📚 #انشا درمورد : مترسک مزرعه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
◀️صدای خه خه قطع درختان از دور دلم را می لرزاند انگار که دارند تکه هایی از وجودم را می برند.
به زور چشمانم را باز می کنم. هنوز حتی خورشید خانم هم در رخت خواب است.اما به گمانم صبا بیدار شده . این را از خنکای نفسش که بدنم را نوازش می کند حس می کنم.لباس پاره پوره ام را که دیگر از قهوه ای به خاکی میخورد از تنم باز کرد و برد و چه خوب شد که برد. هزار سال است که من دارم با این تکه پارچه سر می کنم هر چند که این پارچه ی دلربا همدم چندین ساله ی من بوده است.منی که مجبورم یک جا بایستم و از دور بازی پرندگانی را تماشا کنم که ظاهرا دارند از من بدگویی می کنند و یا کلاغ هایی را ببینم که با هر دوز و کلکی سعی در ربودن ذرت های مزرعه تحت حفاظت مرا دارند.هر چند، چند روزی است که آن ها هم دیگر ترسشان ریخته .شاید آن ها نیز فهمیده اند که توی این بدن کاهی قلب یخی نیست،بلکه یک تکه سنگ آذرین زیبا است که به نظر می رسد تازه از یک کوه آتشفشان به بیرون پرتاب شده است.با تابش نور بر چشمانم مجبورم آنان را باز کنم البته چشم که نه. دکمه های لنگه به لنگه ای که یکیشان سبز است و دیگری قرمز .وای گنجشککم آمد.گنجشکک من! همانی که با بقیه گنجشکها فرق داشت.چشمانش درشت تر بود و پرهایش مثل پر قو نرم و لطیف بود،اصلا انگار به قول آدم ها سرخاب سفیداب کرده بود. لب هاش که نگو عین انار قرمز قرمز است. ولی او سال های سال است که به من نزدیک نشده !تقریبا از وقتی که تیری به سویش پرتاب شد تا الان!او حتی مرا نگاه هم نکرده . انگار که در این دنیا وجود ندارم!اما خوب تقصیر من چیه که نه پایی دارم که بتوانم به طرفش بروم و نه دستی که با آن او را نوازش کنم؟ اما اما من قلبی دارم که به جای هر دویمان عاشقی می کند،به جای هر دویمان کلاغ های چشم چران را چپ چپ نگاه می کند تا مزاحم هیچ کودکی نشوند و به جای هر دویمان آواز می خواند! من برای او شعر میگویم و صبا برایش پست می کند.اما او چه؟حتی دیگر ننگش می اید که من صدای جیک جیکش را بشنوم.الا ای گنجشکک اشی مشی لپ قرمزی، من تو را با تمام وجود دوست دارم.چیزی ندارم که برایت هدیه بفرستم،اما قلبی دارم که برای تو می زند و روحی که هر روز برای در بر گرفتن تو پرواز می کند به این سو و ان سو حتی به کهکشان ها! آی آدم ها!اگر روزی،جایی گنجشکی را دیدید که از چشمانش غم می بارد و دوست ندارد که بخواند.سلام مرا به او برسانید و بگویید مترسک بدون تو می میرد؛برگرد.بیا تا دنیا را برایت آباد کند!بگوییدش،برگرد تا برایش چایی بار بگذارم و حافظی بخوانم.خدا را چه دیدید شاید او هم عاشقم شد!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
◀️صدای خه خه قطع درختان از دور دلم را می لرزاند انگار که دارند تکه هایی از وجودم را می برند.
به زور چشمانم را باز می کنم. هنوز حتی خورشید خانم هم در رخت خواب است.اما به گمانم صبا بیدار شده . این را از خنکای نفسش که بدنم را نوازش می کند حس می کنم.لباس پاره پوره ام را که دیگر از قهوه ای به خاکی میخورد از تنم باز کرد و برد و چه خوب شد که برد. هزار سال است که من دارم با این تکه پارچه سر می کنم هر چند که این پارچه ی دلربا همدم چندین ساله ی من بوده است.منی که مجبورم یک جا بایستم و از دور بازی پرندگانی را تماشا کنم که ظاهرا دارند از من بدگویی می کنند و یا کلاغ هایی را ببینم که با هر دوز و کلکی سعی در ربودن ذرت های مزرعه تحت حفاظت مرا دارند.هر چند، چند روزی است که آن ها هم دیگر ترسشان ریخته .شاید آن ها نیز فهمیده اند که توی این بدن کاهی قلب یخی نیست،بلکه یک تکه سنگ آذرین زیبا است که به نظر می رسد تازه از یک کوه آتشفشان به بیرون پرتاب شده است.با تابش نور بر چشمانم مجبورم آنان را باز کنم البته چشم که نه. دکمه های لنگه به لنگه ای که یکیشان سبز است و دیگری قرمز .وای گنجشککم آمد.گنجشکک من! همانی که با بقیه گنجشکها فرق داشت.چشمانش درشت تر بود و پرهایش مثل پر قو نرم و لطیف بود،اصلا انگار به قول آدم ها سرخاب سفیداب کرده بود. لب هاش که نگو عین انار قرمز قرمز است. ولی او سال های سال است که به من نزدیک نشده !تقریبا از وقتی که تیری به سویش پرتاب شد تا الان!او حتی مرا نگاه هم نکرده . انگار که در این دنیا وجود ندارم!اما خوب تقصیر من چیه که نه پایی دارم که بتوانم به طرفش بروم و نه دستی که با آن او را نوازش کنم؟ اما اما من قلبی دارم که به جای هر دویمان عاشقی می کند،به جای هر دویمان کلاغ های چشم چران را چپ چپ نگاه می کند تا مزاحم هیچ کودکی نشوند و به جای هر دویمان آواز می خواند! من برای او شعر میگویم و صبا برایش پست می کند.اما او چه؟حتی دیگر ننگش می اید که من صدای جیک جیکش را بشنوم.الا ای گنجشکک اشی مشی لپ قرمزی، من تو را با تمام وجود دوست دارم.چیزی ندارم که برایت هدیه بفرستم،اما قلبی دارم که برای تو می زند و روحی که هر روز برای در بر گرفتن تو پرواز می کند به این سو و ان سو حتی به کهکشان ها! آی آدم ها!اگر روزی،جایی گنجشکی را دیدید که از چشمانش غم می بارد و دوست ندارد که بخواند.سلام مرا به او برسانید و بگویید مترسک بدون تو می میرد؛برگرد.بیا تا دنیا را برایت آباد کند!بگوییدش،برگرد تا برایش چایی بار بگذارم و حافظی بخوانم.خدا را چه دیدید شاید او هم عاشقم شد!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍39❤10👏6🥰1
📚 #انشا ادبی درمورد : نامه ای به دوست
➖➖➖➖➖➖➖➖
سلام جانانمن
یک سالی است ،که پروانه ی دل ، هوای پرواز و سرزدن به شکوفه نگاهت رادارد. ام دوری و فاصله باعث بی قرار تر شدن این پروانه می گردد .🦋
شاید هنگام خواندن ایننامه ی خاموش ِ پرصدا با خود بگویی ؛ ( وقتی ما هر روز باهم در دل هایمان سخن می گویم دیگر چه لزومی به نوشتن نامه است ؟؟) راستش خودم هم نم دانم . دیوانگیست دیگر ، ناگهان هوای دلم دگرگون شدو ح خواست دست به قلم شود.که این قلم عشق و جوهرش آتش عشق است. و هیچ چیزی مانند نوشتن افکار را ارام و ذهن را خُجسته نمی کند .
جانان من ، کاش شمعم می شدی و من نیز پروانه ات .آنگاه تا جانی باقی بود، در شعله ات میسوختم
جانان من ، دلممی خواست باز هم درکنارم می بودی و غم های دلم را با نگاه گرم و لبخند شیرینت زیبا می کردی تویی که لبخند هایت به زیبایی طلوع خورشید و صداقت چشمانت به زلالی دریا و صوت صدایت بارانی بر دل است.
جانان من افسوس که هرساعت دلتنگی به هفته ها و حال به سال ها دارد تبدیل می شود
و تنها مرهم دلتنگی ام این است که می دانم در آسمان ،بهشت خدا، به ارامش رسیده ای و می دانم که هر چند جسمت در بین خروار ها خاک فرو رفته باشد و فاصله ها بین ما زیادباشدقلبت به من نزدیک است و حرف هایم را می شنوی
خدا همیشه بهترین هارا انتخاب می کند دلم برایت تنگ است خوب من کاش این نامه را می توانستی بخوانی...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖
سلام جانانمن
یک سالی است ،که پروانه ی دل ، هوای پرواز و سرزدن به شکوفه نگاهت رادارد. ام دوری و فاصله باعث بی قرار تر شدن این پروانه می گردد .🦋
شاید هنگام خواندن ایننامه ی خاموش ِ پرصدا با خود بگویی ؛ ( وقتی ما هر روز باهم در دل هایمان سخن می گویم دیگر چه لزومی به نوشتن نامه است ؟؟) راستش خودم هم نم دانم . دیوانگیست دیگر ، ناگهان هوای دلم دگرگون شدو ح خواست دست به قلم شود.که این قلم عشق و جوهرش آتش عشق است. و هیچ چیزی مانند نوشتن افکار را ارام و ذهن را خُجسته نمی کند .
جانان من ، کاش شمعم می شدی و من نیز پروانه ات .آنگاه تا جانی باقی بود، در شعله ات میسوختم
جانان من ، دلممی خواست باز هم درکنارم می بودی و غم های دلم را با نگاه گرم و لبخند شیرینت زیبا می کردی تویی که لبخند هایت به زیبایی طلوع خورشید و صداقت چشمانت به زلالی دریا و صوت صدایت بارانی بر دل است.
جانان من افسوس که هرساعت دلتنگی به هفته ها و حال به سال ها دارد تبدیل می شود
و تنها مرهم دلتنگی ام این است که می دانم در آسمان ،بهشت خدا، به ارامش رسیده ای و می دانم که هر چند جسمت در بین خروار ها خاک فرو رفته باشد و فاصله ها بین ما زیادباشدقلبت به من نزدیک است و حرف هایم را می شنوی
خدا همیشه بهترین هارا انتخاب می کند دلم برایت تنگ است خوب من کاش این نامه را می توانستی بخوانی...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍54❤7👏6🌚3💔2
📚 #انشا ادبی درمورد : آسمان شب
➖➖➖➖➖➖➖➖
بر روی سکوی خانه ی مادربزرگ نشسته ام و به تابلوی زیبای خداوند می نگرم . آسمان مانند حوضی زیبا است ، که درون آن ماهی های خندانی وجود دارد که بعد هر چند ثانیه به من می خندند . تصویر افتاده شده ی ماه در حوض ، بیشتر از گیسوان تیره ی شب و ستاره های روشنش که مانند گل سر های سفید است ، این اثر زیبای خداوند را به چشم میآورد. شاید ما اصلا به این آسمان زیبای خداوند دقت نکنیم ، اما این اثر آنقدر زیبا است که من را مانند یک سیاهچاله به درون خود میکشاند . در آنجا باد ، من را به آغوش خود برده و بی دغدغه و سبکم می کند و من را به رقص پرواز در میآورد . من بالا میروم ، بالای بالا . از بین ابر های پشمکی و نرم عبور میکنم . آنقدر بالا که انگار میتوانم ستاره ها را مانند سیب بچینم و در آغوشم بگیرمشان . آرامشی که در این لحظات دارم ، مانند هیچ چیزی نیست.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖
بر روی سکوی خانه ی مادربزرگ نشسته ام و به تابلوی زیبای خداوند می نگرم . آسمان مانند حوضی زیبا است ، که درون آن ماهی های خندانی وجود دارد که بعد هر چند ثانیه به من می خندند . تصویر افتاده شده ی ماه در حوض ، بیشتر از گیسوان تیره ی شب و ستاره های روشنش که مانند گل سر های سفید است ، این اثر زیبای خداوند را به چشم میآورد. شاید ما اصلا به این آسمان زیبای خداوند دقت نکنیم ، اما این اثر آنقدر زیبا است که من را مانند یک سیاهچاله به درون خود میکشاند . در آنجا باد ، من را به آغوش خود برده و بی دغدغه و سبکم می کند و من را به رقص پرواز در میآورد . من بالا میروم ، بالای بالا . از بین ابر های پشمکی و نرم عبور میکنم . آنقدر بالا که انگار میتوانم ستاره ها را مانند سیب بچینم و در آغوشم بگیرمشان . آرامشی که در این لحظات دارم ، مانند هیچ چیزی نیست.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍30❤14👏6👎3🤯1
📚 #انشا ادبی درمورد : پاییز و یلدا
➖➖➖➖➖➖➖➖
وقتی قدم های آخر پاییز که به سنگینی برداشته می شوند و صدای لخ لخ پاهایش را می شنوم، یک جورهایی دلم برای آخرین لحظه های دیدارش به تاپ تاپ می افتد.
دلم برای موسیقی باد که برگ هایش در هوا می رقصند و موج می زنند تا مهمان زمین شوند، برای لباسهای رنگی درختان که هیچ فصلی تکرار کننده ی آن نیست، برای گریه های گاه و بیگاهش که سخاوتمندانه به زمین تقدیم می کرد، برای پاییزی که با هوای ابری قهر می کرد و اشک می ریخت و دل های به غم نشسته را با خود همراه می کرد و یا روزهای آفتابی که خنده بر لب داشت و عده ای را در شادی و شعف خود شریک می کرد،
تنگ می شود!
اما ماه ته تغاری پاییز،
دختری دارد به نام یلدا!
هر طرّه ای از گیسوانش پیوند دهنده ی دل هایی است تا شومینه ی هر دلی را گرم کند و مهر و محبت را به آن ها ارمغان دهد تا در کنار هم بودن را بهانه ای برای دیداری مجدد تازه کند.
یلدا دختر پاییز!
هندوانه را قاچ می کند و به زیر کرسی می رود.
دانه های انار را درون دل های شکسته ای بذر پاشی می کند تا چادر به رنگ اناری اش را بر روی دل های رنجیده بگستراند.
کتاب حافظ باز می کند، خوش یمنی و خوش خبری بارش برف و باران برای فصل زمستان را فال می گیرد.
او با بهانه و بی بهانه دامنش را سفره میکند تا قصه ی هزار و یک شب، این شب زایش مهر و میترا، شبی تکرار نشدنی را در کنار مهمانانش تا صبح سر کند که مبادا هیچ غمی در گوشه و کنار ی از دل لانه کند هر چند برای یک دقیقه بیشتر!
یلدا این دختر پاییز...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖
وقتی قدم های آخر پاییز که به سنگینی برداشته می شوند و صدای لخ لخ پاهایش را می شنوم، یک جورهایی دلم برای آخرین لحظه های دیدارش به تاپ تاپ می افتد.
دلم برای موسیقی باد که برگ هایش در هوا می رقصند و موج می زنند تا مهمان زمین شوند، برای لباسهای رنگی درختان که هیچ فصلی تکرار کننده ی آن نیست، برای گریه های گاه و بیگاهش که سخاوتمندانه به زمین تقدیم می کرد، برای پاییزی که با هوای ابری قهر می کرد و اشک می ریخت و دل های به غم نشسته را با خود همراه می کرد و یا روزهای آفتابی که خنده بر لب داشت و عده ای را در شادی و شعف خود شریک می کرد،
تنگ می شود!
اما ماه ته تغاری پاییز،
دختری دارد به نام یلدا!
هر طرّه ای از گیسوانش پیوند دهنده ی دل هایی است تا شومینه ی هر دلی را گرم کند و مهر و محبت را به آن ها ارمغان دهد تا در کنار هم بودن را بهانه ای برای دیداری مجدد تازه کند.
یلدا دختر پاییز!
هندوانه را قاچ می کند و به زیر کرسی می رود.
دانه های انار را درون دل های شکسته ای بذر پاشی می کند تا چادر به رنگ اناری اش را بر روی دل های رنجیده بگستراند.
کتاب حافظ باز می کند، خوش یمنی و خوش خبری بارش برف و باران برای فصل زمستان را فال می گیرد.
او با بهانه و بی بهانه دامنش را سفره میکند تا قصه ی هزار و یک شب، این شب زایش مهر و میترا، شبی تکرار نشدنی را در کنار مهمانانش تا صبح سر کند که مبادا هیچ غمی در گوشه و کنار ی از دل لانه کند هر چند برای یک دقیقه بیشتر!
یلدا این دختر پاییز...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍60❤8🥰4👏3👎2🔥2
📚 #انشا درمورد : یک صبح سرد و برفی زمستان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
انشا درباره یک صبح سرد و برفی زمستان؟ می توانست جالب باشد! اگر ما هنوز همان کودکان دیروز بودیم... اگر بهار را نفس می کشیدیم, تابستان را می خندیدیم و پاییز را قدم می زدیم.
زمستان برای ما کودکان امروز, تیغ صبح است, بر گلوی بی خوابیمان!
اولین بارش برف را به نظاره می نشینم. آسمان نمک می پاشد بر زخم خیابان ها! کلاغ هایی که متن زندگیشان سراسر یأس است, تاریکی صبح را لای بال و پر خود جذب می کنند. سگی تکیده که تمام عمرش را ناله کرده، در کوچه خاموش می شود. شاخه درختی سست و خمیده از رکود هوا به رکوع رفته و سپس می میرد.
دیدهء خیره ام در سیاهی سحر غرق می شود, نه ماهی مانده نه ستاره ای!
حتی کواکب هم در سرمای این صبح, کبود گشته اند. انگار که ما تنها بازماندگان زمینیم.
برف, چرکِ کهنه زخمِ خانوار است، بربامِ خانه ها! مانند توبهء پیریست در آستانه مرگ. پشیمانی مردمی که زمانی شوریده اند...
عصیان عصا را می بینم در دستان پیرمردی که در صف نان ایستاده، و حسرت خواب صبحگاهی بر چهرهء پسرکی که با پلکهای لحیم شده راهی مدرسه است...
چشم انتظار طلوع، ناگهان نخستین پرتوهای مشعشعِ محدب, قاب یخ زده پنجره را می شکند و سِحرِ سَحَر را باطل می کند. هجوم نور، حجم تاریکی را می بلعد و در خود هضم می کند. کسرِ عظمِ عظیمی است برای بیداد بامداد.
برای اولین بار معنای واقعی روزنهء امید را درک می کنم. زمینِ روی گردان دوباره سپید می شود و مهر دوباره جای خود را در آسمان قلب شهر پیدا می کند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
انشا درباره یک صبح سرد و برفی زمستان؟ می توانست جالب باشد! اگر ما هنوز همان کودکان دیروز بودیم... اگر بهار را نفس می کشیدیم, تابستان را می خندیدیم و پاییز را قدم می زدیم.
زمستان برای ما کودکان امروز, تیغ صبح است, بر گلوی بی خوابیمان!
اولین بارش برف را به نظاره می نشینم. آسمان نمک می پاشد بر زخم خیابان ها! کلاغ هایی که متن زندگیشان سراسر یأس است, تاریکی صبح را لای بال و پر خود جذب می کنند. سگی تکیده که تمام عمرش را ناله کرده، در کوچه خاموش می شود. شاخه درختی سست و خمیده از رکود هوا به رکوع رفته و سپس می میرد.
دیدهء خیره ام در سیاهی سحر غرق می شود, نه ماهی مانده نه ستاره ای!
حتی کواکب هم در سرمای این صبح, کبود گشته اند. انگار که ما تنها بازماندگان زمینیم.
برف, چرکِ کهنه زخمِ خانوار است، بربامِ خانه ها! مانند توبهء پیریست در آستانه مرگ. پشیمانی مردمی که زمانی شوریده اند...
عصیان عصا را می بینم در دستان پیرمردی که در صف نان ایستاده، و حسرت خواب صبحگاهی بر چهرهء پسرکی که با پلکهای لحیم شده راهی مدرسه است...
چشم انتظار طلوع، ناگهان نخستین پرتوهای مشعشعِ محدب, قاب یخ زده پنجره را می شکند و سِحرِ سَحَر را باطل می کند. هجوم نور، حجم تاریکی را می بلعد و در خود هضم می کند. کسرِ عظمِ عظیمی است برای بیداد بامداد.
برای اولین بار معنای واقعی روزنهء امید را درک می کنم. زمینِ روی گردان دوباره سپید می شود و مهر دوباره جای خود را در آسمان قلب شهر پیدا می کند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍60❤11
📚 #انشا درمورد : #پدر ، با رعایت مقدمه ، بدنه ، نتیجه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درباره پدر میخواهم بنویسم.کسی که از ابتدای تولد همراهم بود ،کسی که درهیچ جای زندگی جای خالی اش را حس نکردم.
◀️بند بدنه ۱ ،توصیف ویژگی های ظاهری :
مردی ۴۰ ساله ساله باپوستی تیره وچهره ای که ناتوانایی وخستگی درآن موج می زند.باقد۱۸۵سانتی مترموهای موج دارکه بعضی ازتارهای آن سفیدشده بودو سنش رابالاترنشان می داد.هیچ وقت لباس راه راه به تن نمیکردشلواری کتان میپوشیدوازشلوارهای پارچه ای خوشش نمی آمد.
◀️بند بدنه ۲ ،توصیف رفتار :آدمی توداربودهیچ وقت از مسایلی که ناراحتش میکردحرف نمیزدآدمی ساکت بودالبته بعضی اوقات شوخ ،علاقه زیادی به ورزش بخصوص فوتبال نداشت وهیچوقت هم فوتبال تماشانمیکردنمیدانم چرا شایدازبی حوصلگی اش بودوشایددلایل دیگری که من نمیدانم. راستگوبودالبته همه انسان هادروغ هایی گفته اندبعضی وقتامجبورمی شوندکه دروغ بگویندبه هردلایلی،اما پدرم هرگز به من دروغ نگفت.این فردپدرمن است مردی که همیشه درزندگی کنارم بودودرمشکلات من رایاری کرده است کسی که به من امیدزندگی کردن داده است.پدری که مانندستون خانه است اگرنباشدهمه چیزبه هم میریزد.
◀️بند نتیجه گیری :امیدوارم همه ماقدراین پدرهای مهربان خودرادانسته باشیم پدری که ازجان خودبرای زندگی خانواده وبچه هایش مایه میگذارد.دعامیکنم همه ماوقتی که پدرهاومادرهایمان به مااحتیاج دارندکنارشان باشیم مانندانهاکه وقتی بهشان احتیاج داشیم کنارمان بودن.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
درباره پدر میخواهم بنویسم.کسی که از ابتدای تولد همراهم بود ،کسی که درهیچ جای زندگی جای خالی اش را حس نکردم.
◀️بند بدنه ۱ ،توصیف ویژگی های ظاهری :
مردی ۴۰ ساله ساله باپوستی تیره وچهره ای که ناتوانایی وخستگی درآن موج می زند.باقد۱۸۵سانتی مترموهای موج دارکه بعضی ازتارهای آن سفیدشده بودو سنش رابالاترنشان می داد.هیچ وقت لباس راه راه به تن نمیکردشلواری کتان میپوشیدوازشلوارهای پارچه ای خوشش نمی آمد.
◀️بند بدنه ۲ ،توصیف رفتار :آدمی توداربودهیچ وقت از مسایلی که ناراحتش میکردحرف نمیزدآدمی ساکت بودالبته بعضی اوقات شوخ ،علاقه زیادی به ورزش بخصوص فوتبال نداشت وهیچوقت هم فوتبال تماشانمیکردنمیدانم چرا شایدازبی حوصلگی اش بودوشایددلایل دیگری که من نمیدانم. راستگوبودالبته همه انسان هادروغ هایی گفته اندبعضی وقتامجبورمی شوندکه دروغ بگویندبه هردلایلی،اما پدرم هرگز به من دروغ نگفت.این فردپدرمن است مردی که همیشه درزندگی کنارم بودودرمشکلات من رایاری کرده است کسی که به من امیدزندگی کردن داده است.پدری که مانندستون خانه است اگرنباشدهمه چیزبه هم میریزد.
◀️بند نتیجه گیری :امیدوارم همه ماقدراین پدرهای مهربان خودرادانسته باشیم پدری که ازجان خودبرای زندگی خانواده وبچه هایش مایه میگذارد.دعامیکنم همه ماوقتی که پدرهاومادرهایمان به مااحتیاج دارندکنارشان باشیم مانندانهاکه وقتی بهشان احتیاج داشیم کنارمان بودن.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍69🤮10❤9👎6👏6💔2
📚 #انشا درمورد : شب یلدا 🍉
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هنوز سرمست کوچه باغ های رویایی و برگ های هزار رنگ هستیم، گوش به موسیقی دل انگیز باران داریم و مشاممان لبریز از بوی خاک باران خورده است.
هنوز غرق زیبایی های توصیف ناپذیر هستیم که چشمانمان به روی سفره ای دیگر گشوده می شود.
نمی شود منتظر ماند ، باید دل سپرد و همراه شد، باید در لحظه بود و هر ثانیه زیبایی ها را حس کرد.
پای سفره رنگارنگ می نشینیم ، همه چیز خیره کننده است ، هر کدام ازدیگری دلرباتر.
گرمای کرسی با گرمای وجود بزرگترها در هم آمیخته است.
صدای گوش نواز شاهنامه خوانی روح زندگی را جار می زند ، فال حافظ نوید بهترین هاست.
خنده و شادی برپاست.
غلغل سماور ، چای تازه دم کرده ، سرخی انار و هندوانه ، شیرینی های رنگارنگ ....همه و همه ما را به مهمانی بزرگی فرا می خوانند.
یک دقیقه بیشتر با هم بودن را جشن می گیریم و خدا را برای داشتن همه چیز شاکر می شویم.
این همدلی و یکرنگی ، این سفره رنگارنگ نوید زیباتری را نیز به همراه دارد.
نوید طلوع فصلی دیگر از زندگی.
نوید روزهای سپید پوش.
روزهای سوز و سرما
روزهای صفا و گرما.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هنوز سرمست کوچه باغ های رویایی و برگ های هزار رنگ هستیم، گوش به موسیقی دل انگیز باران داریم و مشاممان لبریز از بوی خاک باران خورده است.
هنوز غرق زیبایی های توصیف ناپذیر هستیم که چشمانمان به روی سفره ای دیگر گشوده می شود.
نمی شود منتظر ماند ، باید دل سپرد و همراه شد، باید در لحظه بود و هر ثانیه زیبایی ها را حس کرد.
پای سفره رنگارنگ می نشینیم ، همه چیز خیره کننده است ، هر کدام ازدیگری دلرباتر.
گرمای کرسی با گرمای وجود بزرگترها در هم آمیخته است.
صدای گوش نواز شاهنامه خوانی روح زندگی را جار می زند ، فال حافظ نوید بهترین هاست.
خنده و شادی برپاست.
غلغل سماور ، چای تازه دم کرده ، سرخی انار و هندوانه ، شیرینی های رنگارنگ ....همه و همه ما را به مهمانی بزرگی فرا می خوانند.
یک دقیقه بیشتر با هم بودن را جشن می گیریم و خدا را برای داشتن همه چیز شاکر می شویم.
این همدلی و یکرنگی ، این سفره رنگارنگ نوید زیباتری را نیز به همراه دارد.
نوید طلوع فصلی دیگر از زندگی.
نوید روزهای سپید پوش.
روزهای سوز و سرما
روزهای صفا و گرما.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍54❤17👏2
📚 #انشا درمورد : #زمستان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️خورشید قهر کرده بود. یکهو کوله بارش را بست و رفت پشت کوه ها، آن جایی که کسی نمی دانست دقیقا کجاست.
پادشاه مغرور فرصت را غنیمت شمرد و قدم بر زمین گذاشت. تکه پشمک های ابر نامی را با وسواس تمام در آسمان چید و گَردی از مروارید های یخی روی زمین به جا گذاشت.
شاخه های سبز و طناز گذشته، عریان و بی پناه سر روی شانه های دیوار های کاهگلی نیمه ویران گذاشته بودند و از ترس زهر چشم او زبانشان بند آمده بود.
پادشاه توی کوچه پس کوچه ها قدم می زد و نفس سنگینش جان جوانه های کوچک را می گرفت. همه در سکوتی سرد نظاره گرِ اویی بودند که در فریادی خاموش قدرتش را به رخ می کشید.
آری! زمستان آمده بود. زمستان....
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️خورشید قهر کرده بود. یکهو کوله بارش را بست و رفت پشت کوه ها، آن جایی که کسی نمی دانست دقیقا کجاست.
پادشاه مغرور فرصت را غنیمت شمرد و قدم بر زمین گذاشت. تکه پشمک های ابر نامی را با وسواس تمام در آسمان چید و گَردی از مروارید های یخی روی زمین به جا گذاشت.
شاخه های سبز و طناز گذشته، عریان و بی پناه سر روی شانه های دیوار های کاهگلی نیمه ویران گذاشته بودند و از ترس زهر چشم او زبانشان بند آمده بود.
پادشاه توی کوچه پس کوچه ها قدم می زد و نفس سنگینش جان جوانه های کوچک را می گرفت. همه در سکوتی سرد نظاره گرِ اویی بودند که در فریادی خاموش قدرتش را به رخ می کشید.
آری! زمستان آمده بود. زمستان....
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍28❤7🤬4🔥2
📚 #انشا درمورد : #آسمان_شب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
باز ماه آمد و باز هم شب شد
باز نسیمی وزید و غم پرپر شد
پلکهایم را گشودم. در میان فلک بودم. تاریکی در رگهای هوا لانه بسته بود.
از لابهلای نردههای لانه، نور ماه نمایان بود.
سوی چشمانم به بیراههای رفت. منظرهٔ کتاب را تار دید.
قطرهای اشک ناخودآگاه از چشمانم چکید. ستارگان در خیسی چشمانم دویدند.
پای بر میغهای پنبهای نهادم. باد صبا تقربی میان میغ ها ایجاد کرد. نعرهٔ گوشخراش میغها فلک را به لرزه درآورد. با هر تپش قلبم قطرهای باران از سرای خود دور میشد.
ساعت، دیگر نایی برای هل دادن ثانیهها ندارد.
شب بود و ستاره بود و من بودم و ماه
شب ماند و ستاره رفت و من ماندم و راه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
باز ماه آمد و باز هم شب شد
باز نسیمی وزید و غم پرپر شد
پلکهایم را گشودم. در میان فلک بودم. تاریکی در رگهای هوا لانه بسته بود.
از لابهلای نردههای لانه، نور ماه نمایان بود.
سوی چشمانم به بیراههای رفت. منظرهٔ کتاب را تار دید.
قطرهای اشک ناخودآگاه از چشمانم چکید. ستارگان در خیسی چشمانم دویدند.
پای بر میغهای پنبهای نهادم. باد صبا تقربی میان میغ ها ایجاد کرد. نعرهٔ گوشخراش میغها فلک را به لرزه درآورد. با هر تپش قلبم قطرهای باران از سرای خود دور میشد.
ساعت، دیگر نایی برای هل دادن ثانیهها ندارد.
شب بود و ستاره بود و من بودم و ماه
شب ماند و ستاره رفت و من ماندم و راه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍36❤18✍2🌚2
📚 #مثل_نویسی درمورد : به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست ......
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آوای چکه ی آب ، چنگی بر دل می زند و سو سوی چراغ ، سوی چشمانم را ...
نسیم موهایم را نوازش کنان به دست باد می سپارد و مرا به ره خویش وا می دارد.
با صدای کبوتری که بر بام نشسته ، چشم هایم را باز می کنم ، باز هم در پنجره باز است و آجر پشت آن روی زمین افتاده !
به زیر لحافی که مادربزرگم برایم دوخته پناه می برم . به امید آنکه ، کسی برای بیدار کردنم بیاید و در پنجره را ببند.
اما از این خبرها نیست! فایده ای ندارد!
بر می خیزم و آستین هایم را بالا میزنم و آجر شکسته را مانعی برای هوای سرد سوزناک زمستان می کنم.
امروز کمی زودتر بلند شدم. اما خیال خواب ندارم!
چکمه هایم را بر می کشم و به دنبال پدربزرگم می روم ، تا برای صبحانه صدایش بزنم.
روزهای زیادی است که خواب راحت نداشتم ، اما باز هم می جنگم!
زود است برای خواب و زود است برای دست کشیدن!
من به خودم قول دادم که آرزوی بزرگترین آرزوهای برآورده شده ی زندگی ام را به دست واقعیت برسانم ...
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است.
حکایت خنده های بی دریغ پدربزرگم و اشک برشوق نشسته ی مادربزرگم همچنان باقی است ...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
آوای چکه ی آب ، چنگی بر دل می زند و سو سوی چراغ ، سوی چشمانم را ...
نسیم موهایم را نوازش کنان به دست باد می سپارد و مرا به ره خویش وا می دارد.
با صدای کبوتری که بر بام نشسته ، چشم هایم را باز می کنم ، باز هم در پنجره باز است و آجر پشت آن روی زمین افتاده !
به زیر لحافی که مادربزرگم برایم دوخته پناه می برم . به امید آنکه ، کسی برای بیدار کردنم بیاید و در پنجره را ببند.
اما از این خبرها نیست! فایده ای ندارد!
بر می خیزم و آستین هایم را بالا میزنم و آجر شکسته را مانعی برای هوای سرد سوزناک زمستان می کنم.
امروز کمی زودتر بلند شدم. اما خیال خواب ندارم!
چکمه هایم را بر می کشم و به دنبال پدربزرگم می روم ، تا برای صبحانه صدایش بزنم.
روزهای زیادی است که خواب راحت نداشتم ، اما باز هم می جنگم!
زود است برای خواب و زود است برای دست کشیدن!
من به خودم قول دادم که آرزوی بزرگترین آرزوهای برآورده شده ی زندگی ام را به دست واقعیت برسانم ...
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است.
حکایت خنده های بی دریغ پدربزرگم و اشک برشوق نشسته ی مادربزرگم همچنان باقی است ...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍100👎9❤6❤🔥4🐳4🔥2👌1
📚 انشا در مورد : #برف
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🌧من برفم!
من همان برفی ام که می نشینم بر لب هر انسانی،شادش میکنم ،بازی اش میدهم و میروم،من همان برفی ام که با خانواده ام تمام شهر را به سرما میکشیم ،من همان برفی ام که خیلی ها روزی صدبار آرزویم میکنند.
آنقدر نازک نارنجی ام که با کمی گرما نابود میشوم،آنقدر خوبم که همه را خوشحال میکنم،آنقدر کوچکم که به تنهایی دیده نمیشوم،من برف هستم!!
روزی نشستم بر دستان کودکی،دستانش نرم بود آن گونه که لپم را نوازش میکرد،دستان کوچکی داشت،بوسه ای بر دستش زدم نگاهی به صورت معصومش کردم بسیار زیبا و تو دل برو بود،چشمان رنگی اش از دور هم نمایان بود.
با او مسیر خانه را طی کردم به خانه آنها که وارد شدم گرما خانه مرا آب کرد،قطره ای شدم،رفتم،و به رودی ملحق شدم .
تصویر آن کودک در ذهنم مرور میشد ،تا به حال چنین حسی به من دست نداده بود.
بعد از سال ها چرخش و گشت و گزار بالاخره آن روز رسید ،وقت برف شدن است!!
آرزو داشتم دوباره آن کودک را ببینم.
بادها وزیدند و مرا بردند به همان جایی که آن کودک را دیدم،بر روی شانه یک مردی نشستم و تا مسیری با او رفتم،و پس از طی مسیری از روی شانه اش پایین آمدم و بقیه مسیر را خودم طی کردم.
همان خانه را دیدم روی شیشه پنجره آن چسبیدم و داخل خانه را برانداز کردم ولی او را ندیدم ،تمام شب را چشم انتظار در آنجا ماندم ولی خبری از او نبود.
روز بعد آفتاب دوباره مرا آب کرد و بازهم انتظار و باز هم فکر آن کودک که مرا بی قرار میکند.
سال ها گذشت و من هم درگیر چرخه حیات!!
فکر کنم بیست سال از آن ماجرا میگذشت،که در یکی از کافی شاپ های ایتالیا او را دیدم،نمی دانم چرا بغض کردم شاید اشک شوق باشد!!
ولی او دیگر آن کودک کوچک نیست،او دیگر بزرگ شده بود.
ولی چشمانش همان رنگ را داشت و همان جذابیت!!
منتطرش ماندم پس از کمی انتظار از آن مکان خارج شد،به سرعت دویدم و بر دستش نشستم،همان حس را داشتم حسی مانند عشق بود! من عاشق دستان لطیفش،لبخند زیبایش و چشمان جذابش شدم و برای همیشه از پیش او رفتم ،ومن ماندم و عشق جا مانده!!!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🌧من برفم!
من همان برفی ام که می نشینم بر لب هر انسانی،شادش میکنم ،بازی اش میدهم و میروم،من همان برفی ام که با خانواده ام تمام شهر را به سرما میکشیم ،من همان برفی ام که خیلی ها روزی صدبار آرزویم میکنند.
آنقدر نازک نارنجی ام که با کمی گرما نابود میشوم،آنقدر خوبم که همه را خوشحال میکنم،آنقدر کوچکم که به تنهایی دیده نمیشوم،من برف هستم!!
روزی نشستم بر دستان کودکی،دستانش نرم بود آن گونه که لپم را نوازش میکرد،دستان کوچکی داشت،بوسه ای بر دستش زدم نگاهی به صورت معصومش کردم بسیار زیبا و تو دل برو بود،چشمان رنگی اش از دور هم نمایان بود.
با او مسیر خانه را طی کردم به خانه آنها که وارد شدم گرما خانه مرا آب کرد،قطره ای شدم،رفتم،و به رودی ملحق شدم .
تصویر آن کودک در ذهنم مرور میشد ،تا به حال چنین حسی به من دست نداده بود.
بعد از سال ها چرخش و گشت و گزار بالاخره آن روز رسید ،وقت برف شدن است!!
آرزو داشتم دوباره آن کودک را ببینم.
بادها وزیدند و مرا بردند به همان جایی که آن کودک را دیدم،بر روی شانه یک مردی نشستم و تا مسیری با او رفتم،و پس از طی مسیری از روی شانه اش پایین آمدم و بقیه مسیر را خودم طی کردم.
همان خانه را دیدم روی شیشه پنجره آن چسبیدم و داخل خانه را برانداز کردم ولی او را ندیدم ،تمام شب را چشم انتظار در آنجا ماندم ولی خبری از او نبود.
روز بعد آفتاب دوباره مرا آب کرد و بازهم انتظار و باز هم فکر آن کودک که مرا بی قرار میکند.
سال ها گذشت و من هم درگیر چرخه حیات!!
فکر کنم بیست سال از آن ماجرا میگذشت،که در یکی از کافی شاپ های ایتالیا او را دیدم،نمی دانم چرا بغض کردم شاید اشک شوق باشد!!
ولی او دیگر آن کودک کوچک نیست،او دیگر بزرگ شده بود.
ولی چشمانش همان رنگ را داشت و همان جذابیت!!
منتطرش ماندم پس از کمی انتظار از آن مکان خارج شد،به سرعت دویدم و بر دستش نشستم،همان حس را داشتم حسی مانند عشق بود! من عاشق دستان لطیفش،لبخند زیبایش و چشمان جذابش شدم و برای همیشه از پیش او رفتم ،ومن ماندم و عشق جا مانده!!!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍41❤18🍌1
📚 انشا در مورد : #نماز📚
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خدایا صدایم را میشنوی؟
خدایا صدایم را میشنوی ؟ دلم بد جور هوای تو را کرده است! خدایا صدایم را میشنوی؟ کمی پایین بیا کمی دستم را بگیر . بگذار سر روی شانههایت بگذارم و یک دل سیر گریه کنم ! عجیب حالم بد است . صدایم را میشنوی؟
آری گویا وقت دیدار فرا رسید، باید خودم را آماده کنم ! بعد از پوشیدن چادر گل گلی که از مادربزرگم هدیه گرفته بودم سر پا ایستادم و چشمانم را بستم ! که دیدار شروع شد!.....
خدایا! کنارم هستی؟ میشود سر روی شانههایت بگذارم؟ دلم بد گرفته است ،دلتنگی امانم را بریده ! اگر نفسی میآید و میرود به امید توست تویی که میدهی امید به من.... دیگر از این آدمها خستهام ! میشود کمی از بهشت برایم بگویی؟ میدانی خدایا میخواهم درد و دل کنم ......
میشود بیماریها را از بین ببری ؟ میشود از داغ روزگار کم کنی ؟ اگر اینها برای عاقل کردن ماست ما ترجیح میدهیم نادان بمانیم ! خدایا میشود نان شب همه را فراهم کنی ؟ میشود حداقل یک امشب کسی گرسنه نخوابد ؟ میشود عروسکها را کنارشان و مدادرنگیها را داخل کیفهایشان بگذاری؟ یک امشب معجزه کن ! دنیا گویی قهر کرده است. روی خشن خود را به ما نشان میدهد ...
این روزها غم مهمان خانههای ماست گویی به او خوش میگذرد ! ول کن ما نیست !!! بعضیها فراموش کردهاند که شما هستید ... دوست ندارم بروم ! دوست دارم بیشتر بمانم بیشتر صحبت کنم ... میشود بیشتر بمانی ؟؟؟؟
زمان دیدار به پایان رسید ..... خدا سکوت را خوب می شنود، فریادهای آن را خوب درک میکند ... حرفهای چشمانم را با صدای بلند میخواند!
نماز یعنی در و دل کردن با کسی که بدون قضاوت به حرفهایت گوش کند ... ما آدمهای خوبی نیستیم .... با دستان خود دیدار را کنار میزنیم ! خدایا ما نمازگزاران به عشق تو دیوانهایم ... دیدار تو وقت سحر از غصه نجاتمان میدهد . همیشه استرس آن نسخهای را دارم که سر نماز سحر برایمان میپیچی!!!
میدانی خدایا میگویند وقتی کارت دعوت مهمانیات را میان مردم پخش میکنی اگر آرزو کنم بر آورده میشود. اما نمیدانم ، نمیدانم از کدام شروع کنم ... ای کاش با من سخن می گفتی.. ای کاش...
ای کاش خدایا الان پیشم بودی کنار من ! میدانم سرزمین ما جای خوبی نیست اما بیا کنارم بنشین میدانی ، خیلی وقت است که حتی با دیدار تو این قلب یخ زدهام جان نمیگیرد ... میدانم پاییز را فرستادی که دلتنگترم کند !!! چه به پاییز گفتهای که اینگونه بی محلی میکند ، سردی نگاهش این روزها بد عذابم میدهد !
ساعات دیدار با تو کم و سخن بسیار است. این روزها هم که حال من طوفانی است ،بارانی است... خیلی وقت است که زمستان در من شروع شده .. این دیدار توست که بهاری میکند حال مرا ! سخن گفتن با تو ......
خدایا میدانی چی دوست دارم اینکه سر نماز بیایی کنارم بنشینی ، من تو را صدا کنم و بگویی: جانم مینا جان ! من نیز از اینکه اطمینان داشتم که آمدهای سر بر روی شانههایت بگذارم و بگویم از همهی آرزوهای که خود آنهارا میدانی .... از آن کسی که خودم و خودت جریانش را میدانیم !!! دست نوازش بر سرم بکشی تا آب شود برفهای درونم و از چشمهایم بیرون بریزد .....!
خدایا دیگر سرت را به درد نیاورم! زیادی حرف زدم ... فقط یک خواسته دارم از تو خدایا شنیدهام بهشتت را بینظیر درست کردی !! بیا ...به دیدنم بیا و من را پیش خود ببر ... فقط یک لحظه بهشت را ببینم اگر دلم خواست برگردم به زندگی و اگر شما اجازه ندادین به این دنیای ...... بر میگردم !
راستی نگفته بودم دلم برای دیدنت پر میزند ...
نه! انگار نه انگار .. فایده ندارد خودم میآیم !! سر همین نماز باید خدا را به زمین بیاورم !!! تا ببیند حال و روز دل دلتنگ مرا ... تا ببیند زندگی با ما یار نیست ! حوالی من حتی هوا آدم را به قتل میرساند .. روی قلبم نوشته شده :
(( هشدار ، هشدار لطفا نزدیک نشوید خطر ریزش و ترکیدن !!! بازدید فقط توسط خدا !!))
باید بروم خیلی دیر شده ... باید به دنبال خدا بروم ... هشدار جدی است !!!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
خدایا صدایم را میشنوی؟
خدایا صدایم را میشنوی ؟ دلم بد جور هوای تو را کرده است! خدایا صدایم را میشنوی؟ کمی پایین بیا کمی دستم را بگیر . بگذار سر روی شانههایت بگذارم و یک دل سیر گریه کنم ! عجیب حالم بد است . صدایم را میشنوی؟
آری گویا وقت دیدار فرا رسید، باید خودم را آماده کنم ! بعد از پوشیدن چادر گل گلی که از مادربزرگم هدیه گرفته بودم سر پا ایستادم و چشمانم را بستم ! که دیدار شروع شد!.....
خدایا! کنارم هستی؟ میشود سر روی شانههایت بگذارم؟ دلم بد گرفته است ،دلتنگی امانم را بریده ! اگر نفسی میآید و میرود به امید توست تویی که میدهی امید به من.... دیگر از این آدمها خستهام ! میشود کمی از بهشت برایم بگویی؟ میدانی خدایا میخواهم درد و دل کنم ......
میشود بیماریها را از بین ببری ؟ میشود از داغ روزگار کم کنی ؟ اگر اینها برای عاقل کردن ماست ما ترجیح میدهیم نادان بمانیم ! خدایا میشود نان شب همه را فراهم کنی ؟ میشود حداقل یک امشب کسی گرسنه نخوابد ؟ میشود عروسکها را کنارشان و مدادرنگیها را داخل کیفهایشان بگذاری؟ یک امشب معجزه کن ! دنیا گویی قهر کرده است. روی خشن خود را به ما نشان میدهد ...
این روزها غم مهمان خانههای ماست گویی به او خوش میگذرد ! ول کن ما نیست !!! بعضیها فراموش کردهاند که شما هستید ... دوست ندارم بروم ! دوست دارم بیشتر بمانم بیشتر صحبت کنم ... میشود بیشتر بمانی ؟؟؟؟
زمان دیدار به پایان رسید ..... خدا سکوت را خوب می شنود، فریادهای آن را خوب درک میکند ... حرفهای چشمانم را با صدای بلند میخواند!
نماز یعنی در و دل کردن با کسی که بدون قضاوت به حرفهایت گوش کند ... ما آدمهای خوبی نیستیم .... با دستان خود دیدار را کنار میزنیم ! خدایا ما نمازگزاران به عشق تو دیوانهایم ... دیدار تو وقت سحر از غصه نجاتمان میدهد . همیشه استرس آن نسخهای را دارم که سر نماز سحر برایمان میپیچی!!!
میدانی خدایا میگویند وقتی کارت دعوت مهمانیات را میان مردم پخش میکنی اگر آرزو کنم بر آورده میشود. اما نمیدانم ، نمیدانم از کدام شروع کنم ... ای کاش با من سخن می گفتی.. ای کاش...
ای کاش خدایا الان پیشم بودی کنار من ! میدانم سرزمین ما جای خوبی نیست اما بیا کنارم بنشین میدانی ، خیلی وقت است که حتی با دیدار تو این قلب یخ زدهام جان نمیگیرد ... میدانم پاییز را فرستادی که دلتنگترم کند !!! چه به پاییز گفتهای که اینگونه بی محلی میکند ، سردی نگاهش این روزها بد عذابم میدهد !
ساعات دیدار با تو کم و سخن بسیار است. این روزها هم که حال من طوفانی است ،بارانی است... خیلی وقت است که زمستان در من شروع شده .. این دیدار توست که بهاری میکند حال مرا ! سخن گفتن با تو ......
خدایا میدانی چی دوست دارم اینکه سر نماز بیایی کنارم بنشینی ، من تو را صدا کنم و بگویی: جانم مینا جان ! من نیز از اینکه اطمینان داشتم که آمدهای سر بر روی شانههایت بگذارم و بگویم از همهی آرزوهای که خود آنهارا میدانی .... از آن کسی که خودم و خودت جریانش را میدانیم !!! دست نوازش بر سرم بکشی تا آب شود برفهای درونم و از چشمهایم بیرون بریزد .....!
خدایا دیگر سرت را به درد نیاورم! زیادی حرف زدم ... فقط یک خواسته دارم از تو خدایا شنیدهام بهشتت را بینظیر درست کردی !! بیا ...به دیدنم بیا و من را پیش خود ببر ... فقط یک لحظه بهشت را ببینم اگر دلم خواست برگردم به زندگی و اگر شما اجازه ندادین به این دنیای ...... بر میگردم !
راستی نگفته بودم دلم برای دیدنت پر میزند ...
نه! انگار نه انگار .. فایده ندارد خودم میآیم !! سر همین نماز باید خدا را به زمین بیاورم !!! تا ببیند حال و روز دل دلتنگ مرا ... تا ببیند زندگی با ما یار نیست ! حوالی من حتی هوا آدم را به قتل میرساند .. روی قلبم نوشته شده :
(( هشدار ، هشدار لطفا نزدیک نشوید خطر ریزش و ترکیدن !!! بازدید فقط توسط خدا !!))
باید بروم خیلی دیر شده ... باید به دنبال خدا بروم ... هشدار جدی است !!!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍89❤22🗿12👎7🔥7🤩3🥰2🍌2🙏1😍1💯1
📚 انشای در مورد : #درخت 🌳
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
◀️سبزم؛بلندم؛کهنم؛قطورم؛درختم.آری من درخت فرزند جنگل هستم.برای من هرفصل معنا و زیبایی خاص خود را دارد.
بهار برای من یعنی نغمه بلبل،آمدن پرستوها،جوانه زدن گیاهان و میهمانی گل ها.بهار وقتی است، که شکوفه ها را یک به یک وبا دقت فراوان به موهای سبزم میزنم و خود را برای بهار می آرایم.
تابستان که می آید، شکوفه هایم جایشان را به میوه ها میدهند.
تابستان فصلی است که با پرندگان و سنجاب ها هم نشین می شوم و مهمانشان میکنم برای آمدن به خانه وجودم .فصلی که با گام های کوچک مورچه و، وزوز زنبور آشنا می شوم.
پاییز در راه است. می رسد. برایم حنا می گذارد و گیسوی بلندم را کوتاه می کند. باد پاییزی صورتم را نوازش میدهد و موهایم را شانه میزند. دیگر وقت بدرقه مهمان هاست. آری وقت کوچ پرنده ها و خواب زمستانی سنجاب هاست.
بارش اولین دانه های برف زمستان را نوید میدهند. زمستان وقت خواب و خیال من است.وقتی که تا چشم کار میکند سپیدی میبیند؛ وقتی که همه چیز در خواب فرو می رود. اما میدانی خزان و زمستان حقیقی برای من چه موقعی است ؟ وقتی که تو اشرف مخلوقات با تبر و اره برای بریدن من می آ یی . برای از بین بردن مادرم ،خانه ام ،خاطرات و دوستانم.تو بی رحم تر و حریص تر از همیشه میایی. می بری و ضربه میزنی ولی نمی دانی که با بریدن هر درخت از عمر زمین و خودت میکاهی. آه از تو انسان بیرحم که برای رسیدن به خواسته ات حاضری هر کاری بکنی.
دور و برت را نگاه کن. محال است که ذره ای از وجود مرا اطراف خود نبینی . کمد، مداد ،میز و کاغذ کتابت همه ذره ای از وجود من اند.
سبزم ؛بلندم ؛کهنم ؛قطورم اما دیگر نه تو مرا بریدی. دیگر نخواهم بود تا شاهد رشد گیاهی که در بهار جوانه زده بود باشم ، دیگر سنجاب ها و پرندگان را میهمان نخواهم کرد ،باد پاییزی صورتم را نوازش نخواهد کرد و بارش اولین دانه های برف را نخواهم دید . آری، من دیگر نخواهم بود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
◀️سبزم؛بلندم؛کهنم؛قطورم؛درختم.آری من درخت فرزند جنگل هستم.برای من هرفصل معنا و زیبایی خاص خود را دارد.
بهار برای من یعنی نغمه بلبل،آمدن پرستوها،جوانه زدن گیاهان و میهمانی گل ها.بهار وقتی است، که شکوفه ها را یک به یک وبا دقت فراوان به موهای سبزم میزنم و خود را برای بهار می آرایم.
تابستان که می آید، شکوفه هایم جایشان را به میوه ها میدهند.
تابستان فصلی است که با پرندگان و سنجاب ها هم نشین می شوم و مهمانشان میکنم برای آمدن به خانه وجودم .فصلی که با گام های کوچک مورچه و، وزوز زنبور آشنا می شوم.
پاییز در راه است. می رسد. برایم حنا می گذارد و گیسوی بلندم را کوتاه می کند. باد پاییزی صورتم را نوازش میدهد و موهایم را شانه میزند. دیگر وقت بدرقه مهمان هاست. آری وقت کوچ پرنده ها و خواب زمستانی سنجاب هاست.
بارش اولین دانه های برف زمستان را نوید میدهند. زمستان وقت خواب و خیال من است.وقتی که تا چشم کار میکند سپیدی میبیند؛ وقتی که همه چیز در خواب فرو می رود. اما میدانی خزان و زمستان حقیقی برای من چه موقعی است ؟ وقتی که تو اشرف مخلوقات با تبر و اره برای بریدن من می آ یی . برای از بین بردن مادرم ،خانه ام ،خاطرات و دوستانم.تو بی رحم تر و حریص تر از همیشه میایی. می بری و ضربه میزنی ولی نمی دانی که با بریدن هر درخت از عمر زمین و خودت میکاهی. آه از تو انسان بیرحم که برای رسیدن به خواسته ات حاضری هر کاری بکنی.
دور و برت را نگاه کن. محال است که ذره ای از وجود مرا اطراف خود نبینی . کمد، مداد ،میز و کاغذ کتابت همه ذره ای از وجود من اند.
سبزم ؛بلندم ؛کهنم ؛قطورم اما دیگر نه تو مرا بریدی. دیگر نخواهم بود تا شاهد رشد گیاهی که در بهار جوانه زده بود باشم ، دیگر سنجاب ها و پرندگان را میهمان نخواهم کرد ،باد پاییزی صورتم را نوازش نخواهد کرد و بارش اولین دانه های برف را نخواهم دید . آری، من دیگر نخواهم بود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍67❤11🎄6⚡3👎3🥰3🤬1🙏1💔1
📚 انشای در مورد : #پرستار و مقایسه آن با آیینه👩🏻⚕
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پرستاری شغلی سخت است روحیه ای قوی و شکست ناپذیر میخواهد برای مقابله و کمک به بیمارش ، بنظرم آیینه هم همان سختی را دارد باید بایستد ، نشکند برای نمایش دادن تصویر دخترکی کوچک ک درگیر بیماری شده تک تک موهای طلایی اش ریخته آن دختر هنوز هم زیباست مثل روزی که موهای طلایی اش را در آن آیینه شانه میزد باید باز هم آن را زیبا نشان بدهد.
آیینه زشت و زیبای ظاهرت را نشانت می دهد ، ازین پس این تویی که باید خودت را ببینی از نظر خودت زشتی یا زیبا البته که همیشه نقاشی دست خدا بی شک زیبا ترین است اما مقایسه آدم ها از خودشان همیشه بد است و صفات و زیبایی ها را نمی بینند؛ و اما پرستار هم زشت و زیبایی را نشانت می دهد مانند آیینه نیست زشتی را نشان بدهد به ظاهر و همینطور زیبایی را هم به ظاهر او از زشت و زیبایی درون خبر دارد و سعی در خوب کردن آن ؛ برایش فرقی ندارد از چه نژاد و قومی هستی تنها کار و تلاشش سعی در بهبود توست.
پرستار هر کاری هم که کند و نخواهد خبر ناگوار بدهد گاهی مجبور میشود چون لازم است بداند و بیمار با مریضی بد درون خود مقابله کند و کنار بیاید و اما گاه خبر خوب شدن سریع با چهره خندان بالا سر همان مریضی میاید که مدتی پیش نمیخواست خبر بدی درونش را به آن بدهد پرستاری واقعا شغلی پر شهامت است با رفتاری آرام که سعی در آرامش بیمار دارد؛ اما آیینه که ظاهر است ... چهره غمگین و اخم های پیشانی ات یا چهره خندان گره از هم باز شده اخم هایت را همان موقع بدون هیچ درنگی برایت آشکار می کند و با تند خویی تمام جزئیات را نشانت می دهد البته این درک ما از حال آیینه هست.
پرستار و کادر درمان در این موقعیت سخت در محیطی پر از درد و بیماری و دور از خانواده زندگی میکنند کاش کمی قدردان زحمات آنها بودیم... و ای کاش یاد میگرفتیم از یک رنگی و صداقت آیینه ..♡
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پرستاری شغلی سخت است روحیه ای قوی و شکست ناپذیر میخواهد برای مقابله و کمک به بیمارش ، بنظرم آیینه هم همان سختی را دارد باید بایستد ، نشکند برای نمایش دادن تصویر دخترکی کوچک ک درگیر بیماری شده تک تک موهای طلایی اش ریخته آن دختر هنوز هم زیباست مثل روزی که موهای طلایی اش را در آن آیینه شانه میزد باید باز هم آن را زیبا نشان بدهد.
آیینه زشت و زیبای ظاهرت را نشانت می دهد ، ازین پس این تویی که باید خودت را ببینی از نظر خودت زشتی یا زیبا البته که همیشه نقاشی دست خدا بی شک زیبا ترین است اما مقایسه آدم ها از خودشان همیشه بد است و صفات و زیبایی ها را نمی بینند؛ و اما پرستار هم زشت و زیبایی را نشانت می دهد مانند آیینه نیست زشتی را نشان بدهد به ظاهر و همینطور زیبایی را هم به ظاهر او از زشت و زیبایی درون خبر دارد و سعی در خوب کردن آن ؛ برایش فرقی ندارد از چه نژاد و قومی هستی تنها کار و تلاشش سعی در بهبود توست.
پرستار هر کاری هم که کند و نخواهد خبر ناگوار بدهد گاهی مجبور میشود چون لازم است بداند و بیمار با مریضی بد درون خود مقابله کند و کنار بیاید و اما گاه خبر خوب شدن سریع با چهره خندان بالا سر همان مریضی میاید که مدتی پیش نمیخواست خبر بدی درونش را به آن بدهد پرستاری واقعا شغلی پر شهامت است با رفتاری آرام که سعی در آرامش بیمار دارد؛ اما آیینه که ظاهر است ... چهره غمگین و اخم های پیشانی ات یا چهره خندان گره از هم باز شده اخم هایت را همان موقع بدون هیچ درنگی برایت آشکار می کند و با تند خویی تمام جزئیات را نشانت می دهد البته این درک ما از حال آیینه هست.
پرستار و کادر درمان در این موقعیت سخت در محیطی پر از درد و بیماری و دور از خانواده زندگی میکنند کاش کمی قدردان زحمات آنها بودیم... و ای کاش یاد میگرفتیم از یک رنگی و صداقت آیینه ..♡
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍48❤5🥰2💊2🔥1
📚 انشای در مورد : #خاطره 🥰
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
من امروز با تمام وجود رفتن را حس می کنم. از سرعت زیاد قطار زندگی گوشهایم پر از باد شده و از ضربه های باد بر صورتم چشم هایم را بسته و سرگیجه گرفته ام. قدرت تماشا منظره ها را ندارم. روسری ام را با دو دست محکم گرفته ام که با باد نرود. می ترسم بی حجاب و بی پرده با طبیعت روبه رو شوم. از افتادن نمادها و برملا شدن وحشت دارم. پنجره را بالا می کشم تا تمرکز بیشتری به دست آورم. اما هیاهوی باد که کنار می رود، حواسم به در قطار جلب می شود و ایستگاههایی که یکی یکی بزرگترهایمان پیاده می شوند. اگر خودشان خواستند و پذیرفتند، آرام پیاده می شوند و اگر نخواستند زندگی پرتشان می کند بیرون.
جوان که بودم یادم است تلویزیون با پیرمردی مصاحبه می کرد که همسایه مدرس بود و می گفتند تنها کس باقی مانده از آن روزهاست.
آن روز ما در متن و اوج زندگی بودیم. هنوز جنگ بود. هیچ چیزمان خاطره نشده بود. قهرمان هایمان عزت الله انتظامی و جمشید مشایخی و..... بودند. اصلا انگار قرار نبود آن روزها برود. انگار ما قرار بود همیشه جوان باشیم و پدر و مادرهایمان پرقدرت و با تحکم بالای سرمان. نمی دانم کی از آن روزها گذشتیم؟ اما می بینم که به پایان خط نزدیک می شویم. قهرمان فیلم هایمان یکی یکی می روند. گاهی دوستان و هم بازی هایمان پیاده می شوند. مادر و پدرهایمان یا نیستند یا دیگر با تحکم پدر و مادری نمی کنند. همه بزرگترهایی که خاطرات گذشته را برایمان روایت می کردند، خود خاطره شده اند و ما شده ایم صاحب خاطرات گذشته. خاطراتی که حتی دیگر برای فرزندانمان شیرین نیست. خاطره نسلی که عاشق شد ولی عشقش را فقط و فقط برای خودش و در دلش نگه داشت. نسلی که پرقدرت تمام خواهش هایش را سرکوب می کرد و آن را هنر زندگی می دانست.
من آن روز را به چشم می بینم که آخرین افراد باقی مانده این نسل هم خداحافظی می کنند و خاطرات و داستان هایشان فقط در کتاب ها و فیلم ها باقی می ماند......
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
من امروز با تمام وجود رفتن را حس می کنم. از سرعت زیاد قطار زندگی گوشهایم پر از باد شده و از ضربه های باد بر صورتم چشم هایم را بسته و سرگیجه گرفته ام. قدرت تماشا منظره ها را ندارم. روسری ام را با دو دست محکم گرفته ام که با باد نرود. می ترسم بی حجاب و بی پرده با طبیعت روبه رو شوم. از افتادن نمادها و برملا شدن وحشت دارم. پنجره را بالا می کشم تا تمرکز بیشتری به دست آورم. اما هیاهوی باد که کنار می رود، حواسم به در قطار جلب می شود و ایستگاههایی که یکی یکی بزرگترهایمان پیاده می شوند. اگر خودشان خواستند و پذیرفتند، آرام پیاده می شوند و اگر نخواستند زندگی پرتشان می کند بیرون.
جوان که بودم یادم است تلویزیون با پیرمردی مصاحبه می کرد که همسایه مدرس بود و می گفتند تنها کس باقی مانده از آن روزهاست.
آن روز ما در متن و اوج زندگی بودیم. هنوز جنگ بود. هیچ چیزمان خاطره نشده بود. قهرمان هایمان عزت الله انتظامی و جمشید مشایخی و..... بودند. اصلا انگار قرار نبود آن روزها برود. انگار ما قرار بود همیشه جوان باشیم و پدر و مادرهایمان پرقدرت و با تحکم بالای سرمان. نمی دانم کی از آن روزها گذشتیم؟ اما می بینم که به پایان خط نزدیک می شویم. قهرمان فیلم هایمان یکی یکی می روند. گاهی دوستان و هم بازی هایمان پیاده می شوند. مادر و پدرهایمان یا نیستند یا دیگر با تحکم پدر و مادری نمی کنند. همه بزرگترهایی که خاطرات گذشته را برایمان روایت می کردند، خود خاطره شده اند و ما شده ایم صاحب خاطرات گذشته. خاطراتی که حتی دیگر برای فرزندانمان شیرین نیست. خاطره نسلی که عاشق شد ولی عشقش را فقط و فقط برای خودش و در دلش نگه داشت. نسلی که پرقدرت تمام خواهش هایش را سرکوب می کرد و آن را هنر زندگی می دانست.
من آن روز را به چشم می بینم که آخرین افراد باقی مانده این نسل هم خداحافظی می کنند و خاطرات و داستان هایشان فقط در کتاب ها و فیلم ها باقی می ماند......
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍51👎4❤2💔1
📚 #انشا درمورد : #برگ🍀
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در آخرین روز پاییز در کنج خلوت خود همراه یک فنجان قهوهی تلخ در کنار پنجرهی چوبی اتاق نشستهام و به درختان نگاه میکنم که چگونه بعضی از آنها در برابر باد و طوفان ایستادهاند و بعضی دیگر کمر خم کردهاند .
دقیق تر میشوم در پی معنای زندگی میان برگهای درختان میگردم. مگر جز این است که میبایست زندگی را در میان سادهترین اتفاقات روزمره جست ؟
به درخت پر تلاطم مینگرم . شاخه ها لرزان ، برگها رقصان. برگی کوچک محکم دست شاخه را گرفته و از او دل نمیکند. باد صورت خشک شده از سرمای او را میخراشد؛ پوست تنش را پاره پاره میکند.
او محکم ایستاده اما به چه قیمتی ؟ مگر نباید گاهی رها کرد و آرامش را در رهایی یافت ؟ بعضی رها نکردن ها به قیمت یک عمر تمام میشوند.
برگ به تنهی درخت تکیه میدهد . صبر میکند ، فکر میکند . در نهایت خود را از بند شاخه و درخت آزاد میکند .
باد او را میرقصاند . برگ میرقصد و میچرخد و میخندد. باد هر چه تلاش میکند او را به زمین بزند ، برگ با آواز پرهیاهوی باد میرقصد . برگ خسته نمیشود از جنبیدن و رقصیدن . برگ دانسته که باد به او رحم نمیکند . برای او دل نمیسوزاند . اوست که باید با باد همراه شود . اوست که باید بچرخد و برقصد و در آخر با پایان باد به زمین بیفتد و تمام شود .
باشد که زندگی برگ ، برای آرام گرفتن در میان این جاده پر پیچ زندگی ، درسی برای ما شود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در آخرین روز پاییز در کنج خلوت خود همراه یک فنجان قهوهی تلخ در کنار پنجرهی چوبی اتاق نشستهام و به درختان نگاه میکنم که چگونه بعضی از آنها در برابر باد و طوفان ایستادهاند و بعضی دیگر کمر خم کردهاند .
دقیق تر میشوم در پی معنای زندگی میان برگهای درختان میگردم. مگر جز این است که میبایست زندگی را در میان سادهترین اتفاقات روزمره جست ؟
به درخت پر تلاطم مینگرم . شاخه ها لرزان ، برگها رقصان. برگی کوچک محکم دست شاخه را گرفته و از او دل نمیکند. باد صورت خشک شده از سرمای او را میخراشد؛ پوست تنش را پاره پاره میکند.
او محکم ایستاده اما به چه قیمتی ؟ مگر نباید گاهی رها کرد و آرامش را در رهایی یافت ؟ بعضی رها نکردن ها به قیمت یک عمر تمام میشوند.
برگ به تنهی درخت تکیه میدهد . صبر میکند ، فکر میکند . در نهایت خود را از بند شاخه و درخت آزاد میکند .
باد او را میرقصاند . برگ میرقصد و میچرخد و میخندد. باد هر چه تلاش میکند او را به زمین بزند ، برگ با آواز پرهیاهوی باد میرقصد . برگ خسته نمیشود از جنبیدن و رقصیدن . برگ دانسته که باد به او رحم نمیکند . برای او دل نمیسوزاند . اوست که باید با باد همراه شود . اوست که باید بچرخد و برقصد و در آخر با پایان باد به زمین بیفتد و تمام شود .
باشد که زندگی برگ ، برای آرام گرفتن در میان این جاده پر پیچ زندگی ، درسی برای ما شود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍42❤14❤🔥6☃6💯4👏3👀2👎1🥰1🤯1
📚 انشا در مورد : کنکور 🧾
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به ساعت نگاه میکنم ۲ساعت تا زمان شروع آزمون مونده
کل ۹ماه سال تحصیلی را با تمام وجود تلاش کردم
خب درصد ها و نتایج خوبی هم بدست آورده بودم
همه می گفتن مطمئنا دانشگاه تهران رو شاخشه .
کارت ورود به جلسه دستم بود.
وارد حیاط که شدم
سرتاسر وجودم یخ زد .
بادی وزید و درختان را تکان داد...
جوانان را میدیدم که با هزاران امید آمده اند که تلاش اینهمه مدتشان فقط در ۴ ساعت رقم بخورد !
تلاشی که قیمتی برایش نمیتوان در نظر گرفت...
اصلا کدام تلاش؟
کدام ساعت ؟
کدام آزمون؟
آخرش که چی؟
مگه جامعه کارمند نمیخواد؟
مگه جامعه فروشنده کتاب نمیخواد؟
فروشنده سوپرمارکت و لباس فروشی نمیخواد؟
قرار نیست که همه وکیل و مهندس و جراح و متخصص بشن.
جوانان از جوانی خودشون میزنن از تفریحاتشون و از علایق و استعدادهاشون که آینده ای درخشان رو در ۴ ساعت درست کنن!
کدوم آینده؟
آینده ای که حتی نمیدونی بعد اینکه از جلسه کنکور بیایی بیرون زنده هستی یا نه؟
همون موقع بود که یادم افتاد میتونستم در فصل زیبای پاییز با دوستانم در جنگل های مه گرفته با رنگ های چشم نواز درختان حس و حال جوانی ام را درک کنم
همان لحظات که برف می بارید و میتوانستم کاپشن خود را بردارم و در آغوش دانه های برف خودم را رها کنم ،
ولی نه...
خودم را از همه چیز محروم کردم،
میتوانستم بوم نقاشی ام را بگیرم و ساعت ها روی آن نقش هایی از جنس زندگی پیاده کنم ولی...
دیگر طاقتم تمام شد برگشتم و دوان دوان از حیاط مدرسه بیرون آمدم و فقط در شهر دویدم در شهری که همه پر از تلاطم بودند؛ به گوشه ای از یک کتابخانه پناه بردم.
کتابی را باز کردم و شروع به خواندن کردم:
دخترکی که در رویاهایش غرق شد...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به ساعت نگاه میکنم ۲ساعت تا زمان شروع آزمون مونده
کل ۹ماه سال تحصیلی را با تمام وجود تلاش کردم
خب درصد ها و نتایج خوبی هم بدست آورده بودم
همه می گفتن مطمئنا دانشگاه تهران رو شاخشه .
کارت ورود به جلسه دستم بود.
وارد حیاط که شدم
سرتاسر وجودم یخ زد .
بادی وزید و درختان را تکان داد...
جوانان را میدیدم که با هزاران امید آمده اند که تلاش اینهمه مدتشان فقط در ۴ ساعت رقم بخورد !
تلاشی که قیمتی برایش نمیتوان در نظر گرفت...
اصلا کدام تلاش؟
کدام ساعت ؟
کدام آزمون؟
آخرش که چی؟
مگه جامعه کارمند نمیخواد؟
مگه جامعه فروشنده کتاب نمیخواد؟
فروشنده سوپرمارکت و لباس فروشی نمیخواد؟
قرار نیست که همه وکیل و مهندس و جراح و متخصص بشن.
جوانان از جوانی خودشون میزنن از تفریحاتشون و از علایق و استعدادهاشون که آینده ای درخشان رو در ۴ ساعت درست کنن!
کدوم آینده؟
آینده ای که حتی نمیدونی بعد اینکه از جلسه کنکور بیایی بیرون زنده هستی یا نه؟
همون موقع بود که یادم افتاد میتونستم در فصل زیبای پاییز با دوستانم در جنگل های مه گرفته با رنگ های چشم نواز درختان حس و حال جوانی ام را درک کنم
همان لحظات که برف می بارید و میتوانستم کاپشن خود را بردارم و در آغوش دانه های برف خودم را رها کنم ،
ولی نه...
خودم را از همه چیز محروم کردم،
میتوانستم بوم نقاشی ام را بگیرم و ساعت ها روی آن نقش هایی از جنس زندگی پیاده کنم ولی...
دیگر طاقتم تمام شد برگشتم و دوان دوان از حیاط مدرسه بیرون آمدم و فقط در شهر دویدم در شهری که همه پر از تلاطم بودند؛ به گوشه ای از یک کتابخانه پناه بردم.
کتابی را باز کردم و شروع به خواندن کردم:
دخترکی که در رویاهایش غرق شد...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍83💔15🤬10🔥8👏7💯6❤4👎4🥰1
📚 انشا در مورد : زمستان و شب یلدا ☃️🍉
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طولانیترین تکرار هرسال،دوباره مهمان خوشقدمِ کرسی های گرم میشود و
هندوانه ها شیرینیِ مزهشان یک دقیقه بیشتر زیر دندان میماند؛
انار های ترشرو، کنار انار های شیرین، چند لحظه بیشتر زمان دارند برای خنده های آبدارشان؛
لغات حافظ،عشوه کنان روی استکان چای به رقص در میآیند؛
و چه میزبان خوبی است یلدا،
پلی بین قلب های شورانگیز آذر و دی ماه...
امشب؛
مهلت پرداخت قبوض عشق، یک دقیقه تمدید خواهد شد؛
بوییدن محبت و مهربانی چون گلابِ نابِ بهشت در خاکِ ضمیر،بذر آرامش میکارد؛
خنده ای برای خوردن نمیماند و همینطور اشکی برای ریختن،
یلدا تولد زمستان را قبل از هرکسی تبریک میگوید و کادویش را میدهد؛
پاییزی که خفته با دلی تنگ و منتظر...
زمستان عزیز؛
تن هارا چرا، ولی قلب هارا نلرزان...
مراسم عزای برگ هارا با لباسی سپید برگزار کن اما قلبی را با سیاهی شب هایت تنها نگذار...
مراقب عزیز دردانه مان آذر باش!
انار هارا که از دستش گرفتی حواست باشد سرما نخورد...
خورشید که درآمد، دلش را نشکن!
آب شو تا گرمت کند...
تگرگ که بارید،هشدارش ده که درختان تازه در میانه خواب اند...بیدارشان کنند آشفته گشته، پریشان میشوند...
یلدا را که به پیشوازت فرستادیم، بهار را هم به استقبال رفتنت خواهیم فرستاد...
زمستان عزیز؛
دی آمده است! آماده خوابیدن شو...
مبادا در خواب تکانی بخوری! همه را بهمن دفن میکند...
اسفند که آمد اما،همانند کودکت در آغوشش گیر و برخیز؛ باز همراه ننه سرما زیر کرسی برو و راحت بخواب...پاییز جایش امن است.
یلدا
امده است
تا خبر زمستان را
به گوش برف برساند
و باران را باخبر سازد...
خورشید!
مراقب باش مهمان ناخوانده نشوی!
فالتان به نیکی،
یلدا مبارک...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
طولانیترین تکرار هرسال،دوباره مهمان خوشقدمِ کرسی های گرم میشود و
هندوانه ها شیرینیِ مزهشان یک دقیقه بیشتر زیر دندان میماند؛
انار های ترشرو، کنار انار های شیرین، چند لحظه بیشتر زمان دارند برای خنده های آبدارشان؛
لغات حافظ،عشوه کنان روی استکان چای به رقص در میآیند؛
و چه میزبان خوبی است یلدا،
پلی بین قلب های شورانگیز آذر و دی ماه...
امشب؛
مهلت پرداخت قبوض عشق، یک دقیقه تمدید خواهد شد؛
بوییدن محبت و مهربانی چون گلابِ نابِ بهشت در خاکِ ضمیر،بذر آرامش میکارد؛
خنده ای برای خوردن نمیماند و همینطور اشکی برای ریختن،
یلدا تولد زمستان را قبل از هرکسی تبریک میگوید و کادویش را میدهد؛
پاییزی که خفته با دلی تنگ و منتظر...
زمستان عزیز؛
تن هارا چرا، ولی قلب هارا نلرزان...
مراسم عزای برگ هارا با لباسی سپید برگزار کن اما قلبی را با سیاهی شب هایت تنها نگذار...
مراقب عزیز دردانه مان آذر باش!
انار هارا که از دستش گرفتی حواست باشد سرما نخورد...
خورشید که درآمد، دلش را نشکن!
آب شو تا گرمت کند...
تگرگ که بارید،هشدارش ده که درختان تازه در میانه خواب اند...بیدارشان کنند آشفته گشته، پریشان میشوند...
یلدا را که به پیشوازت فرستادیم، بهار را هم به استقبال رفتنت خواهیم فرستاد...
زمستان عزیز؛
دی آمده است! آماده خوابیدن شو...
مبادا در خواب تکانی بخوری! همه را بهمن دفن میکند...
اسفند که آمد اما،همانند کودکت در آغوشش گیر و برخیز؛ باز همراه ننه سرما زیر کرسی برو و راحت بخواب...پاییز جایش امن است.
یلدا
امده است
تا خبر زمستان را
به گوش برف برساند
و باران را باخبر سازد...
خورشید!
مراقب باش مهمان ناخوانده نشوی!
فالتان به نیکی،
یلدا مبارک...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍61❤15❤🔥5👎5🔥5
📚 انشای ادبی در مورد : پايیز🍂
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پاییز! پرواز پرندگانت کو؟
سفر قاصدکهایت در باد کو؟
مگر فصل مدرسه نیست؟
تو هم فراموشکار شدهای؟
مگر قرار نبود با مهر بیایی؟
پس آن تندبادی که تو با آن میوزیدی کجا رفت؟
پاییز؟ تو که چنین نبودی! تو همه صدا بودی. سکوت را میشکستی. سکوت خانه. سکوت خواب. سکوت کوچه. سکوت خیابان. تو از روی دیوارهای باغ میگذشتی و وارد تنِ درخت میشدی با نقاشی رنگ. وقتی تو میآمدی رقص بر جانِ شاخهها میافتاد و لرز بر رگِ برگها.
با آمدن تو آن درختِ پیر خودش را میتکاند و سبک میشد از سنگینیِ غبارِ تابستان. از حملِ بارِ گرما.
پاییز چرا نمیآیی؟ چرا نمیخوانی؟
پاییز!؟ پس لباسهای رنگارنگ کودکانت کو؟ آن اضطراب اول مهر کجا رفت؟
نکند تو هم از این سرزمین گریختی؟ مهاجرت؟ تو که مقیمِ موقتِ هر باغی. شاید رفتهای به جایی امنتر که درختانش زبان فصلها را میفهمند. جایی بیگانه با تبر و تیشه و خشم و خشونت. یا رفتهای سرزمینی که مردمانش قدر آب را میدانند و حساب هوا دستشان است.
پاییز!؟ پس کوچه گردیات کو؟ چرا خاکبازیات را نمیبینیم؟ نکند چون ما دست و پایت را با سیم و سیمان بستهاند.
پاییز!؟ گریههایت کو؟ خندههایت کو؟
بر باد دادنِ خرمنهایِ برنجات کو؟
چرا اثری از ابرهایت در آسمانِ ما نیست؟
برای تو هم ورود ممنوع است؟
عبور ممنوع را دیدهای؟
آسمان که چراغ قرمز نداشت.
پاییز!؟ کفشهایمان پشت دروازهی تو پوسید. پیراهنها خاک میخورد. آن دامنهای رنگارنگ را که برای قدم زدن با تو خریدیم از رنگ و رو رفت.
پاییز!؟ مگر فصلِ شانهکشیدن موها با انگشتانِ باد نیست؟
پاییز!؟ نمیآیی؟ در حسرت بارانیم.
آن نخستین بارانِ مهرماه یادت نیست؟ رمههای ابر را میرماندی با ترکههای باد. پیرمردها بر بام میرفتند و شیارها را با کاهگل درز میگرفتند. بوی قیر داغ و گونی سوخته. آن غافلگیری اولین باران شبانه و وزش گردبادها که لباسهای طناب را به هوا میبرد هم یادت نیست؟ پیراهنِ من کلاه تو میشد و دامنم دستمالی بود در رقص ابر و باد و برگ با باران.
پاییز!؟ این حبس خانگی تا کی ادامه دارد؟ تو را کجا بجویم؟ با آسمان بیپرنده چه کنم؟ کی در هوای بیابر نفس بکشد؟
پاییز!؟ تو هم از شرارت ما رنجیدهای؟ جفا به تو. به طبیعت. به آب. به باران. افسوس که ما نمیدانستیم رنگ تو چقدر میارزید. کسی ثبت سایهیِ نقاشی ابرها بر آسمان را به ما نیاموخت. نیاموختیم قیمت باران را؟ ما به آب توهین کردیم و رود را جان به لب کردیم تا خشکیدن. دریاچه را، دریا را سوزاندیم. ماهیها را از دامن دریا قاپیدیم و هوا را از پرنده و علف را از آهو.
پاییز!؟ کاش بیایی و بر ردِ جایی که روزی نامش رودخانه بود جاری شوی. دخترکان برای آمدن تو لبریز از میوههای خندهاند.
پاییز!؟ تو پیر نبودی. تو بهاری بودی به رنگی دیگر. ما تو را هم پیر کردیم.
تو هیچ کم نداشتی. دست طبیعت بیتو چه خالیست!
خانه خالی
خیابان خاموش
شهر خلوت
درخت خمود.
پنجرههایی که رنگ پاییز پشت آن نباشد دیوارهایی شیشهایاند.
راستی مدرسهها. نمیآیی از صفها بگذری؟ نمیآیی دانشآموزان را غافلگیر کنی که تا کلاسها خیس بدوند؟ کاش بیایی تا ما لباس گرم بپوشیم. تا با هم برویم قدم بزنیم با درخت، پیِ دویدن برگ با باد. کاش بیایی و من موهایم را به دست تو بسپارم. شالم را در هوای تو تکان دهم. تو با بارانت ناز بفروشی و من برایت چترِ نو بخرم.
پاییزِ بیرونقم رنگت کو؟
تو که زمانی بهار عاشقان بودی شور و شتابت بر اسبِ تیزپایِ باد کو؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پاییز! پرواز پرندگانت کو؟
سفر قاصدکهایت در باد کو؟
مگر فصل مدرسه نیست؟
تو هم فراموشکار شدهای؟
مگر قرار نبود با مهر بیایی؟
پس آن تندبادی که تو با آن میوزیدی کجا رفت؟
پاییز؟ تو که چنین نبودی! تو همه صدا بودی. سکوت را میشکستی. سکوت خانه. سکوت خواب. سکوت کوچه. سکوت خیابان. تو از روی دیوارهای باغ میگذشتی و وارد تنِ درخت میشدی با نقاشی رنگ. وقتی تو میآمدی رقص بر جانِ شاخهها میافتاد و لرز بر رگِ برگها.
با آمدن تو آن درختِ پیر خودش را میتکاند و سبک میشد از سنگینیِ غبارِ تابستان. از حملِ بارِ گرما.
پاییز چرا نمیآیی؟ چرا نمیخوانی؟
پاییز!؟ پس لباسهای رنگارنگ کودکانت کو؟ آن اضطراب اول مهر کجا رفت؟
نکند تو هم از این سرزمین گریختی؟ مهاجرت؟ تو که مقیمِ موقتِ هر باغی. شاید رفتهای به جایی امنتر که درختانش زبان فصلها را میفهمند. جایی بیگانه با تبر و تیشه و خشم و خشونت. یا رفتهای سرزمینی که مردمانش قدر آب را میدانند و حساب هوا دستشان است.
پاییز!؟ پس کوچه گردیات کو؟ چرا خاکبازیات را نمیبینیم؟ نکند چون ما دست و پایت را با سیم و سیمان بستهاند.
پاییز!؟ گریههایت کو؟ خندههایت کو؟
بر باد دادنِ خرمنهایِ برنجات کو؟
چرا اثری از ابرهایت در آسمانِ ما نیست؟
برای تو هم ورود ممنوع است؟
عبور ممنوع را دیدهای؟
آسمان که چراغ قرمز نداشت.
پاییز!؟ کفشهایمان پشت دروازهی تو پوسید. پیراهنها خاک میخورد. آن دامنهای رنگارنگ را که برای قدم زدن با تو خریدیم از رنگ و رو رفت.
پاییز!؟ مگر فصلِ شانهکشیدن موها با انگشتانِ باد نیست؟
پاییز!؟ نمیآیی؟ در حسرت بارانیم.
آن نخستین بارانِ مهرماه یادت نیست؟ رمههای ابر را میرماندی با ترکههای باد. پیرمردها بر بام میرفتند و شیارها را با کاهگل درز میگرفتند. بوی قیر داغ و گونی سوخته. آن غافلگیری اولین باران شبانه و وزش گردبادها که لباسهای طناب را به هوا میبرد هم یادت نیست؟ پیراهنِ من کلاه تو میشد و دامنم دستمالی بود در رقص ابر و باد و برگ با باران.
پاییز!؟ این حبس خانگی تا کی ادامه دارد؟ تو را کجا بجویم؟ با آسمان بیپرنده چه کنم؟ کی در هوای بیابر نفس بکشد؟
پاییز!؟ تو هم از شرارت ما رنجیدهای؟ جفا به تو. به طبیعت. به آب. به باران. افسوس که ما نمیدانستیم رنگ تو چقدر میارزید. کسی ثبت سایهیِ نقاشی ابرها بر آسمان را به ما نیاموخت. نیاموختیم قیمت باران را؟ ما به آب توهین کردیم و رود را جان به لب کردیم تا خشکیدن. دریاچه را، دریا را سوزاندیم. ماهیها را از دامن دریا قاپیدیم و هوا را از پرنده و علف را از آهو.
پاییز!؟ کاش بیایی و بر ردِ جایی که روزی نامش رودخانه بود جاری شوی. دخترکان برای آمدن تو لبریز از میوههای خندهاند.
پاییز!؟ تو پیر نبودی. تو بهاری بودی به رنگی دیگر. ما تو را هم پیر کردیم.
تو هیچ کم نداشتی. دست طبیعت بیتو چه خالیست!
خانه خالی
خیابان خاموش
شهر خلوت
درخت خمود.
پنجرههایی که رنگ پاییز پشت آن نباشد دیوارهایی شیشهایاند.
راستی مدرسهها. نمیآیی از صفها بگذری؟ نمیآیی دانشآموزان را غافلگیر کنی که تا کلاسها خیس بدوند؟ کاش بیایی تا ما لباس گرم بپوشیم. تا با هم برویم قدم بزنیم با درخت، پیِ دویدن برگ با باد. کاش بیایی و من موهایم را به دست تو بسپارم. شالم را در هوای تو تکان دهم. تو با بارانت ناز بفروشی و من برایت چترِ نو بخرم.
پاییزِ بیرونقم رنگت کو؟
تو که زمانی بهار عاشقان بودی شور و شتابت بر اسبِ تیزپایِ باد کو؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍73❤11🤬4🤔3🐳2😐2
📚 انشا در مورد : یلدا 🍉
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یلدا: شبی دراز و پر رمز و راز
یا ا... یا ا...، یلدا از در وارد می شود و پاییز با پاهای خِش خِشی پشت در می ماند . زمستان با پاهای مَخملی یلدا را میزبانی می کند . هنوز زمستان عروس نشده و به آغوش و خانه بخت کوهستان نرفته پاییز عروس می شود!؟
امشب دوره فرمانروایی پاییز و ناز و عشوه های لبریز پایان می گیرد ، امشب دیگر از خش خش برگ های طلا ریز خبری نیست، درختان لُخت و عریان می شوند و در موسم زمستان و در زمهریر ننه سرما تن پوشی از مخمل سپید بر پیکر رنگ پریده خود می کنند ، اکنون روزگار درختان سفید می شود هر چند در پی زمستان ،روسیاهی به زغال می ماند!؟یلدا این شب دراز و پر رمز و راز، این شب رویایی و آریایی در برزخ پاییز و زمستان میهمان سفره های مردم ایران است. در خوان گسترده "یلدا"همه چیز هست ، هندوانه تو سرخ و انار دلخون و چهره های گُلگون . بر طَرْف این خوان گسترده پدر بزرگ از داستان های کهن و سترگ می گوید در دیگر سو مادر بزرگ نوه ها و نبیره های قد و نیم قدش را زیر چارقد به مِهر گرفته و برایشان از خاطره های دیر و دور حکایت می کند، دیگر فرزندان نیز در کلاس درس پدر و مادر به ادب نشسته و گوش فرا می دهند. یلدا شب درازی است که به فردا نرسیده عمرش پایان می یابد و کوتاه می شود و تنها از این همه شُکوه یک "آه " می ماند!؟یلدا هم کوچک و بزرگ دارد ، درست مانند ما آدم ها ، به گفته ما خراسانی ها چله بزرگ و چله کوچک ، این دو برادر پیک زمستان هستند و در شب نخست دی ماه زاد می شوند و صبح نشده می میرند؟شبی دراز و خاطره انگیز ، هر چند سرد و بی روح هستند ولی بهانه گرم کردن کانون خانواده اند در گستره سفره ای به نام ایران.
یلدا نیاز امروز جامعه ماست تا کانون سرد خانواده ها را به بهانه گِرد هم آمدن و گِرد هم نشستن گرمایی دوباره ببخشد تا دل های سرد و یخی را گرم کند و خانه های به هم نزدیک و در هم تنیده و دل های از هم رمیده را پیوندی باشد!؟این را بدانیم که یلدا تنها یک شب است و عمر آن در غروب و طلوع خورشید در یک روز خلاصه می شود ، یلدا را آینه ای برای فردا بسازیم و در این آینه جز نیکی و خوشی و خویشی و مِهر ورزی نبینیم.عمرتان دراز باد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یلدا: شبی دراز و پر رمز و راز
یا ا... یا ا...، یلدا از در وارد می شود و پاییز با پاهای خِش خِشی پشت در می ماند . زمستان با پاهای مَخملی یلدا را میزبانی می کند . هنوز زمستان عروس نشده و به آغوش و خانه بخت کوهستان نرفته پاییز عروس می شود!؟
امشب دوره فرمانروایی پاییز و ناز و عشوه های لبریز پایان می گیرد ، امشب دیگر از خش خش برگ های طلا ریز خبری نیست، درختان لُخت و عریان می شوند و در موسم زمستان و در زمهریر ننه سرما تن پوشی از مخمل سپید بر پیکر رنگ پریده خود می کنند ، اکنون روزگار درختان سفید می شود هر چند در پی زمستان ،روسیاهی به زغال می ماند!؟یلدا این شب دراز و پر رمز و راز، این شب رویایی و آریایی در برزخ پاییز و زمستان میهمان سفره های مردم ایران است. در خوان گسترده "یلدا"همه چیز هست ، هندوانه تو سرخ و انار دلخون و چهره های گُلگون . بر طَرْف این خوان گسترده پدر بزرگ از داستان های کهن و سترگ می گوید در دیگر سو مادر بزرگ نوه ها و نبیره های قد و نیم قدش را زیر چارقد به مِهر گرفته و برایشان از خاطره های دیر و دور حکایت می کند، دیگر فرزندان نیز در کلاس درس پدر و مادر به ادب نشسته و گوش فرا می دهند. یلدا شب درازی است که به فردا نرسیده عمرش پایان می یابد و کوتاه می شود و تنها از این همه شُکوه یک "آه " می ماند!؟یلدا هم کوچک و بزرگ دارد ، درست مانند ما آدم ها ، به گفته ما خراسانی ها چله بزرگ و چله کوچک ، این دو برادر پیک زمستان هستند و در شب نخست دی ماه زاد می شوند و صبح نشده می میرند؟شبی دراز و خاطره انگیز ، هر چند سرد و بی روح هستند ولی بهانه گرم کردن کانون خانواده اند در گستره سفره ای به نام ایران.
یلدا نیاز امروز جامعه ماست تا کانون سرد خانواده ها را به بهانه گِرد هم آمدن و گِرد هم نشستن گرمایی دوباره ببخشد تا دل های سرد و یخی را گرم کند و خانه های به هم نزدیک و در هم تنیده و دل های از هم رمیده را پیوندی باشد!؟این را بدانیم که یلدا تنها یک شب است و عمر آن در غروب و طلوع خورشید در یک روز خلاصه می شود ، یلدا را آینه ای برای فردا بسازیم و در این آینه جز نیکی و خوشی و خویشی و مِهر ورزی نبینیم.عمرتان دراز باد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍51🤬9❤5👏2👎1
📚 انشا در مورد : طلوع آفتاب ☀️
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اکنون ستارگان در سرمای ارغوانی محو می شوند، خورشید در تپه ی شرقی زبانه میکشد ، درخت به درخت، جنگل پوشیده از ورقه هایی به رنگ طلا می شود...
سنگ به سنگ، صخره ها لب هایشان سرخ می درخشد.
خداوند زیبایی را دوباره خلق میکند و سطح تمام دریا ها و اقیانوس ها را پر زرق و برق برای چشم های زیبا بین، فرش می کند...
از لبان صبح جایی که غنچه ها می شکفند، نفسی آرام، بیرون می آید خورشید رنگ میبازد و به سرعت خاکستری می شود تا اینکه پردهها از مقابل خورشید کنار میرود و شکوه و جلال اش را به رخ میکشد... زمزمه ای در گوش صبح می کند : ما اینجا هستیم !
تا این که خورشید به قسمتی دیگر از کره زمین سفر میکند و همه زیباییها و جادوهای خاکستری ناپدید میشوند...
غروب آفتاب بافته شده از نورهای نرم و رنگ های لطیف، در حالی که داستان تمام روز را مرور می کند، غرق میشود .
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اکنون ستارگان در سرمای ارغوانی محو می شوند، خورشید در تپه ی شرقی زبانه میکشد ، درخت به درخت، جنگل پوشیده از ورقه هایی به رنگ طلا می شود...
سنگ به سنگ، صخره ها لب هایشان سرخ می درخشد.
خداوند زیبایی را دوباره خلق میکند و سطح تمام دریا ها و اقیانوس ها را پر زرق و برق برای چشم های زیبا بین، فرش می کند...
از لبان صبح جایی که غنچه ها می شکفند، نفسی آرام، بیرون می آید خورشید رنگ میبازد و به سرعت خاکستری می شود تا اینکه پردهها از مقابل خورشید کنار میرود و شکوه و جلال اش را به رخ میکشد... زمزمه ای در گوش صبح می کند : ما اینجا هستیم !
تا این که خورشید به قسمتی دیگر از کره زمین سفر میکند و همه زیباییها و جادوهای خاکستری ناپدید میشوند...
غروب آفتاب بافته شده از نورهای نرم و رنگ های لطیف، در حالی که داستان تمام روز را مرور می کند، غرق میشود .
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍56❤10🤬10🍌6🤮5🎉3🕊3