کانال انشا
28.3K subscribers
299 photos
4 videos
159 files
159 links
📚 ڪانال تلگـــرامــے #انشا 📚
💙صفر تا صد نوشتن انشای شما توسط ما #رایگان است💙
📊 درخواست انشا : @enshaa_bot
Download Telegram
📚 انشای در مورد : #درخت 🌳

◀️سبزم؛بلندم؛کهنم؛قطورم؛درختم.آری من درخت فرزند جنگل هستم.برای من هرفصل معنا و زیبایی خاص خود را دارد.
بهار برای من یعنی نغمه بلبل،آمدن پرستوها،جوانه زدن گیاهان و میهمانی گل ها.بهار وقتی است، که شکوفه ها را یک به یک وبا دقت فراوان به موهای سبزم میزنم و خود را برای بهار می آرایم.
تابستان که می آید، شکوفه هایم جایشان را به میوه ها میدهند.
تابستان فصلی است که با پرندگان و سنجاب ها هم نشین می شوم و مهمانشان میکنم برای آمدن به خانه وجودم .فصلی که با گام های کوچک مورچه و، وزوز زنبور آشنا می شوم.
پاییز در راه است. می رسد. برایم حنا می گذارد و گیسوی بلندم را کوتاه می کند. باد پاییزی صورتم را نوازش میدهد و موهایم را شانه میزند. دیگر وقت بدرقه مهمان هاست. آری وقت کوچ پرنده ها و خواب زمستانی سنجاب هاست.

بارش اولین دانه های برف زمستان را نوید میدهند. زمستان وقت خواب و خیال من است.وقتی که تا چشم کار میکند سپیدی میبیند؛ وقتی که همه چیز در خواب فرو می رود. اما میدانی خزان و زمستان حقیقی برای من چه موقعی است ؟ وقتی که تو اشرف مخلوقات با تبر و اره برای بریدن من می آ یی . برای از بین بردن مادرم ،خانه ام ،خاطرات و دوستانم.تو بی رحم تر و حریص تر از همیشه میایی. می بری و ضربه میزنی ولی نمی دانی که با بریدن هر درخت از عمر زمین و خودت میکاهی. آه از تو انسان بیرحم که برای رسیدن به خواسته ات حاضری هر کاری بکنی.

دور و برت را نگاه کن. محال است که ذره ای از وجود مرا اطراف خود نبینی . کمد، مداد ،میز و کاغذ کتابت همه ذره ای از وجود من اند.

سبزم ؛بلندم ؛کهنم ؛قطورم اما دیگر نه تو مرا بریدی. دیگر نخواهم بود تا شاهد رشد گیاهی که در بهار جوانه زده بود باشم ، دیگر سنجاب ها و پرندگان را میهمان نخواهم کرد ،باد پاییزی صورتم را نوازش نخواهد کرد و بارش اولین دانه های برف را نخواهم دید . آری، من دیگر نخواهم بود.

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍6711🎄63👎3🥰3🤬1🙏1💔1
📚 انشای در مورد : #پرستار و مقایسه آن با آیینه👩🏻‍⚕

پرستاری شغلی سخت است روحیه ای قوی و شکست ناپذیر میخواهد برای مقابله و کمک به بیمارش ، بنظرم آیینه هم همان سختی را دارد باید بایستد ، نشکند برای نمایش دادن تصویر دخترکی کوچک ک درگیر بیماری شده تک تک موهای طلایی اش ریخته آن دختر هنوز هم زیباست مثل روزی که موهای طلایی اش را در آن آیینه شانه میزد باید باز هم آن را زیبا نشان بدهد‌‌.
آیینه زشت و زیبای ظاهرت را نشانت می دهد ، ازین پس این تویی که باید خودت را ببینی از نظر خودت زشتی یا زیبا البته که همیشه نقاشی دست خدا بی شک زیبا ترین است اما مقایسه آدم ها از خودشان همیشه بد است و صفات و زیبایی ها را نمی بینند؛ و اما پرستار هم زشت و زیبایی را نشانت می دهد مانند آیینه نیست زشتی را نشان بدهد به ظاهر و همینطور زیبایی را هم به ظاهر او از زشت و زیبایی درون خبر دارد و سعی در خوب کردن آن ؛ برایش فرقی ندارد از چه نژاد و قومی هستی تنها کار و تلاشش سعی در بهبود توست.
پرستار هر کاری هم که کند و نخواهد خبر ناگوار بدهد گاهی مجبور می‌شود چون لازم است بداند و بیمار با مریضی بد درون خود مقابله کند و کنار بیاید و اما گاه خبر خوب شدن سریع با چهره خندان بالا سر همان مریضی میاید که مدتی پیش نمیخواست خبر بدی درونش را به آن بدهد پرستاری واقعا شغلی پر شهامت است با رفتاری آرام که سعی در آرامش بیمار دارد؛ اما آیینه که ظاهر است ... چهره غمگین و اخم های پیشانی ات یا چهره خندان گره از هم باز شده اخم هایت را همان موقع بدون هیچ درنگی برایت آشکار می کند و با تند خویی تمام جزئیات را نشانت می دهد البته این درک ما از حال آیینه هست.
پرستار و کادر درمان در این موقعیت سخت در محیطی پر از درد و بیماری و دور از خانواده زندگی می‌کنند کاش کمی قدردان زحمات آنها بودیم... و ای کاش یاد می‌گرفتیم از یک رنگی و صداقت آیینه ..♡

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍485🥰2💊2🔥1
📚 انشای در مورد : #خاطره 🥰

من امروز با تمام وجود رفتن را حس می کنم. از سرعت زیاد قطار زندگی گوشهایم پر از باد شده و از ضربه های باد بر صورتم چشم هایم را بسته و سرگیجه گرفته ام. قدرت تماشا منظره ها را ندارم. روسری ام را با دو دست محکم گرفته ام که با باد نرود. می ترسم بی حجاب و بی پرده با طبیعت روبه رو شوم. از افتادن نمادها و برملا شدن وحشت دارم. پنجره را بالا می کشم تا تمرکز بیشتری به دست آورم. اما هیاهوی باد که کنار می رود، حواسم به در قطار جلب می شود و ایستگاههایی که یکی یکی بزرگترهایمان پیاده می شوند. اگر خودشان خواستند و پذیرفتند، آرام پیاده می شوند و اگر نخواستند زندگی پرتشان می کند بیرون.
جوان که بودم یادم است تلویزیون با پیرمردی مصاحبه می کرد که همسایه مدرس بود و می گفتند تنها کس باقی مانده از آن روزهاست.
آن روز ما در متن و اوج زندگی بودیم. هنوز جنگ بود. هیچ چیزمان خاطره نشده بود. قهرمان هایمان عزت الله انتظامی و جمشید مشایخی و..... بودند. اصلا انگار قرار نبود آن روزها برود. انگار ما قرار بود همیشه جوان باشیم و پدر و مادرهایمان پرقدرت و با تحکم بالای سرمان. نمی دانم کی از آن روزها گذشتیم؟ اما می بینم که به پایان خط نزدیک می شویم. قهرمان فیلم هایمان یکی یکی می روند. گاهی دوستان و هم بازی هایمان پیاده می شوند. مادر و پدرهایمان یا نیستند یا دیگر با تحکم پدر و مادری نمی کنند. همه بزرگترهایی که خاطرات گذشته را برایمان روایت می کردند، خود خاطره شده اند و ما شده ایم صاحب خاطرات گذشته. خاطراتی که حتی دیگر برای فرزندانمان شیرین نیست. خاطره نسلی که عاشق شد ولی عشقش را فقط و فقط برای خودش و در دلش نگه داشت. نسلی که پرقدرت تمام خواهش هایش را سرکوب می کرد و آن را هنر زندگی می دانست.
من آن روز را به چشم می بینم که آخرین افراد باقی مانده این نسل هم خداحافظی می کنند و خاطرات و داستان هایشان فقط در کتاب ها و فیلم ها باقی می ماند......

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍51👎42💔1
📚 #انشا درمورد : #برگ🍀

در آخرین روز پاییز در کنج خلوت خود همراه یک فنجان قهوه‌ی تلخ در کنار پنجره‌ی چوبی اتاق نشسته‌ام و به درختان نگاه می‌کنم که چگونه بعضی از آنها در برابر باد و طوفان ایستاده‌اند و بعضی دیگر کمر خم کرده‌اند .
دقیق تر می‌شوم در پی معنای زندگی میان برگ‌های درختان می‌گردم. مگر جز این است که می‌بایست زندگی را در میان ساده‌ترین اتفاقات روزمره جست ؟
به درخت پر تلاطم می‌نگرم . شاخه ها لرزان ، برگ‌ها رقصان. برگی کوچک محکم دست شاخه را گرفته و از او دل نمی‌کند. باد صورت خشک شده از سرمای او را می‌خراشد؛ پوست تنش را پاره پاره می‌کند.
او محکم ایستاده اما به چه قیمتی ؟ مگر نباید گاهی رها کرد و آرامش را در رهایی یافت ؟ بعضی رها نکردن ها به قیمت یک عمر تمام می‌شوند.
برگ به تنه‌ی درخت تکیه می‌دهد . صبر می‌کند ، فکر می‌کند . در نهایت خود را از بند شاخه و درخت آزاد می‌کند .
باد او را می‌رقصاند . برگ می‌رقصد و می‌چرخد و می‌خندد. باد هر چه تلاش می‌کند او را به زمین بزند ، برگ با آواز پرهیاهوی باد می‌رقصد . برگ خسته نمی‌شود از جنبیدن و رقصیدن . برگ دانسته که باد به او رحم نمی‌کند . برای او دل نمی‌سوزاند . اوست که باید با باد همراه شود . اوست که باید بچرخد و برقصد و در آخر با پایان باد به زمین بیفتد و تمام شود .
باشد که زندگی برگ ، برای آرام گرفتن در میان این جاده پر پیچ زندگی ، درسی برای ما شود.


🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍4214❤‍🔥66💯4👏3👀2👎1🥰1🤯1
📚 انشا در مورد : کنکور 🧾

به ساعت نگاه میکنم ۲ساعت تا زمان شروع آزمون مونده
کل ۹ماه سال تحصیلی را با تمام وجود تلاش کردم
خب درصد ها و نتایج خوبی هم بدست آورده بودم
همه می گفتن مطمئنا دانشگاه تهران رو شاخشه .
کارت ورود به جلسه دستم بود.
وارد حیاط که شدم
سرتاسر وجودم یخ زد .
بادی وزید و درختان را تکان داد...
جوانان را میدیدم که با هزاران امید آمده اند که تلاش اینهمه مدتشان فقط در ۴ ساعت رقم بخورد !
تلاشی که قیمتی برایش نمیتوان در نظر گرفت...
اصلا کدام تلاش؟
کدام ساعت ؟
کدام آزمون؟
آخرش که چی؟
مگه جامعه کارمند نمیخواد؟
مگه جامعه فروشنده کتاب نمیخواد؟
فروشنده سوپرمارکت و لباس فروشی نمیخواد؟
قرار نیست که همه وکیل و مهندس و جراح و متخصص بشن.
جوانان از جوانی خودشون میزنن از تفریحاتشون و از علایق و استعدادهاشون که آینده ای درخشان رو در ۴ ساعت درست کنن!
کدوم آینده؟
آینده ای که حتی نمیدونی بعد اینکه از جلسه کنکور بیایی بیرون زنده هستی یا نه؟
همون موقع بود که یادم افتاد میتونستم در فصل زیبای پاییز با دوستانم در جنگل های مه گرفته با رنگ های چشم نواز درختان حس و حال جوانی ام را درک کنم
همان لحظات که برف می بارید و میتوانستم کاپشن خود را بردارم و در آغوش دانه های برف خودم را رها کنم ،
ولی نه...
خودم را از همه چیز محروم کردم،
میتوانستم بوم نقاشی ام را بگیرم و ساعت ها روی آن نقش هایی از جنس زندگی پیاده کنم ولی...
دیگر طاقتم تمام شد برگشتم و دوان دوان از حیاط مدرسه بیرون آمدم و فقط در شهر دویدم در شهری که همه پر از تلاطم بودند؛ به گوشه ای از یک کتابخانه پناه بردم.
کتابی را باز کردم و شروع به خواندن کردم:
دخترکی که در رویاهایش غرق شد...

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍83💔15🤬10🔥8👏7💯64👎4🥰1
📚 انشا در مورد : زمستان و شب یلدا ☃️🍉

طولانی‌ترین تکرار هرسال،دوباره مهمان خوش‌قدمِ کرسی های گرم می‌شود و
هندوانه ها شیرینیِ مزه‌شان یک دقیقه بیشتر زیر دندان می‌ماند؛
انار های ترش‌رو، کنار انار های شیرین، چند لحظه بیشتر زمان دارند برای خنده های آبدارشان؛
لغات حافظ،عشوه کنان روی استکان چای به رقص در می‌آیند؛
و چه میزبان خوبی است یلدا،
پلی بین قلب های شورانگیز آذر و دی ماه...
امشب؛
مهلت پرداخت قبوض عشق، یک دقیقه تمدید خواهد شد؛
بوییدن محبت و مهربانی چون گلابِ نابِ بهشت در خاکِ ضمیر،بذر آرامش می‌کارد؛
خنده ای برای خوردن نمی‌ماند و همینطور اشکی برای ریختن،
یلدا تولد زمستان را قبل از هرکسی تبریک می‌گوید و کادویش را می‌دهد؛
پاییزی که خفته با دلی تنگ و منتظر...
زمستان عزیز؛
تن هارا چرا، ولی قلب هارا نلرزان...
مراسم عزای برگ هارا با لباسی سپید برگزار کن اما قلبی را با سیاهی شب هایت تنها نگذار...
مراقب عزیز دردانه مان آذر باش!
انار هارا که از دستش گرفتی حواست باشد سرما نخورد...
خورشید که درآمد، دلش را نشکن!
آب شو تا گرمت کند...
تگرگ که بارید،هشدارش ده که درختان تازه در میانه خواب اند...بیدارشان کنند آشفته گشته، پریشان می‌شوند...
یلدا را که به پیشوازت فرستادیم، بهار را هم به استقبال رفتنت خواهیم فرستاد...
زمستان عزیز؛
دی آمده است! آماده خوابیدن شو...
مبادا در خواب تکانی بخوری! همه را بهمن دفن می‌کند...
اسفند که آمد اما،همانند کودکت در آغوشش گیر و برخیز؛ باز همراه ننه سرما زیر کرسی برو و راحت بخواب...پاییز جایش امن است.
یلدا
امده است
تا خبر زمستان را
به گوش برف برساند
و باران را باخبر سازد...
خورشید!
مراقب باش مهمان ناخوانده نشوی!
فالتان به نیکی،
یلدا مبارک...

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍6115❤‍🔥5👎5🔥5
📚 انشای ادبی در مورد : پايیز🍂

پاییز! پرواز پرندگانت کو؟
سفر قاصدکهایت در باد کو؟
مگر فصل مدرسه نیست؟
تو هم فراموشکار شده‌ای؟
مگر قرار نبود با مهر بیایی؟
پس آن تندبادی که تو با آن می‌وزیدی کجا رفت؟
پاییز؟ تو که چنین نبودی! تو همه صدا بودی. سکوت را می‌شکستی. سکوت خانه. سکوت خواب‌. سکوت کوچه. سکوت خیابان. تو از روی دیوارهای باغ می‌گذشتی و وارد تنِ درخت می‌شدی با نقاشی رنگ‌. وقتی تو می‌آمدی رقص بر جانِ شاخه‌ها می‌افتاد و لرز بر رگِ برگ‌ها.
با آمدن تو آن درختِ پیر خودش را می‌تکاند و سبک می‌شد از سنگینیِ غبارِ تابستان. از حملِ بارِ گرما.
پاییز چرا نمی‌آیی؟ چرا نمی‌خوانی؟
پاییز!؟ پس لباس‌های رنگارنگ کودکانت کو؟ آن اضطراب اول مهر کجا رفت؟
نکند تو هم از این سرزمین گریختی؟ مهاجرت؟ تو که مقیمِ موقتِ هر باغی. شاید رفته‌ای به جایی امن‌تر که درختانش زبان فصل‌ها را می‌فهمند. جایی بیگانه با تبر و تیشه و خشم و خشونت. یا رفته‌ای سرزمینی که مردمانش قدر آب را می‌دانند و حساب هوا دستشان است.
پاییز!؟ پس کوچه گردی‌ات کو؟ چرا خاک‌بازی‌ات را نمی‌بینیم؟ نکند چون ما دست و پایت را با سیم و سیمان بسته‌اند.
پاییز!؟ گریه‌هایت کو؟ خنده‌هایت کو؟
بر باد دادنِ خرمن‌هایِ برنج‌ات کو؟
چرا اثری از ابرهایت در آسمانِ ما نیست؟
برای تو هم ورود ممنوع است؟
عبور ممنوع را دیده‌ای؟
آسمان که چراغ قرمز نداشت.
پاییز!؟ کفش‌هایمان پشت دروازه‌ی تو پوسید. پیراهن‌ها خاک می‌خورد. آن دامن‌های رنگارنگ را که برای قدم زدن با تو خریدیم از رنگ و رو رفت.
پاییز!؟ مگر فصلِ شانه‌کشیدن موها با انگشتانِ باد نیست؟
پاییز!؟ نمی‌آیی؟ در حسرت بارانیم.
آن نخستین بارانِ مهر‌ماه‌ یادت نیست؟ رمه‌های ابر را می‌رماندی با ترکه‌های باد. پیرمردها بر بام می‌رفتند و شیارها را با کاهگل درز می‌گرفتند. بوی قیر داغ و گونی سوخته. آن غافلگیری اولین باران شبانه و وزش گردبادها که لباس‌های طناب را به هوا می‌برد هم یادت نیست؟ پیراهنِ من کلاه تو می‌شد و دامنم دستمالی بود در رقص ابر و باد و برگ با باران.
پاییز!؟ این حبس خانگی تا کی ادامه دارد؟ تو را کجا بجویم؟ با آسمان بی‌پرنده چه کنم؟ کی در هوای بی‌ابر نفس بکشد؟
پاییز!؟ تو هم از شرارت ما رنجیده‌ای؟ جفا به تو. به طبیعت. به آب. به باران. افسوس که ما نمی‌دانستیم رنگ تو چقدر می‌ارزید. کسی ثبت سایه‌یِ نقاشی ابرها بر آسمان را به ما نیاموخت. نیاموختیم قیمت باران را؟ ما به آب توهین کردیم و رود را جان به لب کردیم تا خشکیدن. دریاچه را، دریا را سوزاندیم. ماهی‌ها را از دامن دریا قاپیدیم و هوا را از پرنده و علف را از آهو.

پاییز!؟ کاش بیایی و بر ردِ جایی که روزی نامش رودخانه بود جاری شوی. دخترکان برای آمدن تو لبریز از میوه‌های خنده‌اند.
پاییز!؟ تو پیر نبودی. تو بهاری بودی به رنگی دیگر. ما تو را هم پیر کردیم.
تو هیچ کم نداشتی. دست طبیعت بی‌تو چه خالی‌ست!
خانه خالی
خیابان خاموش
شهر خلوت
درخت خمود.
پنجره‌هایی که رنگ پاییز پشت آن نباشد دیوارهایی شیشه‌ای‌اند.
راستی مدرسه‌ها. نمی‌آیی از صف‌ها بگذری؟ نمی‌آیی دانش‌آموزان را غافلگیر کنی که تا کلاسها خیس بدوند؟ کاش بیایی تا ما لباس گرم بپوشیم. تا با هم برویم قدم بزنیم با درخت، پیِ دویدن برگ با باد. کاش بیایی و من موهایم را به دست تو بسپارم. شالم را در هوای تو تکان دهم. تو با بارانت ناز بفروشی و من برایت چترِ نو بخرم.
پاییزِ بی‌رونقم رنگت کو؟
تو که زمانی بهار عاشقان بودی شور و شتابت بر اسبِ تیزپایِ باد کو؟

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍7311🤬4🤔3🐳2😐2
📚 انشا در مورد : یلدا 🍉

یلدا: شبی دراز و پر رمز و راز
یا ا... یا ا...، یلدا از در وارد می شود و پاییز با پاهای خِش خِشی پشت در می ماند . زمستان با پاهای مَخملی یلدا را میزبانی می کند . هنوز زمستان عروس نشده و به آغوش و خانه بخت کوهستان نرفته پاییز عروس می شود!؟
امشب دوره فرمانروایی پاییز و ناز و عشوه های لبریز پایان می گیرد ، امشب دیگر از خش خش برگ های طلا ریز خبری نیست، درختان لُخت و عریان می شوند و در موسم زمستان و در زمهریر ننه سرما تن پوشی از مخمل سپید بر پیکر رنگ پریده خود می کنند ، اکنون روزگار درختان سفید می شود هر چند در پی زمستان ،روسیاهی به زغال می ماند!؟یلدا این شب دراز و پر رمز و راز، این شب رویایی و آریایی در برزخ پاییز و زمستان میهمان سفره های مردم ایران است. در خوان گسترده "یلدا"همه چیز هست ، هندوانه تو سرخ و انار دلخون و چهره های گُلگون . بر طَرْف این خوان گسترده پدر بزرگ از داستان های کهن و سترگ می گوید در دیگر سو مادر بزرگ نوه ها و نبیره های قد و نیم قدش را زیر چارقد به مِهر گرفته و برایشان از خاطره های دیر و دور حکایت می کند، دیگر فرزندان نیز در کلاس درس پدر و مادر به ادب نشسته و گوش فرا می دهند. یلدا شب درازی است که به فردا نرسیده عمرش پایان می یابد و کوتاه می شود و تنها از این همه شُکوه یک "آه " می ماند!؟یلدا هم کوچک و بزرگ دارد ، درست مانند ما آدم ها ، به گفته ما خراسانی ها چله بزرگ و چله کوچک ، این دو برادر پیک زمستان هستند و در شب نخست دی ماه زاد می شوند و صبح نشده می میرند؟شبی دراز و خاطره انگیز ، هر چند سرد و بی روح هستند ولی بهانه گرم کردن کانون خانواده اند در گستره سفره ای به نام ایران.
یلدا نیاز امروز جامعه ماست تا کانون سرد خانواده ها را به بهانه گِرد هم آمدن و گِرد هم نشستن گرمایی دوباره ببخشد تا دل های سرد و یخی را گرم کند و خانه های به هم نزدیک و در هم تنیده و دل های از هم رمیده را پیوندی باشد!؟این را بدانیم که یلدا تنها یک شب است و عمر آن در غروب و طلوع خورشید در یک روز خلاصه می شود ، یلدا را آینه ای برای فردا بسازیم و در این آینه جز نیکی و خوشی و خویشی و مِهر ورزی نبینیم.عمرتان دراز باد.

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍51🤬95👏2👎1
📚 انشا در مورد : طلوع آفتاب ☀️

اکنون ستارگان در سرمای ارغوانی محو می شوند، خورشید در تپه ی شرقی زبانه می‌کشد ، درخت به درخت، جنگل پوشیده از ورقه هایی به رنگ طلا می شود...
سنگ به سنگ، صخره ها لب هایشان سرخ می درخشد.
خداوند زیبایی را دوباره خلق میکند و سطح تمام دریا ها و اقیانوس ها را پر زرق و برق برای چشم های زیبا بین، فرش می کند...
از لبان صبح جایی که غنچه ها می شکفند، نفسی آرام، بیرون می آید خورشید رنگ میبازد و به سرعت خاکستری می شود تا اینکه پرده‌ها از مقابل خورشید کنار می‌رود و شکوه و جلال اش را به رخ می‌کشد... زمزمه ای در گوش صبح می کند : ما اینجا هستیم !
تا این که خورشید به قسمتی دیگر از کره زمین سفر می‌کند و همه زیبایی‌ها و جادوهای خاکستری ناپدید می‌شوند...
غروب آفتاب بافته شده از نورهای نرم و رنگ های لطیف، در حالی که داستان تمام روز را مرور می کند، غرق میشود .

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍5610🤬10🍌6🤮5🎉3🕊3
📚 انشا در مورد : آدم برفی☃️

 یکی از شب های سرد و مهتابی زمستان بود  و همه جا پوشیده از برف. دانه های بلورین برف در زیر نور ماه ، مثل شمش طلا می درخشیدند.
قندیل های کوچک و بزرگ ، زیبایی خیره کننده ای به اطراف خانه ی ما  می داد ، طوری که آن را به قصر باشکوهی بدل کرده بود. سایه های بیدمجنون ، دیوار حیاط، حوض بی آب ، در زیر نور ماه به وضوح به دیده می شد. من از پنجره ی اتاق گرم و کوچکم به آدم برفی قشنگی که امروز در وسط حیاط ساختم ، نگاه می کردم. کلاه مخروطی به سر داشت. با لب و چشم هایی درشت از پوست سیب قرمز و دماغی با هویج کلفت. کت قهوه ای کهنه  ی پدرم  روی دوشش بود و جارویی به دست گرفت. لحظه ای دلم به حالش سوخت. تک و  تنها در وسط  حیاط سرد و سوزان. شب از نیمه گذشته بود و هنوز دلواپس آدم برفی ام بودم. سگ ها در گوشه و کنار روستا به نوبت پارس می کردند و سکوت لذت بخش شب را می شکستند. هرچند آن سکوت لذت‌آفرین  بود ولی مو برتنم سیخ می کرد ،چون ترس ازخلوت و تنهایی بر من  سلطه داشت که ناگهان درِ چوبی حیاطمان با غژغژ کشداری باز  شد. سگ همسایه بود که با سرش در را گشود. وقتی قدم برمی داشت تا ساق پا در برف فرو می رفت. بوکشان به سمت آدم برفی آمد تا به آن نزدیک شدوسرتاپایش  را بو کشید و سپس کنارش نشست و به  آن خیره ماند. منظره ای که شاهد ش بودم بسیار دیدنی و تماشایی بود. به همین سبب مدتی طولانی پلکم را برهم نگذاشتم و با تمام اشتیاق به تماشای آن صحنه ی بی نظیرمشغول شدم. سگ از جای خود برخاست و دور آدم برفی گشتی زد  و دوباره دقیقا روبروی آن نشست .هوای صاف و مهتابی آن شب ، سردتر شده بود.سگ ، دمش را میان دوپای عقب  خود قرار داد و سرش را خم کرد و به سینه اش چسباند. دوست آدم برفی ام چشمش را بست. من هم با خیال راحت به خواب خوشی فرو رفتم.

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍3010💔1
📚 انشا در مورد : «یک صبح سرد و برفی زمستان»

فصل های زیبای خدا، هرکدام جلوه ای خاص و جذاب به طبیعت بخشیده؛ سپس ترک دیار کرده اند. اینک عرصه برای تاخت و تاز لشکر زمستان، آماده خودنمایی و جلوه گری است.
صبح شده بود،ازتخت خواب گرم ونرمم دل کندم و به سمت پنجره ی اتاقم رفتم. انعکاس روشنایی برف های مروارید مانند،در روی زمین باعث شدتاچشمانم راریزکنم ..چند دقیقه بعد، چشمانم به درخشش خیره کننده برف عادت کرد.
پنجره اتاق ازگرمای نفس هایم مه آلودشده بود.
بادستم آن راپاک کردم . ناگاه در آن صبح دل انگیز زمستانی،رشته افکارم از هم گسست با خود فکر کردم که خدا در رحمتش را دوباره به روی بندگان خطاکارش گشوده ؛ این محبت بی مضایقه ی خالق بی همتا ستودنی بود.
غرق درتماشای گوهرهای سفید برف بودم که همچون لقمه ای در دهان زمین فرو می رفتند.آنها برای رسیدن به زمین عجله ای نداشتند. شاید آنهاهم می دانستند که دیگرزمین جای زندگی نیست .

یادایام کودکی بخیر! آدم برفی هایی که به رسم عادت هنوزهم که هنوز است ازسرما،دماغشان نارنجی باقی مانده است.

کاش ماانسانهانیزاین ویژگی راداشتیم ،وقتی کسی باما نا مهربانی می کرد دماغ هایمان نارنجی می شد،تاهمه پی ببرند که چه شده است؟ وصدای سکوتمان را می شنیدند.
دست هایی داشتیم که همیشه مانندآدم برفی ازشادی،آماده ی کف زدن بودند ولبنخدی که باسنگ هابرروی لب هایمان حکاکی شده وماندگارمی گشتند.

یک لحظه سردی هوا تنم
رالرزاند،بالاخره زمستانست وسرمایش. ولی ازحق نگذریم زمستان خیلی خوش شانس است. سیاست تابستان راندارد که باآفتاب عالمتابش به تومحبت بورزدوازپشت، خنجر گرمایش را برتن نحیف تو فرو کند. ولی هرچه باشد زمستان از نگاه من زیباست.چون باسرمای وجودش میخواهد،نه تنها تن آدمی را؛بلکه قلب ها رابه هم نزدیک گرداند. چون گاهی قلب انسان ها مانند زمستان یخ می زند ،آنچنان که گرمای هیچ تابستانی، قادر به ذوب کردن قندیل آن نیست.

اخرقلب چگونه یخ میزند؟
وقتی محبت کندوبدی ببیند ،وقتی مردم قلبش رابشکنند وغرورش رالگدمال کنند.
اماانسان باید ازخالقش یادبگیرد؛ ببخشد تابخشیده شود تا هم خودش به آرامش روحی برسد وهم دیگران را به این آرامش برساند.
زمستان، این بوم نقاشی سفید، عجب درس بزرگی به انسان می دهد.

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍8215👎8🤬7🥱7🗿6👏2😍2😡2🕊1💔1
📚 #خاطره_نویسی در مورد : سفر به مشهد

چند ساعت بیشتر تا پایان دلتنگی های بی شمار این دل دیوانه نمانده بود . به جاده ها چشم دوخته بودم و برای دیدنش لحظه شماری میکردم تپش های تند قلب حکایت از هیجان و دلتنگی میداد به هر کسی نگاه میکردم در حال و هوای عجیب و غریب خودش به سر می برد
بالاخره این انتظار به سر آمد و چشمانم به جمال یار روشن شد
به آن گنبد طلایی . آن کبوتر هایی ک عاشقانه در صحن و سرایش پرواز می کردند و گویی دل من هم همچون آن ها آزاد و رها بود
ناخواسته محیط اطراف را مه آلود می دیدم . چشمان بارانی ام حکایت از دل تنگم داشت
وقتی به ستون تکیه دادم آرامش عجیبی به دلم تزریق شد ک هیچ جای این دنیا همانندش را نیافته بودم پلک هایم از شدت خستگی همدیگر را در آغوش گرفته بودند ...
خانوم خانوم پاشید وقت اذان است این صدای خادم حرم بود که مرا به نماز فرا می خواند شاید تجربه چندمین نمازی بود که می خواندم اما با هر کلمه آرامشی به دلم ورود می کرد که دلم میخاست تا ابد این نماز ادامه داشته باشد.
نه مخالف دینم نه موافق آن،اما آغوشی ک او برایم گشوده بود امن ترین جای جهان بود شنیدن این خاطره از زبان دوستم که به آرزویش رسیده بود برایم جالب و به یاد ماندنی بود.

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍3713🍌7🕊5😁2👏1
📚 انشا در مورد : دریا 🌊

تصورمان از دریا دقیقا چیست؟ آزادی، آرامش، غم، ترس یا حتی شاید رهایی و تنهایی؟‌ نمی‌دانم کدام توصیف برایش شایسته‌تر است اما، دیدنش حواس و ذهنت را می‌برد به سویی که نمی‌دانی کجاست و کاپیتان این سفر هم موج‌های کف کرده‌ی سفیدش هستند.

هنگامی که انعکاس خودت را درون آب خفته میبینی، دلت می‌خواهد در آن آب محو شوی که شاید زندگی‌ات آنجا متفاوت‌تر باشد..،اما این آرامش هم هنگامی به اتمام ،میرسید.
زمانی که خروشان بشود، خرچنگ و ماهی  و صدف نمی‌شناسد. آرامش نمی‌شناسد و می‌تازد و می‌تازد و می‌تازد و ویران می‌کند.
به نظر می‌رسید که در خودش دنیایی بی‌پایان دارد اما، کسی فکر نمی‌کند که این آبی بی‌نقص هم جایی به اتمام، می‌رسید؛ درست، مثل سرنوشت تک‌تکمان.
درست است تو هیچ وقت نمی‌توانی یه قطره را دوبار ببینی، اما زیباییش همیشه در خاطرت جایش را، قاب می‌کند.
دلم می‌خواهد ترس و غم وجودم را به دوش یک موج بگذارم تا با خود به انتها ببرد، و صفحه‌ی پاکی را برایم بگشاید. واقعیت دریا چیزی جز امید داشتن به تغییر نیست...
شاید به نظر این‌ها تخیلات من باشند، اما خروشانی و ویرانگری دریا و آرامش و حرکت دلپذیرش و مفهومی که در سرت جای می‌گذارد ،چیزی جز حقیقت، نیست.

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍699🔥6👎2👏1💔1
📚 انشا در مورد : مادر و صدای لالایی اش 👩🏻‍🦳

مهرو محبت بی نهایت را موقعی آموختم که هر وقت با مادرم دعوایم میشد و در اتاق بودم باز هم سینی غذا را می آورد و می‌گفت: بخور زبونت دراز تر بشه.
زیباترین صدای جهان را وقتی دریافتم که مادرم برایم لالایی میخواند و با دستان پرمهرش نوازشم می‌کرد.
مادرم!ای که آغوشت نرم ترین جای جهان ، ای که صدایت زیباترین صدای جهان و ای که مهربان ترین مادر دنیا دوستت دارم
نمی دانم چگونه باید زحماتت را جبران کنم . اگر تمام گل های زیبا و یا بهترین هدایا را برایت بیاورم بازهم نمی توانم آن شب بیداری هایت بر بالینم هنگامی که بیمار بودم ، نوازش هایت هنگامی که در دلم غم داشتم یا نا امید بودم و تشویق هایت هنگام موفقیتم را جبران کنم.
مادر ها فداکار ترین انسان های روی زمین هستند ؛ همان ها که وقتی غذا کم می‌آمد تنها کسی که آن غذا را دوست نداشت مادر بود . همان ها که ساعت ها درد کشیدند تا ما را به دنیا بیاورند.
مادر من! می دانم زحمات تو شاید چند برابر زحمات دیگر مادران باشد . تو برای من هم پدر هستی و هم مادر و این چیزی فراتر از زحمات توست .
نه توصیف کردن زحماتت ممکن است و نه جبران کردن آنها اما، قول می دهم روزی از من راضی باشی و آنگاه بتوانم ذره ای از محبت هایت را جبران کنم .
ای فرشته زیبا و فداکار ، ای که همیشه در مقابل سختی ها می ایستی ! با تمام قلبم دوستت دارم

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍6014😢9💋4👎3🥰3❤‍🔥1😍1
📚 انشا در مورد : «یک صبح سرد و برفی زمستان»

می توانست جالب باشد! اگر ما هنوز همان کودکان دیروز بودیم اگر بهار را نفس می‌کشیدیم، تابستان را می‌خندیدیم و پاییز را قدم می‌زدیم.
زمستان برای ما کودکان امروز، تیغ صبح است، بر گلوی بی‌خوابیمان!
اولین بارش برف را به نظاره می‌نشینم. آسمان نمک می‌پاشد بر زخم خیابان‌ها!
کلاغ‌هایی که متن زندگیشان سراسر نا‌میدی است، تاریکی صبح را لای پر و بال خود جذب می‌کنند. سگی که تمام عمرش را ناله کرده، در کوچه خاموش می‌شود.
شاخه درختی سست و خمیده از رکود هوا به رکوع رفته و سپس می‌میرد.
چشمان خیره‌ام در سیاهی سحر غرق می‌شود، نه ماهی مانده نه ستاره‌ای!
حتی کواکب هم در سرمای این صبح، کبود شده‌اند. انگار که ما تنها بازماندگان زمینیم....
برف، چرکِ کهنه زخمِ خانوار است، بر بامِ خانه‌ها! مانند توبه‌ی پیریست در آستانه مرگ. پشیمانی مردمی که زمانی شوریده اند…
عصیان عصا را می‌بینم در دستان پیرمردی که در صف نان ایستاده، و حسرت خواب صبحگاهی بر چهره‌ی پسرکی که با پلک‌های لحیم شده راهی مدرسه است…
چشم انتظار طلوع، ناگهان نخستین پرتوهای مشعشعِ محدب, قاب یخ‌زده پنجره را می‌شکند و سِحرِ سَحَر را باطل می‌کند. هجوم نور، حجم تاریکی را می‌بلعد و در خود هضم می‌کند. کسرِ عظمِ عظیمی است برای بیداد بامداد.
برای اولین بار معنای واقعی روزنه‌ی امید را درک می‌کنم. زمینِ روی گردان دوباره سپید می‌شود و مهر دوباره جای خود را در آسمان قلب شهر پیدا می‌کند....

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍6725👎5🥰3🗿3🔥2
📚 انشا در مورد : #باران ☔️

پشت پنجره اتاقم نشسته بودم و به فکر فرو رفته بودم، بعد از چند لحضه به اسمان خیره شدم اسمان ابری بود و ابرها به هم پیوسته بودند انگار میخواست رحمت الهی ببارد! بله! پس از چند دقیقه باران شروع به باریدن کرد. صدای باران همانند صدای گیتار است که وقتی شروع به نواختن می‌کند باید تا انتها بنوازد تا تمام هستی را از خواب غفلت و سردرگمی بیدار کند مانند آن روزی که وقتی امام حسین(ع) بارانی از سخنان خود را جاری کرد و باعث پایداری اسلام شد.

پس از چند دقیقه باران شدید و شدیدتر شد به قدری که صدایش همانند سنگی بود که به شیشه برخورد می‌کرد و مرا می‌ترساند.
شیشه‌های اتاقم عرق کرده بود و من شروع به نوشتن شعری کردم را که به ذهنم رسید:
"باز باران با ترانه💦
با گهر‌های فراوان
میخورد بر بام خانه🏘
بادم اورد روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب‌و شیرین
توی جنگل های گیلان
کودکی ده ساله بودم
شاد‌و خرم
نرم‌و نازک
چست‌و چابک
با دو پای کودکانه
می‌ دویدم همچو اهو
دور میگشتم ز‌خانه
می‌شنیدم از پرنده
از لب باد وزنده
داستان های نهانی
راز های زندگی... "

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍11519👎18🗿14🤩13🤣11🏆8🥰32🔥2
📚 انشا در مورد : #معلم نگارش

بنام خداوند جان و خرد   
کزین برتر اندیشه بر نگذرد
▪️معلم چه کلمه پر معنایی که پشت آن خیلی معنی ها نشسته و برای هرکس معانی خاص خود را می دهد که برای من توصیف کردن توست اینکه چشمانت همچون زمرد است که با نگاه کردن به آنها سخت مرا دیوانه خود می کند چنان در دریای عظیم  نگاهت غرق می شوم که هیچ از آن نمی توانم بیرون آیم هر چقدر عمیق تر که می نگرم بیشتر در دریای نگاهت غرق می شوم ، لحن آهنگین صدایت موقع خواندن اشعار زیبای فارسی مرا از دریای نگاهت نجات داده و به ساحل بی کران آن می برد و با بستن چشمانم از این لحن آهنگین در تمام وجود لذتی را جذب می کنم که به عمق وجودم رسیده گویی درختان بی جان و روح وجودم با بهاری که تو به من می بخشی زنده شده و طراوت می گیرند . در اوج مهربانی زیبایی و در اوج عصبانی نیز زیباتر. حرف هایت برایم کوه امیدی را می سازند که زمانی در اوج ناامیدی قرار می‌گیرم با فکر کردن به حرف هایت امیدی تازه میگیرم و راه را از بیراهه‌هاپیدا می‌کنم و سرسخت‌تر کوله بار سفرم را می‌بندم و استوارتر قدم بر می‌دارم همانگونه که می‌گویند:《 در طوفان زندگی با خدا بودن بهنر از ناخدا بودن است!  درست است کاملا درست ، چرا که جهان امید ، خداوند است و با خدا که باشی هر چی غم داری نداری ! آرای همه چیز دست خداوند است و من شاد هستم زیرا که خداوند تو را برای من قرار داده تا راهنمایم باشی نه فقط راهنمای من بلکه راهنمای ما ! آری راهنمای من و دوستانم ! نمی دانم به یاد داری یا نه اما من هرگز از یاد نمی برم روزی را که سخت تشنه‌ی آب بودم از بالای پله ها با دیدنت دست پاچه شدم و دست و پایم را گم کردم و بی هوا خواستم از روی پله ها بیفتم که دستت نا خودآگاه به سمت دستانم مسیر را پیش گرفت و مانع از افتادنم شد در آن لحظه آنی بود که گرمی دستانت ، دستان سرد و بی روحم را نفسی دوباره بخشید و بعد از اینکه به حالت تعادل رسیدم دلم خواست تو را در آغوش گرفته تا گرمای وجودت را نیز بگیرم ولی چه کنم جزء لعنت فرستادن بر آن کتابهای مزاحم که جزء مانع بودن بر سر راه من هیچ کاری را بلد نیستند ...
بنظر من عشق چهار حرف دارد و آن معلم است معلمی که همچون شمعی ماند و تا که مطلبی را به ما آموزد آب می‌شود و یاد جمله معروف قدیمی افتادم که می‌گوید:《شمع شدی سوختی تا هنرت را به من آموختی .》

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍409🥰5👎3🔥2🤣2😁1
📚 انشا عینی در مورد : #سایه 🌱

فصل زمستان بود و با شیر کاکائویی داغ در دستانم که مانند یخ که آب شود دستانم را گرم میکرد و  گرما را به تک تک سلول های تنم تزریق میکرد.
درخیابان که راه می رفتم کمی نور خورشید بود وقتی نگاهم به جاده بود سایه ابرها را دیدم که جلوی نور خورشید را می گرفتند و خیابان را تاریک میکردند نگاهم را به بالا دادم و ابر های تاریک با جرقه های قرمز رعد و برق را دیدم.
از آنجا که میدانستم هر لحظه ممکن است باران ببارد برای اینکه خیس نشوم زیر درختی در پارک روی صندلی نارنجی رنگی به تماشای آسمان نشستم تا شروع باریدن باران را ببینم!
آسمان با ابر های تاریک و پرهیاهو را نگاه میکردم که‌ناگهان رعد و برق محکمی به صدا درآمد و قطره های باران یکی یکی شروع به افتادن بر کف خیابان ها و جاده ها با گودال های کوچک کرد؛قطره های باران مثل الماسی درخشان با بارانی آبی رنگم برخورد میکرد و چکه چکه از برگ درخت بالای سرم‌روی موهایم‌مانند شبنم در سپیده دم مینشست.
شدت باران زیاد شد و گودال های کوچک همه پر از آب شدند و انعکاس تصویر خودم را در آن گودال های کوچک پر از آب میدیدم و مردمی را که هر کدام با سرعت به طرف سایه بانی برای پناه گرفتن،از قطره های باران که محکم با زمین برخورد میکرد میرفتند!
وقتی شدت باران کم شد و باران نم نم می بارید،ابر ها کنار رفتند و نور تیز خورشید با چشمانم برخورد کرد.
چشمانم را دقیقه ای بستم و باز کردم وقتی چشمم به آسمان خورد از شگفتی اش لحظه ای دهانم باز ماند!
انگار‌که چندین سطل رنگ را روی آسمان ریخته باشی‌زرد،قرمز،سبز،آبی و.......
زیبایی آن رنگین کمان و ترکیب فوق العاده اش با ابر های سیاه و آبی و خورشید زرد،قابل توصیف نبود مثل یک تابلوی نقاشی که با رنگ های مختلف،رنگ آمیزی شده و یک اثر هنری به جا گذاشته باشد.
     
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍8615👎7👏2💯2🔥1
📚 شعرگردانی در مورد : عشق شوری در نهاد ما نهاد

آدمی بی‌اعتماد به‌نفس و گوشه‌گیر بودم، از همهٔ دنیا بیزار بودم و فکر می‌کردم تمام بلاها و اتفاقات بد فقط بر سر من نازل می‌شوند؛ زندگی‌ام را بی‌هدف و فقط برای تمام شدن روزهایم می‌گذراندم و هرروز بیشتر از قبل در خود فرو می‌رفتم.
تا اینکه در یک روز سرد او را دیدم؛لبخندش هیچوقت از لبش کنار نمی‌رفت و همیشه لباس‌های رنگارنگ و رنگ‌های زندگی می‌پوشید،کاملا برعکس من بود.او مثل اولین اولین صبح بهاری بود، مثل آفتاب گرم و لذت‌بخش تابستان بود، مثل صدای خش‌خش برگ‌های پاییزی زیر پا بود، مثل اولین برف زمستان بود، و من در برابر تمام اینها فقط تاریکی بودم و تاریکی!

برخلاف تمام کسانی که ازم فاصله می‌گرفتند و مرا عجیب‌غریب صدا می‌زدند او اولین کسی بود که بخاطر عجیب‌غریب بودنم مسخره‌ام نمی‌کرد و اولین بار بود که من فکر می‌کردم از من عجیب‌تر هم هست.

او می‌خواست دوست من باشد، اما برای کسی که تنهایی سال‌ها بود به وجودش گره خورده بود خیلی سخت بود که آدمی را به زندگی و تنهایی‌اش راه بدهد که از زمین تا آسمان با او تفاوت دارد؛ برای من خیلی سخت بود که به او اعتماد کنم و او را دوست خودم بدانم و به او اجازه دهم خلوت خودم با من را بشکند و به زندگی تاریکم نور بدهد! اما او آمد، با وجود تمام سرسختی‌های من آمد و زندگی‌ تاریک و بی‌روح‌ام را به روشنی روز و به قشنگی گلها تبدیل کرد.

او باعث شد من به زندگی برگردم و جنبه‌های مثبت زندگی‌ام را ببینم و متوجه این حقیقت شوم که مشکلات همیشه هستند و نباید بگذارم مرا در خودشان غرق کنند و همه‌ی ما فقط به یک‌نفر نیاز داریم تا ما سرشار از نور امید کند و باعث شود ما به خودمان بیاییم و به زندگی برگردیم!

و باید این حقیقت را قبول کنیم که فقط عشق چنین قدرتی دارد؛هم می‌تواند تو را از بدبختی و تاریکی به خوشبختی و روشنایی برساند و هم می‌تواند تو را از روشنایی به عمق تاریکی ببرد.


🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍7110😁5🔥4👎3😍3👏1
📚 #شعرگردانی در مورد : از دل برود هر آنکه از دیده برفت

آیا عزیزان ما که از دیده ما رفته اند
حال می توان گفت پاره های تنی که از دست داده ایم یا عزیزانی که کیلومتر ها با فاصله از ما زندگی می کنند
آیا آنها از دل ما رفته اند؟!
نه!به نظر من آنها از قبل هم برای ما عزیزتر شده اند چون قدر آنها را می دانیم.
اما بهتر است به این قضیه مثبت نگاه کنیم...
نه برای افرادی که از دیده ما دور هستند
بلکه کسانی که جلوی چشمان ما هستند و شاید در دل ما!
اما ما از آنها آزار میبینیم بهتر است که
آنها از قلبی که برای ما تیره و تار ساخته اند خارج شوند
قلبی که آنقدر با ارزش است که جای هر کسی نیست!
آری قلب با ارزش است حداقل برای من...
از جانب دیگران نمی گویم بله از جانب خودم...
می گویم و باز می گویم آنقدری که برایم با ارزش است
که آن را پر از عشق و محبت کنم
نه افرادی که آن را به زور و اشغال کرده اند و در آن چروکیده شده اند
آری این قلب من است و خودم برایش تصمیم می گیرم...
می خواهم جوری پر از محبت شود که
از دیواره های آن جاری شود
برای همین افرادی که با دیدنشان آزار میبینم را
از دیده دور می کنم تا از دل بیرون شوند...

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍6611👎7🌭2🤨2
📚 #انشا در مورد : قلم🖌

▪️او پای هزاران شاخه را قلم کرد؛ و هزاران درخت را زنده زنده سوزاند!
دل کسی به حالش نمی سوزد حتی وقتی کم می آورد و می شکند، دیگران آن را با بی رحمی می‌تراشند و تیزش می‌کنند!
اصلا دل ندارد! تماما پیرو عقل سوخته اش است.
نوک تیز مداد همچو خنجری در سپیدی کاغذ فرو می رود و از جایش خونی سیاه می چکد؛ گویی شری ست در دل خیر!
   هرچه کوتاه تر می شود، ذره ای بر عمل وی تاثیر نمی گذارد ولی وای به حال روزی که تمام شود، کوچک شود، خوار شود و ذلیل.
آنقدر که حتی نتوان در دستش گرفت؛ و برای همیشه، کنار گذاشته شود.
    حال تنها از او خاکستری تاریک  روی اوراق به جا مانده که مشخص نیست چند بار پاک شده ؟
از اول نگاشته شده به دست چه کسی؟ به چه زبانی؟ و به چه مفهوم نوشته شده است!؟

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍357👎1💯1