📚 #سفرنامه نویسی درمورد : روستا - سفر به #روستا
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
دم دمای صبح بود و نسیم می وزید. آرامش وصف ناپذیری تمام منطقه را فرا گرفته بود.از شوق و اشتیاق سفر نمی توانستم لحظه ای چشم روی هم بگذارم. لحظه شماری گذشتن ساعت را میکردم بالاخره زمان حرکت فرارسید یك کوله پشتی تمام دارایی من در این سفر بود کوله ای که درون آن پر بود از انواع دوربین های فیلم برداری. پونه و رویا آماده شده بودند سوار ماشین شدیم و بدرقه مامان ها شروع شد یه سفر سه نفره و کوتاه.قرار بود پونه رانندگی کنه و به محض روشن شدن ماشین رویا ضبط رو روشن کرد و آهنگ ای دریغای محسن چاوشی فضای ماشین رو پرکرد و هرکدام از ما در افکار خود فرو رفتیم. طبیعت زیبایی را پشت سر گذاشتیم تا به مقصد رسیدیم. روستایی که تقریبا دو ساعت از محل زندگی ما فاصله داشت هوای خوب روستا جان دوباره ای به ما مي داد.ادریبهشت بود و درخت ها شکوفه داشتند. بهشت کوچکی در این روستا قرار گرفته بود به امام زاده رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم دوربین عکاسی را به دست گرفتم و شروع کردم به عکاسی از مناظر .. پونه فیلم برداری میکرد و من بی صبرانه منتظر مصاحبه با آن خانواده بودم.سرتاسر امام زاده پر بود از گل های شمعدانی و عطر خوبی فضا را پر کرده بود.
تمام محبت را از این روستای کوچک میتوانستم دریافت کنم. محوطه امام زاده پر بود از سنگ قبر هایی که روی آن ها عکسی از شهدا قرار گرفته بود اما یک سنگ قبر میان آن ها خودنمایی میکرد با بچه ها به آن قبر نزدیک شدیم اندازه آن از همه کوچک تر بود و برخلاف سنگ قبر های دیگر روی آن عکس دختری با تیله های سبز و موهای خرمایی و لبانی که مانند غنچه رز می درخشید، قرار داشت.
متن روی سنگ را خواندم. نام:عسل رئوف .. سال تولد: 1389سال وفات:1396 محو تماشای عکس عسل بودم که با صدایی تمام رشته های افکارم از هم تنیده شد به سمت صدا برگشتم《چه قدر زود رسیدید!》
متعجب نگاهم را به آن زن مهربان دوختم ،زنی که غم را از چشمانش میتوانست فهمید.اومادر عسل بود زنی که با تصمیمش لبخند را روی لبان خانواده های زیادی نشاند اما لبخند خود را برای همیشه به خاک سپرد.آهسته کنار سنگ قبر نشست و با آهی دردناک شروع به سخن کرد.《تیر ماه سال ۹۶ با عسل به مدرسه ای برای ثبت نامش رفتیم. عسل از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید .بعد از اتمام کارهای ثبت نام در راه بازگشت بودیم و عسل مدام درباره شغل آیندش صحبت میکرد که ناگهان ماشینی به عسل نزدیک شد و....》
اشک از گوشه چشمان مادر عسل جاری شد و بچه ها بعد ازدو ساعت توانستند مصاحبه را به اتمام برسانند اما من در تمام این مدت به این فکر میکردم که تصمیم مادر عسل برای اهدای تمامی اعضای بدن دخترش باعث آرامش خاطر خانواده های زیادی شد و هم اکنون قلب عسل کوچولو در سینه انسان دیگری مي تپد. وجود نازنین عسل باعث شده در این روستا آرامشی حکم فرما باشد و این روستا تبدیل شده به قطعه ای از بهشت. در مسیر برگشت همه ما آرام بودیم و از ملاقات با مادر عسل بسیار خوشحال بودیم سفر یک روزه ما بهترین خاطره را برای ما ساخت و من بعد از مدت ها به آرامشی عجیب رسیدم.
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
دم دمای صبح بود و نسیم می وزید. آرامش وصف ناپذیری تمام منطقه را فرا گرفته بود.از شوق و اشتیاق سفر نمی توانستم لحظه ای چشم روی هم بگذارم. لحظه شماری گذشتن ساعت را میکردم بالاخره زمان حرکت فرارسید یك کوله پشتی تمام دارایی من در این سفر بود کوله ای که درون آن پر بود از انواع دوربین های فیلم برداری. پونه و رویا آماده شده بودند سوار ماشین شدیم و بدرقه مامان ها شروع شد یه سفر سه نفره و کوتاه.قرار بود پونه رانندگی کنه و به محض روشن شدن ماشین رویا ضبط رو روشن کرد و آهنگ ای دریغای محسن چاوشی فضای ماشین رو پرکرد و هرکدام از ما در افکار خود فرو رفتیم. طبیعت زیبایی را پشت سر گذاشتیم تا به مقصد رسیدیم. روستایی که تقریبا دو ساعت از محل زندگی ما فاصله داشت هوای خوب روستا جان دوباره ای به ما مي داد.ادریبهشت بود و درخت ها شکوفه داشتند. بهشت کوچکی در این روستا قرار گرفته بود به امام زاده رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم دوربین عکاسی را به دست گرفتم و شروع کردم به عکاسی از مناظر .. پونه فیلم برداری میکرد و من بی صبرانه منتظر مصاحبه با آن خانواده بودم.سرتاسر امام زاده پر بود از گل های شمعدانی و عطر خوبی فضا را پر کرده بود.
تمام محبت را از این روستای کوچک میتوانستم دریافت کنم. محوطه امام زاده پر بود از سنگ قبر هایی که روی آن ها عکسی از شهدا قرار گرفته بود اما یک سنگ قبر میان آن ها خودنمایی میکرد با بچه ها به آن قبر نزدیک شدیم اندازه آن از همه کوچک تر بود و برخلاف سنگ قبر های دیگر روی آن عکس دختری با تیله های سبز و موهای خرمایی و لبانی که مانند غنچه رز می درخشید، قرار داشت.
متن روی سنگ را خواندم. نام:عسل رئوف .. سال تولد: 1389سال وفات:1396 محو تماشای عکس عسل بودم که با صدایی تمام رشته های افکارم از هم تنیده شد به سمت صدا برگشتم《چه قدر زود رسیدید!》
متعجب نگاهم را به آن زن مهربان دوختم ،زنی که غم را از چشمانش میتوانست فهمید.اومادر عسل بود زنی که با تصمیمش لبخند را روی لبان خانواده های زیادی نشاند اما لبخند خود را برای همیشه به خاک سپرد.آهسته کنار سنگ قبر نشست و با آهی دردناک شروع به سخن کرد.《تیر ماه سال ۹۶ با عسل به مدرسه ای برای ثبت نامش رفتیم. عسل از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید .بعد از اتمام کارهای ثبت نام در راه بازگشت بودیم و عسل مدام درباره شغل آیندش صحبت میکرد که ناگهان ماشینی به عسل نزدیک شد و....》
اشک از گوشه چشمان مادر عسل جاری شد و بچه ها بعد ازدو ساعت توانستند مصاحبه را به اتمام برسانند اما من در تمام این مدت به این فکر میکردم که تصمیم مادر عسل برای اهدای تمامی اعضای بدن دخترش باعث آرامش خاطر خانواده های زیادی شد و هم اکنون قلب عسل کوچولو در سینه انسان دیگری مي تپد. وجود نازنین عسل باعث شده در این روستا آرامشی حکم فرما باشد و این روستا تبدیل شده به قطعه ای از بهشت. در مسیر برگشت همه ما آرام بودیم و از ملاقات با مادر عسل بسیار خوشحال بودیم سفر یک روزه ما بهترین خاطره را برای ما ساخت و من بعد از مدت ها به آرامشی عجیب رسیدم.
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍40❤23🔥4👏1😁1👌1🤣1
📚 انشا #تضاد_معنایی درمورد : سیاه و سفید
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
هیچ سیاهی سفید نیست, هیچ سفیدی سیاه نیست...
این دوجمله ظاهرا ساده درس جدید منطق ما بود.جمله ای آشنا برای همه ولی آیا واقعیت همیشه اینگونه است؟به نظر من هر سفیدی ممکن است روزی سیاه بوده باشدو برعکس.
چرا نباید شخصیت منفور داستان سفیدوشخصیت محبوب سیاه باشد؟چرا نباید خوبی هارا با سیاه وبدی هارا با وسفید نشان داد؟این سؤالی بود که من از دبیر منطق مان پرسیدم واو اینگونه به من پاسخ داد:که این قانون طبیعت است و منطق حکم می کند اینگونه فکر کنیم,همانگونه که خداوند سرچشمه همه خوبی ها وزیبایی ها شیطان قلب پلیدی وبیماری هاست.وقتی کودکی هنگام تولد گریه می کند,فضا رنگ سفید, زندگی وصمیمیت را به خود می گیردو وقتی همان کودک زمان مرگش به گریه می افتد,رنگ سیاه مرگ وجدایی خود را نشان می دهد.
ولی من بازهم قانع نشدم;زیرا همان شیطانی که به قول همه قلب وسوسه هاست,روزی برترین بنده خداوند ودر زمره ی فرشتگان بوده است,در این باره منطق چه حکمی می دهد؟؟؟
منطقی که باعث شد سفید پوستان از سیاه پوستان برتری پیدا کنند,این منطق است؟اگر اینگونه است که ارسطو و افلاطون(پدران فلسفه منطق)اشتباه فکر می کنند.جامعه ای که بانگ می زند هیچ سیاهی برتر از سفید نیست وهیچ سفیدی برتر از سیاه نیست و... پس نمی تواند که بگوید رنگ سیاه نشان از بدی ها و رنگ سفید نشان از خوبی هاست...
چرا باید ثروتمندان را همیشه با رویی سفید و زیبا تصور کنیم وفقرا را با چهره ای سیاه وکثیف و لباس های پاره ببینیم ؟؟؟مشکل از ما نیست ,از اول اینگونه بوده;شاید اجداد ما باعث این تفاوت شده اند و این تضاد را به وجود آورده اند,ولی من سعی می کنم این تضاد و تبعیض را از بین ببرم واین قانون را معکوس کنم.این بود زنگ منطق ما...
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
هیچ سیاهی سفید نیست, هیچ سفیدی سیاه نیست...
این دوجمله ظاهرا ساده درس جدید منطق ما بود.جمله ای آشنا برای همه ولی آیا واقعیت همیشه اینگونه است؟به نظر من هر سفیدی ممکن است روزی سیاه بوده باشدو برعکس.
چرا نباید شخصیت منفور داستان سفیدوشخصیت محبوب سیاه باشد؟چرا نباید خوبی هارا با سیاه وبدی هارا با وسفید نشان داد؟این سؤالی بود که من از دبیر منطق مان پرسیدم واو اینگونه به من پاسخ داد:که این قانون طبیعت است و منطق حکم می کند اینگونه فکر کنیم,همانگونه که خداوند سرچشمه همه خوبی ها وزیبایی ها شیطان قلب پلیدی وبیماری هاست.وقتی کودکی هنگام تولد گریه می کند,فضا رنگ سفید, زندگی وصمیمیت را به خود می گیردو وقتی همان کودک زمان مرگش به گریه می افتد,رنگ سیاه مرگ وجدایی خود را نشان می دهد.
ولی من بازهم قانع نشدم;زیرا همان شیطانی که به قول همه قلب وسوسه هاست,روزی برترین بنده خداوند ودر زمره ی فرشتگان بوده است,در این باره منطق چه حکمی می دهد؟؟؟
منطقی که باعث شد سفید پوستان از سیاه پوستان برتری پیدا کنند,این منطق است؟اگر اینگونه است که ارسطو و افلاطون(پدران فلسفه منطق)اشتباه فکر می کنند.جامعه ای که بانگ می زند هیچ سیاهی برتر از سفید نیست وهیچ سفیدی برتر از سیاه نیست و... پس نمی تواند که بگوید رنگ سیاه نشان از بدی ها و رنگ سفید نشان از خوبی هاست...
چرا باید ثروتمندان را همیشه با رویی سفید و زیبا تصور کنیم وفقرا را با چهره ای سیاه وکثیف و لباس های پاره ببینیم ؟؟؟مشکل از ما نیست ,از اول اینگونه بوده;شاید اجداد ما باعث این تفاوت شده اند و این تضاد را به وجود آورده اند,ولی من سعی می کنم این تضاد و تبعیض را از بین ببرم واین قانون را معکوس کنم.این بود زنگ منطق ما...
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍42👏18❤7🥰4🤬4🌚2🤝1
📚 #سفرنامه نویسی درمورد : سفر به صربستان
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
امروز قرار است از نووی ساد به بلگراد برگردم. موقع تحویل اتاق مسئول پذیرش هتل پرسید از کجا آمدهام، وقتی گفتم ایران گفت دوستش که چند روز پیش از یک سفر خیلی طولانی به صربستان برگشته، ۱۰ روزی را هم در ایران گذرانده ومعتقد است اگر بخواهد از بین ۵۰ کشوری که تا به حال دیده جایی را برای زندگی انتخاب کند، آنجا بدون شک ایران خواهد بود.
او حسابی از مهمان نوازی ایرانیها تعریف کرده و گفته در طول سفرش به ایران فقط دو شب در هتل و مسافرخانه گذرانده و بقیه شبها را مهمان ایرانی ها بوده.
من هم مهمان نوازی ایرانیها و زیبایی شهرهای ایران را تایید کردم و گفتم امیدوارم بعد از قانون لغو ویزا میان ایران و صربستان، صربهای بیشتری به ایران بیایند و زیباییهای ایران را ببیند.
تصمیم گرفتم امروز را در خیابان اصلی شهر بگذرانم، جایی که پر از مراکز خرید، رستوران و مغازه های صنایع دستی است.
در ابتدای خیابان گروه ۲۰ نفره از نوجوانان صرب مشغول نواختن موسیقی هستند و مردم بسیاری هم دور آن ها جمع شده و از آن ها فیلم می گیرند و تشویقشان میکنند.
همان ابتدای خیابان فروشگاه زارا را میبینم و داخل میشوم. لباسهای فصل پاییز با رنگهایشان دلبری میکنند. به خودم نهیب میزنم که ولخرجی نکن، همه این چیزها را بعدا در ایران هم میتوانی بخری. ولی خب همه لباسها قیمتی نصف ایران دارند و حتی به نظرم در مقایسه با استانبول (که همیشه جای ارزانی برای خرید کردن است) مقدار ارزانتر است. مدتی را داخل فروشگاه میگذرانم و چند چیز را نشان میکنم تا اگر روز آخر و بعد از خرید صنایع دستی صربستان، پولی برایم باقی ماند سراغشان بروم.
برای خرید سوغات چیزهای کوچک و جالبی وجود دارد، شیشههای کوچک حاوی "راکیا" شراب سنتی صربستان، تصاویری از کوچه ها و خیابانهای صربستان (که با آبرنگ نقاشی شدهاند و توسط نقاش در خیابان به فروش میرسند)، عروسکهای کوچکی که لباسهای سنتی مردان و زنان صربستان را به تن دارند و کفشهای آویز تزیینی کوچکی که روزگاری کفشهای سنتی صربستان بودهاند. همهشان دلبری میکنند و خواستنی هستند.
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
امروز قرار است از نووی ساد به بلگراد برگردم. موقع تحویل اتاق مسئول پذیرش هتل پرسید از کجا آمدهام، وقتی گفتم ایران گفت دوستش که چند روز پیش از یک سفر خیلی طولانی به صربستان برگشته، ۱۰ روزی را هم در ایران گذرانده ومعتقد است اگر بخواهد از بین ۵۰ کشوری که تا به حال دیده جایی را برای زندگی انتخاب کند، آنجا بدون شک ایران خواهد بود.
او حسابی از مهمان نوازی ایرانیها تعریف کرده و گفته در طول سفرش به ایران فقط دو شب در هتل و مسافرخانه گذرانده و بقیه شبها را مهمان ایرانی ها بوده.
من هم مهمان نوازی ایرانیها و زیبایی شهرهای ایران را تایید کردم و گفتم امیدوارم بعد از قانون لغو ویزا میان ایران و صربستان، صربهای بیشتری به ایران بیایند و زیباییهای ایران را ببیند.
تصمیم گرفتم امروز را در خیابان اصلی شهر بگذرانم، جایی که پر از مراکز خرید، رستوران و مغازه های صنایع دستی است.
در ابتدای خیابان گروه ۲۰ نفره از نوجوانان صرب مشغول نواختن موسیقی هستند و مردم بسیاری هم دور آن ها جمع شده و از آن ها فیلم می گیرند و تشویقشان میکنند.
همان ابتدای خیابان فروشگاه زارا را میبینم و داخل میشوم. لباسهای فصل پاییز با رنگهایشان دلبری میکنند. به خودم نهیب میزنم که ولخرجی نکن، همه این چیزها را بعدا در ایران هم میتوانی بخری. ولی خب همه لباسها قیمتی نصف ایران دارند و حتی به نظرم در مقایسه با استانبول (که همیشه جای ارزانی برای خرید کردن است) مقدار ارزانتر است. مدتی را داخل فروشگاه میگذرانم و چند چیز را نشان میکنم تا اگر روز آخر و بعد از خرید صنایع دستی صربستان، پولی برایم باقی ماند سراغشان بروم.
برای خرید سوغات چیزهای کوچک و جالبی وجود دارد، شیشههای کوچک حاوی "راکیا" شراب سنتی صربستان، تصاویری از کوچه ها و خیابانهای صربستان (که با آبرنگ نقاشی شدهاند و توسط نقاش در خیابان به فروش میرسند)، عروسکهای کوچکی که لباسهای سنتی مردان و زنان صربستان را به تن دارند و کفشهای آویز تزیینی کوچکی که روزگاری کفشهای سنتی صربستان بودهاند. همهشان دلبری میکنند و خواستنی هستند.
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍28❤5
📚 #انشا درمورد : #صلح و #جنگ
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
صداهای بسیاری در اطراف ما در روزهای مختلف به گوش میرسند .صدای آواز پرندگان ،قهقهه کودکان ،لالایی مادران،سرود دسته جمعی قطرات باران و نجوای باد زیر گوش درختان بید و نارون و آواز زیر شقایق در دشت .یا شاید جیغ کودکان ،بمبها ،تانک ها،تکبیر مبارزان و گلوله و گلوله و صدای زمخت جنگ در قلب یک شهر ...
صلح کلمهایست دوست داشتنی .دختری کوچک موهای عروسکش را نوازش میکند و برایش قصه میگوید ، پسری با شوق برای مادرش از گنجشکی در لانه صحبت میکند .پسر های بزرگتر با لباس بازیکنان مورد علاقه خود محکم توپ پلاستیکی دو لایه را شوت میکنند . آن طرف تر دختر ها کنار هم نشستهاند ؛یک نفر با صدای بلند کتاب شعر میخواند ،دیگری با مدادش چهره دوست عزیزش را میکشد ،یکی دیگر با سوزنی ظریف دامنی میدوزد و آن یکی خاک گلدان را زیر و رو میکند تا گل نفسی تازه بکشد. پروانه ها دور گل ها میچرخند ،رودهای پر آب ترنم شادی سر میدهند و سپیدار پیر با سرفههایش سعی دارد آرامشان کند.بید مجنون گیسوان سبزش را تاب میدهد و لبخند میزند .مادری آنسوتر کوزهاش را از آب پر میکند و پدری با دست پر و قلبی سرشار از عشق به خانه برمیگردد و فضا پر میشود از قهقهه و زیبایی و خورشید با غرور به کنج آسمان تکیه میکند و نورش را زیباتر از همیشه به سمت زمین میفرستد .
جنگ با چهره زشتش پدیدار میشود .صدایی نیست تا اینکه ،تا اینکه نارنجکی بر زمین فرود میآید .صدای جیغ بر فضا غلبه میکند. سپیدار پیر جان میدهد ،بید مجنون از غصه دق میکند ،قلب رودخانه میایستد ،گل ها پژمرده میشوند و پروانه ها در وصال یارشان میمیرند .در نهرها خون جاری میشود .کتاب های شعر پاره میشوند ، عروسک ها بی مادر ...و مادرها در غم از دست دادن عروسک هایشان ضجه میزنند .توپ پلاستیکی گوشهای میافتد ،پسرکان حالا باید با لباس رزمندگان گلوله ها را شوت کنند .پدرها دست هایشان پر میشود از تفنگ و نارنجک و قلبشان سرشار از نفرت ...خورشید چشمانش را میبندد ،گوش هایش را میگیرد ،نمیخواهد نظارهگر جان دادن و جان گرفتن باشد .دامنش را جمع میکند و سیاهی شب همراه میشود با سیاهی جنگ ...
تمام تاریخ عبارت است از جنگ دو سرباز که همدیگر را نمیشناسند و میجنگند برای دو نفر که همدیگر را میشناسند .همان سربازی که روزی به خانه که برمیگشت دستانی کوچک محکم دور گردنش حلقه میشد و با عشق صدایش میکرد بابا !و یا شاید آن سرباز همان پسرکی بود که بوسهاش درمان تمام درد های یک مادر یا شاید همدم غصههای یک زن و تمام امید او بود .
و آن سرباز دیگر شاید کسی بود که آن کودک دوستداشتنی را به پرواز در آورد بیآنکه بداند با قلب پدرش چه میکند ؛یا پیرزنی فرتوت را کشت بیآنکه بفهمد چه گوهری به دست او جان داده است .یا زنی زیبا را که فرشتهای در راه به همراه داشت.یا جان پسرکی کوچک را گرفت که میخواست در آینده یک انسان باشد، یک انسان ... آن سرباز همه این افراد را کشت بیآنکه بداند یا دقیقتر بی آنکه بخواهد !او فقط یک سرباز بود و شاید حتی دشمنش را نمیشناخت و فقط میدانست که لباسش رنگ متفاوتی با لباس او دارد و لهجهاش و یا چهرهاش اما هیچ وقت نتوانست بفهمد که او هم مانند خودش لبخند میزند و عشق میورزد و او هم فقط یک سرباز است درست مثل خودش که جنگی احمقانه انسانیت را از آنها ربوده است .
زندگی زیباست در صلح و زشت میشود با جنگ،با ریختن خون انسان ها و چقدر خوب است انسان ها باور کنند با جنگ نمیتوان چیزهایی را که با صلح میتوان پیدا کرد بدست آورد چیزهایی مانند عشق و انسانیت ...
جنگ آن پیچک وحشی است ؛
که بر قامت یک ملت ،
تنگ میپیچد و
میپیچد و
میخشکاند ...
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
صداهای بسیاری در اطراف ما در روزهای مختلف به گوش میرسند .صدای آواز پرندگان ،قهقهه کودکان ،لالایی مادران،سرود دسته جمعی قطرات باران و نجوای باد زیر گوش درختان بید و نارون و آواز زیر شقایق در دشت .یا شاید جیغ کودکان ،بمبها ،تانک ها،تکبیر مبارزان و گلوله و گلوله و صدای زمخت جنگ در قلب یک شهر ...
صلح کلمهایست دوست داشتنی .دختری کوچک موهای عروسکش را نوازش میکند و برایش قصه میگوید ، پسری با شوق برای مادرش از گنجشکی در لانه صحبت میکند .پسر های بزرگتر با لباس بازیکنان مورد علاقه خود محکم توپ پلاستیکی دو لایه را شوت میکنند . آن طرف تر دختر ها کنار هم نشستهاند ؛یک نفر با صدای بلند کتاب شعر میخواند ،دیگری با مدادش چهره دوست عزیزش را میکشد ،یکی دیگر با سوزنی ظریف دامنی میدوزد و آن یکی خاک گلدان را زیر و رو میکند تا گل نفسی تازه بکشد. پروانه ها دور گل ها میچرخند ،رودهای پر آب ترنم شادی سر میدهند و سپیدار پیر با سرفههایش سعی دارد آرامشان کند.بید مجنون گیسوان سبزش را تاب میدهد و لبخند میزند .مادری آنسوتر کوزهاش را از آب پر میکند و پدری با دست پر و قلبی سرشار از عشق به خانه برمیگردد و فضا پر میشود از قهقهه و زیبایی و خورشید با غرور به کنج آسمان تکیه میکند و نورش را زیباتر از همیشه به سمت زمین میفرستد .
جنگ با چهره زشتش پدیدار میشود .صدایی نیست تا اینکه ،تا اینکه نارنجکی بر زمین فرود میآید .صدای جیغ بر فضا غلبه میکند. سپیدار پیر جان میدهد ،بید مجنون از غصه دق میکند ،قلب رودخانه میایستد ،گل ها پژمرده میشوند و پروانه ها در وصال یارشان میمیرند .در نهرها خون جاری میشود .کتاب های شعر پاره میشوند ، عروسک ها بی مادر ...و مادرها در غم از دست دادن عروسک هایشان ضجه میزنند .توپ پلاستیکی گوشهای میافتد ،پسرکان حالا باید با لباس رزمندگان گلوله ها را شوت کنند .پدرها دست هایشان پر میشود از تفنگ و نارنجک و قلبشان سرشار از نفرت ...خورشید چشمانش را میبندد ،گوش هایش را میگیرد ،نمیخواهد نظارهگر جان دادن و جان گرفتن باشد .دامنش را جمع میکند و سیاهی شب همراه میشود با سیاهی جنگ ...
تمام تاریخ عبارت است از جنگ دو سرباز که همدیگر را نمیشناسند و میجنگند برای دو نفر که همدیگر را میشناسند .همان سربازی که روزی به خانه که برمیگشت دستانی کوچک محکم دور گردنش حلقه میشد و با عشق صدایش میکرد بابا !و یا شاید آن سرباز همان پسرکی بود که بوسهاش درمان تمام درد های یک مادر یا شاید همدم غصههای یک زن و تمام امید او بود .
و آن سرباز دیگر شاید کسی بود که آن کودک دوستداشتنی را به پرواز در آورد بیآنکه بداند با قلب پدرش چه میکند ؛یا پیرزنی فرتوت را کشت بیآنکه بفهمد چه گوهری به دست او جان داده است .یا زنی زیبا را که فرشتهای در راه به همراه داشت.یا جان پسرکی کوچک را گرفت که میخواست در آینده یک انسان باشد، یک انسان ... آن سرباز همه این افراد را کشت بیآنکه بداند یا دقیقتر بی آنکه بخواهد !او فقط یک سرباز بود و شاید حتی دشمنش را نمیشناخت و فقط میدانست که لباسش رنگ متفاوتی با لباس او دارد و لهجهاش و یا چهرهاش اما هیچ وقت نتوانست بفهمد که او هم مانند خودش لبخند میزند و عشق میورزد و او هم فقط یک سرباز است درست مثل خودش که جنگی احمقانه انسانیت را از آنها ربوده است .
زندگی زیباست در صلح و زشت میشود با جنگ،با ریختن خون انسان ها و چقدر خوب است انسان ها باور کنند با جنگ نمیتوان چیزهایی را که با صلح میتوان پیدا کرد بدست آورد چیزهایی مانند عشق و انسانیت ...
جنگ آن پیچک وحشی است ؛
که بر قامت یک ملت ،
تنگ میپیچد و
میپیچد و
میخشکاند ...
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍51❤11👎6💋3🥰1
📚 #انشا درمورد : یک روز بارانی
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
چشم هارا باید بست/جور دیگر باید دید
چترهارا باید بست/زیر باران باید رفت
باران نرم شروع به باریدن میکند
با سر خوشی سرم را بالا میگیرم و دستانم را باز میکنم
و دیوانه وار چرخ میخورم
و چشم به ابرهای تیره که همانند پرده ای سیاه یک دست اسمان ابی را پوشانده میدوزم
قطره های ریز باران با لطافت پوستم را لمس میکنند
میخندم و دست از چرخیدن بر میدارم و کفش هایم را در می آورم چمن پوست پاهایم را قلقک میدهد در دشت سبزه زار شروع به قدم زدن میکنم
باران هنوز نم نم میبارد
بادمیوزد و موهای بلندم را به بازی میگیرد نزدیک گل های زیبا که معلوم است تازه شکوفه زده اند میشوم نرم و اهسته دست روی گل برگ های زیباییشان میکشم خم میشوم وبوی خوبشان را مهمان ریه هایم میکنم و مست میشوم از سرخوشی.
بلند میشوم و چند نفس عمیق میکشم باران دست از باریدن میکشد و دل من دست از خوشحالی.
کمی غمگین میشوم
اما با دیدن رودخانه کوچکی که با کمی فاصله از من وجود دارد بیخیال باران میشوم
میدوم، دامن زیباییم بالا پایین میشود به رودخانه میرسم
روی تخته سنگ مینشم و میخواستم پاهایم را در اب فرو ببرم اما وزش بادِ سرد لرز بر اندامم انداخت
و پشیمان شدم. به آب که همانند الماس درخشش خاصی داشت زل زدم انقدر زلال و شفاف بود ک نا خوداگاه چشمانم را بستم و در دلم خدا را بخاطر تمام زیبایی های طبیعت که به ماه هدیه کرد شکر کردم...
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
چشم هارا باید بست/جور دیگر باید دید
چترهارا باید بست/زیر باران باید رفت
باران نرم شروع به باریدن میکند
با سر خوشی سرم را بالا میگیرم و دستانم را باز میکنم
و دیوانه وار چرخ میخورم
و چشم به ابرهای تیره که همانند پرده ای سیاه یک دست اسمان ابی را پوشانده میدوزم
قطره های ریز باران با لطافت پوستم را لمس میکنند
میخندم و دست از چرخیدن بر میدارم و کفش هایم را در می آورم چمن پوست پاهایم را قلقک میدهد در دشت سبزه زار شروع به قدم زدن میکنم
باران هنوز نم نم میبارد
بادمیوزد و موهای بلندم را به بازی میگیرد نزدیک گل های زیبا که معلوم است تازه شکوفه زده اند میشوم نرم و اهسته دست روی گل برگ های زیباییشان میکشم خم میشوم وبوی خوبشان را مهمان ریه هایم میکنم و مست میشوم از سرخوشی.
بلند میشوم و چند نفس عمیق میکشم باران دست از باریدن میکشد و دل من دست از خوشحالی.
کمی غمگین میشوم
اما با دیدن رودخانه کوچکی که با کمی فاصله از من وجود دارد بیخیال باران میشوم
میدوم، دامن زیباییم بالا پایین میشود به رودخانه میرسم
روی تخته سنگ مینشم و میخواستم پاهایم را در اب فرو ببرم اما وزش بادِ سرد لرز بر اندامم انداخت
و پشیمان شدم. به آب که همانند الماس درخشش خاصی داشت زل زدم انقدر زلال و شفاف بود ک نا خوداگاه چشمانم را بستم و در دلم خدا را بخاطر تمام زیبایی های طبیعت که به ماه هدیه کرد شکر کردم...
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍87❤21🤬15👎5👏5🎉3🔥2
📚 #انشا درمورد : یک صبح سرد و برفی زمستان
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
چهارفصل خدا را دوست دارم، هرکدام به گونه ای زیباست.بهار با طراوتش،تابستان با رنگهایش،پاییز با برگهایش و زمستان با اشک ها و درهایش...
صدای نالهای از خواب بیدارم کرد. چشم چرخاندم، ننه سرما را با آن دامن پرچین و گیسوان یخی اش دیدم. معلوم نبود چه شده که باز از چشمان ننه سرما مروارید میبارید.به گمانم بخاطر یلدا بود،دختر آقای دی و آذر بانو...
ننه میگفت دیشب پاییز خانم یلدا را آورده و گفته که دخترش آذر چمدانش را بسته و قصد کرده طلاقش را بگیرد و برود. میگفت یلدا دیشب تا دیروقت نخوابیده و اشک ریخته، به سختی خواباندمش. اینها را میگفت و از صورت پنبهایش مروارید میچکید و به دامن سفید رنگش میریخت.
ننه گریه میکرد و آقای دی هم که داد و فریادش به هوا رفته بود که ناگهان صدای سرفه خورشید خانم بلند شد،گویا از خواب پریده بود.
ننه سرما از جا برخواست و مرواریدهایی را که بر دامنش چکیده بود،روی زمین ریخت. مرواریدهای بلورین چشمان ننه سرما زمین را سفید پوش کرد.
گویا خورشید خانم سرما خورده بود،نه نوری داشت و نه فروغی. آرام گوشه ای خزیده و تکه ابری روی خود کشیده بود.میلرزید انگار...
ننه کنار خورشید خانم نشست و پرستاریش کرد و کارهایش را انجام میداد تا که حالش خوب شود.من هم به آرامی زیر پتویم خزیدم چرا که صفای زمستان در خوابیدن است.
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
چهارفصل خدا را دوست دارم، هرکدام به گونه ای زیباست.بهار با طراوتش،تابستان با رنگهایش،پاییز با برگهایش و زمستان با اشک ها و درهایش...
صدای نالهای از خواب بیدارم کرد. چشم چرخاندم، ننه سرما را با آن دامن پرچین و گیسوان یخی اش دیدم. معلوم نبود چه شده که باز از چشمان ننه سرما مروارید میبارید.به گمانم بخاطر یلدا بود،دختر آقای دی و آذر بانو...
ننه میگفت دیشب پاییز خانم یلدا را آورده و گفته که دخترش آذر چمدانش را بسته و قصد کرده طلاقش را بگیرد و برود. میگفت یلدا دیشب تا دیروقت نخوابیده و اشک ریخته، به سختی خواباندمش. اینها را میگفت و از صورت پنبهایش مروارید میچکید و به دامن سفید رنگش میریخت.
ننه گریه میکرد و آقای دی هم که داد و فریادش به هوا رفته بود که ناگهان صدای سرفه خورشید خانم بلند شد،گویا از خواب پریده بود.
ننه سرما از جا برخواست و مرواریدهایی را که بر دامنش چکیده بود،روی زمین ریخت. مرواریدهای بلورین چشمان ننه سرما زمین را سفید پوش کرد.
گویا خورشید خانم سرما خورده بود،نه نوری داشت و نه فروغی. آرام گوشه ای خزیده و تکه ابری روی خود کشیده بود.میلرزید انگار...
ننه کنار خورشید خانم نشست و پرستاریش کرد و کارهایش را انجام میداد تا که حالش خوب شود.من هم به آرامی زیر پتویم خزیدم چرا که صفای زمستان در خوابیدن است.
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍54☃18👎4🕊4❤3🔥3
📚 #شعرگردانی درمورد : دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ، ابری که دربیابان بر تشنه ای ببارد
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
به نام خال عشق
➖دیدن تو مانند آبیاری کردن گلهای باغچه است.گلهایی که با لب های خشکیده تمنای چند قطره اب را دارند.دیدن تو انتظاری شیرین است مثل انتظار کشیدن باغبان برای به ثمر نشستن باغش.
اما نمیدانم جرا مدتی است که جانم بر لب آمده است. میدانی انتظار کشیدن وقتی شیرینیش زیاد شود ،دل را میزند .حالت را بدمی کند .تا حدی که شاید مجبور شوی انگشتان دستت را ببری تا دیگر نشماری چند روز از رفتنش گذشته است.آلزایمر میگیری،زیرا مغز میداند این بهترین حالت است.اما قلب که آلزایمر نمی گیرد .
ای جانان من ،غمت نباشد .جتی اگر دندانهایم مثل موهایم سفید شوندوکمرم از سوزش عشق تو خم گردد.اگر زمین وزمان دست به دست هم دهند تا تورا نبینم .اگر دستانم را ببرند تا برایت نامه ننویسم ،بازهم هر وقت بیایی با بوییدن عطر تنت،دوباره عاشق میشوم .حکم را دل می دهد .من بازهم تورا به انتظار می نشینم
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
به نام خال عشق
➖دیدن تو مانند آبیاری کردن گلهای باغچه است.گلهایی که با لب های خشکیده تمنای چند قطره اب را دارند.دیدن تو انتظاری شیرین است مثل انتظار کشیدن باغبان برای به ثمر نشستن باغش.
اما نمیدانم جرا مدتی است که جانم بر لب آمده است. میدانی انتظار کشیدن وقتی شیرینیش زیاد شود ،دل را میزند .حالت را بدمی کند .تا حدی که شاید مجبور شوی انگشتان دستت را ببری تا دیگر نشماری چند روز از رفتنش گذشته است.آلزایمر میگیری،زیرا مغز میداند این بهترین حالت است.اما قلب که آلزایمر نمی گیرد .
ای جانان من ،غمت نباشد .جتی اگر دندانهایم مثل موهایم سفید شوندوکمرم از سوزش عشق تو خم گردد.اگر زمین وزمان دست به دست هم دهند تا تورا نبینم .اگر دستانم را ببرند تا برایت نامه ننویسم ،بازهم هر وقت بیایی با بوییدن عطر تنت،دوباره عاشق میشوم .حکم را دل می دهد .من بازهم تورا به انتظار می نشینم
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍43🥴19❤15👎8⚡5🔥2👀1
📚 #انشا درمورد : گفت و گوی خیالی بین برف و خورشید
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
اینبار سرما حتی به آسمان هم امان نداده بود. گویی سقف زمین می خواست با ابرهای پشمی سفید رنگ، خودش را گرم کند!.زمستان، روی زمین فرش برفی پهن کرده بود.
تکه برف، یکی از مهمانان سرو بود. انتظار سخت است! الاالخصوص برای درخت بی باری که برای باردار شدنش فصل ها منتظر زمستان می ماند...
چشمانش را بسته بود و به خانه ی ابری اش فکر می کرد. این مسیر طولانی واقعاً خسته اش کرده بود. تصمیم گرفت بخوابد؛ امّا ناگهان نوری عجیب، سایه اش را دزدید و بر تمام وجودش رخنه کرد. چشمانش را باز کرد. گوی زردرنگ ناشناس به او لبخند می زد...
چشمانش خیره ماند! قلبش تپید! برف، عاشق شده بود. غنچه ی لبش شکفته شد و شکوفه ی لبخند بر چهره ی دلداده اش نقش بست.
به خورشید گفت:« می آیی با هم دوست شویم؟»
_ از کدام دوستی حرف می زنی؟ امکان ندارد! من باعث می شوم تو ذره ذره از شاخه ی سرو جدا شوی و تا دل زمین پیش بروی. من تو را فدای سیراب شدن زمین و روییدن گل و سبزه خواهم کرد!.
اشک، دور چشمان برف، بلور بسته بود. گفت:« می خواهم در کنار تو گرم شوم، آرام شوم...»
_ تو در کنار من آب خواهی شد!
_ تو قلبم را آب کردی! تا زمانی که روحم اسیر تو است، جسمم زندانی بیش نیست!»
_ مگر تو قلب هم داری؟
_ تا پیش از آمدن تو من هم فکر می کردم که ندارم...»
_ از پایان این راه نمی ترسی؟
_ کسی که در راه عشق قدم می گذارد فکر آنجا را هم کرده...گرمای عشقت، قلب یخ زده ام را بیدار کرد و به آن جانی دوباره بخشید! آتشی که در قلبم شعله ور ساختی پیش از پایان زمستان مرا آب خواهد کرد...»
تیزی آفتاب روز به روز بیشتر و بیشتر شد و عاشق را روانه ی زمین کرد... تکه برف، آب شد...امّا آبش، گل آفتابگردان شد!...
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
اینبار سرما حتی به آسمان هم امان نداده بود. گویی سقف زمین می خواست با ابرهای پشمی سفید رنگ، خودش را گرم کند!.زمستان، روی زمین فرش برفی پهن کرده بود.
تکه برف، یکی از مهمانان سرو بود. انتظار سخت است! الاالخصوص برای درخت بی باری که برای باردار شدنش فصل ها منتظر زمستان می ماند...
چشمانش را بسته بود و به خانه ی ابری اش فکر می کرد. این مسیر طولانی واقعاً خسته اش کرده بود. تصمیم گرفت بخوابد؛ امّا ناگهان نوری عجیب، سایه اش را دزدید و بر تمام وجودش رخنه کرد. چشمانش را باز کرد. گوی زردرنگ ناشناس به او لبخند می زد...
چشمانش خیره ماند! قلبش تپید! برف، عاشق شده بود. غنچه ی لبش شکفته شد و شکوفه ی لبخند بر چهره ی دلداده اش نقش بست.
به خورشید گفت:« می آیی با هم دوست شویم؟»
_ از کدام دوستی حرف می زنی؟ امکان ندارد! من باعث می شوم تو ذره ذره از شاخه ی سرو جدا شوی و تا دل زمین پیش بروی. من تو را فدای سیراب شدن زمین و روییدن گل و سبزه خواهم کرد!.
اشک، دور چشمان برف، بلور بسته بود. گفت:« می خواهم در کنار تو گرم شوم، آرام شوم...»
_ تو در کنار من آب خواهی شد!
_ تو قلبم را آب کردی! تا زمانی که روحم اسیر تو است، جسمم زندانی بیش نیست!»
_ مگر تو قلب هم داری؟
_ تا پیش از آمدن تو من هم فکر می کردم که ندارم...»
_ از پایان این راه نمی ترسی؟
_ کسی که در راه عشق قدم می گذارد فکر آنجا را هم کرده...گرمای عشقت، قلب یخ زده ام را بیدار کرد و به آن جانی دوباره بخشید! آتشی که در قلبم شعله ور ساختی پیش از پایان زمستان مرا آب خواهد کرد...»
تیزی آفتاب روز به روز بیشتر و بیشتر شد و عاشق را روانه ی زمین کرد... تکه برف، آب شد...امّا آبش، گل آفتابگردان شد!...
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍51❤13👎6👌2
📚 #انشا درمورد : #کویر
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
هیچ نبود...من بودم و کویر و کویر و کویر...
تاریکی شب کویر را ب بی انتهایی می کشاند و پادشاه شب سرباز های خود را در آسمان سیاه مستقر کرد.
هیچ نفهمیدم ک چگونه ب این پوچ بی انتها کشیده شدم.
آنقدر تنها بودم ک حتی ردپایم نیز همراهی ام نمیکرد. باد همه خارها را ب تسخیر در آورده بود و به دنبال خود میکشاند...
می رفتم تا راهم را پیدا کنم ...راهی که هزاران قدم را از من طلب میکرد و شن های سردی ک فرش زیر پایم بود...
چشم هایم با تاریکی شب به سیاهی رفت و آفتاب سوزان آنها را به روشنایی آورد.لبانم مانند زمینی بود که آب را تمنا میکرد...
ناگهان کورسوی امیدی ضمادی بر زخم هایم نهادو نیرویی برجانم بخشید.گویی نمی دویدم،پرواز میکردم و زمین جایی برای پاهایم نداشت اما سرابی بیش نبود و ناگهان آنهمه امید پر کشید...
خورشید پیروز این میدان ،نیزه های خود را بر تن من فرود می آورد و جانم را به اسارت میگرفت.شن ها رنگ عوض کرده بودند و بدن من را مهره داغ میکردند...
صدایی به گوش میرسید...باد شن هارا ب جنگ با من حریص کرد و با قدرت از من گذشت .پس از آن انسانی در آنجا بود که سنگینی جنازه مرده ای را بر روی تن بی جانش احساس می کرد...
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
هیچ نبود...من بودم و کویر و کویر و کویر...
تاریکی شب کویر را ب بی انتهایی می کشاند و پادشاه شب سرباز های خود را در آسمان سیاه مستقر کرد.
هیچ نفهمیدم ک چگونه ب این پوچ بی انتها کشیده شدم.
آنقدر تنها بودم ک حتی ردپایم نیز همراهی ام نمیکرد. باد همه خارها را ب تسخیر در آورده بود و به دنبال خود میکشاند...
می رفتم تا راهم را پیدا کنم ...راهی که هزاران قدم را از من طلب میکرد و شن های سردی ک فرش زیر پایم بود...
چشم هایم با تاریکی شب به سیاهی رفت و آفتاب سوزان آنها را به روشنایی آورد.لبانم مانند زمینی بود که آب را تمنا میکرد...
ناگهان کورسوی امیدی ضمادی بر زخم هایم نهادو نیرویی برجانم بخشید.گویی نمی دویدم،پرواز میکردم و زمین جایی برای پاهایم نداشت اما سرابی بیش نبود و ناگهان آنهمه امید پر کشید...
خورشید پیروز این میدان ،نیزه های خود را بر تن من فرود می آورد و جانم را به اسارت میگرفت.شن ها رنگ عوض کرده بودند و بدن من را مهره داغ میکردند...
صدایی به گوش میرسید...باد شن هارا ب جنگ با من حریص کرد و با قدرت از من گذشت .پس از آن انسانی در آنجا بود که سنگینی جنازه مرده ای را بر روی تن بی جانش احساس می کرد...
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍86❤24👎14👏8😢8😁7🕊5😍4🌭4👀4👌2
📚 #مثل_نویسی درمورد : آب که یک جا ماند می گندد !
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
آیا می دانید آب هم مثل نان و پنیر یک جا که بماند می گندد؟موردی ندارد من هم تا همین چند دقیقه ی پیش نمیدانستم ونمی فهمیدم آب به چه شکلی می گندد؛ مثلا کپک می زند می گندد؟ خشک می شود می گندد؟ بو می گیرد می گندد؟یا اصلا اول کپک می زند بعد می گندد؟ یا اول می گندد بعد کپک می زند؟یا ... کلی سوال دیگر.
برای یافتن پرسش های خویش به منبعی معتبر به نام پدر مراجعه کردیدم و از وی جواب مسئله را طلب کردم . آقا جان به من چنین گفت:《که ای دخترک بی خرد پدر این مثل، یک کنایه می باشد به طور مثال اگر تو همین گونه به زیستن ادامه دهی اول می ترشی و سپس می گندی .》لیکن باز هم منظور او را همی نگرفتم .
به همین خاطر به سراغ مادر رفتم تا پاسخ پرسش خویش را از او بیابم اما قبل آن قصد دارم دلیل این گونه سخن گفتن مرا بدانید؛ بنده دو الی سه هفته پیش از ماجرای گندیدن آب ، انشایی قرائت کردم و آموزگار به من چنین گفت:《 ای دخترم نباید بدین سان و لسان گفتاری انشاء نوشتبه این علت من از تو یک نمره کم کرده و نمره ی نانزده به تو همی دهم.》 به همین خاطر در تلاشم انشائی به لسان گفتاری بیافرینم.
و اما همانگونه که می گفتم به سراغ مادر که در حال ریختن البسه به ماشین لباسشویی بود رفتم و سوال خویش را از وی پرسیدم او با دست به پا ی خود کوفت که اگر غلط همی نکنم جایش کبود خواهد گردید و چنین جواب سوال مرا داد:《 ای دختره یه خیره سر به جای اینگونه سوال های چرت بیا و به من در شستن لباس ها کمک کن که دیگر نای ندارم.》 و سپس ادامه داد :《 من همسن تو بودم بیست و شش سالم بود.》 بنده در پاسخ عرایض مادر فقط توانستم بگویم:《 بله حق با شما می باشد؛ حال می شود جواب مرا بدهید؟》
مادر به کیوی کپک زده ی روی اپن اشاره کرد و گفت :《 من ده روز است که هی به تو می گویم بیا و این کیوی را بخور تا نپوسیده و مجبور نشده ایم آن را به سطل آشغال بیندازیم ؛ به هر حال تو بهتر از زباله دانی می باشی ! ولی تو هی بهانه آوردی و آنرا نخوردی اکنون از بس آنجا مانده گندیده است . آب هم فرقی با آن کیوی بی نوا ندارد و وقتی راکد بماند می گندد حال به خود تکانی بده و خانه را جارو کن ، از بس روی آن صندلی و تخت کوفتی می بشی در حال گندیدن هستی.》
گر چه من معنای ضرب المثل آب که یک جا ماند میگندد را نفهمیدندی ولی به خوبی متوجه شدم که در حال گندیدن همی می باشم .
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
آیا می دانید آب هم مثل نان و پنیر یک جا که بماند می گندد؟موردی ندارد من هم تا همین چند دقیقه ی پیش نمیدانستم ونمی فهمیدم آب به چه شکلی می گندد؛ مثلا کپک می زند می گندد؟ خشک می شود می گندد؟ بو می گیرد می گندد؟یا اصلا اول کپک می زند بعد می گندد؟ یا اول می گندد بعد کپک می زند؟یا ... کلی سوال دیگر.
برای یافتن پرسش های خویش به منبعی معتبر به نام پدر مراجعه کردیدم و از وی جواب مسئله را طلب کردم . آقا جان به من چنین گفت:《که ای دخترک بی خرد پدر این مثل، یک کنایه می باشد به طور مثال اگر تو همین گونه به زیستن ادامه دهی اول می ترشی و سپس می گندی .》لیکن باز هم منظور او را همی نگرفتم .
به همین خاطر به سراغ مادر رفتم تا پاسخ پرسش خویش را از او بیابم اما قبل آن قصد دارم دلیل این گونه سخن گفتن مرا بدانید؛ بنده دو الی سه هفته پیش از ماجرای گندیدن آب ، انشایی قرائت کردم و آموزگار به من چنین گفت:《 ای دخترم نباید بدین سان و لسان گفتاری انشاء نوشتبه این علت من از تو یک نمره کم کرده و نمره ی نانزده به تو همی دهم.》 به همین خاطر در تلاشم انشائی به لسان گفتاری بیافرینم.
و اما همانگونه که می گفتم به سراغ مادر که در حال ریختن البسه به ماشین لباسشویی بود رفتم و سوال خویش را از وی پرسیدم او با دست به پا ی خود کوفت که اگر غلط همی نکنم جایش کبود خواهد گردید و چنین جواب سوال مرا داد:《 ای دختره یه خیره سر به جای اینگونه سوال های چرت بیا و به من در شستن لباس ها کمک کن که دیگر نای ندارم.》 و سپس ادامه داد :《 من همسن تو بودم بیست و شش سالم بود.》 بنده در پاسخ عرایض مادر فقط توانستم بگویم:《 بله حق با شما می باشد؛ حال می شود جواب مرا بدهید؟》
مادر به کیوی کپک زده ی روی اپن اشاره کرد و گفت :《 من ده روز است که هی به تو می گویم بیا و این کیوی را بخور تا نپوسیده و مجبور نشده ایم آن را به سطل آشغال بیندازیم ؛ به هر حال تو بهتر از زباله دانی می باشی ! ولی تو هی بهانه آوردی و آنرا نخوردی اکنون از بس آنجا مانده گندیده است . آب هم فرقی با آن کیوی بی نوا ندارد و وقتی راکد بماند می گندد حال به خود تکانی بده و خانه را جارو کن ، از بس روی آن صندلی و تخت کوفتی می بشی در حال گندیدن هستی.》
گر چه من معنای ضرب المثل آب که یک جا ماند میگندد را نفهمیدندی ولی به خوبی متوجه شدم که در حال گندیدن همی می باشم .
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍49❤12🤮12🥱6😐6🔥2😁1
📚 #انشا درمورد : #عشق🩵
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
پروردگار مهربان انسان را خلق کرد تا عشق بورزد و عشق هدیه بگیرد.
لحظه به لحظه زندگی ما انسان ها پر است از حس های گوناگون.گاهی شادی،گاهی غم،گاهی چشمانمان میخندد و گاهی میگرید.قلب های برخی انسان ها سرشار از عشق و صبوری است و برخی دیگر لبالب از نفرت و تنفر.
می گویند: واژه عشق از عَشَقه گرفته شده، عشقه نوعی پیچک است که دور گیاه می پیچد و این پیچیدن باعث می شود گیاه زرد و خشک شود.شاید عشقه هم عاشق گیاه شد اما بعد آن عشق آتشین تبدیل به نفرت شد که گیاه را خشک کرد.
نفرت دل آدمی را تیره و تار می سازد.نفرت تأثیر عمیقی بر روح و روان فرد دارد نفرت تمام خوشحالی ها را از نظر فرد پوچ میکند و تمام غم ها را بزرگ جلوه می دهد.
می توانیم عشق و محبت یا نفرت و کینه را لحظه به لحظه حس کنیم البته بستگی به دید خودمان دارد. هنگامی که به چهره ی پدر و مادر نگاه میکنی،هنگامی که به یک شاخه گل رُز می نگری یا به نوزاد هایی با دست های کوچولو خیره میشوی می توانی لحظه به لحظه عشق و نشاط را حس کنی.
نفرت مثل یک سایه تاریک به دنبال عشق است.حس کن روزی به جای قرار گرفتن در گرما و مهربانی عشق،در تاریکی و سردی نفرت قرار بگیری فکرش هم سخت است چه برسد به واقعیتش. همیشه سعی کنید با مهربانی و محبت به دیگران پایه عشق را در قلبتان مستحکم کنید تا سایه نفرت،کینه و خشم از قلب شما دور و دورتر شود.
بیایید، هر روز، هر ساعت و هر دقیقه عشق را به دیگران هدیه کنیم تا زندگی خودمان لبریز از عشق و نشاط شود. تا از نفرت و تنفر دور شویم. تا ذهنمان آرام گیرد.
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
پروردگار مهربان انسان را خلق کرد تا عشق بورزد و عشق هدیه بگیرد.
لحظه به لحظه زندگی ما انسان ها پر است از حس های گوناگون.گاهی شادی،گاهی غم،گاهی چشمانمان میخندد و گاهی میگرید.قلب های برخی انسان ها سرشار از عشق و صبوری است و برخی دیگر لبالب از نفرت و تنفر.
می گویند: واژه عشق از عَشَقه گرفته شده، عشقه نوعی پیچک است که دور گیاه می پیچد و این پیچیدن باعث می شود گیاه زرد و خشک شود.شاید عشقه هم عاشق گیاه شد اما بعد آن عشق آتشین تبدیل به نفرت شد که گیاه را خشک کرد.
نفرت دل آدمی را تیره و تار می سازد.نفرت تأثیر عمیقی بر روح و روان فرد دارد نفرت تمام خوشحالی ها را از نظر فرد پوچ میکند و تمام غم ها را بزرگ جلوه می دهد.
می توانیم عشق و محبت یا نفرت و کینه را لحظه به لحظه حس کنیم البته بستگی به دید خودمان دارد. هنگامی که به چهره ی پدر و مادر نگاه میکنی،هنگامی که به یک شاخه گل رُز می نگری یا به نوزاد هایی با دست های کوچولو خیره میشوی می توانی لحظه به لحظه عشق و نشاط را حس کنی.
نفرت مثل یک سایه تاریک به دنبال عشق است.حس کن روزی به جای قرار گرفتن در گرما و مهربانی عشق،در تاریکی و سردی نفرت قرار بگیری فکرش هم سخت است چه برسد به واقعیتش. همیشه سعی کنید با مهربانی و محبت به دیگران پایه عشق را در قلبتان مستحکم کنید تا سایه نفرت،کینه و خشم از قلب شما دور و دورتر شود.
بیایید، هر روز، هر ساعت و هر دقیقه عشق را به دیگران هدیه کنیم تا زندگی خودمان لبریز از عشق و نشاط شود. تا از نفرت و تنفر دور شویم. تا ذهنمان آرام گیرد.
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍46❤8🤮4🍌4🕊2💔2🤷♂1
📚 #انشا درمورد : #پدر
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
به نام مناسب ترین واژه ها
به رسم محبت به نام خدا
پدر
پدر یعنی تکیه گاه، یعنی پشت و پناه. وقتی پدر داری، انگار همه ی دنیا را داری اما امان از وقتی که او را از دست بدهی؛ حالا به هر دلیلی ولی شهادت فرق می کند. وقتی پدرت شهید می شود دیگر فقط پدر تو نیست بلکه پدر همه ی بچه ها و کودکان سرزمینت است.
سلام بابا. حالت خوبه؟
سلام دخترکم. خدارو شکر. ما که اینجا جامون خوبه. تو خوبی بابا؟
منم خوبم، خدارو شکر. بدون من بهت خوش می گذره؟
این چه حرفیه دخترم. من همیشه همراهتم.
ولی من که نمی بینمت...
حتی وجودم رو هم حس نمی کنی؟
راستشو بخوای چرا ولی همیشه دوست داشتم مثل بقیه ی بچه ها تو مدرسه سرمو بالا بگیرم و بگم: این آقا، بابای منه.
مگه الان از رفتن من سرافکنده ای؟
نه، اصلا. ولی می دونی، حس می کنم بقیه می خوان نسبت بهم ترحم کنن یا وقتی نیستم پشت سرم حرف بزنن. اصلا بابا چرا رفتی؟
رفتم تا تو بمونی، تا ایران بمونه، تا بتونی زندگی کنی و الان که محکم قدم بر می داری، احساس ناامنی نکنی.
خب، چرا بقیه نرفتن؟
کی گفته بابا؟ خیلی ها رفتن. مگه حاج رسول یا به قول خودت، عمو رسول رو یادت نیست؟ حتی بچه هایی اومدن جنگ که اون زمان هم سن و سال تو بودن.
راست میگی. بابا، دلم تنگ شده برای وقتی که میومدی خونه، دست می کشیدی رو سرم و از تو جیبت چند تا شکلات در می آوردی و بهم می دادی. دلم تنگ شده برای اون وقتایی که می رفتیم بازار و برام عروسک می خریدی.... راستی بابا یه خبر جدید! هفته دیگه جشن فارغ التحصیلیمونه. دوست دارم ت هم باشی.
به به! مبارکه دختر گلم. حتما که هستم. گفتم که من همیشه همراهتم.
بابا، یه چیز بگم؟
بگو بابا.
خیلی دوستت دارم.
من خیلی بیشتر.
ای وای بابا! دارن صدام می زنن. باید برم ولی دوباره میام پیشت.
برو به امان خدا. خدا پشت و پناهت.
یادمان باشد، شهدا رفتند تا ما امروز به راحتی زندگی کنیم. پس کاری نکنیم که دلگیر شوند. راهشان را ادامه دهیم و آرمان هايشان را پاس بداریم.
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
به نام مناسب ترین واژه ها
به رسم محبت به نام خدا
پدر
پدر یعنی تکیه گاه، یعنی پشت و پناه. وقتی پدر داری، انگار همه ی دنیا را داری اما امان از وقتی که او را از دست بدهی؛ حالا به هر دلیلی ولی شهادت فرق می کند. وقتی پدرت شهید می شود دیگر فقط پدر تو نیست بلکه پدر همه ی بچه ها و کودکان سرزمینت است.
سلام بابا. حالت خوبه؟
سلام دخترکم. خدارو شکر. ما که اینجا جامون خوبه. تو خوبی بابا؟
منم خوبم، خدارو شکر. بدون من بهت خوش می گذره؟
این چه حرفیه دخترم. من همیشه همراهتم.
ولی من که نمی بینمت...
حتی وجودم رو هم حس نمی کنی؟
راستشو بخوای چرا ولی همیشه دوست داشتم مثل بقیه ی بچه ها تو مدرسه سرمو بالا بگیرم و بگم: این آقا، بابای منه.
مگه الان از رفتن من سرافکنده ای؟
نه، اصلا. ولی می دونی، حس می کنم بقیه می خوان نسبت بهم ترحم کنن یا وقتی نیستم پشت سرم حرف بزنن. اصلا بابا چرا رفتی؟
رفتم تا تو بمونی، تا ایران بمونه، تا بتونی زندگی کنی و الان که محکم قدم بر می داری، احساس ناامنی نکنی.
خب، چرا بقیه نرفتن؟
کی گفته بابا؟ خیلی ها رفتن. مگه حاج رسول یا به قول خودت، عمو رسول رو یادت نیست؟ حتی بچه هایی اومدن جنگ که اون زمان هم سن و سال تو بودن.
راست میگی. بابا، دلم تنگ شده برای وقتی که میومدی خونه، دست می کشیدی رو سرم و از تو جیبت چند تا شکلات در می آوردی و بهم می دادی. دلم تنگ شده برای اون وقتایی که می رفتیم بازار و برام عروسک می خریدی.... راستی بابا یه خبر جدید! هفته دیگه جشن فارغ التحصیلیمونه. دوست دارم ت هم باشی.
به به! مبارکه دختر گلم. حتما که هستم. گفتم که من همیشه همراهتم.
بابا، یه چیز بگم؟
بگو بابا.
خیلی دوستت دارم.
من خیلی بیشتر.
ای وای بابا! دارن صدام می زنن. باید برم ولی دوباره میام پیشت.
برو به امان خدا. خدا پشت و پناهت.
یادمان باشد، شهدا رفتند تا ما امروز به راحتی زندگی کنیم. پس کاری نکنیم که دلگیر شوند. راهشان را ادامه دهیم و آرمان هايشان را پاس بداریم.
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍71🤮54🥰12👎10😐8❤7⚡3
📚 #انشا درمورد : #مرگ و #زندگی
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
▪️▪️مرگ و زندگی هر دو دست خدا هستند. چون خداوند هر دواین ها را به ما داده است، خداوند این دو را به امانت به انسان داده است،، چرا که هیچ کسی جز انسان امانت الهی را نپذیرفت.
▪️ضرب المثل های زیادی در این باره شنیده ایم مثل :"مرگ همچون شتری است که در هر خانه ای می خوابد"
مرگ را به شتر تشبیه کرده اند و خوابیدن شتر دم در خانه را به این تشبیه کرده اند که مرگ برای همه هست، اما این که چگونه مرگی را انتخاب کنیم، چگونه زندگی کردنی را انتخاب کنیم، این مهم است که اگر این مسئله مهم نیست هیچ دلیلی برای ترس نباید وجود داشته باشد، و اصلا مهم نباشد چه کسی از چه طریق میمیرد و چگونه زندگی میکند. انسان باید طوری زندگی کند که هدفشان تنها تنفس نباشد، هدفش نفس کشیدن عادی هر روز نباشد، آنها میتوانند هدفی بزرگتر داشته باشند. تا به حال فکر کردهاید که اگر هدف ما خدا باشد چه میشود؟
زندگی خوب داشتن به ثروت و مال دنیایی داشتن نیست بلکه تلاش و خوب بودن برای رسیدن به هدف است ، هدفی که در زندگی کسی خدا باشد یقینا در نماز تاریک دری باز میکند که به سمت نور باشد.
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
▪️▪️مرگ و زندگی هر دو دست خدا هستند. چون خداوند هر دواین ها را به ما داده است، خداوند این دو را به امانت به انسان داده است،، چرا که هیچ کسی جز انسان امانت الهی را نپذیرفت.
▪️ضرب المثل های زیادی در این باره شنیده ایم مثل :"مرگ همچون شتری است که در هر خانه ای می خوابد"
مرگ را به شتر تشبیه کرده اند و خوابیدن شتر دم در خانه را به این تشبیه کرده اند که مرگ برای همه هست، اما این که چگونه مرگی را انتخاب کنیم، چگونه زندگی کردنی را انتخاب کنیم، این مهم است که اگر این مسئله مهم نیست هیچ دلیلی برای ترس نباید وجود داشته باشد، و اصلا مهم نباشد چه کسی از چه طریق میمیرد و چگونه زندگی میکند. انسان باید طوری زندگی کند که هدفشان تنها تنفس نباشد، هدفش نفس کشیدن عادی هر روز نباشد، آنها میتوانند هدفی بزرگتر داشته باشند. تا به حال فکر کردهاید که اگر هدف ما خدا باشد چه میشود؟
زندگی خوب داشتن به ثروت و مال دنیایی داشتن نیست بلکه تلاش و خوب بودن برای رسیدن به هدف است ، هدفی که در زندگی کسی خدا باشد یقینا در نماز تاریک دری باز میکند که به سمت نور باشد.
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍36❤17🤔5👏4🕊4👎3🔥1💔1
📚 #انشا درمورد : از تو حرکت از خدا برکت
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
به نام خداوند یکتا ،به نام روزی دهنده توانا ،قلم در دست میگیرم و بر قلب کاغذ می فشارم با یاد رزاق موجودات! از تک سلولی ها گرفته تا نهنگ و فیل و موجودات فرا زمینی . خداوند روزی دهنده تک تک موجودات است و لعن و نفرین عالمیان بر منکر آن باد! و اما آیا نشستن و دست روی دست نهادن و به امید روزی نشستن
شایسته انسانی است که سرور و اشرف موجودات است و سایر جانداران و پدیده ها در جهت خدمت به وی در انتظار طلوع و غروب خورشید می نشینند ؟
تمامی نویسندگان و شاعران چه در قرون معاصر و چه قرون گذشته انسان را به کار و تلاش دعوت می کنند
سعدی می فرماید:
هر که رنجی برد، گنجش شد پدید
هر که جدی کرد، بر جودی رسید
و در بیتی دیگر داریم
برو شیر درنده باش ای دغل
مینداز خود را چو روباه شل
علاوه بر این اشعار با اندکی تامل در می یابیم که عدم تلاش و تن پروری و سستی و کاهلی عاقبتی جز فنا و شکست ندارد. کافی است به اطراف خود بنگریم آیا شایسته است مورچه ای باری چند برابر وزن خود را بکشد، کبوتری در جست و جوی روزی خود به هر سو سرک کشد اما ما در انتظار روزی خود دست به دامان خداوند و اولیای الهی شویم و نابرده رنج در طلب گنجی باشیم که خداوند بدون تلاش به هیچ بنده ای عطا نمیکند؟
هیچ موجودی آفریده نشده است مگر انکه خداوند روزی وی را برایش قرار دهد و تنها نکته ای که در این میان باید رعایت کرد این است که هیچ چیز جز با تلاش به دست نمی آید از قدیم گفته اند از تو حرکت از خدا برکت!
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
به نام خداوند یکتا ،به نام روزی دهنده توانا ،قلم در دست میگیرم و بر قلب کاغذ می فشارم با یاد رزاق موجودات! از تک سلولی ها گرفته تا نهنگ و فیل و موجودات فرا زمینی . خداوند روزی دهنده تک تک موجودات است و لعن و نفرین عالمیان بر منکر آن باد! و اما آیا نشستن و دست روی دست نهادن و به امید روزی نشستن
شایسته انسانی است که سرور و اشرف موجودات است و سایر جانداران و پدیده ها در جهت خدمت به وی در انتظار طلوع و غروب خورشید می نشینند ؟
تمامی نویسندگان و شاعران چه در قرون معاصر و چه قرون گذشته انسان را به کار و تلاش دعوت می کنند
سعدی می فرماید:
هر که رنجی برد، گنجش شد پدید
هر که جدی کرد، بر جودی رسید
و در بیتی دیگر داریم
برو شیر درنده باش ای دغل
مینداز خود را چو روباه شل
علاوه بر این اشعار با اندکی تامل در می یابیم که عدم تلاش و تن پروری و سستی و کاهلی عاقبتی جز فنا و شکست ندارد. کافی است به اطراف خود بنگریم آیا شایسته است مورچه ای باری چند برابر وزن خود را بکشد، کبوتری در جست و جوی روزی خود به هر سو سرک کشد اما ما در انتظار روزی خود دست به دامان خداوند و اولیای الهی شویم و نابرده رنج در طلب گنجی باشیم که خداوند بدون تلاش به هیچ بنده ای عطا نمیکند؟
هیچ موجودی آفریده نشده است مگر انکه خداوند روزی وی را برایش قرار دهد و تنها نکته ای که در این میان باید رعایت کرد این است که هیچ چیز جز با تلاش به دست نمی آید از قدیم گفته اند از تو حرکت از خدا برکت!
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍41🔥12❤2👏1
📚 #انشا درمورد : #شب و #روز
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
کره زمین تقریباً گرد است و در اثر چرخش زمین نیمی از کره زمین در روشنایی فرو میرود که به آن روزمی گویند و نصف دیگر در تاریکی که به آن اصطلاحاً شب گفته می شود.
با طلوع خورشید طلایی روز آغاز می شود و تاریکی و شب رخت می بندد و برای چند ساعتی ما را ترک میکند.
روز یعنی روشنایی یعنی درخشش و تابیدن هر آنچه که روی زمین است و رنگ و جلای دیگری می گیرد. آب ها زلال تر دیده می شوند و آسمان تیره و تار،روشن و بی رنگ می شود و ابرهای سفید در آن موج می گیرند و همراه باد از این سمت به آن سمت میروند.
در روز مردم به کار و تلاش می پردازند و به دنبال روزی حلال می روند اما در شب همگی به استراحت و خواب میپردازند تا که دوباره ما از آسمان برود و شب پرده بردارد و روز دوباره با همه روشنایی اش به آسمان سلام بگوید و باری دیگر زندگی جریان یابد و مردم از خواب بیدار شود و به زندگی و روال آن بازگردند.
عدهای به دنبال درس میرود و عده ای به سر کار و عده ای دیگر می خوابند زیرا که تمام طول شب را بیدار بوده اند و کار کرده اند.
شب و روز دو دنیای متفاوتند،یکی تاریک و دیگری روشن،یکی در اوج آرامش و دیگری در اوج شلوغی و هرج و مرج،یکی در اوج خواب و بی خبری و دیگری در عالم بیداری و هوشیاری.
دو پدیده به همراه تضادها و زیبایی هایش که دنیا را ساخته و به آن رنگ و زیبایی بخشیده زیرا اگر این طور نبود دنیا در مسیر یکنواخت پیش میرفت و هیچ لذت و هیجانی نداشت و دنیا پر میشد از روزمرگی و کسلی.
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
کره زمین تقریباً گرد است و در اثر چرخش زمین نیمی از کره زمین در روشنایی فرو میرود که به آن روزمی گویند و نصف دیگر در تاریکی که به آن اصطلاحاً شب گفته می شود.
با طلوع خورشید طلایی روز آغاز می شود و تاریکی و شب رخت می بندد و برای چند ساعتی ما را ترک میکند.
روز یعنی روشنایی یعنی درخشش و تابیدن هر آنچه که روی زمین است و رنگ و جلای دیگری می گیرد. آب ها زلال تر دیده می شوند و آسمان تیره و تار،روشن و بی رنگ می شود و ابرهای سفید در آن موج می گیرند و همراه باد از این سمت به آن سمت میروند.
در روز مردم به کار و تلاش می پردازند و به دنبال روزی حلال می روند اما در شب همگی به استراحت و خواب میپردازند تا که دوباره ما از آسمان برود و شب پرده بردارد و روز دوباره با همه روشنایی اش به آسمان سلام بگوید و باری دیگر زندگی جریان یابد و مردم از خواب بیدار شود و به زندگی و روال آن بازگردند.
عدهای به دنبال درس میرود و عده ای به سر کار و عده ای دیگر می خوابند زیرا که تمام طول شب را بیدار بوده اند و کار کرده اند.
شب و روز دو دنیای متفاوتند،یکی تاریک و دیگری روشن،یکی در اوج آرامش و دیگری در اوج شلوغی و هرج و مرج،یکی در اوج خواب و بی خبری و دیگری در عالم بیداری و هوشیاری.
دو پدیده به همراه تضادها و زیبایی هایش که دنیا را ساخته و به آن رنگ و زیبایی بخشیده زیرا اگر این طور نبود دنیا در مسیر یکنواخت پیش میرفت و هیچ لذت و هیجانی نداشت و دنیا پر میشد از روزمرگی و کسلی.
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍66❤18😡9👏8🤮8😁2👎1
#انشا درمورد : #زمستان❄️
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
سادهپوش فصلها
زمستان، سادهپوش فصلها، در این حوالی قدم میزند؛ نقش پای گذارش، بر خیابانهای مغموم میماند، و توجه رهگذران بیحواس را به خود جلب میکند.
موج نفسهای سردش، قطره اشکهای ابران گریان را نوازش می کند و با آرامش جذاب و لبخند سپیدش، دانههای نرم و زیباروی برف را به انسانهای چشم انتظار هدیه میکند.
معتدلکننده احساسها
نسیم دلانگیزی که قلبها را به سوی خویش، روانه میکند، شمیم نوگلان درختهای پر جنب و جوش، عقل را از سر انسان میرباید؛ احساسات نهفتهای در این حال و هوا، غنچه میکند و حس شادمانی را به درون رگها روانه میکند.
بهار، همان معتدل کنندهٔ احساسها، عواطف بیرنگ را تغییر میدهد؛ احساهای سرد و سوزان را تنظیم میکند. تابلوی زندگی را با نقش و نگار می آراید؛پنجرهٔ دید و افکار را می گشاید و نوید روزی نو را در دلها میرقصاند.
ساز امید
عشق، دکلمهای پر احساس، که ساز امید مینوازد؛دوستداشتنی بیانتها که قلب آیینهای را میدرخشاند؛ ترسی دلربا که آزمونیست برای عشق؛معلمی که درس عاطفه را میآموزاند، و کلاس مهر و محبت را برگذار می کند.
عشق آبنباتی است که شیرینی آن، عجیب به دل میچسبد؛ طبیعت عشق باعث شکفتن دلها و جانها، در قلمرو باشکوهش میشود.
عشق، یادآورنده خاطرات خوش، روح هر کسی را جوان و شاداب میگرداند. زنده باد عشق! زنده باد زندگی!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
سادهپوش فصلها
زمستان، سادهپوش فصلها، در این حوالی قدم میزند؛ نقش پای گذارش، بر خیابانهای مغموم میماند، و توجه رهگذران بیحواس را به خود جلب میکند.
موج نفسهای سردش، قطره اشکهای ابران گریان را نوازش می کند و با آرامش جذاب و لبخند سپیدش، دانههای نرم و زیباروی برف را به انسانهای چشم انتظار هدیه میکند.
معتدلکننده احساسها
نسیم دلانگیزی که قلبها را به سوی خویش، روانه میکند، شمیم نوگلان درختهای پر جنب و جوش، عقل را از سر انسان میرباید؛ احساسات نهفتهای در این حال و هوا، غنچه میکند و حس شادمانی را به درون رگها روانه میکند.
بهار، همان معتدل کنندهٔ احساسها، عواطف بیرنگ را تغییر میدهد؛ احساهای سرد و سوزان را تنظیم میکند. تابلوی زندگی را با نقش و نگار می آراید؛پنجرهٔ دید و افکار را می گشاید و نوید روزی نو را در دلها میرقصاند.
ساز امید
عشق، دکلمهای پر احساس، که ساز امید مینوازد؛دوستداشتنی بیانتها که قلب آیینهای را میدرخشاند؛ ترسی دلربا که آزمونیست برای عشق؛معلمی که درس عاطفه را میآموزاند، و کلاس مهر و محبت را برگذار می کند.
عشق آبنباتی است که شیرینی آن، عجیب به دل میچسبد؛ طبیعت عشق باعث شکفتن دلها و جانها، در قلمرو باشکوهش میشود.
عشق، یادآورنده خاطرات خوش، روح هر کسی را جوان و شاداب میگرداند. زنده باد عشق! زنده باد زندگی!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍38❤14🙏5💔1
📚 #مثل_نویسی درمورد : از این گوش می گیرد از آن گوش در می کند🦻
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
عالمی در شهری زندگی می کرد که خود را عاقل تر از دیگر علما می دانست و همین رفتار او باعث شده بود در میان علمای دیگر به خودپسندی معروف باشد و به پند و نصیحت کسی گوش نکند.
روزی علما و دانشمندان آن شهر دور هم جمع شدند تا این صفت ناپسند را از این فرد دور کنند و هر صبح یکی از آن ها به در خانه ی عالم بی عمل رفت و نصیحتی را به او یادآوری کرد.
بعد از آن هر حکیم و عالمی که آن فرد را در جایی می دید پندی به او می داد و او را از خودخواهی و خودپسندی منع می کرد آن فرد هم در آن موقعیت نصیحت ها را می پذیرفت اما در عمل باز آن طور که خودش می خواست رفتار می کرد.
مدتی گذشت و علما از تغییر رفتار آن عالم خودپسند نا امید شدند و درباره ی او گفتند که : «از این گوش می گیرد و از آن گوش در می کند»
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
عالمی در شهری زندگی می کرد که خود را عاقل تر از دیگر علما می دانست و همین رفتار او باعث شده بود در میان علمای دیگر به خودپسندی معروف باشد و به پند و نصیحت کسی گوش نکند.
روزی علما و دانشمندان آن شهر دور هم جمع شدند تا این صفت ناپسند را از این فرد دور کنند و هر صبح یکی از آن ها به در خانه ی عالم بی عمل رفت و نصیحتی را به او یادآوری کرد.
بعد از آن هر حکیم و عالمی که آن فرد را در جایی می دید پندی به او می داد و او را از خودخواهی و خودپسندی منع می کرد آن فرد هم در آن موقعیت نصیحت ها را می پذیرفت اما در عمل باز آن طور که خودش می خواست رفتار می کرد.
مدتی گذشت و علما از تغییر رفتار آن عالم خودپسند نا امید شدند و درباره ی او گفتند که : «از این گوش می گیرد و از آن گوش در می کند»
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍37🕊9❤🔥8❤8👎4👏3😁2
📚 #مثل_نویسی درمورد : کار نیکو از پر کردن است
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
روزی روزگاری در پشت کوه های بلند اذربایجان علی بن مجدالدین از پدری به نام عبدالله و مادری به نام امنه متولد شد.
علی پسری بازیگوش و نافرمان بود و تمام روز خود را به آزار و اذیت دیگران,سپری میکرد و نصیحت های خانواده اش در او اثری نداشت.
در یکی از روزهای بسیار گرم تابستان علی چوپانی را دید که به تنهایی گله ای که از ده ها میش بزرگ تشکیل شده بود را ,به تنهایی به سمت آغل هدایت میکرد و در نزدیکی آغل آنها را روی دست میگرفت و به داخل میبرد.این صحنه که هم علی را به خنده انداخته بود ,و هم باعث شده بود کنجکاوی او تحریک شود,باعث شد به سمت جوان رفته و از او سوالی را بپرسد. علی به نزدیکی در آغل رفت و با طعنه به چوپان گفت:موجود ضعیف و لاغری چون تو چگونه میتواند کار مردان جنگی ورزیده را انجام دهد,نکند گوشت میش های تو از پنبه است و یا آنها پر در می آورندو همچون فرشته ها پرواز کنان به آغل میروند.چوپان با آرامش سری تکان داد و گفت:تو چگونه تمام روز را میتوانی به تمسخر دیگران بپردازی ,نکند در دهان تو هم به جای زبان ماری با نیش زهراگین وول میخورد.علی که اینبار فکر کرد چوپان اورا فردی حاضر جواب میداند با غرور گفت:من سالهاست که بارها و بارها این کار را انجام میدهم و برای من بسیار آسان شده است.تمسخر دیگران زحمتی برای من ندارد.
جوان با لبخند گفت:پس برای من هم که از کودکی شبانی کرده و هرروز این کار را انجام میدهم,بلند کردن و هدایت چند میش بسیار آسان است .اماچه خوب است نتیجه کارنیک راباپرکردن بیابی.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
روزی روزگاری در پشت کوه های بلند اذربایجان علی بن مجدالدین از پدری به نام عبدالله و مادری به نام امنه متولد شد.
علی پسری بازیگوش و نافرمان بود و تمام روز خود را به آزار و اذیت دیگران,سپری میکرد و نصیحت های خانواده اش در او اثری نداشت.
در یکی از روزهای بسیار گرم تابستان علی چوپانی را دید که به تنهایی گله ای که از ده ها میش بزرگ تشکیل شده بود را ,به تنهایی به سمت آغل هدایت میکرد و در نزدیکی آغل آنها را روی دست میگرفت و به داخل میبرد.این صحنه که هم علی را به خنده انداخته بود ,و هم باعث شده بود کنجکاوی او تحریک شود,باعث شد به سمت جوان رفته و از او سوالی را بپرسد. علی به نزدیکی در آغل رفت و با طعنه به چوپان گفت:موجود ضعیف و لاغری چون تو چگونه میتواند کار مردان جنگی ورزیده را انجام دهد,نکند گوشت میش های تو از پنبه است و یا آنها پر در می آورندو همچون فرشته ها پرواز کنان به آغل میروند.چوپان با آرامش سری تکان داد و گفت:تو چگونه تمام روز را میتوانی به تمسخر دیگران بپردازی ,نکند در دهان تو هم به جای زبان ماری با نیش زهراگین وول میخورد.علی که اینبار فکر کرد چوپان اورا فردی حاضر جواب میداند با غرور گفت:من سالهاست که بارها و بارها این کار را انجام میدهم و برای من بسیار آسان شده است.تمسخر دیگران زحمتی برای من ندارد.
جوان با لبخند گفت:پس برای من هم که از کودکی شبانی کرده و هرروز این کار را انجام میدهم,بلند کردن و هدایت چند میش بسیار آسان است .اماچه خوب است نتیجه کارنیک راباپرکردن بیابی.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍38❤5😁3
#انشا درمورد : #برف
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در داخل حیاط سرد نشسته ام.
به دانه های زیبای برف خیره شده ام.
آن ها دست به دست هم داده اند و پیراهنی سفید بر تن حیاط پوشانده اند .
همگی ب یک شکل هستند.❄❄ نگاهی به خود میکنم ،
عجبا من شبیه آن ها هستم !
آرام آرام خورشید خانم خودش را نشان می دهد و اهل خانه به حیاط می آیند.
آنان نیز مثل من مهمان چندساعت یا چند روزی خواهند بود،
به این پیراهن سفید رنگ نرم ب آرامی و با محبت نگاه میکنم .
چه احساس خوب و لذت بخشی دارد دیدن این زیبایان سفید نرم !
ای کاش میتوانستم سخن بگویم و این حس و حال را برای شما بازگو نمایم.
ساعت ها میگذرد، متاسفانه دیگر وقت خداحافظی کردن است. اهل خانه با پا گذاشتن بر روی من کم کم وجودنرم و نازک مرا له می کنند و رفته رفته نور خورشید با گرمایش مرا ذوب میکند.
حال از پیشتان می روم اما روزی باز هم خواهم آمدو با دوستانم حیاط خانه تان را چون عروسی زیبا سفید پوش خواهیم نمود.
به امید دیدار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در داخل حیاط سرد نشسته ام.
به دانه های زیبای برف خیره شده ام.
آن ها دست به دست هم داده اند و پیراهنی سفید بر تن حیاط پوشانده اند .
همگی ب یک شکل هستند.❄❄ نگاهی به خود میکنم ،
عجبا من شبیه آن ها هستم !
آرام آرام خورشید خانم خودش را نشان می دهد و اهل خانه به حیاط می آیند.
آنان نیز مثل من مهمان چندساعت یا چند روزی خواهند بود،
به این پیراهن سفید رنگ نرم ب آرامی و با محبت نگاه میکنم .
چه احساس خوب و لذت بخشی دارد دیدن این زیبایان سفید نرم !
ای کاش میتوانستم سخن بگویم و این حس و حال را برای شما بازگو نمایم.
ساعت ها میگذرد، متاسفانه دیگر وقت خداحافظی کردن است. اهل خانه با پا گذاشتن بر روی من کم کم وجودنرم و نازک مرا له می کنند و رفته رفته نور خورشید با گرمایش مرا ذوب میکند.
حال از پیشتان می روم اما روزی باز هم خواهم آمدو با دوستانم حیاط خانه تان را چون عروسی زیبا سفید پوش خواهیم نمود.
به امید دیدار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍54❤4😁2
📚 #انشا تضاد معنایی درمورد : عشق و محبت با نفرت و تنفر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عشق،
سر آغازی بزرگ در دنیا،
حسی که همزمان با انسان متولد شد. همان لحظه که خدا از روحش در او دمید. خدا حوا را فرستاد. همدمی برای انسان. این بار عشق با زن آمد. همان لحظه که آدم حوا را دید و دلش لرزید. ازدواج کردند. بچه آوردند. این بار عشق با فرزند آمد. بچه ها بزرگ شدند. بزرگ و بزرگ تر. یک زن بود و دو مرد عاشق.
آن دورها ، بین آتش ، در ظلمات ، شیطان نشسته بود. سنگ هایی تیز در بغل داشت. غرورش بود که شکسته بود. هنگام تقاضای سجود. همان لحظه که فهمید آدم از او برتر است. آن قدر برتر که باید سر فرود آورد برای بزرگی و عظمتش. نفرت را ساخت. با سیاهی چشم. با آتش دستان. از آدم کینه به دل گرفت. کینه ای بزرگ. آن قدر بزرگ که تصمیم گرفت نشان دهد بی لیاقتی انسان را. جهلش را. حقیر بودنش را. عقده ها وجودش را پر کرده بودند. فرصت را مناسب دید. در گوش قابیل نجوا کرد. هر روز و هر شب. نفرت را به کره ی خاکی آورد و شد آنی که نباید می شد.
سال ها گذشت. آدم و حوا مردند. نه نسل انسان از تبار آدم به دنیا آمدند و مردند. قابیل هم مرد. اما نفرت نه. نفرت هیچ وقت نمرد. جهل زمین را فرا گرفت. از همه جا صدای قهقه ای به گوش می رسید. قهقه ی شیطان. داشت می خندید. خیال می کرد به هدف رسیده. فکر می کرد آن قدر به پاکی انسان و محبت و عشق بین مخلوقان آسیب رسانده که خدا شرمنده شود. شرمنده از آفریدن انسان ها. اما خدا نوح را فرستاد. صبر کرد و صبر کرد. جهان بهتر شد. راستش کمی بهتر شد. آن قدر کم که به چشم نمی آمد. خدا بهتر دید جهان از نو شروع بشود. دنیا زیر آب برد. همه مردند. به جز عاشق ها. به جز کسانی که نفرت در دلشان جایی نداشت. دنیا درست شد آن طوری که خدا دلش می خواست.
گذشت. زمان جلو رفت و همه چیز فراموش شد. حتی آن واقعه ی بزرگ. انسان مغرور شد. فکر کرد پاک است و قوی. برای فرزندانش از شیطان می گفت. از بدیش. نفرت را به سیب زمینی گندیده با بویی منزجر کننده تشبیه می کرد ، اما نفرت سیب زمینی نبود. از سیب زمینی باهوش تر بود. عطری زد و خود را میان زندگی ها ، انسان ها ، عشق ها و دوستی ها ؛ خلاصه هر چه که در آن اثری از محبت و پاکی هر چند کوچک دیده می شد ، جای کرد. مانند بادی وزید و شمع ها را خاموش کرد. از روشنی دنیا کاسته شد. عشق به اغما رفت. دنیا تاریک شد. در دنیا تک توک چند شمع روشن بود. باد نفرت خاموششان می کرد ، اما باز با کبریت عشق روشن می شدند. عشق کوچک شده بود و حقیر. تنها امیدش آن شمع ها بودند. نفرت از شمع های خاموش کمک گرفت. همه با هم به جان شمع روشن افتادند. فوت می کردند و فوت می کردند که شمع های روشن به خود آمدند. عشق داشت می مرد. یعنی مرده بود. نبض نداشت. شمع ها از غصه آب شدند. آب شدنشان فایده نداشت پس به سمت شمع های خاموش دویدند. نجاتشان دادند. روشنشان کردند. عشق به هوش آمد. قلبش ضعیف می زد ، اما هنوز زنده بود. نفس می کشید.
شیطان عصبانی شد. صدای قهقه اش با خرناس حاصل از خشم عوض شد. نفرت را فرستاد. دوباره نجوا کرد. در گوش ها زمزمه کرد بدی ها را. کینه ها را. دشمنی ها را. همهمه ای در دنیا به وجود آمد. آدم ها دیوانه شدند و مجنون. همه شان نه ، اما کم هم نبودند. باز هم جنگ. باز هم جدال. پیکار بین خوبی و بدی. پستی و برتری. عشق و نفرت.
باز هم گذشت. باز هم همه چیز فراموش شد. از آن همه اتفاق تنها داستانشان ماند. داستان هایی که هیچ کس هیچ کدامشان را باور نمی کند. بعد از آن روز عشق به زندگی نباتی خود ادامه داد. خدا هم دیگر دنیا را زیر آب نبرد. نوحی هم نفرستاد. صبر کرد. باید صبر می کرد تا عشق تیمار شود. آدم ها تیمارش کنند. دیوانه ها عاقل شوند. نفرت باید از بین می رفت. باید خفه می شد با دستان کسی که آن را اورده بود به این دنیا. به دست انسان.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عشق،
سر آغازی بزرگ در دنیا،
حسی که همزمان با انسان متولد شد. همان لحظه که خدا از روحش در او دمید. خدا حوا را فرستاد. همدمی برای انسان. این بار عشق با زن آمد. همان لحظه که آدم حوا را دید و دلش لرزید. ازدواج کردند. بچه آوردند. این بار عشق با فرزند آمد. بچه ها بزرگ شدند. بزرگ و بزرگ تر. یک زن بود و دو مرد عاشق.
آن دورها ، بین آتش ، در ظلمات ، شیطان نشسته بود. سنگ هایی تیز در بغل داشت. غرورش بود که شکسته بود. هنگام تقاضای سجود. همان لحظه که فهمید آدم از او برتر است. آن قدر برتر که باید سر فرود آورد برای بزرگی و عظمتش. نفرت را ساخت. با سیاهی چشم. با آتش دستان. از آدم کینه به دل گرفت. کینه ای بزرگ. آن قدر بزرگ که تصمیم گرفت نشان دهد بی لیاقتی انسان را. جهلش را. حقیر بودنش را. عقده ها وجودش را پر کرده بودند. فرصت را مناسب دید. در گوش قابیل نجوا کرد. هر روز و هر شب. نفرت را به کره ی خاکی آورد و شد آنی که نباید می شد.
سال ها گذشت. آدم و حوا مردند. نه نسل انسان از تبار آدم به دنیا آمدند و مردند. قابیل هم مرد. اما نفرت نه. نفرت هیچ وقت نمرد. جهل زمین را فرا گرفت. از همه جا صدای قهقه ای به گوش می رسید. قهقه ی شیطان. داشت می خندید. خیال می کرد به هدف رسیده. فکر می کرد آن قدر به پاکی انسان و محبت و عشق بین مخلوقان آسیب رسانده که خدا شرمنده شود. شرمنده از آفریدن انسان ها. اما خدا نوح را فرستاد. صبر کرد و صبر کرد. جهان بهتر شد. راستش کمی بهتر شد. آن قدر کم که به چشم نمی آمد. خدا بهتر دید جهان از نو شروع بشود. دنیا زیر آب برد. همه مردند. به جز عاشق ها. به جز کسانی که نفرت در دلشان جایی نداشت. دنیا درست شد آن طوری که خدا دلش می خواست.
گذشت. زمان جلو رفت و همه چیز فراموش شد. حتی آن واقعه ی بزرگ. انسان مغرور شد. فکر کرد پاک است و قوی. برای فرزندانش از شیطان می گفت. از بدیش. نفرت را به سیب زمینی گندیده با بویی منزجر کننده تشبیه می کرد ، اما نفرت سیب زمینی نبود. از سیب زمینی باهوش تر بود. عطری زد و خود را میان زندگی ها ، انسان ها ، عشق ها و دوستی ها ؛ خلاصه هر چه که در آن اثری از محبت و پاکی هر چند کوچک دیده می شد ، جای کرد. مانند بادی وزید و شمع ها را خاموش کرد. از روشنی دنیا کاسته شد. عشق به اغما رفت. دنیا تاریک شد. در دنیا تک توک چند شمع روشن بود. باد نفرت خاموششان می کرد ، اما باز با کبریت عشق روشن می شدند. عشق کوچک شده بود و حقیر. تنها امیدش آن شمع ها بودند. نفرت از شمع های خاموش کمک گرفت. همه با هم به جان شمع روشن افتادند. فوت می کردند و فوت می کردند که شمع های روشن به خود آمدند. عشق داشت می مرد. یعنی مرده بود. نبض نداشت. شمع ها از غصه آب شدند. آب شدنشان فایده نداشت پس به سمت شمع های خاموش دویدند. نجاتشان دادند. روشنشان کردند. عشق به هوش آمد. قلبش ضعیف می زد ، اما هنوز زنده بود. نفس می کشید.
شیطان عصبانی شد. صدای قهقه اش با خرناس حاصل از خشم عوض شد. نفرت را فرستاد. دوباره نجوا کرد. در گوش ها زمزمه کرد بدی ها را. کینه ها را. دشمنی ها را. همهمه ای در دنیا به وجود آمد. آدم ها دیوانه شدند و مجنون. همه شان نه ، اما کم هم نبودند. باز هم جنگ. باز هم جدال. پیکار بین خوبی و بدی. پستی و برتری. عشق و نفرت.
باز هم گذشت. باز هم همه چیز فراموش شد. از آن همه اتفاق تنها داستانشان ماند. داستان هایی که هیچ کس هیچ کدامشان را باور نمی کند. بعد از آن روز عشق به زندگی نباتی خود ادامه داد. خدا هم دیگر دنیا را زیر آب نبرد. نوحی هم نفرستاد. صبر کرد. باید صبر می کرد تا عشق تیمار شود. آدم ها تیمارش کنند. دیوانه ها عاقل شوند. نفرت باید از بین می رفت. باید خفه می شد با دستان کسی که آن را اورده بود به این دنیا. به دست انسان.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍67❤17👏5🔥2😐1🗿1
📚 #مثل_نویسی در مورد درمورد : همه کاشتند ما خوردیم با بکاریم و دیگران بخورند
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در گذشتههای دور، انوشیروان پادشاه نامی ایران به قصد شکار از قصر خارج شد. انوشیروان همینطور که با وزیر زیرکش مشغول گفتگو بود به طبیعت اطراف هم نگاه میکرد و لذت میبرد. ناگهان انوشیروان پیرمرد گوژپشت و خمیدهای را دید که مشغول حفر چالهای است در حالی که نهال درختی کنارش قرار داشت.
انوشیروان از اطرافیانش خواست بایستند تا ببیند پیرمرد چه کار میکند. انوشیروان نزدیک رفت و سلام داد. پیرمرد نگاهی به او انداخت و پاسخ سلامش را داد. انوشیروان پرسید: ای پیرمرد چه کار میکنی؟ پیرمرد گفت: دارم زمین را میکنم میخواهم این نهال گردو را بکارم. انوشیروان گفت: گردو! پیرمرد تو با این سن و سال با این مشقت زمین را میکنی تا گردو بکاری؟
پیرمرد گفت: کار من این است از کودکی کاری جز کشاورزی نداشتهام الان هشتاد سالی میشود، این کار چه اشکالی دارد. انوشیروان خندید و گفت: نه اشکالی ندارد، تعجب کردم. مردی با این سن و سال گردو بکارد. خودت بهتر میدانی که گردو حداقل شش الی هفت سال زمان میبرد تا محصولش کامل برسد. پدر شاید تا آن وقت شما زنده نباشید که بخواهید از آن استفاده کنید.
پیرمرد که تازه منظور انوشیروان را فهمیده بود، گفت: مگر ما کودک بودیم درختان گردو نبودند که ما بخوریم، آن درختها را هم دیگران کاشتند و ما خوردیم، حالا ما بکاریم، دیگران بخورند.
انوشیروان از این اندیشه و بزرگواری پیرمرد خوشش آمد و گفت: احسنت. وزیر کاردانش میدانست وقتی انوشیروان لب به تأیید فردی میگشاید به این معنی است که از او با سکههای طلا قدردانی کن. وزیر کیسهای سکه به انوشیروان داد و او آن را به پیرمرد بخشید.
پیرمرد کیسه را باز کرد وقتی چشمش به کیسههای طلا افتاد به انوشیروان گفت: یادت هست به من گفتی: تو شاید تا وقتی که درخت گردویت محصول دهد زنده نباشی؟ انوشیروان گفت: آری. پیرمرد گفت: ولی نهالی که من امروز کاشتم بدون اینکه مجبور باشم آب و کود مناسب به آن دهم و از آن مراقبت کنم به مدد طلوع آفتاب و حضور جناب عالی همین امروز سکههای طلا بار داد.
انوشیروان از این جواب پیرمرد خیلی خوشش آمد و دوباره گفت: احسنت و یک کیسهی طلای دیگر به پیرمرد هدیه داد آن وقت از پیرمرد خداحافظی کرد. بعد از این گفتگو انوشیروان و همراهانش حرکت کردند تا قبل از تاریکی هوا به شکارگاهشان برسند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
در گذشتههای دور، انوشیروان پادشاه نامی ایران به قصد شکار از قصر خارج شد. انوشیروان همینطور که با وزیر زیرکش مشغول گفتگو بود به طبیعت اطراف هم نگاه میکرد و لذت میبرد. ناگهان انوشیروان پیرمرد گوژپشت و خمیدهای را دید که مشغول حفر چالهای است در حالی که نهال درختی کنارش قرار داشت.
انوشیروان از اطرافیانش خواست بایستند تا ببیند پیرمرد چه کار میکند. انوشیروان نزدیک رفت و سلام داد. پیرمرد نگاهی به او انداخت و پاسخ سلامش را داد. انوشیروان پرسید: ای پیرمرد چه کار میکنی؟ پیرمرد گفت: دارم زمین را میکنم میخواهم این نهال گردو را بکارم. انوشیروان گفت: گردو! پیرمرد تو با این سن و سال با این مشقت زمین را میکنی تا گردو بکاری؟
پیرمرد گفت: کار من این است از کودکی کاری جز کشاورزی نداشتهام الان هشتاد سالی میشود، این کار چه اشکالی دارد. انوشیروان خندید و گفت: نه اشکالی ندارد، تعجب کردم. مردی با این سن و سال گردو بکارد. خودت بهتر میدانی که گردو حداقل شش الی هفت سال زمان میبرد تا محصولش کامل برسد. پدر شاید تا آن وقت شما زنده نباشید که بخواهید از آن استفاده کنید.
پیرمرد که تازه منظور انوشیروان را فهمیده بود، گفت: مگر ما کودک بودیم درختان گردو نبودند که ما بخوریم، آن درختها را هم دیگران کاشتند و ما خوردیم، حالا ما بکاریم، دیگران بخورند.
انوشیروان از این اندیشه و بزرگواری پیرمرد خوشش آمد و گفت: احسنت. وزیر کاردانش میدانست وقتی انوشیروان لب به تأیید فردی میگشاید به این معنی است که از او با سکههای طلا قدردانی کن. وزیر کیسهای سکه به انوشیروان داد و او آن را به پیرمرد بخشید.
پیرمرد کیسه را باز کرد وقتی چشمش به کیسههای طلا افتاد به انوشیروان گفت: یادت هست به من گفتی: تو شاید تا وقتی که درخت گردویت محصول دهد زنده نباشی؟ انوشیروان گفت: آری. پیرمرد گفت: ولی نهالی که من امروز کاشتم بدون اینکه مجبور باشم آب و کود مناسب به آن دهم و از آن مراقبت کنم به مدد طلوع آفتاب و حضور جناب عالی همین امروز سکههای طلا بار داد.
انوشیروان از این جواب پیرمرد خیلی خوشش آمد و دوباره گفت: احسنت و یک کیسهی طلای دیگر به پیرمرد هدیه داد آن وقت از پیرمرد خداحافظی کرد. بعد از این گفتگو انوشیروان و همراهانش حرکت کردند تا قبل از تاریکی هوا به شکارگاهشان برسند.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍42❤12❤🔥5🤮3🔥2😁1