباه برایشان پیش اورد برای شیرتعریف کردند..شیر ب حرف همه گوش کرد و گفت باید کاری کنیم ک روباه پی ب اشتباه خود ببرد و رفتار خود را عوض کند حیوانات در ان روز نقشه ای برای روباه کشیدند روز بعد فیلی ب طرف کلبه ک وسط جنگل بود رفت و کوزه ای را از در ان خانه برداشت و با خود اورد و طی اون مسیر طوری وانمود میکرد ک انگار کار مهمی انجام می دهند ک نمیخاهد دیگران از ان با خبر شوند روباه فضول ک تمام راه را با تعقیب فیل می پرداخت با این کار بشتر فضولی اش گل کرد فیل پس از پیمودن مسافتی ب درختی رسید و چاله ای کند و کوزه رو درون چااله مخفی کردو رو ان چاله را با خاک پوشاند و از انجا رفت حالا روباه فضول مانده بود و کوزه مخفی شده او کم کم نزدیک چاله شد و اون رو دوباره کند و کوزه رو در اورد و برای اینگه بداند چی در ان کوزه است دستش را در کوزه گذاشت اما چیزی نبود با خود فکر کرد امکان نداره چیزی نباشد چون رفتلر فیل مشکوک بود روباه این بتر سرش را داخل کوزه برد تا درون ان را ببیند انچه شد ک نباید می شد سر روباه درون کوزه گیر کرد و هر چه تلاش کرد نتوانست سرش را از درون کوزه خارج کند روباه در حالی ک این طرف و اون طرف میگشد و دنبال کمک بود ولی کسی نبود ب اون کمک کند و او در جهنم اعمال خویش گیر کرد
برداشت:فضولی رفتار ناپسند است و فرد فضول ب بدترین شکل مجازات میشود
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دریک جنگل بزرگ حیواناتی ب کنار هم ب خوبی و خوشی زندگی میکردن بین این حیوانات روباه تازه واردی بود ک ب کار همه سرک می کشید و فضولی میکرد..مدتی گذشت و حیوانات از این کار روباه ناراحت شدن چون روباه برای خود شیرینی رازهای هر کدام را پیش دیگری میگفت ..و باعث آزارشان میشد یک روز صبر حیوانات تمام کرد و برای شکایت پیش سلطان جنگل ینی شیر رفته بودند در ان روز هر کدام هر اتفاقات و مشکلاتی ک روباه برایشان پیش اورد برای شیرتعریف کردند..شیر ب حرف همه گوش کرد و گفت باید کاری کنیم ک روباه پی ب اشتباه خود ببرد و رفتار خود را عوض کند حیوانات در ان روز نقشه ای برای روباه کشیدند روز بعد فیلی ب طرف کلبه ک وسط جنگل بود رفت و کوزه ای را از در ان خانه برداشت و با خود اورد و طی اون مسیر طوری وانمود میکرد ک انگار کار مهمی انجام می دهند ک نمیخاهد دیگران از ان با خبر شوند روباه فضول ک تمام راه را با تعقیب فیل می پرداخت با این کار بشتر فضولی اش گل کرد فیل پس از پیمودن مسافتی ب درختی رسید و چاله ای کند و کوزه رو درون چااله مخفی کردو رو ان چاله را با خاک پوشاند و از انجا رفت حالا روباه فضول مانده بود و کوزه مخفی شده او کم کم نزدیک چاله شد و اون رو دوباره کند و کوزه رو در اورد و برای اینگه بداند چی در ان کوزه است دستش را در کوزه گذاشت اما چیزی نبود با خود فکر کرد امکان نداره چیزی نباشد چون رفتلر فیل مشکوک بود روباه این بتر سرش را داخل کوزه برد تا درون ان را ببیند انچه شد ک نباید می شد سر روباه درون کوزه گیر کرد و هر چه تلاش کرد نتوانست سرش را از درون کوزه خارج کند روباه در حالی ک این طرف و اون طرف میگشد و دنبال کمک بود ولی کسی نبود ب اون کمک کند و او در جهنم اعمال خویش گیر کرد
برداشت:فضولی رفتار ناپسند است و فرد فضول ب بدترین شکل مجازات میشود
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍68❤10🌚2👌1🙉1
📚 #خاطرنویسی در مورد : خاطره یک روز بارانی 💧
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
باران با قطرههای ریز ودرشتش بر زمین بوسه میزد؛ و زمین چنان باران را در آغوش گرفته بود که گویی سالهاست او را ندیده است .
باران آغوشش را باز میکند و شروع به ساز زدن میکند و قطره های باران شروع به رقصیدن میکنند.
چه ساز زیبایی و چه رقص تماشایی! گل و سبزه و درخت هم با باران هم رقص میشوند؛ وچه تماشاییتر میشود دیدن آن ها باهم ....
اما افسوس که وقت تنگ است و باید از این تماشا دست برداشت و زیر قطرههای باران راه رفت؛ و پای بر زمین نهاد ....
دست از این تماشا برداشتم و به دل باران زدم؛ باران به شدت بر سر و صورتم میبارید و باید هرچه زود تر خود را به روستای مادر بزرگم میرساندم؛ تا به تاریکی شب نخورم اما میانه راه را مسیر را گم کردم .
نمیدانستم از کدام طرف بروم گیج ومنگ به اطرافم نگاه میکردم نه کسی از آنجا میگذشت و نه چیزی میدیدم؛ تا چشم کار میکرد همه درخت بود.
هر چه بیشتر میگذشت شدت باران بیشتر می شد؛ کم کم شب تاریکی خود را به نمایان میگذاشت .نمیدانستم چکار کنم گویی میان با طلاق گیر کردم ؛
سر و تنم کاملا خیس شده بود و شب بر من غالب شده بود.
صدای زوزه ی گرگها به گوش میرسید .از سرما به خود
میلرزیدم، با خود میگفتم عجب اشتباهی کردم ای کاش تنها نمیآمدم ای کاش اینقد محو تماشای باران نمیشدم ،تاراه را گم کنم .شروع به فریاد زدن کردم؛ صدای من با صدای زوزهی گرگها یکی شد؛
دیگر نای نفس کشیدن نداشتم چشمان در آن تاریکی شب چیزی را نمیدید، جز کرمهای شبتابی را که بروی شاخه درختان بودند.
نمیدانستم چه کنم از ترس نفسم حبس شده بود با خود
میگفتم یا شکار گرگها میشوم یا از سرما میمیرم؛ وچنان گرسنه شده بودم که احساس می کردم رودههایم شروع به خوردن هم دیگرکردند.
در همین شاید و بایدها بود که دیگر از حال رفتم؛ و چشمانم با سیاهی شب یکی شدند و در آن لحظه فقط شخصی را بالای سرم دیدم ...که فکر میکنم مادربزرگم بود دیگر چشم باز نکردم تا فردا صبح.
صبح که چشم باز کردم خود را در خانه مادر بزرگ دیدم زیر پتوی بزرگی بودم گرمای آتش را احساس میکردم ؛روشنایی خورشید از پنجره به داخل
میآمد و نمیگذاشت درست ببینم کمی خود را تکان دادم تا بلند بشوم؛ که صدای باز شدن در به گوشم رسید مادربزرگ با یک سینی بزرگ غذا وارد شد
او سینی را پایین گذاشت مرا در آغوش گرفت و بر سر و صورتم بوسه میزد همانند بوسه باران که بر زمین زده بود. و زیر لب شکر میگفت به خاطر این که من سالم هستم و او گفت: کل اهالی روستا تمام شب را دنبال من میگشتند تا اینکه مرا پیدا کردند و من تازه یادم آمد که در آن روز بارانی سخت چه بر من گذاشت شروع به غذا خوردن کردم، و یک دل سیر غذا خوردم و به بیرون از خانه رفتم که ناگهان دیدم کل اهالی روستا آنجا جمع شدن و خوشحالاند از این که من سالم هستم من در حال تشکر کردن از آنها بودم که ناگاه چشمم به زمین خورد که هنوز جای بوسه باران بروی صورتش مانده بود درست است در آن روز بارانی به من خیلی سخت گذشت اما خاطرهای شد که دیگر تنها بیرون نروم و زیاد محو تماشای اطرافم نشوم ...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
باران با قطرههای ریز ودرشتش بر زمین بوسه میزد؛ و زمین چنان باران را در آغوش گرفته بود که گویی سالهاست او را ندیده است .
باران آغوشش را باز میکند و شروع به ساز زدن میکند و قطره های باران شروع به رقصیدن میکنند.
چه ساز زیبایی و چه رقص تماشایی! گل و سبزه و درخت هم با باران هم رقص میشوند؛ وچه تماشاییتر میشود دیدن آن ها باهم ....
اما افسوس که وقت تنگ است و باید از این تماشا دست برداشت و زیر قطرههای باران راه رفت؛ و پای بر زمین نهاد ....
دست از این تماشا برداشتم و به دل باران زدم؛ باران به شدت بر سر و صورتم میبارید و باید هرچه زود تر خود را به روستای مادر بزرگم میرساندم؛ تا به تاریکی شب نخورم اما میانه راه را مسیر را گم کردم .
نمیدانستم از کدام طرف بروم گیج ومنگ به اطرافم نگاه میکردم نه کسی از آنجا میگذشت و نه چیزی میدیدم؛ تا چشم کار میکرد همه درخت بود.
هر چه بیشتر میگذشت شدت باران بیشتر می شد؛ کم کم شب تاریکی خود را به نمایان میگذاشت .نمیدانستم چکار کنم گویی میان با طلاق گیر کردم ؛
سر و تنم کاملا خیس شده بود و شب بر من غالب شده بود.
صدای زوزه ی گرگها به گوش میرسید .از سرما به خود
میلرزیدم، با خود میگفتم عجب اشتباهی کردم ای کاش تنها نمیآمدم ای کاش اینقد محو تماشای باران نمیشدم ،تاراه را گم کنم .شروع به فریاد زدن کردم؛ صدای من با صدای زوزهی گرگها یکی شد؛
دیگر نای نفس کشیدن نداشتم چشمان در آن تاریکی شب چیزی را نمیدید، جز کرمهای شبتابی را که بروی شاخه درختان بودند.
نمیدانستم چه کنم از ترس نفسم حبس شده بود با خود
میگفتم یا شکار گرگها میشوم یا از سرما میمیرم؛ وچنان گرسنه شده بودم که احساس می کردم رودههایم شروع به خوردن هم دیگرکردند.
در همین شاید و بایدها بود که دیگر از حال رفتم؛ و چشمانم با سیاهی شب یکی شدند و در آن لحظه فقط شخصی را بالای سرم دیدم ...که فکر میکنم مادربزرگم بود دیگر چشم باز نکردم تا فردا صبح.
صبح که چشم باز کردم خود را در خانه مادر بزرگ دیدم زیر پتوی بزرگی بودم گرمای آتش را احساس میکردم ؛روشنایی خورشید از پنجره به داخل
میآمد و نمیگذاشت درست ببینم کمی خود را تکان دادم تا بلند بشوم؛ که صدای باز شدن در به گوشم رسید مادربزرگ با یک سینی بزرگ غذا وارد شد
او سینی را پایین گذاشت مرا در آغوش گرفت و بر سر و صورتم بوسه میزد همانند بوسه باران که بر زمین زده بود. و زیر لب شکر میگفت به خاطر این که من سالم هستم و او گفت: کل اهالی روستا تمام شب را دنبال من میگشتند تا اینکه مرا پیدا کردند و من تازه یادم آمد که در آن روز بارانی سخت چه بر من گذاشت شروع به غذا خوردن کردم، و یک دل سیر غذا خوردم و به بیرون از خانه رفتم که ناگهان دیدم کل اهالی روستا آنجا جمع شدن و خوشحالاند از این که من سالم هستم من در حال تشکر کردن از آنها بودم که ناگاه چشمم به زمین خورد که هنوز جای بوسه باران بروی صورتش مانده بود درست است در آن روز بارانی به من خیلی سخت گذشت اما خاطرهای شد که دیگر تنها بیرون نروم و زیاد محو تماشای اطرافم نشوم ...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍86❤24👎5😁3🌭2🦄2🥰1💔1
📚 #انشا در مورد : باز فیلش یاد هندوستان کرده 🐘
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
نامرد است، روزگار را ميگويم...!
در روزگاران قديم مادر و فرزندي عاشقانه يكديگر را ميپرستيدند و با هم زندگي ميكردند،آنها جز همدگير هيچكس را نداشتند و همهي زندگي هم بودند..
پسرك قصهي ما بزرگ شده بود و مادرش ميان سال، اما ديگر مثل گذشته چيزي عاشقانه نبود..نه زندگي مادرپسريشان و نه حال و احوال روزگارشان!
پسرك ما مادرش را ترك كرد و به سوي دشت و بيابان براي تجارت و رسيدن به آرزوهايش قدم برداشت، انگار ديگر مادري نداشت انگار آن پسرك ١٠سالهاي ك بدون مادر خواب به چشمانش نميرفت نبود…
ساليان سال ميگذشت و پسرك ما مادرش را فراموش كرده بود و ديگر به خانه نرفته بود....
روزي كه خوشحال از درآمد به دست آمده از تجارت بود به روي اسبش نشست و تازيد و رفت كه تنهايي جشن بگيرد... در مسير راه با هم شهريه قديمياش روبرو شد كه همشرياش با لحظهي ديدن پسرك قصهي ما سرش را پايين انداخت و گفت متاسفم براي تو كه مادرت را رها كردي و در غربت او را سوزاندي!!
پسرك به فكر فرو رفت! او با خود گفت: ما را چه شده است؟ مادر من سنگ صبور من كجاست؟ من كجا رفتهام؟
با صداي همشهري به خودش آمد
همشري گفت اي پسر قدر آن جواهر ندانستي و او پر كشيد!
پسرك شوكه شد و با سرعت اسب را حركت ميداد آنقدر ك راه دو روزه را چند ساعته رسيد...
لباسهاي مادرش را ديد و در آغوش گرفت و اشك ميريخت و آه ميكرد...
آري فيلش ياد هندوستان كرده بود...اما امان ك گاهي زود دير ميشود....
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
نامرد است، روزگار را ميگويم...!
در روزگاران قديم مادر و فرزندي عاشقانه يكديگر را ميپرستيدند و با هم زندگي ميكردند،آنها جز همدگير هيچكس را نداشتند و همهي زندگي هم بودند..
پسرك قصهي ما بزرگ شده بود و مادرش ميان سال، اما ديگر مثل گذشته چيزي عاشقانه نبود..نه زندگي مادرپسريشان و نه حال و احوال روزگارشان!
پسرك ما مادرش را ترك كرد و به سوي دشت و بيابان براي تجارت و رسيدن به آرزوهايش قدم برداشت، انگار ديگر مادري نداشت انگار آن پسرك ١٠سالهاي ك بدون مادر خواب به چشمانش نميرفت نبود…
ساليان سال ميگذشت و پسرك ما مادرش را فراموش كرده بود و ديگر به خانه نرفته بود....
روزي كه خوشحال از درآمد به دست آمده از تجارت بود به روي اسبش نشست و تازيد و رفت كه تنهايي جشن بگيرد... در مسير راه با هم شهريه قديمياش روبرو شد كه همشرياش با لحظهي ديدن پسرك قصهي ما سرش را پايين انداخت و گفت متاسفم براي تو كه مادرت را رها كردي و در غربت او را سوزاندي!!
پسرك به فكر فرو رفت! او با خود گفت: ما را چه شده است؟ مادر من سنگ صبور من كجاست؟ من كجا رفتهام؟
با صداي همشهري به خودش آمد
همشري گفت اي پسر قدر آن جواهر ندانستي و او پر كشيد!
پسرك شوكه شد و با سرعت اسب را حركت ميداد آنقدر ك راه دو روزه را چند ساعته رسيد...
لباسهاي مادرش را ديد و در آغوش گرفت و اشك ميريخت و آه ميكرد...
آري فيلش ياد هندوستان كرده بود...اما امان ك گاهي زود دير ميشود....
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍116😭22👎15❤13👌8😢5🆒4😘2