📚 #انشا درمورد : #مرگ و #زندگی
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
▪️▪️مرگ و زندگی هر دو دست خدا هستند. چون خداوند هر دواین ها را به ما داده است، خداوند این دو را به امانت به انسان داده است،، چرا که هیچ کسی جز انسان امانت الهی را نپذیرفت.
▪️ضرب المثل های زیادی در این باره شنیده ایم مثل :"مرگ همچون شتری است که در هر خانه ای می خوابد"
مرگ را به شتر تشبیه کرده اند و خوابیدن شتر دم در خانه را به این تشبیه کرده اند که مرگ برای همه هست، اما این که چگونه مرگی را انتخاب کنیم، چگونه زندگی کردنی را انتخاب کنیم، این مهم است که اگر این مسئله مهم نیست هیچ دلیلی برای ترس نباید وجود داشته باشد، و اصلا مهم نباشد چه کسی از چه طریق میمیرد و چگونه زندگی میکند. انسان باید طوری زندگی کند که هدفشان تنها تنفس نباشد، هدفش نفس کشیدن عادی هر روز نباشد، آنها میتوانند هدفی بزرگتر داشته باشند. تا به حال فکر کردهاید که اگر هدف ما خدا باشد چه میشود؟
زندگی خوب داشتن به ثروت و مال دنیایی داشتن نیست بلکه تلاش و خوب بودن برای رسیدن به هدف است ، هدفی که در زندگی کسی خدا باشد یقینا در نماز تاریک دری باز میکند که به سمت نور باشد.
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
▪️▪️مرگ و زندگی هر دو دست خدا هستند. چون خداوند هر دواین ها را به ما داده است، خداوند این دو را به امانت به انسان داده است،، چرا که هیچ کسی جز انسان امانت الهی را نپذیرفت.
▪️ضرب المثل های زیادی در این باره شنیده ایم مثل :"مرگ همچون شتری است که در هر خانه ای می خوابد"
مرگ را به شتر تشبیه کرده اند و خوابیدن شتر دم در خانه را به این تشبیه کرده اند که مرگ برای همه هست، اما این که چگونه مرگی را انتخاب کنیم، چگونه زندگی کردنی را انتخاب کنیم، این مهم است که اگر این مسئله مهم نیست هیچ دلیلی برای ترس نباید وجود داشته باشد، و اصلا مهم نباشد چه کسی از چه طریق میمیرد و چگونه زندگی میکند. انسان باید طوری زندگی کند که هدفشان تنها تنفس نباشد، هدفش نفس کشیدن عادی هر روز نباشد، آنها میتوانند هدفی بزرگتر داشته باشند. تا به حال فکر کردهاید که اگر هدف ما خدا باشد چه میشود؟
زندگی خوب داشتن به ثروت و مال دنیایی داشتن نیست بلکه تلاش و خوب بودن برای رسیدن به هدف است ، هدفی که در زندگی کسی خدا باشد یقینا در نماز تاریک دری باز میکند که به سمت نور باشد.
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍36❤17🤔5👏4🕊4👎3🔥1💔1
📚 #انشا درمورد : از تو حرکت از خدا برکت
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
به نام خداوند یکتا ،به نام روزی دهنده توانا ،قلم در دست میگیرم و بر قلب کاغذ می فشارم با یاد رزاق موجودات! از تک سلولی ها گرفته تا نهنگ و فیل و موجودات فرا زمینی . خداوند روزی دهنده تک تک موجودات است و لعن و نفرین عالمیان بر منکر آن باد! و اما آیا نشستن و دست روی دست نهادن و به امید روزی نشستن
شایسته انسانی است که سرور و اشرف موجودات است و سایر جانداران و پدیده ها در جهت خدمت به وی در انتظار طلوع و غروب خورشید می نشینند ؟
تمامی نویسندگان و شاعران چه در قرون معاصر و چه قرون گذشته انسان را به کار و تلاش دعوت می کنند
سعدی می فرماید:
هر که رنجی برد، گنجش شد پدید
هر که جدی کرد، بر جودی رسید
و در بیتی دیگر داریم
برو شیر درنده باش ای دغل
مینداز خود را چو روباه شل
علاوه بر این اشعار با اندکی تامل در می یابیم که عدم تلاش و تن پروری و سستی و کاهلی عاقبتی جز فنا و شکست ندارد. کافی است به اطراف خود بنگریم آیا شایسته است مورچه ای باری چند برابر وزن خود را بکشد، کبوتری در جست و جوی روزی خود به هر سو سرک کشد اما ما در انتظار روزی خود دست به دامان خداوند و اولیای الهی شویم و نابرده رنج در طلب گنجی باشیم که خداوند بدون تلاش به هیچ بنده ای عطا نمیکند؟
هیچ موجودی آفریده نشده است مگر انکه خداوند روزی وی را برایش قرار دهد و تنها نکته ای که در این میان باید رعایت کرد این است که هیچ چیز جز با تلاش به دست نمی آید از قدیم گفته اند از تو حرکت از خدا برکت!
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
به نام خداوند یکتا ،به نام روزی دهنده توانا ،قلم در دست میگیرم و بر قلب کاغذ می فشارم با یاد رزاق موجودات! از تک سلولی ها گرفته تا نهنگ و فیل و موجودات فرا زمینی . خداوند روزی دهنده تک تک موجودات است و لعن و نفرین عالمیان بر منکر آن باد! و اما آیا نشستن و دست روی دست نهادن و به امید روزی نشستن
شایسته انسانی است که سرور و اشرف موجودات است و سایر جانداران و پدیده ها در جهت خدمت به وی در انتظار طلوع و غروب خورشید می نشینند ؟
تمامی نویسندگان و شاعران چه در قرون معاصر و چه قرون گذشته انسان را به کار و تلاش دعوت می کنند
سعدی می فرماید:
هر که رنجی برد، گنجش شد پدید
هر که جدی کرد، بر جودی رسید
و در بیتی دیگر داریم
برو شیر درنده باش ای دغل
مینداز خود را چو روباه شل
علاوه بر این اشعار با اندکی تامل در می یابیم که عدم تلاش و تن پروری و سستی و کاهلی عاقبتی جز فنا و شکست ندارد. کافی است به اطراف خود بنگریم آیا شایسته است مورچه ای باری چند برابر وزن خود را بکشد، کبوتری در جست و جوی روزی خود به هر سو سرک کشد اما ما در انتظار روزی خود دست به دامان خداوند و اولیای الهی شویم و نابرده رنج در طلب گنجی باشیم که خداوند بدون تلاش به هیچ بنده ای عطا نمیکند؟
هیچ موجودی آفریده نشده است مگر انکه خداوند روزی وی را برایش قرار دهد و تنها نکته ای که در این میان باید رعایت کرد این است که هیچ چیز جز با تلاش به دست نمی آید از قدیم گفته اند از تو حرکت از خدا برکت!
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍41🔥12❤2👏1
📚 #انشا درمورد : #شب و #روز
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
کره زمین تقریباً گرد است و در اثر چرخش زمین نیمی از کره زمین در روشنایی فرو میرود که به آن روزمی گویند و نصف دیگر در تاریکی که به آن اصطلاحاً شب گفته می شود.
با طلوع خورشید طلایی روز آغاز می شود و تاریکی و شب رخت می بندد و برای چند ساعتی ما را ترک میکند.
روز یعنی روشنایی یعنی درخشش و تابیدن هر آنچه که روی زمین است و رنگ و جلای دیگری می گیرد. آب ها زلال تر دیده می شوند و آسمان تیره و تار،روشن و بی رنگ می شود و ابرهای سفید در آن موج می گیرند و همراه باد از این سمت به آن سمت میروند.
در روز مردم به کار و تلاش می پردازند و به دنبال روزی حلال می روند اما در شب همگی به استراحت و خواب میپردازند تا که دوباره ما از آسمان برود و شب پرده بردارد و روز دوباره با همه روشنایی اش به آسمان سلام بگوید و باری دیگر زندگی جریان یابد و مردم از خواب بیدار شود و به زندگی و روال آن بازگردند.
عدهای به دنبال درس میرود و عده ای به سر کار و عده ای دیگر می خوابند زیرا که تمام طول شب را بیدار بوده اند و کار کرده اند.
شب و روز دو دنیای متفاوتند،یکی تاریک و دیگری روشن،یکی در اوج آرامش و دیگری در اوج شلوغی و هرج و مرج،یکی در اوج خواب و بی خبری و دیگری در عالم بیداری و هوشیاری.
دو پدیده به همراه تضادها و زیبایی هایش که دنیا را ساخته و به آن رنگ و زیبایی بخشیده زیرا اگر این طور نبود دنیا در مسیر یکنواخت پیش میرفت و هیچ لذت و هیجانی نداشت و دنیا پر میشد از روزمرگی و کسلی.
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
کره زمین تقریباً گرد است و در اثر چرخش زمین نیمی از کره زمین در روشنایی فرو میرود که به آن روزمی گویند و نصف دیگر در تاریکی که به آن اصطلاحاً شب گفته می شود.
با طلوع خورشید طلایی روز آغاز می شود و تاریکی و شب رخت می بندد و برای چند ساعتی ما را ترک میکند.
روز یعنی روشنایی یعنی درخشش و تابیدن هر آنچه که روی زمین است و رنگ و جلای دیگری می گیرد. آب ها زلال تر دیده می شوند و آسمان تیره و تار،روشن و بی رنگ می شود و ابرهای سفید در آن موج می گیرند و همراه باد از این سمت به آن سمت میروند.
در روز مردم به کار و تلاش می پردازند و به دنبال روزی حلال می روند اما در شب همگی به استراحت و خواب میپردازند تا که دوباره ما از آسمان برود و شب پرده بردارد و روز دوباره با همه روشنایی اش به آسمان سلام بگوید و باری دیگر زندگی جریان یابد و مردم از خواب بیدار شود و به زندگی و روال آن بازگردند.
عدهای به دنبال درس میرود و عده ای به سر کار و عده ای دیگر می خوابند زیرا که تمام طول شب را بیدار بوده اند و کار کرده اند.
شب و روز دو دنیای متفاوتند،یکی تاریک و دیگری روشن،یکی در اوج آرامش و دیگری در اوج شلوغی و هرج و مرج،یکی در اوج خواب و بی خبری و دیگری در عالم بیداری و هوشیاری.
دو پدیده به همراه تضادها و زیبایی هایش که دنیا را ساخته و به آن رنگ و زیبایی بخشیده زیرا اگر این طور نبود دنیا در مسیر یکنواخت پیش میرفت و هیچ لذت و هیجانی نداشت و دنیا پر میشد از روزمرگی و کسلی.
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍66❤18😡9👏8🤮8😁2👎1
#انشا درمورد : #زمستان❄️
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
سادهپوش فصلها
زمستان، سادهپوش فصلها، در این حوالی قدم میزند؛ نقش پای گذارش، بر خیابانهای مغموم میماند، و توجه رهگذران بیحواس را به خود جلب میکند.
موج نفسهای سردش، قطره اشکهای ابران گریان را نوازش می کند و با آرامش جذاب و لبخند سپیدش، دانههای نرم و زیباروی برف را به انسانهای چشم انتظار هدیه میکند.
معتدلکننده احساسها
نسیم دلانگیزی که قلبها را به سوی خویش، روانه میکند، شمیم نوگلان درختهای پر جنب و جوش، عقل را از سر انسان میرباید؛ احساسات نهفتهای در این حال و هوا، غنچه میکند و حس شادمانی را به درون رگها روانه میکند.
بهار، همان معتدل کنندهٔ احساسها، عواطف بیرنگ را تغییر میدهد؛ احساهای سرد و سوزان را تنظیم میکند. تابلوی زندگی را با نقش و نگار می آراید؛پنجرهٔ دید و افکار را می گشاید و نوید روزی نو را در دلها میرقصاند.
ساز امید
عشق، دکلمهای پر احساس، که ساز امید مینوازد؛دوستداشتنی بیانتها که قلب آیینهای را میدرخشاند؛ ترسی دلربا که آزمونیست برای عشق؛معلمی که درس عاطفه را میآموزاند، و کلاس مهر و محبت را برگذار می کند.
عشق آبنباتی است که شیرینی آن، عجیب به دل میچسبد؛ طبیعت عشق باعث شکفتن دلها و جانها، در قلمرو باشکوهش میشود.
عشق، یادآورنده خاطرات خوش، روح هر کسی را جوان و شاداب میگرداند. زنده باد عشق! زنده باد زندگی!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
سادهپوش فصلها
زمستان، سادهپوش فصلها، در این حوالی قدم میزند؛ نقش پای گذارش، بر خیابانهای مغموم میماند، و توجه رهگذران بیحواس را به خود جلب میکند.
موج نفسهای سردش، قطره اشکهای ابران گریان را نوازش می کند و با آرامش جذاب و لبخند سپیدش، دانههای نرم و زیباروی برف را به انسانهای چشم انتظار هدیه میکند.
معتدلکننده احساسها
نسیم دلانگیزی که قلبها را به سوی خویش، روانه میکند، شمیم نوگلان درختهای پر جنب و جوش، عقل را از سر انسان میرباید؛ احساسات نهفتهای در این حال و هوا، غنچه میکند و حس شادمانی را به درون رگها روانه میکند.
بهار، همان معتدل کنندهٔ احساسها، عواطف بیرنگ را تغییر میدهد؛ احساهای سرد و سوزان را تنظیم میکند. تابلوی زندگی را با نقش و نگار می آراید؛پنجرهٔ دید و افکار را می گشاید و نوید روزی نو را در دلها میرقصاند.
ساز امید
عشق، دکلمهای پر احساس، که ساز امید مینوازد؛دوستداشتنی بیانتها که قلب آیینهای را میدرخشاند؛ ترسی دلربا که آزمونیست برای عشق؛معلمی که درس عاطفه را میآموزاند، و کلاس مهر و محبت را برگذار می کند.
عشق آبنباتی است که شیرینی آن، عجیب به دل میچسبد؛ طبیعت عشق باعث شکفتن دلها و جانها، در قلمرو باشکوهش میشود.
عشق، یادآورنده خاطرات خوش، روح هر کسی را جوان و شاداب میگرداند. زنده باد عشق! زنده باد زندگی!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍38❤14🙏5💔1
📚 #مثل_نویسی درمورد : از این گوش می گیرد از آن گوش در می کند🦻
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
عالمی در شهری زندگی می کرد که خود را عاقل تر از دیگر علما می دانست و همین رفتار او باعث شده بود در میان علمای دیگر به خودپسندی معروف باشد و به پند و نصیحت کسی گوش نکند.
روزی علما و دانشمندان آن شهر دور هم جمع شدند تا این صفت ناپسند را از این فرد دور کنند و هر صبح یکی از آن ها به در خانه ی عالم بی عمل رفت و نصیحتی را به او یادآوری کرد.
بعد از آن هر حکیم و عالمی که آن فرد را در جایی می دید پندی به او می داد و او را از خودخواهی و خودپسندی منع می کرد آن فرد هم در آن موقعیت نصیحت ها را می پذیرفت اما در عمل باز آن طور که خودش می خواست رفتار می کرد.
مدتی گذشت و علما از تغییر رفتار آن عالم خودپسند نا امید شدند و درباره ی او گفتند که : «از این گوش می گیرد و از آن گوش در می کند»
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
عالمی در شهری زندگی می کرد که خود را عاقل تر از دیگر علما می دانست و همین رفتار او باعث شده بود در میان علمای دیگر به خودپسندی معروف باشد و به پند و نصیحت کسی گوش نکند.
روزی علما و دانشمندان آن شهر دور هم جمع شدند تا این صفت ناپسند را از این فرد دور کنند و هر صبح یکی از آن ها به در خانه ی عالم بی عمل رفت و نصیحتی را به او یادآوری کرد.
بعد از آن هر حکیم و عالمی که آن فرد را در جایی می دید پندی به او می داد و او را از خودخواهی و خودپسندی منع می کرد آن فرد هم در آن موقعیت نصیحت ها را می پذیرفت اما در عمل باز آن طور که خودش می خواست رفتار می کرد.
مدتی گذشت و علما از تغییر رفتار آن عالم خودپسند نا امید شدند و درباره ی او گفتند که : «از این گوش می گیرد و از آن گوش در می کند»
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍37🕊9❤🔥8❤8👎4👏3😁2
📚 #مثل_نویسی درمورد : کار نیکو از پر کردن است
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
روزی روزگاری در پشت کوه های بلند اذربایجان علی بن مجدالدین از پدری به نام عبدالله و مادری به نام امنه متولد شد.
علی پسری بازیگوش و نافرمان بود و تمام روز خود را به آزار و اذیت دیگران,سپری میکرد و نصیحت های خانواده اش در او اثری نداشت.
در یکی از روزهای بسیار گرم تابستان علی چوپانی را دید که به تنهایی گله ای که از ده ها میش بزرگ تشکیل شده بود را ,به تنهایی به سمت آغل هدایت میکرد و در نزدیکی آغل آنها را روی دست میگرفت و به داخل میبرد.این صحنه که هم علی را به خنده انداخته بود ,و هم باعث شده بود کنجکاوی او تحریک شود,باعث شد به سمت جوان رفته و از او سوالی را بپرسد. علی به نزدیکی در آغل رفت و با طعنه به چوپان گفت:موجود ضعیف و لاغری چون تو چگونه میتواند کار مردان جنگی ورزیده را انجام دهد,نکند گوشت میش های تو از پنبه است و یا آنها پر در می آورندو همچون فرشته ها پرواز کنان به آغل میروند.چوپان با آرامش سری تکان داد و گفت:تو چگونه تمام روز را میتوانی به تمسخر دیگران بپردازی ,نکند در دهان تو هم به جای زبان ماری با نیش زهراگین وول میخورد.علی که اینبار فکر کرد چوپان اورا فردی حاضر جواب میداند با غرور گفت:من سالهاست که بارها و بارها این کار را انجام میدهم و برای من بسیار آسان شده است.تمسخر دیگران زحمتی برای من ندارد.
جوان با لبخند گفت:پس برای من هم که از کودکی شبانی کرده و هرروز این کار را انجام میدهم,بلند کردن و هدایت چند میش بسیار آسان است .اماچه خوب است نتیجه کارنیک راباپرکردن بیابی.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
روزی روزگاری در پشت کوه های بلند اذربایجان علی بن مجدالدین از پدری به نام عبدالله و مادری به نام امنه متولد شد.
علی پسری بازیگوش و نافرمان بود و تمام روز خود را به آزار و اذیت دیگران,سپری میکرد و نصیحت های خانواده اش در او اثری نداشت.
در یکی از روزهای بسیار گرم تابستان علی چوپانی را دید که به تنهایی گله ای که از ده ها میش بزرگ تشکیل شده بود را ,به تنهایی به سمت آغل هدایت میکرد و در نزدیکی آغل آنها را روی دست میگرفت و به داخل میبرد.این صحنه که هم علی را به خنده انداخته بود ,و هم باعث شده بود کنجکاوی او تحریک شود,باعث شد به سمت جوان رفته و از او سوالی را بپرسد. علی به نزدیکی در آغل رفت و با طعنه به چوپان گفت:موجود ضعیف و لاغری چون تو چگونه میتواند کار مردان جنگی ورزیده را انجام دهد,نکند گوشت میش های تو از پنبه است و یا آنها پر در می آورندو همچون فرشته ها پرواز کنان به آغل میروند.چوپان با آرامش سری تکان داد و گفت:تو چگونه تمام روز را میتوانی به تمسخر دیگران بپردازی ,نکند در دهان تو هم به جای زبان ماری با نیش زهراگین وول میخورد.علی که اینبار فکر کرد چوپان اورا فردی حاضر جواب میداند با غرور گفت:من سالهاست که بارها و بارها این کار را انجام میدهم و برای من بسیار آسان شده است.تمسخر دیگران زحمتی برای من ندارد.
جوان با لبخند گفت:پس برای من هم که از کودکی شبانی کرده و هرروز این کار را انجام میدهم,بلند کردن و هدایت چند میش بسیار آسان است .اماچه خوب است نتیجه کارنیک راباپرکردن بیابی.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍38❤5😁3
#انشا درمورد : #برف
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در داخل حیاط سرد نشسته ام.
به دانه های زیبای برف خیره شده ام.
آن ها دست به دست هم داده اند و پیراهنی سفید بر تن حیاط پوشانده اند .
همگی ب یک شکل هستند.❄❄ نگاهی به خود میکنم ،
عجبا من شبیه آن ها هستم !
آرام آرام خورشید خانم خودش را نشان می دهد و اهل خانه به حیاط می آیند.
آنان نیز مثل من مهمان چندساعت یا چند روزی خواهند بود،
به این پیراهن سفید رنگ نرم ب آرامی و با محبت نگاه میکنم .
چه احساس خوب و لذت بخشی دارد دیدن این زیبایان سفید نرم !
ای کاش میتوانستم سخن بگویم و این حس و حال را برای شما بازگو نمایم.
ساعت ها میگذرد، متاسفانه دیگر وقت خداحافظی کردن است. اهل خانه با پا گذاشتن بر روی من کم کم وجودنرم و نازک مرا له می کنند و رفته رفته نور خورشید با گرمایش مرا ذوب میکند.
حال از پیشتان می روم اما روزی باز هم خواهم آمدو با دوستانم حیاط خانه تان را چون عروسی زیبا سفید پوش خواهیم نمود.
به امید دیدار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در داخل حیاط سرد نشسته ام.
به دانه های زیبای برف خیره شده ام.
آن ها دست به دست هم داده اند و پیراهنی سفید بر تن حیاط پوشانده اند .
همگی ب یک شکل هستند.❄❄ نگاهی به خود میکنم ،
عجبا من شبیه آن ها هستم !
آرام آرام خورشید خانم خودش را نشان می دهد و اهل خانه به حیاط می آیند.
آنان نیز مثل من مهمان چندساعت یا چند روزی خواهند بود،
به این پیراهن سفید رنگ نرم ب آرامی و با محبت نگاه میکنم .
چه احساس خوب و لذت بخشی دارد دیدن این زیبایان سفید نرم !
ای کاش میتوانستم سخن بگویم و این حس و حال را برای شما بازگو نمایم.
ساعت ها میگذرد، متاسفانه دیگر وقت خداحافظی کردن است. اهل خانه با پا گذاشتن بر روی من کم کم وجودنرم و نازک مرا له می کنند و رفته رفته نور خورشید با گرمایش مرا ذوب میکند.
حال از پیشتان می روم اما روزی باز هم خواهم آمدو با دوستانم حیاط خانه تان را چون عروسی زیبا سفید پوش خواهیم نمود.
به امید دیدار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍54❤4😁2
📚 #انشا تضاد معنایی درمورد : عشق و محبت با نفرت و تنفر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عشق،
سر آغازی بزرگ در دنیا،
حسی که همزمان با انسان متولد شد. همان لحظه که خدا از روحش در او دمید. خدا حوا را فرستاد. همدمی برای انسان. این بار عشق با زن آمد. همان لحظه که آدم حوا را دید و دلش لرزید. ازدواج کردند. بچه آوردند. این بار عشق با فرزند آمد. بچه ها بزرگ شدند. بزرگ و بزرگ تر. یک زن بود و دو مرد عاشق.
آن دورها ، بین آتش ، در ظلمات ، شیطان نشسته بود. سنگ هایی تیز در بغل داشت. غرورش بود که شکسته بود. هنگام تقاضای سجود. همان لحظه که فهمید آدم از او برتر است. آن قدر برتر که باید سر فرود آورد برای بزرگی و عظمتش. نفرت را ساخت. با سیاهی چشم. با آتش دستان. از آدم کینه به دل گرفت. کینه ای بزرگ. آن قدر بزرگ که تصمیم گرفت نشان دهد بی لیاقتی انسان را. جهلش را. حقیر بودنش را. عقده ها وجودش را پر کرده بودند. فرصت را مناسب دید. در گوش قابیل نجوا کرد. هر روز و هر شب. نفرت را به کره ی خاکی آورد و شد آنی که نباید می شد.
سال ها گذشت. آدم و حوا مردند. نه نسل انسان از تبار آدم به دنیا آمدند و مردند. قابیل هم مرد. اما نفرت نه. نفرت هیچ وقت نمرد. جهل زمین را فرا گرفت. از همه جا صدای قهقه ای به گوش می رسید. قهقه ی شیطان. داشت می خندید. خیال می کرد به هدف رسیده. فکر می کرد آن قدر به پاکی انسان و محبت و عشق بین مخلوقان آسیب رسانده که خدا شرمنده شود. شرمنده از آفریدن انسان ها. اما خدا نوح را فرستاد. صبر کرد و صبر کرد. جهان بهتر شد. راستش کمی بهتر شد. آن قدر کم که به چشم نمی آمد. خدا بهتر دید جهان از نو شروع بشود. دنیا زیر آب برد. همه مردند. به جز عاشق ها. به جز کسانی که نفرت در دلشان جایی نداشت. دنیا درست شد آن طوری که خدا دلش می خواست.
گذشت. زمان جلو رفت و همه چیز فراموش شد. حتی آن واقعه ی بزرگ. انسان مغرور شد. فکر کرد پاک است و قوی. برای فرزندانش از شیطان می گفت. از بدیش. نفرت را به سیب زمینی گندیده با بویی منزجر کننده تشبیه می کرد ، اما نفرت سیب زمینی نبود. از سیب زمینی باهوش تر بود. عطری زد و خود را میان زندگی ها ، انسان ها ، عشق ها و دوستی ها ؛ خلاصه هر چه که در آن اثری از محبت و پاکی هر چند کوچک دیده می شد ، جای کرد. مانند بادی وزید و شمع ها را خاموش کرد. از روشنی دنیا کاسته شد. عشق به اغما رفت. دنیا تاریک شد. در دنیا تک توک چند شمع روشن بود. باد نفرت خاموششان می کرد ، اما باز با کبریت عشق روشن می شدند. عشق کوچک شده بود و حقیر. تنها امیدش آن شمع ها بودند. نفرت از شمع های خاموش کمک گرفت. همه با هم به جان شمع روشن افتادند. فوت می کردند و فوت می کردند که شمع های روشن به خود آمدند. عشق داشت می مرد. یعنی مرده بود. نبض نداشت. شمع ها از غصه آب شدند. آب شدنشان فایده نداشت پس به سمت شمع های خاموش دویدند. نجاتشان دادند. روشنشان کردند. عشق به هوش آمد. قلبش ضعیف می زد ، اما هنوز زنده بود. نفس می کشید.
شیطان عصبانی شد. صدای قهقه اش با خرناس حاصل از خشم عوض شد. نفرت را فرستاد. دوباره نجوا کرد. در گوش ها زمزمه کرد بدی ها را. کینه ها را. دشمنی ها را. همهمه ای در دنیا به وجود آمد. آدم ها دیوانه شدند و مجنون. همه شان نه ، اما کم هم نبودند. باز هم جنگ. باز هم جدال. پیکار بین خوبی و بدی. پستی و برتری. عشق و نفرت.
باز هم گذشت. باز هم همه چیز فراموش شد. از آن همه اتفاق تنها داستانشان ماند. داستان هایی که هیچ کس هیچ کدامشان را باور نمی کند. بعد از آن روز عشق به زندگی نباتی خود ادامه داد. خدا هم دیگر دنیا را زیر آب نبرد. نوحی هم نفرستاد. صبر کرد. باید صبر می کرد تا عشق تیمار شود. آدم ها تیمارش کنند. دیوانه ها عاقل شوند. نفرت باید از بین می رفت. باید خفه می شد با دستان کسی که آن را اورده بود به این دنیا. به دست انسان.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عشق،
سر آغازی بزرگ در دنیا،
حسی که همزمان با انسان متولد شد. همان لحظه که خدا از روحش در او دمید. خدا حوا را فرستاد. همدمی برای انسان. این بار عشق با زن آمد. همان لحظه که آدم حوا را دید و دلش لرزید. ازدواج کردند. بچه آوردند. این بار عشق با فرزند آمد. بچه ها بزرگ شدند. بزرگ و بزرگ تر. یک زن بود و دو مرد عاشق.
آن دورها ، بین آتش ، در ظلمات ، شیطان نشسته بود. سنگ هایی تیز در بغل داشت. غرورش بود که شکسته بود. هنگام تقاضای سجود. همان لحظه که فهمید آدم از او برتر است. آن قدر برتر که باید سر فرود آورد برای بزرگی و عظمتش. نفرت را ساخت. با سیاهی چشم. با آتش دستان. از آدم کینه به دل گرفت. کینه ای بزرگ. آن قدر بزرگ که تصمیم گرفت نشان دهد بی لیاقتی انسان را. جهلش را. حقیر بودنش را. عقده ها وجودش را پر کرده بودند. فرصت را مناسب دید. در گوش قابیل نجوا کرد. هر روز و هر شب. نفرت را به کره ی خاکی آورد و شد آنی که نباید می شد.
سال ها گذشت. آدم و حوا مردند. نه نسل انسان از تبار آدم به دنیا آمدند و مردند. قابیل هم مرد. اما نفرت نه. نفرت هیچ وقت نمرد. جهل زمین را فرا گرفت. از همه جا صدای قهقه ای به گوش می رسید. قهقه ی شیطان. داشت می خندید. خیال می کرد به هدف رسیده. فکر می کرد آن قدر به پاکی انسان و محبت و عشق بین مخلوقان آسیب رسانده که خدا شرمنده شود. شرمنده از آفریدن انسان ها. اما خدا نوح را فرستاد. صبر کرد و صبر کرد. جهان بهتر شد. راستش کمی بهتر شد. آن قدر کم که به چشم نمی آمد. خدا بهتر دید جهان از نو شروع بشود. دنیا زیر آب برد. همه مردند. به جز عاشق ها. به جز کسانی که نفرت در دلشان جایی نداشت. دنیا درست شد آن طوری که خدا دلش می خواست.
گذشت. زمان جلو رفت و همه چیز فراموش شد. حتی آن واقعه ی بزرگ. انسان مغرور شد. فکر کرد پاک است و قوی. برای فرزندانش از شیطان می گفت. از بدیش. نفرت را به سیب زمینی گندیده با بویی منزجر کننده تشبیه می کرد ، اما نفرت سیب زمینی نبود. از سیب زمینی باهوش تر بود. عطری زد و خود را میان زندگی ها ، انسان ها ، عشق ها و دوستی ها ؛ خلاصه هر چه که در آن اثری از محبت و پاکی هر چند کوچک دیده می شد ، جای کرد. مانند بادی وزید و شمع ها را خاموش کرد. از روشنی دنیا کاسته شد. عشق به اغما رفت. دنیا تاریک شد. در دنیا تک توک چند شمع روشن بود. باد نفرت خاموششان می کرد ، اما باز با کبریت عشق روشن می شدند. عشق کوچک شده بود و حقیر. تنها امیدش آن شمع ها بودند. نفرت از شمع های خاموش کمک گرفت. همه با هم به جان شمع روشن افتادند. فوت می کردند و فوت می کردند که شمع های روشن به خود آمدند. عشق داشت می مرد. یعنی مرده بود. نبض نداشت. شمع ها از غصه آب شدند. آب شدنشان فایده نداشت پس به سمت شمع های خاموش دویدند. نجاتشان دادند. روشنشان کردند. عشق به هوش آمد. قلبش ضعیف می زد ، اما هنوز زنده بود. نفس می کشید.
شیطان عصبانی شد. صدای قهقه اش با خرناس حاصل از خشم عوض شد. نفرت را فرستاد. دوباره نجوا کرد. در گوش ها زمزمه کرد بدی ها را. کینه ها را. دشمنی ها را. همهمه ای در دنیا به وجود آمد. آدم ها دیوانه شدند و مجنون. همه شان نه ، اما کم هم نبودند. باز هم جنگ. باز هم جدال. پیکار بین خوبی و بدی. پستی و برتری. عشق و نفرت.
باز هم گذشت. باز هم همه چیز فراموش شد. از آن همه اتفاق تنها داستانشان ماند. داستان هایی که هیچ کس هیچ کدامشان را باور نمی کند. بعد از آن روز عشق به زندگی نباتی خود ادامه داد. خدا هم دیگر دنیا را زیر آب نبرد. نوحی هم نفرستاد. صبر کرد. باید صبر می کرد تا عشق تیمار شود. آدم ها تیمارش کنند. دیوانه ها عاقل شوند. نفرت باید از بین می رفت. باید خفه می شد با دستان کسی که آن را اورده بود به این دنیا. به دست انسان.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍67❤17👏5🔥2😐1🗿1
📚 #مثل_نویسی در مورد درمورد : همه کاشتند ما خوردیم با بکاریم و دیگران بخورند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در گذشتههای دور، انوشیروان پادشاه نامی ایران به قصد شکار از قصر خارج شد. انوشیروان همینطور که با وزیر زیرکش مشغول گفتگو بود به طبیعت اطراف هم نگاه میکرد و لذت میبرد. ناگهان انوشیروان پیرمرد گوژپشت و خمیدهای را دید که مشغول حفر چالهای است در حالی که نهال درختی کنارش قرار داشت.
انوشیروان از اطرافیانش خواست بایستند تا ببیند پیرمرد چه کار میکند. انوشیروان نزدیک رفت و سلام داد. پیرمرد نگاهی به او انداخت و پاسخ سلامش را داد. انوشیروان پرسید: ای پیرمرد چه کار میکنی؟ پیرمرد گفت: دارم زمین را میکنم میخواهم این نهال گردو را بکارم. انوشیروان گفت: گردو! پیرمرد تو با این سن و سال با این مشقت زمین را میکنی تا گردو بکاری؟
پیرمرد گفت: کار من این است از کودکی کاری جز کشاورزی نداشتهام الان هشتاد سالی میشود، این کار چه اشکالی دارد. انوشیروان خندید و گفت: نه اشکالی ندارد، تعجب کردم. مردی با این سن و سال گردو بکارد. خودت بهتر میدانی که گردو حداقل شش الی هفت سال زمان میبرد تا محصولش کامل برسد. پدر شاید تا آن وقت شما زنده نباشید که بخواهید از آن استفاده کنید.
پیرمرد که تازه منظور انوشیروان را فهمیده بود، گفت: مگر ما کودک بودیم درختان گردو نبودند که ما بخوریم، آن درختها را هم دیگران کاشتند و ما خوردیم، حالا ما بکاریم، دیگران بخورند.
انوشیروان از این اندیشه و بزرگواری پیرمرد خوشش آمد و گفت: احسنت. وزیر کاردانش میدانست وقتی انوشیروان لب به تأیید فردی میگشاید به این معنی است که از او با سکههای طلا قدردانی کن. وزیر کیسهای سکه به انوشیروان داد و او آن را به پیرمرد بخشید.
پیرمرد کیسه را باز کرد وقتی چشمش به کیسههای طلا افتاد به انوشیروان گفت: یادت هست به من گفتی: تو شاید تا وقتی که درخت گردویت محصول دهد زنده نباشی؟ انوشیروان گفت: آری. پیرمرد گفت: ولی نهالی که من امروز کاشتم بدون اینکه مجبور باشم آب و کود مناسب به آن دهم و از آن مراقبت کنم به مدد طلوع آفتاب و حضور جناب عالی همین امروز سکههای طلا بار داد.
انوشیروان از این جواب پیرمرد خیلی خوشش آمد و دوباره گفت: احسنت و یک کیسهی طلای دیگر به پیرمرد هدیه داد آن وقت از پیرمرد خداحافظی کرد. بعد از این گفتگو انوشیروان و همراهانش حرکت کردند تا قبل از تاریکی هوا به شکارگاهشان برسند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در گذشتههای دور، انوشیروان پادشاه نامی ایران به قصد شکار از قصر خارج شد. انوشیروان همینطور که با وزیر زیرکش مشغول گفتگو بود به طبیعت اطراف هم نگاه میکرد و لذت میبرد. ناگهان انوشیروان پیرمرد گوژپشت و خمیدهای را دید که مشغول حفر چالهای است در حالی که نهال درختی کنارش قرار داشت.
انوشیروان از اطرافیانش خواست بایستند تا ببیند پیرمرد چه کار میکند. انوشیروان نزدیک رفت و سلام داد. پیرمرد نگاهی به او انداخت و پاسخ سلامش را داد. انوشیروان پرسید: ای پیرمرد چه کار میکنی؟ پیرمرد گفت: دارم زمین را میکنم میخواهم این نهال گردو را بکارم. انوشیروان گفت: گردو! پیرمرد تو با این سن و سال با این مشقت زمین را میکنی تا گردو بکاری؟
پیرمرد گفت: کار من این است از کودکی کاری جز کشاورزی نداشتهام الان هشتاد سالی میشود، این کار چه اشکالی دارد. انوشیروان خندید و گفت: نه اشکالی ندارد، تعجب کردم. مردی با این سن و سال گردو بکارد. خودت بهتر میدانی که گردو حداقل شش الی هفت سال زمان میبرد تا محصولش کامل برسد. پدر شاید تا آن وقت شما زنده نباشید که بخواهید از آن استفاده کنید.
پیرمرد که تازه منظور انوشیروان را فهمیده بود، گفت: مگر ما کودک بودیم درختان گردو نبودند که ما بخوریم، آن درختها را هم دیگران کاشتند و ما خوردیم، حالا ما بکاریم، دیگران بخورند.
انوشیروان از این اندیشه و بزرگواری پیرمرد خوشش آمد و گفت: احسنت. وزیر کاردانش میدانست وقتی انوشیروان لب به تأیید فردی میگشاید به این معنی است که از او با سکههای طلا قدردانی کن. وزیر کیسهای سکه به انوشیروان داد و او آن را به پیرمرد بخشید.
پیرمرد کیسه را باز کرد وقتی چشمش به کیسههای طلا افتاد به انوشیروان گفت: یادت هست به من گفتی: تو شاید تا وقتی که درخت گردویت محصول دهد زنده نباشی؟ انوشیروان گفت: آری. پیرمرد گفت: ولی نهالی که من امروز کاشتم بدون اینکه مجبور باشم آب و کود مناسب به آن دهم و از آن مراقبت کنم به مدد طلوع آفتاب و حضور جناب عالی همین امروز سکههای طلا بار داد.
انوشیروان از این جواب پیرمرد خیلی خوشش آمد و دوباره گفت: احسنت و یک کیسهی طلای دیگر به پیرمرد هدیه داد آن وقت از پیرمرد خداحافظی کرد. بعد از این گفتگو انوشیروان و همراهانش حرکت کردند تا قبل از تاریکی هوا به شکارگاهشان برسند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍42❤12❤🔥5🤮3🔥2😁1
📚 #انشا درمورد : #اراده و #تلاش💪🏻
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پشتکار برای هر کاری مانند نیت و شروع کار و همان اراده است. اگر اراده کردید و کاری شروع شد باید برای قدم به قدمش از روز اول قوی تر و محکم تر باشید. در کنار هر توانایی و هوش و استعداد و توان مالی خویش باید، با تمام قوا و توان خویش دست به کار شوید و ادامه دهید.
من نمی توانم و هوش ندارم و استعدادم کم است و یا شانس ندارم، فقط بهانه هایی است که انسان های ضعیف برای شکست های احتمالی خویش دارند. اما انسان های قوی و توانمند با هر شکستی تجربه ای می آموزند و برای خود توشه ای بر می دارند و حرکت را ادامه می دهند.
پشتکار مانند یک نیروی درونی شما را تشویق به تلاش کرده و می توانید با تکیه بر پشتکار خود، دیگر نیروها را هم رام خود کنید. پشتکار که داشته باشید هیچ کاری سخت نیست و قله های موفقیت اگرچه دور و سخت، ولی زیر پای شما خواهد بود .
سنگلاخ راه برایتان دشوار نیست و راهی برای گشایش باز می کنید. پشتکار شما را سبکبال کرده و شما با شناخت کافی وارد هدف و مسیر خود می شوید و فقط از خدا می خواهید که کمکتان کند و در بین راه احساس ضعف یا و سستی نمی کنید.
ممکن است در بین راه موانع و مشکلاتی وجود داشته باشد، ولی تکیه بر توانایی ها و استعدادها وبه همراه تلاش مضاعف و پشتکاری مداوم شما را پیروز خواهد گردانید. بوعلی سینا کتاب مابعد الطبیعه ارسطو را چهل بار خواند تا بفهمد، این پزشک و حکیم و مرد بزرگ با داشتن نبوغ فراوان برای درک یک کتاب بیش از 40 بار آن را خواند، پس اگر خوب و دقیق نگاه کنیم، او هم پشتکار داشته است، شاید اگر یک فرد دیگری بود، دست از مطالعه بر می داشت و رها می کرد. پشتکار به انسان دلگرمی داده و راه روشن آینده و موفقیت را برای ما چراغانی و روشن می کند. مسیری که اگر با پشتکار حرکت کنیم تا انتهای آن دیده می شود.
مردانی بزرگ بوده و یا بزرگ شده اند که علاوه بر داشتن هوش و ذکاوت، کلیه هدف خود و موفقیت خود را مدیون پشتکار و تلاش مضاعف هستند. به جای غرور و خود بزرگ بینی بهتر است که علاوه بر کشف استعداد های خود همراه یک برنامه مدون، پشتکار را سرلوحه کار خود قرار دهید
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
پشتکار برای هر کاری مانند نیت و شروع کار و همان اراده است. اگر اراده کردید و کاری شروع شد باید برای قدم به قدمش از روز اول قوی تر و محکم تر باشید. در کنار هر توانایی و هوش و استعداد و توان مالی خویش باید، با تمام قوا و توان خویش دست به کار شوید و ادامه دهید.
من نمی توانم و هوش ندارم و استعدادم کم است و یا شانس ندارم، فقط بهانه هایی است که انسان های ضعیف برای شکست های احتمالی خویش دارند. اما انسان های قوی و توانمند با هر شکستی تجربه ای می آموزند و برای خود توشه ای بر می دارند و حرکت را ادامه می دهند.
پشتکار مانند یک نیروی درونی شما را تشویق به تلاش کرده و می توانید با تکیه بر پشتکار خود، دیگر نیروها را هم رام خود کنید. پشتکار که داشته باشید هیچ کاری سخت نیست و قله های موفقیت اگرچه دور و سخت، ولی زیر پای شما خواهد بود .
سنگلاخ راه برایتان دشوار نیست و راهی برای گشایش باز می کنید. پشتکار شما را سبکبال کرده و شما با شناخت کافی وارد هدف و مسیر خود می شوید و فقط از خدا می خواهید که کمکتان کند و در بین راه احساس ضعف یا و سستی نمی کنید.
ممکن است در بین راه موانع و مشکلاتی وجود داشته باشد، ولی تکیه بر توانایی ها و استعدادها وبه همراه تلاش مضاعف و پشتکاری مداوم شما را پیروز خواهد گردانید. بوعلی سینا کتاب مابعد الطبیعه ارسطو را چهل بار خواند تا بفهمد، این پزشک و حکیم و مرد بزرگ با داشتن نبوغ فراوان برای درک یک کتاب بیش از 40 بار آن را خواند، پس اگر خوب و دقیق نگاه کنیم، او هم پشتکار داشته است، شاید اگر یک فرد دیگری بود، دست از مطالعه بر می داشت و رها می کرد. پشتکار به انسان دلگرمی داده و راه روشن آینده و موفقیت را برای ما چراغانی و روشن می کند. مسیری که اگر با پشتکار حرکت کنیم تا انتهای آن دیده می شود.
مردانی بزرگ بوده و یا بزرگ شده اند که علاوه بر داشتن هوش و ذکاوت، کلیه هدف خود و موفقیت خود را مدیون پشتکار و تلاش مضاعف هستند. به جای غرور و خود بزرگ بینی بهتر است که علاوه بر کشف استعداد های خود همراه یک برنامه مدون، پشتکار را سرلوحه کار خود قرار دهید
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍64👎8❤6🌚3😁1👻1
📚 #مثل_نویسی درمورد : تو نیکی می کن و در دجله انداز
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در روزی از روزها در یک هوای بارانی که ابرهای سیاه دست به دست هم داده بودند و عطرغم می پاشید بر دل های خسته... در این میان پسرکی چتری را بر سر خود سایبانی کرده بود و قدم می زد، مادری را دید که از پشت پنجره نوزاد خود را در آغوش گرفته بود و به قطره هایی می نگریست که از دل ابرها فرو می آمد و عاشقانی را می دید، که دست در دست یکدیگر در هوای غم انگیزش قدم می زدند و لذت می بردند. در بین آن ها دخترک کوچکی را دید با گیسوان طلایی رنگ وچشمان آبی رنگ و پوستی همچون برف سفید که اضطراب و استرس در چهره اش نمایان بود و با وسواسی این طرف و آن طرف کوچه را جست و جو می کرد.کنجکام شدم به سویش رفتم و گفتم:ای دختر چه شده چیزی را گم کردی .گفت :آره پدرم به من یک چک صد تومانی داده بود تا بروم برای خرید اما از دستم افتاده است و نمی توانم آن را پیدا کنم.)) قطره هایی که از چشمانش می چکید با قطره های باران یکی می شد. لبانش می لرزید نمی دانم به دلیل بغضی که داشت یا در اثر سرما .وقتی نگرانی زیاد در چشمان دریایی او دیدم دلم طاقت نیاورد و یک چک صد تومانی را به او دادم و گفتم :این را بگیر برای تو باشد اما دخترک شرمسار بود که آن را از پسر بگیرد و در بین دو راهی مانده بود .پسر با لبخند دلگرمی رو به رویش زانو زد و گفت :بگیر دیگه ،لطفا ،قبولش کن و آن با تردید به چشمان پسر نگاه کرد و وقتی لبخندش را دید خجالت زده آن را برداشت و هزاران هزار بار از او تشکر کرد و راهش را در پیش گرفت و می دوید تا به مقصدش برسد .پسر دست به جیب ایستاد و رفتن آن دختر زیبا را تماشا می کرد، تا هنگامی که محو شد .راه خانه را در پیش گرفت فردای آن روز با کت وشلوار قهوه ای رنگ که به تن داشت، در حال رفتن به محل کارش بود که ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد به سویش رفت و آن را برداشت و یک چک صد تومانی را دید که در اثر باران خیس شده بود و چروکیده. داستان دیروز را به یاد اورد آن دخترک مو طلایی را ،لبخندی زد و در این میان به یاد ضرب المثلی افتاد که از قدیم می گفتند ((تو نیکی می کن و در دجله انداز))
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در روزی از روزها در یک هوای بارانی که ابرهای سیاه دست به دست هم داده بودند و عطرغم می پاشید بر دل های خسته... در این میان پسرکی چتری را بر سر خود سایبانی کرده بود و قدم می زد، مادری را دید که از پشت پنجره نوزاد خود را در آغوش گرفته بود و به قطره هایی می نگریست که از دل ابرها فرو می آمد و عاشقانی را می دید، که دست در دست یکدیگر در هوای غم انگیزش قدم می زدند و لذت می بردند. در بین آن ها دخترک کوچکی را دید با گیسوان طلایی رنگ وچشمان آبی رنگ و پوستی همچون برف سفید که اضطراب و استرس در چهره اش نمایان بود و با وسواسی این طرف و آن طرف کوچه را جست و جو می کرد.کنجکام شدم به سویش رفتم و گفتم:ای دختر چه شده چیزی را گم کردی .گفت :آره پدرم به من یک چک صد تومانی داده بود تا بروم برای خرید اما از دستم افتاده است و نمی توانم آن را پیدا کنم.)) قطره هایی که از چشمانش می چکید با قطره های باران یکی می شد. لبانش می لرزید نمی دانم به دلیل بغضی که داشت یا در اثر سرما .وقتی نگرانی زیاد در چشمان دریایی او دیدم دلم طاقت نیاورد و یک چک صد تومانی را به او دادم و گفتم :این را بگیر برای تو باشد اما دخترک شرمسار بود که آن را از پسر بگیرد و در بین دو راهی مانده بود .پسر با لبخند دلگرمی رو به رویش زانو زد و گفت :بگیر دیگه ،لطفا ،قبولش کن و آن با تردید به چشمان پسر نگاه کرد و وقتی لبخندش را دید خجالت زده آن را برداشت و هزاران هزار بار از او تشکر کرد و راهش را در پیش گرفت و می دوید تا به مقصدش برسد .پسر دست به جیب ایستاد و رفتن آن دختر زیبا را تماشا می کرد، تا هنگامی که محو شد .راه خانه را در پیش گرفت فردای آن روز با کت وشلوار قهوه ای رنگ که به تن داشت، در حال رفتن به محل کارش بود که ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد به سویش رفت و آن را برداشت و یک چک صد تومانی را دید که در اثر باران خیس شده بود و چروکیده. داستان دیروز را به یاد اورد آن دخترک مو طلایی را ،لبخندی زد و در این میان به یاد ضرب المثلی افتاد که از قدیم می گفتند ((تو نیکی می کن و در دجله انداز))
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍46❤12👌6👎5🥰3😁2💔1
📚 #انشا درمورد : #کتاب
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یاردیرینه ما در گذر زمان کتاب بوده است کتاب شی باارزش است که بسیاری از کتابها توانسته اند انسانی یا جامعه ای را مفتخر سازند و تربیت کنند.
هر کتابی درباره موضوع متنوعی به بحث و جدل میپردازدو ذهن آدمی را به حیرت و تحیر باز می دارد.
همانطور که باید گفت:《کتاب دوست کودکی من است که مرا تا حالا با دوستی بی آلایشش همراهی میکند .
کتاب یکی از باارزشمند ترین میراث جهانی است که نوشته های آن مانند الماس کوه نور جذابیت های خود را دارد.
کتاب نژادهای مختلفی دارد هر نژاد ویژگی های خودرا براساس واقعیت بیان میکند
کتاب مانند سینمایی پرتماشا که تماشاگران زیادی رو بر روی صندلی های سینما می کشاند.
کتاب مانند دریایی پهناور و خروشان است که تمام عناصر دریا را در خود جای داده است.
کتاب طبیب درد هاست که دردی را از دل یا بدن انسانی ناچار ناپدیدار میکند.
باید بدانیم که همیشه کتاب را بخوانیم و آن را در زندگیمان الگو قرار دهیم و در سر درگمی ها از او کمک بگیریم و به آن عمل کنیم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
یاردیرینه ما در گذر زمان کتاب بوده است کتاب شی باارزش است که بسیاری از کتابها توانسته اند انسانی یا جامعه ای را مفتخر سازند و تربیت کنند.
هر کتابی درباره موضوع متنوعی به بحث و جدل میپردازدو ذهن آدمی را به حیرت و تحیر باز می دارد.
همانطور که باید گفت:《کتاب دوست کودکی من است که مرا تا حالا با دوستی بی آلایشش همراهی میکند .
کتاب یکی از باارزشمند ترین میراث جهانی است که نوشته های آن مانند الماس کوه نور جذابیت های خود را دارد.
کتاب نژادهای مختلفی دارد هر نژاد ویژگی های خودرا براساس واقعیت بیان میکند
کتاب مانند سینمایی پرتماشا که تماشاگران زیادی رو بر روی صندلی های سینما می کشاند.
کتاب مانند دریایی پهناور و خروشان است که تمام عناصر دریا را در خود جای داده است.
کتاب طبیب درد هاست که دردی را از دل یا بدن انسانی ناچار ناپدیدار میکند.
باید بدانیم که همیشه کتاب را بخوانیم و آن را در زندگیمان الگو قرار دهیم و در سر درگمی ها از او کمک بگیریم و به آن عمل کنیم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍62👎9🤬6❤5🤮5🕊5👏2
📚 #مثل_نویسی درمورد : کوزه گر از کوزه شکسته آب میخورد
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کوزه گری بود که هر روز صبح از رودخانه با کوزه هایش برای روستا آب می آورد. یک روزی در حالی که کوزه گر در مسیر برگشت به روستا بود و با خود دو کوزه داشت که یکی از کوزه ها ترک داشت و مقداری از آب آن خارج می شد، بنابراین کوزه سالم به خود می بالید و می گفت که آب را به طور کامل در خود نگه می دارد. اما کوزه ترک خورده ناراحت و افسرده بود زیرا که او کارش را به درستی و کاملی انجام نمی داد. کوزه ترک خورده نتوانست این وضع را تحمل کند و به کوزه گر گفت: « چرا مرا دور نمی اندازی؟ من با این ترک بدرد نمی خورم». کوزه گر در پاسخ گفت : در زمانی که به روستا بر می گردیم، در مسیر برگشتمان به گل های روی زمین خوب نگاه کن و ببین که چگونه مسیر گلی تا روستا را آب می دهی و این مسیر را زیباتر کرده ای. پس چرا با وجود این کاربرد و استفاده زیبایی که داری خود را نادیده گرفته و ناراحت می شوی!؟ کوزه ترک خورده گفت: پس در تمام این مدت که احساس بیهودگی می کردم، نقص من کار مهم تری انجام می داد!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کوزه گری بود که هر روز صبح از رودخانه با کوزه هایش برای روستا آب می آورد. یک روزی در حالی که کوزه گر در مسیر برگشت به روستا بود و با خود دو کوزه داشت که یکی از کوزه ها ترک داشت و مقداری از آب آن خارج می شد، بنابراین کوزه سالم به خود می بالید و می گفت که آب را به طور کامل در خود نگه می دارد. اما کوزه ترک خورده ناراحت و افسرده بود زیرا که او کارش را به درستی و کاملی انجام نمی داد. کوزه ترک خورده نتوانست این وضع را تحمل کند و به کوزه گر گفت: « چرا مرا دور نمی اندازی؟ من با این ترک بدرد نمی خورم». کوزه گر در پاسخ گفت : در زمانی که به روستا بر می گردیم، در مسیر برگشتمان به گل های روی زمین خوب نگاه کن و ببین که چگونه مسیر گلی تا روستا را آب می دهی و این مسیر را زیباتر کرده ای. پس چرا با وجود این کاربرد و استفاده زیبایی که داری خود را نادیده گرفته و ناراحت می شوی!؟ کوزه ترک خورده گفت: پس در تمام این مدت که احساس بیهودگی می کردم، نقص من کار مهم تری انجام می داد!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍64🤬40👎9🥰3😁2❤1🔥1
📚 #نامه_نگاری درمورد : نامه ای به فرزند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️اینجا هوا تاریک است. اینجا کسی به در خانه نمیزند. شاید هم نه، مطلقا اینجا هوا تاریک است. اینجا مانند حبابی که در آن به سر می بری نیست. نه دختر من در اینجا هر یک از ما ریز اتم هایی هستیم در بدنی نامتناهی.
آری فرزند من. چقدر سخت است گفتن از دنیای جدیدت. و البته که سخت آسان ترین تعریف است و چه تعریف دشواری! در دنیایی که دقیق بعد از شش ماه و سیزده روز بعد به آن پا میگذاری. آمدنی با شیون و زاری و رفتنی محو شده در سکوت. خشکیده و زار. خودت بدان که آن چه آمدنی است، زمانی که با گریه های گوش خراش آغاز میشود.
از کجای این جهان بگویم؟ از دست های خرد شده زیر پاهای قدرت یا از پوشاندن هویت؟ و پوشاندن هویتی دیگر.
هیچ استعاره و مجازی گویای این حقیقت نیست.
حقیقتی که ریش به ریش وجودت را از هم می درَد.
از خودت برایم بگو. در آن کیسه ی زندان مانند چه میکنی؟ این شوق زیستن و به دنیا آمدن را برایم معنا کن. راستی اینجا آدم ها بر دو قسم اند. تو از کدام گروهی؟ زن هستی یا مرد؟ از کدام فرقه؟ از کدام حزب؟ ایسمِ آخر نامت چیست؟ زودتر بگو جدایت کنم. نژادت چیست؟ زودتر بگو تا جدایت کنم.
اگر مرد باشی زیر پتگ مردانگی به تنگ می آیی و اگر زن، زیر حجاب هایی که از ظلم آبستن است.
پرده هایی توخالی از فایده، مرز هایی حریص کننده.
رنگ به رنگ این زندگی تو خالی است. یک وهم مغموم.
اگر این را از همان آغاز که معلوم نیست به کجا گره خورده است می دانستی خودت با بریدن آن بند به کار خود پایان میدادی اما آه که این شوق بودن مجذوب تر از تحمل عذاب است. افسوس که رو به رویمان زندگی است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
▪️اینجا هوا تاریک است. اینجا کسی به در خانه نمیزند. شاید هم نه، مطلقا اینجا هوا تاریک است. اینجا مانند حبابی که در آن به سر می بری نیست. نه دختر من در اینجا هر یک از ما ریز اتم هایی هستیم در بدنی نامتناهی.
آری فرزند من. چقدر سخت است گفتن از دنیای جدیدت. و البته که سخت آسان ترین تعریف است و چه تعریف دشواری! در دنیایی که دقیق بعد از شش ماه و سیزده روز بعد به آن پا میگذاری. آمدنی با شیون و زاری و رفتنی محو شده در سکوت. خشکیده و زار. خودت بدان که آن چه آمدنی است، زمانی که با گریه های گوش خراش آغاز میشود.
از کجای این جهان بگویم؟ از دست های خرد شده زیر پاهای قدرت یا از پوشاندن هویت؟ و پوشاندن هویتی دیگر.
هیچ استعاره و مجازی گویای این حقیقت نیست.
حقیقتی که ریش به ریش وجودت را از هم می درَد.
از خودت برایم بگو. در آن کیسه ی زندان مانند چه میکنی؟ این شوق زیستن و به دنیا آمدن را برایم معنا کن. راستی اینجا آدم ها بر دو قسم اند. تو از کدام گروهی؟ زن هستی یا مرد؟ از کدام فرقه؟ از کدام حزب؟ ایسمِ آخر نامت چیست؟ زودتر بگو جدایت کنم. نژادت چیست؟ زودتر بگو تا جدایت کنم.
اگر مرد باشی زیر پتگ مردانگی به تنگ می آیی و اگر زن، زیر حجاب هایی که از ظلم آبستن است.
پرده هایی توخالی از فایده، مرز هایی حریص کننده.
رنگ به رنگ این زندگی تو خالی است. یک وهم مغموم.
اگر این را از همان آغاز که معلوم نیست به کجا گره خورده است می دانستی خودت با بریدن آن بند به کار خود پایان میدادی اما آه که این شوق بودن مجذوب تر از تحمل عذاب است. افسوس که رو به رویمان زندگی است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍24❤10💔2
📚 #انشا تضاد مفاهیم درمورد : #مهربانی و #خشم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مهربانی کلیدی است که در دوستی ها را بر روی انسانها می گشاید و با خود شادابی و نشاط به همراه می آورد.
دستهای مهربانی می تواند لبخندهای زیادی روی لبان چهره های غمگین و افسرده بنشاند.
دلهای مهربانی می تواند سنگ صبور باشد و رازهای ناگفتنی بسیاری را در خود جای دهد و آن را پیش دیگران آشکار نکند. مهربانی همچون گلی لطیف و خوشبواست که جسم و روح را آرامش می بخشد .
در زیر سایه ی مهربانی ، بسیاری می توانند جمع شوند و مدتها استراحت کنند. و اما آنجایی که مهربانی نباشد خشم و عصبانیت ، راحت و بدون درد سر عرض اندام میکند و جولان می دهد . خودش را به هر دری می زند تا جدایی و نفاق به وجود آورد . تا آنجا پیش می رود که حتی می تواند باعث مرگ شود .
وقتی مهربانی نباشد و محبتی وجود نداشته باشد و خشم و عصبانیت جای آنها را بگیرد خیلی زندگی ها از هم پاشیده می شود .دوستی ها به هم می خورد .
خشم و عصبانیت، ندامت، پشیمانی، سرافکندگی و شرمساری به دنبال دارد. غلبه ی مهربانی بر خشم مثل آبی است که بر روی آتش می ریزند. همیشه باید راه ورود خشم را بر خود ببندیم و مهربانی را سرلوحه ی زندگی مان قرار دهیم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مهربانی کلیدی است که در دوستی ها را بر روی انسانها می گشاید و با خود شادابی و نشاط به همراه می آورد.
دستهای مهربانی می تواند لبخندهای زیادی روی لبان چهره های غمگین و افسرده بنشاند.
دلهای مهربانی می تواند سنگ صبور باشد و رازهای ناگفتنی بسیاری را در خود جای دهد و آن را پیش دیگران آشکار نکند. مهربانی همچون گلی لطیف و خوشبواست که جسم و روح را آرامش می بخشد .
در زیر سایه ی مهربانی ، بسیاری می توانند جمع شوند و مدتها استراحت کنند. و اما آنجایی که مهربانی نباشد خشم و عصبانیت ، راحت و بدون درد سر عرض اندام میکند و جولان می دهد . خودش را به هر دری می زند تا جدایی و نفاق به وجود آورد . تا آنجا پیش می رود که حتی می تواند باعث مرگ شود .
وقتی مهربانی نباشد و محبتی وجود نداشته باشد و خشم و عصبانیت جای آنها را بگیرد خیلی زندگی ها از هم پاشیده می شود .دوستی ها به هم می خورد .
خشم و عصبانیت، ندامت، پشیمانی، سرافکندگی و شرمساری به دنبال دارد. غلبه ی مهربانی بر خشم مثل آبی است که بر روی آتش می ریزند. همیشه باید راه ورود خشم را بر خود ببندیم و مهربانی را سرلوحه ی زندگی مان قرار دهیم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍36❤9⚡2🙉1
📚 #انشا درمورد : #پرنده و #پرواز آن
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر پروازی نیاز به بال ندارد و هر آنچه پرواز میکند پرنده نیست .
_ هر پریدنی پرواز نیست و هر افتادنی سقوط نیست.
«پرواز» یعنی : رها کردن امروز ثانیه های دیروز ، از زندان رهایی یافتن از قفل و زنجیر آزاد شدن ، ثانیه به ثانیه را در اوج سپری کردن ،در رویا ها و آرزو ها سپری کردن ، در دورانی غیر از هیاهوی امروز سفر کردن ، زیبایی های نهفته در پس هر اتفاق را حس کردن ، فردایی از جنس آرامش ساختن ، پرواز یعنی اوج گرفتن !
پرواز ، گذاشتن دست دغدغه های امروز در دست فراموشی شب است و اعزام کردن آن ها به یک مرخصی اجباری ؛ شب، شب بهترین زمان پرواز است ؛ زمانی که تو در سکوت آن با یکتا معبود به سخن لب می گشایی و طنین آرامش را موسیقی دل نشین آن لحظه ها قرار می دهی !
« رها شدن » سر آغاز پرواز است ؛ در جست و جوی خیابانی باش ساکت و آرام ، افکارت را به قطار آرامش بسپار و کوچه های پر پیچ و خمه ذهنت را ریل آن قرار بده ، بار دغدغه های همیشگی را روی شانه هایش بگذار و آن ها را راهی سفری طولانی کن ؛ پلک هایت را بر هم بگذار و طوفان افکارت را آرام کن ، پرواز را دوست به دار و خودت را از کمند دنیا نجات بده ،مگذار هیچ ترسی بر تو غلبه کند و بیم نداشته باش از هر آنچه که پیش روی تواست •••
پرواز کن و به یاد داشته باش : اوج بهترین پرواز ها در سخت ترین لحظات زندگی است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر پروازی نیاز به بال ندارد و هر آنچه پرواز میکند پرنده نیست .
_ هر پریدنی پرواز نیست و هر افتادنی سقوط نیست.
«پرواز» یعنی : رها کردن امروز ثانیه های دیروز ، از زندان رهایی یافتن از قفل و زنجیر آزاد شدن ، ثانیه به ثانیه را در اوج سپری کردن ،در رویا ها و آرزو ها سپری کردن ، در دورانی غیر از هیاهوی امروز سفر کردن ، زیبایی های نهفته در پس هر اتفاق را حس کردن ، فردایی از جنس آرامش ساختن ، پرواز یعنی اوج گرفتن !
پرواز ، گذاشتن دست دغدغه های امروز در دست فراموشی شب است و اعزام کردن آن ها به یک مرخصی اجباری ؛ شب، شب بهترین زمان پرواز است ؛ زمانی که تو در سکوت آن با یکتا معبود به سخن لب می گشایی و طنین آرامش را موسیقی دل نشین آن لحظه ها قرار می دهی !
« رها شدن » سر آغاز پرواز است ؛ در جست و جوی خیابانی باش ساکت و آرام ، افکارت را به قطار آرامش بسپار و کوچه های پر پیچ و خمه ذهنت را ریل آن قرار بده ، بار دغدغه های همیشگی را روی شانه هایش بگذار و آن ها را راهی سفری طولانی کن ؛ پلک هایت را بر هم بگذار و طوفان افکارت را آرام کن ، پرواز را دوست به دار و خودت را از کمند دنیا نجات بده ،مگذار هیچ ترسی بر تو غلبه کند و بیم نداشته باش از هر آنچه که پیش روی تواست •••
پرواز کن و به یاد داشته باش : اوج بهترین پرواز ها در سخت ترین لحظات زندگی است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍63❤11🤮4🍓4🗿4
📚 #انشا درمورد : #پاییز و توصیف آن ، با رعایت مقدمه ، بدنه ، نتیجه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مقدمه🍁: چشمانم را می بندم این بار قرار است به کجا بروم ؟در آنجا شادم یا بازهم غمگینم؟سرزمینی سحر آمیز است،جایی که درختان در آغوش خاک قرار دارند.
بند میانی🍁:از درختی بالا می روم تا شاخه ای را که در این فصل میوه اش نشد دلداری دهم. باد میپیچد و بر گونه ام دست میکشد.برگ ها را کنار می زند ،خزان را به من می سپارد و می رود. باد پاییزی هوهو کنان مرگ برگ هارا خبر می دهد . این برگ هارا رها کن پروانه نمی شوند فقط در آرزوی بادو خزان بر شاخه ها می لرزند. رها شو ای برگ،راز های جهان بدون خزان ناچیزند ،رها شو ای تقویم بگذار این باد با لبانش تو را ورق بزند. در خوابم درختان را پشت سر هم کاشته اند تا باغ ها در خزان خالی نمانند . گنجشکی شاخه به شاخه نزدیک میشود در میان شاخه ها کمین کرده و جیرجیرک را می بلعد . جیرجیرک من نگران نباش فردادان گنجشک با صدای تو اواز خواهد خواند . با صدای گنجشک مورچگان جفت گیریشان را رها میکنند ،صوت بلبل در گوش گل نمی ماند ،ارامش اب از دست می رود و بر دورترین شاخه ها برگی زرد در انتظار باد. می دوم سنگریزه ها در زیر پاهایم بخار میشوند من گر گرفته ام از رازی که هرچع مینویسم شعر نمی شود.کنار برکه ای می ایستم و ابر ها مثل جوجه اردکی که تازه از تخم در امده مرا میجویند.
بند پایانی (نتیجه گیری)🍁: ترک میخورد خواب من و انچه در دلم بود بالشم را خیس میکند شعر را رها میکنم تا این غروب تمام شود و مادرم پنجره را می بندد . شاخه ای از درخت توت لای پنجره میشکند. برگی که از باد به اتاقم پناه اورده بود در سکوت میمیرد . دوباره چشمانم را میبندم و می اندیشم آیا تمام این اتفاقات این زردی و نارنجی و این پاییز پیام آور یک حقیقت اند .
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
مقدمه🍁: چشمانم را می بندم این بار قرار است به کجا بروم ؟در آنجا شادم یا بازهم غمگینم؟سرزمینی سحر آمیز است،جایی که درختان در آغوش خاک قرار دارند.
بند میانی🍁:از درختی بالا می روم تا شاخه ای را که در این فصل میوه اش نشد دلداری دهم. باد میپیچد و بر گونه ام دست میکشد.برگ ها را کنار می زند ،خزان را به من می سپارد و می رود. باد پاییزی هوهو کنان مرگ برگ هارا خبر می دهد . این برگ هارا رها کن پروانه نمی شوند فقط در آرزوی بادو خزان بر شاخه ها می لرزند. رها شو ای برگ،راز های جهان بدون خزان ناچیزند ،رها شو ای تقویم بگذار این باد با لبانش تو را ورق بزند. در خوابم درختان را پشت سر هم کاشته اند تا باغ ها در خزان خالی نمانند . گنجشکی شاخه به شاخه نزدیک میشود در میان شاخه ها کمین کرده و جیرجیرک را می بلعد . جیرجیرک من نگران نباش فردادان گنجشک با صدای تو اواز خواهد خواند . با صدای گنجشک مورچگان جفت گیریشان را رها میکنند ،صوت بلبل در گوش گل نمی ماند ،ارامش اب از دست می رود و بر دورترین شاخه ها برگی زرد در انتظار باد. می دوم سنگریزه ها در زیر پاهایم بخار میشوند من گر گرفته ام از رازی که هرچع مینویسم شعر نمی شود.کنار برکه ای می ایستم و ابر ها مثل جوجه اردکی که تازه از تخم در امده مرا میجویند.
بند پایانی (نتیجه گیری)🍁: ترک میخورد خواب من و انچه در دلم بود بالشم را خیس میکند شعر را رها میکنم تا این غروب تمام شود و مادرم پنجره را می بندد . شاخه ای از درخت توت لای پنجره میشکند. برگی که از باد به اتاقم پناه اورده بود در سکوت میمیرد . دوباره چشمانم را میبندم و می اندیشم آیا تمام این اتفاقات این زردی و نارنجی و این پاییز پیام آور یک حقیقت اند .
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍55❤16🤮7👏3
📚 #انشا درمورد : من کیستم⁉
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
فردی را مینگرم، خسته، بی رمق، بیتفاوت. نا امیدی و افسردگی از سروکولش بالا میرفتند.
انگار چیزی برای از دست دادن ندارد و تنها منتظر زمان مرگش است، حس نزدیکی بسیاری بین خودم و او میبینم. او منی است در جلد انسان، در بدن یک شخص. با این تفاوت که او همیشه خود واقعیاش است، از زندگی خسته میشود، تحملش به سر می اید ولی چاره ای جز ساختن و صبر ندارد.
تفاوت ما در این است، تفاوتی که انگار چندین سیاره از هم دوریم، ولی هم او اینجاست و هم من. پس این فاصله چیست؟ کافیست تا فقط دستم را دراز کنم یا سرم را بچرخانم، آن موقع است که تمام فاصله ها تنها به اندازه یک نفس بین منو او جای میگیرد. او مرده است، مرده ای که نفس میکشد و منی که برای هر نفس او جانم راهم میدهم. ولی فایده ای دارد؟ مگر من کیستم شخصی که مدام نقاب این و آن را میزند، قلب هارا میشکند، بارها و بارها دروغ میگوید، و در این لجنی که برای خود ساخته است بیشتر فرو میرود. چنین شخصی هیچ زمان لیاقت دوست داشته شدن ندارد. خودخواه و خودپرست، دیدن خوشبختی دیگران از دور تنها سرگرمی آن شده است و تنها چیزی که هربار میتواند او را نابود کند و یا از نو بسازد.
از آنجا نرو بگذار حداقل چند دقیقه بیشتر به تماشایت بنشینم. تو هیچ گاه نمیدانی نمیبینی من برای وجودت برای آن حس بودنت دست به چه کارهایی که نزدم. تنها خواسته ام کنار تو بودن بود، ولی ببین چه ساختی مرا به چه تبدیل کردی.
حالا از پشت این بادها، لمست میکنم وجودت نزدیک ترین به من است، تو چطور هنوز هم وجودم را حس میکنی، جسمی که همیشه کنار خودت داشتی، آن حلقه در دستت، همان حلقه ای که ساعت ها با چشمانی پر از اشک محو تماشایش میشوی. من همانم، همان حلقه، همان اشک ها و تمام این ساعت هایی که میگذرد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
فردی را مینگرم، خسته، بی رمق، بیتفاوت. نا امیدی و افسردگی از سروکولش بالا میرفتند.
انگار چیزی برای از دست دادن ندارد و تنها منتظر زمان مرگش است، حس نزدیکی بسیاری بین خودم و او میبینم. او منی است در جلد انسان، در بدن یک شخص. با این تفاوت که او همیشه خود واقعیاش است، از زندگی خسته میشود، تحملش به سر می اید ولی چاره ای جز ساختن و صبر ندارد.
تفاوت ما در این است، تفاوتی که انگار چندین سیاره از هم دوریم، ولی هم او اینجاست و هم من. پس این فاصله چیست؟ کافیست تا فقط دستم را دراز کنم یا سرم را بچرخانم، آن موقع است که تمام فاصله ها تنها به اندازه یک نفس بین منو او جای میگیرد. او مرده است، مرده ای که نفس میکشد و منی که برای هر نفس او جانم راهم میدهم. ولی فایده ای دارد؟ مگر من کیستم شخصی که مدام نقاب این و آن را میزند، قلب هارا میشکند، بارها و بارها دروغ میگوید، و در این لجنی که برای خود ساخته است بیشتر فرو میرود. چنین شخصی هیچ زمان لیاقت دوست داشته شدن ندارد. خودخواه و خودپرست، دیدن خوشبختی دیگران از دور تنها سرگرمی آن شده است و تنها چیزی که هربار میتواند او را نابود کند و یا از نو بسازد.
از آنجا نرو بگذار حداقل چند دقیقه بیشتر به تماشایت بنشینم. تو هیچ گاه نمیدانی نمیبینی من برای وجودت برای آن حس بودنت دست به چه کارهایی که نزدم. تنها خواسته ام کنار تو بودن بود، ولی ببین چه ساختی مرا به چه تبدیل کردی.
حالا از پشت این بادها، لمست میکنم وجودت نزدیک ترین به من است، تو چطور هنوز هم وجودم را حس میکنی، جسمی که همیشه کنار خودت داشتی، آن حلقه در دستت، همان حلقه ای که ساعت ها با چشمانی پر از اشک محو تماشایش میشوی. من همانم، همان حلقه، همان اشک ها و تمام این ساعت هایی که میگذرد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍68❤17👎11🤬3🗿3🌭2
📚 #انشا درمورد : ماه و نامه ای آن 🌙
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ماه من چه شده؟ چرا هروقت نگاهت میکنم غمگینی؟ چهرهات درخشان اما دلگیر است. تو دیگر چرا؟ چندین بار به حرف های آدم هایی مثل من گوش داده ای و سنگ صبورشان شدی؟ می دانی چرا تو را بیشتر از همه دوست دارم؟ چون تو مهربانی. نور تو خشن نیست. چشم آدم را کور نمیکند. میتوانم تمام شب را به تماشای تو بنشینم و مستقیم به تو اشعه های نورانی و زیبایت زل بزنم اما تو آنقدر مهربانی که نمی گذاری چشمانم از دیدن زیباییت به درد بیاید. چهره ات انقدر مظلوم و غمزده است که گاه دلم به حالت می سوزد. شاید تنهایی؟ اره.... توی آسمان تک و تنها نشسته ای و به سفره ی ستاره ها که دست جمعی دورهم و در فاصله ی خیلی زیاد از تو جمع شده اند و بهشان خوش میگذرد. ای کاش ماه من میتوانستی بیایی این پایین پیش من. میتوانی اینجا دوستی پیدا کنی و من هم دیگر لازم نیست برای رساندن صدایم به تو فریاد بزنم. دیگر تنها نخواهیم ماند. میتوانیم شب ها از پنچره به شب های بدون تو نگاه کنیم و ستاره های مغرور را ببینیم که از نبودنت متعجب و حتی ناراحت شده اند. این نامه را برایت مینویسم تا بتوانم به دستان باد به تو برسانم و تو آن را بخوانی و دلت شاد شود از این که کسی در این جهان به فکرت است و تو را غیر از چیزی که بقیه به ظاهر می بینند می بیند. می توانی هرشب وقتی که احساس تنهایی کردی و غم به سراغت آمد به جای غبطه خوردن به جمع ستاره ها نامه ی من را بخوانی در آغوشت بفشاری و حتی اشک بریزی. و انوقت دیگر خودت را تنها نمیبینی.
اشک بریز.... اشکالی ندارد. چون من گریه هایت را نمیبینم و صدای هق هق هایت را نمیشنوم. پس رها کن خودت را . بگذار اشک هایت سرازیر شود.... ما که نمیتوانیم همیشه قوی باشیم ... گاهی اوقات لازم است گریه کنیم تا به خودمان یاد آوری کنیم که ما هم قلب داریم.... روزی پر میشود و دیگر جایی برای نگه داشتن حرف ها و اصرار ندارد .....ما هم حس میکنیم هر چیزی را که در اطرافمان اتفاق می افتد یا نمی افتد.
این ها را می نویسم به امید روزی که بتوانم به جای کلمات از زبانم استفاده کنم و برایت بگویم و تو هم بگویی از هر چیزی که هیچ وقت نتوانسته ای بگویی. امیدوارم نامه ام به دستت برسد چون هم تو و هم من به آن نیاز داریم. به امید دیدار ماه من... ارادتمند شما تکه ای از وجودت.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
ماه من چه شده؟ چرا هروقت نگاهت میکنم غمگینی؟ چهرهات درخشان اما دلگیر است. تو دیگر چرا؟ چندین بار به حرف های آدم هایی مثل من گوش داده ای و سنگ صبورشان شدی؟ می دانی چرا تو را بیشتر از همه دوست دارم؟ چون تو مهربانی. نور تو خشن نیست. چشم آدم را کور نمیکند. میتوانم تمام شب را به تماشای تو بنشینم و مستقیم به تو اشعه های نورانی و زیبایت زل بزنم اما تو آنقدر مهربانی که نمی گذاری چشمانم از دیدن زیباییت به درد بیاید. چهره ات انقدر مظلوم و غمزده است که گاه دلم به حالت می سوزد. شاید تنهایی؟ اره.... توی آسمان تک و تنها نشسته ای و به سفره ی ستاره ها که دست جمعی دورهم و در فاصله ی خیلی زیاد از تو جمع شده اند و بهشان خوش میگذرد. ای کاش ماه من میتوانستی بیایی این پایین پیش من. میتوانی اینجا دوستی پیدا کنی و من هم دیگر لازم نیست برای رساندن صدایم به تو فریاد بزنم. دیگر تنها نخواهیم ماند. میتوانیم شب ها از پنچره به شب های بدون تو نگاه کنیم و ستاره های مغرور را ببینیم که از نبودنت متعجب و حتی ناراحت شده اند. این نامه را برایت مینویسم تا بتوانم به دستان باد به تو برسانم و تو آن را بخوانی و دلت شاد شود از این که کسی در این جهان به فکرت است و تو را غیر از چیزی که بقیه به ظاهر می بینند می بیند. می توانی هرشب وقتی که احساس تنهایی کردی و غم به سراغت آمد به جای غبطه خوردن به جمع ستاره ها نامه ی من را بخوانی در آغوشت بفشاری و حتی اشک بریزی. و انوقت دیگر خودت را تنها نمیبینی.
اشک بریز.... اشکالی ندارد. چون من گریه هایت را نمیبینم و صدای هق هق هایت را نمیشنوم. پس رها کن خودت را . بگذار اشک هایت سرازیر شود.... ما که نمیتوانیم همیشه قوی باشیم ... گاهی اوقات لازم است گریه کنیم تا به خودمان یاد آوری کنیم که ما هم قلب داریم.... روزی پر میشود و دیگر جایی برای نگه داشتن حرف ها و اصرار ندارد .....ما هم حس میکنیم هر چیزی را که در اطرافمان اتفاق می افتد یا نمی افتد.
این ها را می نویسم به امید روزی که بتوانم به جای کلمات از زبانم استفاده کنم و برایت بگویم و تو هم بگویی از هر چیزی که هیچ وقت نتوانسته ای بگویی. امیدوارم نامه ام به دستت برسد چون هم تو و هم من به آن نیاز داریم. به امید دیدار ماه من... ارادتمند شما تکه ای از وجودت.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍59❤17🍌11💊5🌚4
📚 #انشا درمورد : طلوع و غروب آفتاب☀️
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر پگاه، آفتاب عالم تاب از مشرق زمین طلوع می کند و بی هیچ گونه چشم داشتی، از گوهر وجودی خود می کاهد و پرتو های پرمهرش را، بر سر مردمان این کره خاکی فرو می ریزد.
می گویند انسان تا چیزی را از دست ندهد، ارزشش و احساسات درونی خود را درباره آن نمی فهمد؛ مگر اندکی از افراد آگاه. این گونه است که آفتاب طلوع می کند، ولی ما حتی سری بالا نمی بریم تا پاسخ صبح بخیر او را دهیم؛ اما او می تابد و می تابد و می تابد تا آنجا که پیمانه روزانه اش پر می شود و درمی یابد که به هنگامه غروب، قریب گشته است، می رود تا پشت کوهی، از دیدگانمان محو گردد.
آن هنگام که آفتاب قصد رفتن می کند؛ آدمی تازه از خواب غفلت بیدار می شود و در می یابد که عشقی نهان؛ به آن گوی آتشین در وجود خود داشته، بی آن که خود بداند. آن وقت است که انسان لحظات پایانی را غنیمت می شمارد و خود را در آغوش بانویی مهربان و زیبا، به نام ساحل می اندازد تا بتواند از پشت پرده اشک، نظاره گر رفتن معشوقه خود باشد. دریغا که زود دیر می شود.
اما همان طور که گفتم، برخی افراد از اسرار دل خود آگاه اند و حتی می دانند درد دل خورشید را که این است « من که امروز مهمان توام فردا چرا؟» وکار امروز را به فردا نمی افکنند، دل را به دریا می زنند و پیش از رخ نمایی معشوقه، در بالای کوهی بلند، بر سر راه او می نشینند، به مشرق چشم می دوزند و بعد از طلوع، پرتو های صبحگاهی آن شهاب ثاقب را،با هر نفس می بلعند. این گونه انسان ها در پایان روز و هنگام غروب بسیار شاد و مسرور اند؛ چرا که قدر آن روز را دانسته اند و احساسات خویش را پیش از پایان روزی که دیگر باز نخواهد گشت ابراز کرده اند.
داستان طلوع و غروب استعاره ای از زندگی ما انسان ها ست. تمام عمر خود را پی خوشبختی می دویم، بی آن که نیم نگاهی به آدم های اطراف خود داشته باشیم، بی آن که تشکری زبانی از برای حضورشان کنیم. این گونه است که ما هرگز عشق خود را به خورشید های زندگی مان ابراز نمی کنیم، تا آن هنگام که عزیزانمان در حال غروب از آسمان زندگی اند، آن گاه از خواب غفلت بیدار می شویم و با اشک و آه پایان عمر عزیزانمان را نظاره می کنیم. اما هستند افرادی که تا هنگامی که در پرده سیاه تنهایی محصور نشوند، قدر آفتاب های زندگیشان را در نمی یابند.
حواسمان باشد که زود دیر می شود؛ طلوع و غروب از آن چه که فکر می کنید به یک دیگر نزدیک تر اند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
هر پگاه، آفتاب عالم تاب از مشرق زمین طلوع می کند و بی هیچ گونه چشم داشتی، از گوهر وجودی خود می کاهد و پرتو های پرمهرش را، بر سر مردمان این کره خاکی فرو می ریزد.
می گویند انسان تا چیزی را از دست ندهد، ارزشش و احساسات درونی خود را درباره آن نمی فهمد؛ مگر اندکی از افراد آگاه. این گونه است که آفتاب طلوع می کند، ولی ما حتی سری بالا نمی بریم تا پاسخ صبح بخیر او را دهیم؛ اما او می تابد و می تابد و می تابد تا آنجا که پیمانه روزانه اش پر می شود و درمی یابد که به هنگامه غروب، قریب گشته است، می رود تا پشت کوهی، از دیدگانمان محو گردد.
آن هنگام که آفتاب قصد رفتن می کند؛ آدمی تازه از خواب غفلت بیدار می شود و در می یابد که عشقی نهان؛ به آن گوی آتشین در وجود خود داشته، بی آن که خود بداند. آن وقت است که انسان لحظات پایانی را غنیمت می شمارد و خود را در آغوش بانویی مهربان و زیبا، به نام ساحل می اندازد تا بتواند از پشت پرده اشک، نظاره گر رفتن معشوقه خود باشد. دریغا که زود دیر می شود.
اما همان طور که گفتم، برخی افراد از اسرار دل خود آگاه اند و حتی می دانند درد دل خورشید را که این است « من که امروز مهمان توام فردا چرا؟» وکار امروز را به فردا نمی افکنند، دل را به دریا می زنند و پیش از رخ نمایی معشوقه، در بالای کوهی بلند، بر سر راه او می نشینند، به مشرق چشم می دوزند و بعد از طلوع، پرتو های صبحگاهی آن شهاب ثاقب را،با هر نفس می بلعند. این گونه انسان ها در پایان روز و هنگام غروب بسیار شاد و مسرور اند؛ چرا که قدر آن روز را دانسته اند و احساسات خویش را پیش از پایان روزی که دیگر باز نخواهد گشت ابراز کرده اند.
داستان طلوع و غروب استعاره ای از زندگی ما انسان ها ست. تمام عمر خود را پی خوشبختی می دویم، بی آن که نیم نگاهی به آدم های اطراف خود داشته باشیم، بی آن که تشکری زبانی از برای حضورشان کنیم. این گونه است که ما هرگز عشق خود را به خورشید های زندگی مان ابراز نمی کنیم، تا آن هنگام که عزیزانمان در حال غروب از آسمان زندگی اند، آن گاه از خواب غفلت بیدار می شویم و با اشک و آه پایان عمر عزیزانمان را نظاره می کنیم. اما هستند افرادی که تا هنگامی که در پرده سیاه تنهایی محصور نشوند، قدر آفتاب های زندگیشان را در نمی یابند.
حواسمان باشد که زود دیر می شود؛ طلوع و غروب از آن چه که فکر می کنید به یک دیگر نزدیک تر اند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍44👎6❤5💊5
📚 #انشا درمورد : #معلم و نامه ای به او 👨🏻🏫
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
◀️ سلام معلمم. سلام منبع علم و تعلمم. چقدر منتظر چنین فرصتی بودم تا نمایان کنم لطف شما را ،تا همگانی کنم محبتت را،تا بگویم تو بهترین شاهکار من هستی . تا باز گوکنم چه زحماتی برای من کشیدی تا بگویم مرا چگونه رشد و پرورش دادی ،تا نمایان کنم بر ایرانیان محترم که بدانند معلم بهترین اعجاز خداست که برای داشتنش باید وضوی باران گرفت.اسم معلم مهربان و خوبم سرکار خانم تهذیبی است ،معلمی که واژه ها تاب عظمتش را ندارند.اینکه چرا ایشان را بهترین اعجاز می دانم از آنجا شروع شد که رابطه ای مشترک بین ما پیدا شد!!!معلمم شعر می سرود و من نیز شعر می سرودم.واقعاخوشحالم معلمم تو مرا از منجلاب نا آگاهی ها بیرون کشیدی و به من آموختی چگونه با مشکلات در ستیز باشم. همچنین آموختی مبارزه با مشکلات اصلا سخت نیست زیرا اگر میم مشکلات را برداری دهانت را با مزه ی شکلات شیرین کردی !!!معلم مهربانم سپاس از این که مرا راهنمایی کردی تا مستقل شعر بگویم و بسرایم در مدح معلمی همچون سرکار خانم!!!معلمم ای معنای پروازم از اینکه یک سال برای من زحمت کشیدی سپاسگزارم، ممنونم از لطفت، ممنون از بزرگیت و ممنون از محبتت !
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
◀️ سلام معلمم. سلام منبع علم و تعلمم. چقدر منتظر چنین فرصتی بودم تا نمایان کنم لطف شما را ،تا همگانی کنم محبتت را،تا بگویم تو بهترین شاهکار من هستی . تا باز گوکنم چه زحماتی برای من کشیدی تا بگویم مرا چگونه رشد و پرورش دادی ،تا نمایان کنم بر ایرانیان محترم که بدانند معلم بهترین اعجاز خداست که برای داشتنش باید وضوی باران گرفت.اسم معلم مهربان و خوبم سرکار خانم تهذیبی است ،معلمی که واژه ها تاب عظمتش را ندارند.اینکه چرا ایشان را بهترین اعجاز می دانم از آنجا شروع شد که رابطه ای مشترک بین ما پیدا شد!!!معلمم شعر می سرود و من نیز شعر می سرودم.واقعاخوشحالم معلمم تو مرا از منجلاب نا آگاهی ها بیرون کشیدی و به من آموختی چگونه با مشکلات در ستیز باشم. همچنین آموختی مبارزه با مشکلات اصلا سخت نیست زیرا اگر میم مشکلات را برداری دهانت را با مزه ی شکلات شیرین کردی !!!معلم مهربانم سپاس از این که مرا راهنمایی کردی تا مستقل شعر بگویم و بسرایم در مدح معلمی همچون سرکار خانم!!!معلمم ای معنای پروازم از اینکه یک سال برای من زحمت کشیدی سپاسگزارم، ممنونم از لطفت، ممنون از بزرگیت و ممنون از محبتت !
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍40🗿10🤩8👎5❤4💊4😍3