کانال انشا
28.5K subscribers
299 photos
4 videos
159 files
159 links
📚 ڪانال تلگـــرامــے #انشا 📚
💙صفر تا صد نوشتن انشای شما توسط ما #رایگان است💙
📊 درخواست انشا : @enshaa_bot
Download Telegram
📚 #انشا درمورد : #اذان

اذان ابتدای عاشقی است، قدم های یک عاشق با آن میزان می شود و انتهای راهش را با آن به اتمام می رساند. اذان قول است، تعهد است، شهادت نامه ای است که امضا کرده ایم و پای آن تا نفس آخر باقی خواهیم ماند.
اذان یعنی پشت به همه آن چه بزرگ می پنداری کنی و تنها یک واحد را در تمام جهان ببینی، یعنی اکبری جز الله خدایت نباشد، رسولی جز محمد راهنمایت نباشد و امامی جز علی را به ولایت نپذیرفته باشی.
یعنی بندگانم به سوی من بشتابید که همه آن چه می خواهید نزد من است.
اذان سرشار از معنا است و به زبان آوردنش مسئولیت بزرگی برای هر مسلمانی به دنبال خواهد داشت، شوخی نیست بگویی الله اکبر و برای درست شدن حوائج دنیوی به این در و آن در بزنی و در مقابل هر کسی خم شوی.
شوخی نیست بگویی جز الله خدایی نداری اما در عمل هر آن چه غیر از خدای واحد است را در امور زندگی ات موثر بدانی.
اذان یعنی پاک شدن از هرچه شرک و دورویی و تزویر، اذان یعنی بشتابی به سوی کسی که هر آن چه داری از اوست و آخر مسیرت در زندگی به او ختم می شود، اویی که بوده و هست و خواهد بود و ما وظیفه ای عالی تر از بندگی در برابرش نداریم.
ایکاش اذان را تنها به لحظه نماز خواندن و یا ساعت های خاصی از روز محدود نکنیم بلکه آن را در بطن و عمق زندگی مان جاری سازیم که راه رسیدن به سعادت همین است.

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍3522
📚 #انشا درمورد : نامه ای به دوست

دوست عزیز و مهربانم سلام،امیدوارم مثل همیشه سالم،شادوخندان باشی.باورکن هیچ وقت خنده های مهربانت را که گرمابخش دلتنگی های من بود فراموش نمی کنم.
بودنت در کنار من زمانی که دیگران نبودند برای من خیلی باارزش بود.البته شایدآن موقع زیاد متوجه نبودم،ولی وقتی خاطراتم را در ذهنم مرور می کنم تماماََ بودن های مثبت و انرژی زای توست که در من نمود پیدا می کند.
از این که با کلمات صمیمی و دلپذیرت مثل فرشته های مهربان از رفتار و شخصیت من نگهبانی می کردی خیلی ممنونم و می دانم که این رفتار ذات دوست حقیقی است.آری حقیقتاََ الآن می فهمم که چنین دوستی ها وچنین روابط دوستانه چه ها در زندگی انسان ها نمی کند!!! از این که همیشه به من گوشزد می کردی که با مطالعه آثار بزرگان،بامطالعه رمان های ارزشمند و کتب تاریخ شخصیتی منسجم تر داشته باشم خیلی خیلی ممنونم. این ها را از صمیم قلب می گویم و دوست دارم که تو هم باور کنی من لحظه لحظه موفقیت هایم را به تو مدیونم.
شاید دستم به تو نرسد و شاید فرصت مستقیمی برای تشکر از تو پیش نیاید و شاید هیچ وقت دیگر تو را نبینم و... ولی از این که انسان کاملی مثل تو در کنارم بوده است را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد.توبرایم الگویی ماندگار بودی و هر لحظه تو را و خوبی هایت را در ذهنم تصور می کنم و... . خدا کند دوستی مان برای همیشه استوار و پابرجا بماند و برای مان رفاقت چندین ساله رقم بخورد.

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍17🥰76🦄2👎1
📚 #انشا درمورد : #طبیعت

آفتاب‌برنوک‌کوه‌های‌خاکستری‌رنگ‌بوسه‌می‌زد‌وآرام‌آرام‌بالا‌می‌آمد.پرندگان‌از‌آشیانه‌های‌خود‌بیرون‌آمده‌بودندو‌دسته‌دسته‌در‌دل‌آسمان‌بال‌پرواز‌گشوده‌بودند.
سبزه‌ها‌چون‌مخمل‌سبز‌رنگی‌دامنه‌کوهی‌که‌بر‌آن‌اتراق‌کرده‌بودند،اآرایش‌کرده‌بودندوخودرابه‌نسیم‌صبحگاهی‌سپرده‌بودند‌و‌همجهت‌بااو‌می‌رقصیدند.آب‌رودخانه‌غرش‌کنان‌راه‌پرپیچ‌وخمی‌رادرپیش‌گرفته‌بود،گویی‌واژه‌مانع‌برای‌او‌معنایی‌ندارد.بوی‌طراوت‌وتازگی‌فضاراپرکرده‌بود.آنجاغیرازروح‌زیبایی‌چیزدیگری‌دیده‌نمیشد.

من‌همیشه‌منتظراین‌لحظات‌بودم منتظراین‌مکان،جایی‌به‌دورازانسان‌ها،به‌دور‌ازشلوغی،به‌دورازهرگونه‌مزاحمت.اینجافقط‌من‌هستم‌وتنهایی‌واین‌بنفشه‌های‌محجوب‌سربه‌زیرافکنده‌و‌این‌لاله‌های‌مشغول‌به‌خودنمایی.غرق‌تماشای‌رودخانه‌بودم‌که‌باعجله‌‌به‌سوی‌دره‌می‌شتافت.

خورشید،آهسته‌آهسته‌خودرابه‌وسط‌آسمان‌می‌کشید،اومی‌خواست‌همه‌چیزراگرم‌کند.شاید‌می‌خواست‌به‌همه‌بفهماند‌که‌از‌سفر‌ه‌پر‌نعمت‌وگرم‌من‌‌برای‌شب‌سرد‌خود‌اندوخته‌بردارید.مثل‌اینکه‌خورشید‌از‌ماموریتش‌سربلند‌بیرون‌آمده‌بود،رو‌به‌خانه‌نهاد‌وبه‌سوی‌مغرب‌حرکت‌کرد‌.حتما‌جای‌دیگری‌برایش‌ماموریتی‌رقم‌خورده‌بود‌که‌انقدر‌به‌رفتنش‌شتاب‌می‌دهد‌.

روی‌چمن‌ها‌دراز‌کشیده‌بودم‌و‌دو‌دستم‌ر‌ا‌مانندبالشی‌زیرسرم‌گذاشته‌بودم‌وغرق‌در‌زیبایی‌خیره‌کننده‌ی‌آسمان‌شده‌بودم.به‌فکر‌عمیق‌فرو‌رفتم،سوالات‌بسیاری‌جلوی‌چشمانم‌رژه‌می‌رفتند.این‌همه‌نظم،این‌همه‌نعمت،این‌همه‌زیبایی،این‌همه‌اعجازبرای‌چه‌کسی‌یا‌چه‌چیزی‌خلق‌شده؟!

قطعا‌خداوند‌قادر‌وتوانا‌دلیلی‌بسیار‌منطقی،عاقلانه‌وعاشقانه‌برای‌آفرینش‌دارد.خلقت‌نظم‌و‌زیبایی‌برای‌انسان‌عاشق‌و‌فهیم‌تا‌در‌ره‌عشق‌ثابت‌قدم‌تر‌باشد.
عاشقان!از دست‌پخت‌ معشوق خود لذت ببرید!

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍287🤮3🌚2❤‍🔥1👌1
📚 #انشای #جانشین_سازی درمورد : #ماه 🌙

من ،جواهری ازتبار خلقت بی همتا هستم؛اماهزاران حیف؛که سیاهی چنگال ظالمانه اش راروی سینه ام ماندگار کرده است.
آه!دلتنگم برای آن روزهایی که درکنار الماس ،دوست قدیمی ام،درخشندگی ام را به رخ می کشاندم.اماحالا دیواری که خدا میان من ودوستانم،بنا کرده ،سیاهی آسمان است.
توافق ما ازهمان ابتدا این گونه بود:شب هنگام،چهره ی سفیدساده ام راکه از اجدادم به ارث برده ام،نمایان کنم.اهالی زمین سنگینی محنت وناامیدی واشک هایشان را روانه ی آسمان می کنند؛وچشم هایشان پرازمن می شود.باغروب خورشیدورخت برداشتن روشنایی ،خداوندقلم سفیدبی ریای بوم نقاشی اش را روی سیاهی،هنرمندانه به نمایش می گذارد.سیمای یگانه ام ،سیاهی وپلیدی شب رابه انحصار می کشاند؛گویی تاریکی تبدیل به روشنایی می شود.
هنگامی که دلتنگی قلبم را می فشاردودرتنگنا قرار می دهد؛غم درمیان چشمانم لانه ای می سازد،به گونه ای که ازاشک هایم ستارگان متولدمی شوند.سالها گذشت...حال دیگر،اهالی زمین اززیستن درسیاره یشان خسته شده اندوبی تابانه دیدارمرا به انتظار می کشند.
من،این میزان ازمحبوبیتم رامدیون پروردگارجهانیان هستم.اوبود که درمیان خوش هایم مرا ازدوستانم جداکرد،تاطعم شیرین عشقش رابرقلبم بچشاند؛حلاوتی این چنین نچشیده بودم!
به بلندای آسمان ،احساس بالندگی می کنم،چراکه به حضرت دوست نزدیکم...

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍26🥰2👎1
📚 #انشا درمورد : نامه ای به پدر و مادر

◀️سلام به بهانه های زندگیم!
امیدوارم همیشه سایه ی مهربانی شما بالای سرم بمونه و چراغ خونه ام با نگاه شما تا ابد روشن باشه!
امیدوارم‌ که همیشه پشت و پناهم بعد از خدا تو باشی پدر جان...
و با هرم نفس های تو شعله های زندگی ام زبانه بکشند مادر جان...
من در این نامه می خواهم با واژه ها اندکی قدردان زحمت بی دریغ شما عزیزانم باشم و می خواهم که دعای شما بدرقه ی سرنوشتم باشد...
دعاهایی که می دانم اگر باشند همه چیز خوب می شود حتی تلخی ها هم شیرین...
دعاهایی که تا همیشه مرا سرشار از خوشبختی خواهند کرد و چه نعمتی بالاتر از این؟
من همیشه خجل بودم از اینکه نمی توانم فرزندی سپاسگزار برای والدینِ خوبی همچون شما باشم اما، عهد می بندم که در لحظه لحظه های زندگی چشمان پر فروغ شما را بارانی نکنم و لبخند را تا وقتی که این قلب دردمند بر تخت سینه ام می کوبد بر لب های شما بکارم...!
من عهد می بندم که خوب باشم و با خوب بودنم باعث افتخار پدر عزیزم که سالیان سال همراهم بوده و مادر زیبایم که سالیان سال محبت هایش را قرین ثانیه ثانیه های زندگیم کرده، شوم !
شاید گاهی دل شکستم و گاهی باعث دلخوری شدم اما، به بزرگواری خودتان این بنده ی عاجز را ببخشید که من جوانی هستم کم تجربه و شما عزیزانی هستید که می دانم، هزاران بار با دلسوزی هایتان عمرتان را فدای ما کرده اید...!
با احترام فراوان فرزند شما "دوستتان دارم دلبندانم"

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍38❤‍🔥11👎1
📚 #انشا درمورد : #مادر

تو قافیه احساس منی، تو بیت الغزل از خودگذشتگی ها هستی تو بلندترین داستان حماسی ایثاری.
تو شکوفاتر از بهار، نهال تنم را پر از شکوفه کردی و با باران محبت های خود اندوه های قلبم را زدودی، و مرهمی از ناز و نوازش بر زخم های زندگی ام نهادی.
عشقی که به من میدهی وسعت دریا دارد، آرامشی که از وجود تو دارم، مثل تماشای ماه کامل درآسمان صاف و پر ستاره است.
با وجود تو زندگی من، رنگ پاییز ناامیدی را ندید، و هیچ سختی ستون های تنم را در زمستان های سخت نلرزاند.
ای بهار زندگی، آرزو میکنم همیشه صورت زیبای مثل گلت خندان باشد وشبنم شادی روی گونه هایت بریزد.

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
❤‍🔥13👍12😍107👎4🔥3
📚 #انشا درمورد : #قطره_باران

🌧️⁩باران رحمت الهی است و همه ی بدی هارا میشوید.قطره ای هستم که با سرعت زیادی به سمت زمین در حرکت بودم به جز من قطره های دیگری هم بودند که همگی روزها منتظر مانده بودند تا فرود آیند.
گاهی باد مسیرمان را جابجا می کرد کم کم به زمین نزدیک می شدم و همه چیز واضح تر شده بود در همین فکر بودم که ناگهان با سرعت به چیزی برخورد کردم و در چیزی جایی گرفتم آری درست است.
من در میان برگ های یک درخت تنومند که میوه‌های سرخی داشت گیر افتادم باد برگ‌ها‌ را تکان داد و من نمی‌توانستم همه جا را ببینم نهر کوچکی کنار درخت جاری بود درخت هایی با میوه های سرخ و نارنجی و گرد.
با سوزش چه چیزی در ذره ذره وجودم بیدارشدم و نوری به شدت بر من تابید همان دوست فراری خودم خورشید بود ما همدیگر را در آسمان کم میدیم چون هر وقت ما می‌آمدیم خورشید می رفت.
در همین فکر بودم که درخت تکان شدید خورد و من از روی برگ کنده شدم و از روی هر برگ به برگ دیگر سر خوردم و با سرعت به درون نهر کوچک کنار درخت سقوط کردم.

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍325🥰2👎1🤮1
📚 #انشای_ادبی درمورد : #خورشید

نزدیک صبح است و کم کم پنجره رنگ عوض می کند و گنجشک ها هم جیک جیک زنان منتظر خورشید هستند و بر روی درخت بی قرار هستند. خورشید خانم با حلول سپیده صدق تور از رخ بر می دارد و نقش خود بر جهان آشکار می کند و روز آغاز می شود.
بدنه: طلوع و غروب را که می بینم، تنگ آسمان می ایستم و به هر دو نگاه می کنم. یکی طلایی و دیگری قرمز، یکی ناب و دیگری ناب تر، کاش روز بدمد و داستان زندگی از نو رخ دهد. خورشید زلف بیاراید و شانه و آینه به دست زندگی را جشن بگیرد.
کم کم بر ستیغ قله ها جشن نور است و گل و سبزه نفسی تازه می کنند. طلوع یادآور عشق است و زندگی و امید و غروب هم موجب شادی روح و آرامش درون. سرخی غروب را که خوب نگاه می کنم می بینم که بانوی طلایی آفتاب چگونه موهایش را ارغوانی می کند و به شب و ستاره هایش چشمک می زند.
کم کم روز خسته می شود و برا ی آرامش اهلش شب از راه می رسد. ستارگان خودنمایی می کنند و مهتاب هم غروب را باورمی کند. غروب و طلوع یک رویداد کاملا طبیعی است که رخ می دهد و ناشی از چرخش زمین است و خداوند هم در قران فرموده که روز برای کار و امرار معاش است و شب برای آسودن و آرامش.
پس باید در روز به تلاش و کسب روزی حلال پرداخت و در شب به خواب و استراحت پرداخت. طلوع را برای کار و حرکت به سمت زندگی بهتر و شب را برای اندیشه کردن و حل مشکلات فکری و ذهنی پرداخت. خورشید در طلوع یک رنگ دارد و در غروب رنگی دیگر، خالق زیبایی را برای این همه جذابیت شکر که در یک پدیده کاملا طبیعی خورشید چند رنگ در می آید.
بانوی زلف گستر روز را به رقص درای و شب را در سرزمینی دیگر به آرامش باش. خورشید ای دختر آسمان دنیا مشاطه را بخوان و خودت را تا همیشه آراسته کن و با غروب رنگ و سرخاب به روی بزن و بتاز تا انتهای شب.
روز از پس طلوع می آید و ساعتها مهمان ماست تا کار و تلاش خود را بیافزاییم و شب از در دیگری می رسد تا استراحتی کرده و در حوالی شب با نور دل انگیز مهتاب بخوابیم و دمی بیاساییم.

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍4915🤮7😁2
📚 #انشا درمورد : "پرواز خیال در آسمان شب"

گاه گاهی باید پرواز کرد، پروازی ازجنس خیال ، گاهی باید باخیال پروازکنی وبه مکان هایی که نرفته ای بروی ، مانند آسمان ، با خیالت به اوج آسمان پروازکنی واتفاق هایی را رقم بزنی.
رنگ آسمان به سمت تاریکی سفر می کردوخورشید از مشرق به مغرب آسمان دور می زد ، دیگر وقت رفتنش شده بود با رفتن خورشید ، ماه جایگاهش را پر کرده بود. با آمدن ماه به آسمان شب ، مجلس عروسی آغاز شد .مهمان ها یکی پس از دیگری به تالار آسمان شب اضافه می شدندوچراغ تالار ، خانم ماه بود که بالباس عروس مجلل و درخشانش مجلس را نورانی کرده بودو با آمدن و کامل شدن مهمانان ، تالار بیشتر و بیشتر روشن می شد . خانم ماه به مهمان ها خوش آمدگفت وبه جایگاه خودبازگشت تا مجلس آغاز گردد .
ابرها مسئول موسیقی بودند ، هرچند ثانیه خودرا به یکدیگر میزدندتا موسیقی اجرا شود . ستارگان نورهای خود را کم وزیاد می کردند، شهاب سنگ ها باگذر تند و سریع خودرقص های شگفتی به جا می گذاشتند .
عروس خانم و مهمانانش در صفحه مات آسمان ترکیبی بسیار زیبا ایجاد کرده بودند، اما درپایان مراسم چهره ی عروس خانم اندوهگین می نمود، انگار درپی کسی بودواو کسی نبود جز دامادش ، آقای خورشید که تمام مدت در مجلس حضور نداشت وخانم ماه در طول مدت مهمانی انتظارش می کشید . اما اقای داماد در آن سو عروس خانم خود را فراموش نکرده بود بلکه تمام تلاشش در رسیدن به او بود ولی وقتی می رسید که ماهش رفته بود به دنبال او .....
و سالها این چرخه ادامه می یافت چه بی تاب بود ماه برای خورشید، وچه افسوس ها برای آن هایی که زمانه در خودشان دوری و جدایی را رقم می زد.گاهی بهتراست دگرگونه به آسمان بنگریم.

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍29👏81👎1🤮1
📚 انشا به روش #سنجش_مقایسه در مورد : آدم و پاییز🍂

سال ها چهار فصل نیستند بعضی از آدم ها این حقیقت را نقض می‌کنند . برای بعضی ها همه ی فصل ها از یک نوع است . بعضی ها بهاری اند و‌بعضی با زمستان عجین شده اند اما در این میان کسانی هستند که عاشق اند و‌پاییزی، گاهی گرفته اند و‌گاهی بارانی . مثل دختران حوا که بیشتر پاییز را ترجیح می دهند . بارانی می‌شوند،می بارند و‌می بارند گاهی حتی غبته ی خود پاییز هم می شوند. البته بعضی پسران آدم‌ هم پاییزی هستند و‌برای تبعیت از پاییز خود‌را با آن‌وفق می دهند یا به قولی هم‌رنگ جماعتشان یعنی درختان پاییزی می شوند . چرا که پاییز را با برگ های زرد و‌نارنجی افتانش می شناسیم بسیاری از‌ مردهاهم در دورانی از زندگیشان برگ‌هایشان می‌ریزد و‌طاس می‌شوند.
آدم‌ها نقاشی همان ابر هایی هستند که در پاییز ظاهر می‌شوند گاهی گرفته و تار گاهی بارانی و گاهی سفید، بعضی اصلا ظاهر نمی‌شوند مثل آدم‌های خجالتی،بعضی هم‌ خود را به باد می سپارند .‌نمی مانند، آدم‌هایی هم‌هستند که در برابر مشقت و‌تند باد حوادث زانو می‌زنند و رهسپار باد می‌شوند،بعضی هم‌در آسمان صاف و‌آبی بالای سرمان جا خوش‌می کنند و‌زمین زیر پایمان را تیره .
فصل کلاغ پاییز است . برای بعضی از آدم ها نیز تنها فصل، فصل پاییز است چرا که این گونه آدم‌ ها مثل آدم‌های پاییزی اند.ثروت دوست و‌ زرق و‌برق خواه
اگر بخواهیم فصل ها را به دو‌دسته غافل و‌عاقل تقسیم کنیم پاییز جزو‌ دسته‌ی غافل می‌شود. چون اهالیش بین خواب و‌بیداری،خواب را و‌ بین فرار و‌قرار رفتن و‌کوچ کردن را انتخاب می کنند . بعضی آدم‌ها هم‌خوابند و‌غافل اما با یک تفاوت که اهالی پاییز نمی‌توانند از خنده‌ی گل های بهاری از‌ آواز پرنده ها و‌ رقص شکوفه ها دل بکنند و به خاطر همین بیدار می‌شوند ولی بعضی از‌آدم ها همچنان در غفلتند و‌غفلت . شاید هم هنوز‌ زمستان دلشان قصد رفتن ندارد.

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍309👎2🌚2
📚 #انشا درمورد : #درخت 🌳

باد میان برگهایش میپیچد و تلی را از جنس شکوفه با خود همراه میکند ، قلقلکش می آید و لبخند میزند . با شوق دستانش را تکان میدهد و با چشمانش شکوفه هارا دنبال میکند . چه صحنه دل انگیزی...!!
به اطرافش نگاه میکند ، تنهای تنها بود ، ناگهان ترس وجودش را فرا میگیرد . میترسد از اینکه او هم مانند دیگر دوستانش قطع شود .
پذیرای پرندگان آواز خوان نباشد ، تکیه گاه چوپان ها نباشد ، تماشاگر بازی کودکان و تفریح خانواده ها نباشد .
شور و هیجانش به یکباره از بین رفت و هر لحظه بر نگرانی او افزوده میشد . خاطرات روزهای غریبانه اش را مرور میکرد . باران میگیرد و پنهان میکند اشک های او را که از سر دلتنگی بر روی گونه اش میریخت .
میان غرش آسمان صدای اره برقی را میشنود . در سرنوشتش اینگونه نوشته شده بود ک نباشد...
عمری طولانی تر ، از خدا خواستار بود اما گلایه هم نمیکرد . صدا که نزدیک تر میشود ، چشمانش را میبندد و در دل با تمام سال های زندگی اش خداحافظی میکند .

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍1710🤮1
📚 #انشا درمورد : #قلم

این روزها همه از من استفاده می‌کنند. پیر، جوان، زن، مرد همگی به من احتیاج دارند. به خودم كه می‌نگرم میبینم چقدر مفید هستم و همگی من را دوست دارند ؛ ولی حیف که دو دشمن سخت دارم.
پاکن و تراش را می‌گویم و در نهایت هم همه ی انسان هایی را هم که دوستم دارند با دشمن هایم همدست می‌شوند و کم کم من را جلوی چشمان خودم از بین می برند.
من قلم هستم، رنگ های متفاوتی نیز دارم ولی عاقبت همه ی رنگ ها یک چیز است؛ من از همان انسان هایی كه دوستم داشتند، ياد گرفتم که با تمام دوست داشتنی بودنم، عاقبت همگی همانطور که دلشان بخواهد؛ با ما رفتار می‌کنند.
در نهایت نیز چیزی نمی‌شود جزء آنکه به سود دشمنانم تمام می‌شود.

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍23🤮211
📚 #انشا درمورد : #قلم🖌

گاهی کلمات مثل خوره به جان مغز آدم می افتند و آنقدر با روانت بازی می کنند که کلافه و گیج می شوی. آسمانت ابری می شود.پر از رعد و برق. نگاهت رنگ غم می گیرد؛ انگار که ستاره های آسمان چشمانت را بی رحمانه چیده باشند. قلبت تیر میکشد. رنگت می پرد و نفس هایت به شماره می افتند.
ناگاه، چیزی مثل یک روزنه نور، میان ظلمات تنهایی، خود را نمایان می کند.
مقدس است چقدر!
قلم را می گویم. آن را برمی داری. ثانیه ای تامل می کنی و لحظه اول، ترافیک (ملاصدرا)* ی ذهنت، آنقدر سنگین است که که نهایتش یک نقطه ی بی معنا روی کاغذ می افتد.
ناگهان بغض قلم می شکند و می بارد و می بارد و می بارد...
و نُت های سرد کلمات بر پهنه سفیدی کاغذ می چکند.
لحظه به لحظه آرامتر از پیش می شوی. حال خوب که می گویند مگر چیزی غیر از این است؟
{قسم به قلم و آنچه می نگارد} ، خداوند قلم را بهترین دوست آدمی آفرید.

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍52🗿20🤷‍♂5🔥5🤮54👎1
📚 #انشا درمورد : رنگین کمان🌈

اگر من جای رنگین کمان بودم و می دانستم انسان ها با دیدن من در آسمان چقدر خوشحال می شوند و چقدر در رویاهای کودکی غرق و از شادی و لذت سرشار، از خدا می خواستم تا من را برای همیشه در آسمان نگه دارد.
می خواستم برای همیشه در آسمان خدا بمانم تا این همه انسان غمگین دیگر غصه دار نباشند و اگر غمی ناگهان به دل های آن ها هجوم آورد فقط به گوشه ای از آسمان و به صورت رنگارنگ من نگاه کنند تا غم های خود را به باد هوا بسپارند.
تا با نگاه کردن هر لحظه به من، خاطرات کودکی خود را همیشه با خود داشته باشند و هرگز فراموش نکنند.
اگر رنگین کمان بودم از خداوند می خواستم ساعت کاری ام را افزایش دهد تا گاهی در دل شب های تار ظاهر شوم و برای کسانی که دلتنگ اند، آن هایی که خسته اند، آن هایی که بی خواب شده اند شب رنگین کمانی به نمایش بگذارم.
اگر رنگین کمان بودم به آدم ها می گفتم رنگین کمان یک نماد است که یادشان باشد همان طور که پس از باران و ابرهای تیره هدیه ای به زیبایی رنگین کمان در انتظار آسمان است در دل مشکلات و سختی های روزگار صبور باشند زیرا خداوند بعد از همه مشکلات و دشواری ها رنگین کمانی با شکوه تر و زیباتر به آن ها هدیه خواهد داد.

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍3810🔥1
📚 #مثل_نویسی درمورد : باد آورده را باد می برد!

به ماه خیره شده بود. صفحه سیاه آسمانِ همرنگ دلش را با نگاهش نوازش میکرد. در تاریکی مطلق، همراه با رفیق همیشگی اش، تنهایی، در کوچه ها پرسه میزد. به دنبال کسی میگشت. کسی که ردپای دردناکی بر روی قلبش گذاشت و به سرعت نوری که در نگاهش بود، در خاطره ها محو شد. کوچه ها بلندتر شده بودند و پیمودن آن راه چند متری برای جسم آن پسرک بی روح مانند راه چندین کیلومتری خستگی آور بود. راه میرفت و در خیالات خود غرق بود بی آنکه کسی نجاتش دهد. آری، او در خیالاتش زندگی میکرد...
دو سال و هفت ماه و سه روز از آن روز میگذشت. روزی که در آن خیابان نفرین شده، لبخند خورشیدوار دخترکی، دلش را روشن کرد و یک جفت چشم عسلی، تلخی زندگی اش را شیرین کرد. آه از آن چشمان شیرین دیوانه، که او را به جنون رسانده بود. موسیقی دلنواز صدایش مرهم درد های بی پایان پسرک شد و آغوش ‌گرمش چون مرهمی، زخم های التیام نیافته پسرک را تسکین داد.
کوتاه بود. کوتاه تر از برهم زدن چشم. آن لحظاتی که در کنارش آرامش را خریده بود، زود گذشت. دو ماه همراه روشنی بخش زندگی اش خاطره ساخت و الان دوسال است که همان خاطره ها مانند آهنگی در سرش تکرار میشود و تکرار میشود. دقیقه هایی با او حرف میزد و اکنون ساعت ها صدایش را در همه جا میشنود و میشنود. روز هایی به صورتش خیره میشد ولی الان نیست و این ماه است که انعکاس چهره روشن او را به چشمان منتظر پسرک نشان میدهد.
روزی که رفت...باران میبارید. از آن روز صدای چک چک باران همدم بی کسی هایش شد. روزی که رفت...شهر شلوغ بود. گویا همه شهر برای واقعه ای بزرگ و وحشتناک مراسم عزاداری گرفته بودند. روزی ک رفت...پسرک فقط خودش را سرزنش کرد، برای دلبستن، دلدادگی، دلگرمی و در آخر دلگیری، دلشکستگی و دلتنگی. آه از این دل که درد است و درمان ندارد.
زمان زیادی نگذشته بود. در یکی از روز های بی رحم پاییزی، پسرک همراه با تنهایی اش، بر روی برگ های مرده پا میگذاشتند و سنگ ها را با پا لگد میزدند. پسرک حال، به برگ های پاییزی میمانست. سرد، خشکیده، شکننده، بی روح و مرده. از کنار دکه روزنامه ای میگذشت. چشمش به نوشته ای خورد: "باد آورده را باد میبرد" لبخند غمگینی زد و با خود گفت:
"او فقط باد نبود، او طوفانی بود که بی خبر آمد و خانه دلم را ویران کرد و هرچه احساس و آرامش و زیبایی در وجودم خفته بود، با خود به یغما برد"...

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍4714🔥2👎1💔1
📚 #مثل_نویسی درمورد : به زبان خوش مار از سوراخ بیرون می آید.

هنگامی که سهراب پاسخ منفی گرد آفرید را شنید با اندوه فراوان به سمت توران روان شد. در راه هدفون مشکی رنگش را بر گوش نهاد و با نوای غمگین راه می پیمود، فکر گرد آفرید لحظه‌ای او را رها نمی کرد. دلش در چنگال دخت ایرانی حبس شده و امیدی به نجاتش نداشت.
گریه امانش نمی داد سهراب شیر اوژن همچون اسبی رام گشته بود، رفقایش که احوال او را مشاهده می کردند در پی راه چاره‌ای برای رهایی او رفتند، تا اینکه در ذهن نابغۀ گروه جرقه‌ای زده شد؛ به زبان خوش مار از سوراخش بیرون می آید چه برسد به گرد آفرید.
سهراب را خبر دادند و او برای این راه چاره بس شادمان شد.چمدانش را بست و با اولین پرواز راهی ایران گشت. در حالی که شاخه‌ای رز آبی در دست داشت به طرف دژ رفت و با پرداخت زیر میزی های بسیار وارد قلعه شد.
سهراب دلش را به دریا زد تا جامی از عشق جاوید بنوشد سپس رو به گرد آفرید ندا سر داد و گفت:
تو ای ماه رو دخت ایران زمین
ز لیلی و شیرین همی برترین
منم سهراب،همچو فرهادی ز توران زمین
که روزی دلش را سپردست به گرد آفرید
تو ای دخت زیبا ای محجبین
دلت را همی ده به سلطان چین
که گر دل سپاری به من این چنین
سپارم به تو جان و دل همچنین
نوای دل نشین سهراب در گوش جان گرد آفرید به آرامی نشست و او را به سمت مجنونش فرا خواند و این گونه بود که سهراب با زبان خوش مار را از سوراخ بیرون آورد.
خوش زبانی می تواند در مواقع مختلف در برابر مشکلات راه گشا باشد و انسان را از افتادن در گودال گرفتاری نجات دهد.

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍288👏72
📚 #انشا درمورد : #آسمان_نگران

بادی که در اطراف من می پیچد و مرا از یک مکان به جای دیگری می برد خنکم میکند، ذهنم را از تفکراتی که من را آزرده می کند میشوید و آرامشی نسبی به من می دهد.
درست است که من بالاتر هستم، قبول که من بزرگ تر هستم، اما وقتی که از این بالا میبینم که انسان های کوچک در گیر مشکلاتشان هستند و برخی به خاطر دغدغه هایشان ناراحت می شوند ومن فقط نظاره گره آنها هستم، خوشحال نیستم و میخواهم چشم هایم را بر همه چیز ببندم.
انسان ها وقتی که ناراحت می شوند گریه میکنند و دیگران هم از گریه ی آنها ناراحت می شوند . پس من چه کنم که ناراحتی همه ی آنها را میبینم و دلم پر می شود و فقط می توانم این دل پر قصه ام را با باریدن خالی کنم، می بارم تا هم انسان ها خوشحال شوند و هم این دل من از ناراحتی ها خالی شود.
همه ی انسان ها از گریه کردن یکدیگر ناراحت می شوند، اما از گریه های من که بخاطر آنها اشک میریزم و میبارم خوشحال هستند و با گریه های من خاطره هایی زیبا می سازند و از نعمت هایی که خداوند به آنها داده است استفاده می کنند.

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍1810😁2
📚 #خاطره_نویسی درمورد : #جنگل🌳

در ساعات اول صبح، قبل از سپیده دم و بامداد، درست میان آشوب گرگ و میش هوا
شمعی سوزان، قلمی از جنس سیاهی و کتابچه‌ای مملو از داستان‌های نوشته نشده در دست می‌گیرم و در راه جنگل گام برمی‌دارم.
چرا که روحم مرا به سوی جنگل می‌کشاند تا باری دگر با شمعی در میان هیاهوی طبیعت به دنبال او بروم.
مه سنگینی در هوا پرسه می‌زند و روحم را با خود هم مسیر می‌کند. مسیر اقبال یا ادبار؟ نمی‌دانم...!
فقط باور دارم هیچ جادویی مانند صبح مه آلود نیست، زمانی که مرز میان دو هستی شکسته می‌شود و تو می‌توانی بهشت را ببینی.
هوا بوی نفس‌های پاییز را دارد، هوای ملاقات گلهای وحشی و یاد شبنم گیاهان را در اعماق جان سپردن.
این جنگل همان سرزمین پریان است که به آن پناه می برم.
همان عبادتگاه گمشده میان افسانه‌های درخت.
من این جنگل را در اعماق روحم به یادگار می‌گذارم. این جنگل انبوه در جهان خبیث پنهان شده، پاک و کشف نشده و روح من تشنه زیبایی آن است.
ماه در حال محو شدن است و خورشید از آسمانی دگر طلوع می‌کند، و این طلوع آتشین شعله‌ای از جنس امید را بر رخ درختان می تاباند.
کنار رودخانه روی تنه درختی که ریشه‌هایش خاک را در آغوش کشیده‌اند وبا خزه‌های سبز زینت داده شده‌اند می نشینم.
خورشید همچون ققنوسی که در آتش خود جان می‌گیرد در آسمان جلوه می‌کند.
صبح از راه رسید دست در دست بارانی که همیشه همراه اوست و نسیمی که دلتنگ نوازش گیسوان درختان بود.
دفتر  کهنه‌ام را باز می‌کنم، برگه‌های خاطراتم را ورق می‌زنم و در میان واژه‌هایی نوشته شده آرام می‌گیرم.
می‌رسم به صفحه‌ای خالی، صفحه‌ای پر از سکوت و کلماتی که جای خالیشان دیوانه وار فریاد می‌زند.
این اوقات خاموش بدون هیاهو، تصویر طبیعت زیبای محض، مهر درختان افرا،
اندیشه ام را فارغ از حال جهان می سازند و گذشته را برایم به ارمغان می‌آورد.
از محاصره شدن درختان با مه اژدهای سرخ تا چراغ کلبه چوبی که همچون درویشی تنها به تماشای جهان ایستاده.
نمی‌دانم چگونه از سمفونی طبیعت به داستان سکوت و مرور خاطرات رسیدم.
سکوتی که همراه اشوب‌های مدام است.
اما قصه ما گم شده، میان افسانه‌های جنگل، روی صندلی‌های چوبی پرستشگاه کهنه، در هیاهوی شب پرستاره ونگوگ،  میان جیغ و فریاد نقاشی مونک، در نوای پیانوهای فرسوده، اقیانوس کلمات نوشته نشده و در مه سکوت...!
خاطرات ثبت می‌شود در کوچه‌های ذهن، در برگ‌های قدیمی.
ما به خاطرات خود دچاریم، به جملات اسیر قلم. ما می‌نویسیم هر آنچه را که از گفتن آن هراس داریم، از آرزوها و خاطرات نداشته ای که دلتنگ آنهاییم.
ما محتاج خاطراتمان هستیم، سکوتی در اعماق روح جنگل، لحظاتی که بعد از گذر خیابان یأس ثبت می‌کنیم.
خاطراتی در کنج کتاب،ته فنجان قهوه، رو به خاموشی و در دست فراموشی.
گاهی همهمه وجود را نه کلمات می‌توانند بیان کنند و نه فریادها.
گاهی لب قاصر از توصیف حال است.
آری، دوباره به گذشته پناه می بریم.
پس باید نوشت، از هجوم برگ ها، از خاطراتی که با بستن چشم زنده می شوند و بارها و بارها خود را اول ماجرا میبینیم.
خاطرات، از نظر کوته خاک، تا جایگاه بلند آسمان، از دریای بی تاب تا زیبایی مه و مهتاب همه را در بر گرفته.
کاش لحظاتی بود که خلأ از همه چیز خالی بود، نه آنکه به آن خیره شویم و گذشته در ذهنمان آشوب راه اندازد.
ما دلتنگ خاطراتیم، در انتظار آن،  مدت هاست خویش را گم کرده ایم در آشوب جهان.
و در پایان
ما در میان نوشته هایمان به دنبال خود میگردیم، دنبال گمشده ای در خود.
سالها میگردیم و نمی دانیم هر آنچه در پی آنیم در وجودمان نهان است.
گویی در این همهمه ی وجود، من به دنبال من میگشت و از من می نوشت...!
خاطرات را می نویسیم شاید تجربه ای ثبت شود،  برگه های خاطرات را رد میکنیم تا آرام گیریم.
اینجا خبری از آینده نیست، همه چی به گذشته بر میگرده، شایدم همه چی گذشته و گذشته همه چی بوده...!

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍6214🗿5👏3👌2👎1🥰1
📚 #مثل_نویسی درمورد : از کوزه همان برون تراود کہ در اوست

✳️-مثلے زیبا و در عین حال حقیقے
نمیدانم نویسنده این جملہ از ڪدام سرنوشتش نوشتہ;شاید یڪ ڪنایہ باشد یا یڪ نصیحت...
ڪنایہ بہ شخصے ڪہ دل ڪینہ اے دارد اما ظاهرش بسیار فریبنده است.
یا انسانے ڪہ در اولین برخورد فڪر میڪنیم مغرور و خود پسند است اما با رفتار هایش و شیوه بیانش راه ڪج ذهنمان را بہ سمت تفڪر صحیح هدایټ میڪند.
خب شایدم یڪ نصیحت باشد کہ میخواهد گوشزد کند تاڪے میخاهے زیر چادرت قایم شوے در حالے ڪہ صورتت همہ چیز را فریاد میزند.
مشڪےرا درون ڪوزه اے پنہان ڪن و از چشم دیگران دورش کن، بہ خیال خود ڪسے نمے داند چہ ڪرده اے؟!نہ مشڪ اثرش قوے تر از این حرف هاسټ سریع دستت را رو میکند.
خودت باش تو در کارخانه مجسمه سازی ساخته نشده ای که بخواهی باب میل دیگران ساخته شوی …
خودت باش هر گونه که باشی هر رفتاری که داشته باشی چه خوب و چه بد نمی توانی پنهانش کنی چون هیچکدام از اعضای بدنت راز نگه دار خوبی نیستند…
حالت که بد باشد لبانت میخندد اما چشمانت بیداد میکند…
انسان بدی هم که باشی جامه نیکی به تنت بیندازی باز هم زبانت و رفتارت را نمیتوانی بپوشانی بیخود و از سر پوچی که نگفته اند از کوزه همان برون تراود که در اوست …
خودت که باشی دیگر نمی توانند قضاوتت کنند و دیگر جای شک و شبهه ای برای دیگران باقی نمیگذاری .
آشڪارا باش و پشت بدی ها یا خوبی ها پنهان نشو زیرا روحت بلند تر از ان چیز هاییست که برای قایم شدن به پشتشان پناه میبری……
آنڪس بد من گفت
بدے سیرت اوست
وآنڪس ڪہ نڪو گفت مرا
خود نیڪوست
حال متکلم از کلامش پیداست
از کوزه همان برون تراود که در اوست

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍489👎4
📚 #انشا درمورد : ساحل و دریا🌊

آرام ، بی هیاهو، ثابت و ایستا به تماشای دشمن ناآرام خود ایستاده بود.
موج بر سر موج می کوبید و قصد بلعیدن او را داشت، امّا ساحل به ناچار ایستاده بود و حرکتی نمی کرد..روز به روز دریا از قلمرو او می کاست. بی هیچ بحث و جدلی همه می دانستند ساحل و دریا به ظاهر دوست اما در باطن دشمن یکدیگرند.
دریا معتقد بود که بیکران و قدرتمند است و ساحل حقیر و کوچک است. دریا می گفت:از خنکای من دامن ساحل تر می شود ! ساحل می گفت : کشتی هایی که دلِ دریا را می شکافند در کنار من آرام می گیرند و به خواب می روند.
دریای بی رحم هر روز با امواج خود که همچون تیر هایی بودند که از تفنگ رها می شدند،به ساحل هجوم می آورد . اما ساحل بی سلاح و بی دفاع در پی صلح با دریا بود و غمی بزرگ به سبب نفرت بی دلیل دریا در دل داشت.
صدای فریاد دریا و رقاصی باد میان امواج او سوهان روح بود برای ساحلِ آرام. روزی ساحل در گوش خورشید نجوا کرد که میان ما قضاوت کن، خورشید به او گفت: فردا هنگام طلوع به حضور شما می آیم...
دل در دلِ بی قرار ساحل نبود و آن شب هم با دریای بی رحم به سر شد..
روز بعد در هنگام طلوع، وقتی که خورشید چشمان خود را گشود، خرامان خرامان در کنج آسمان خزید و ابر ها به احترام او خود را به کناری کشیدند، ندا زد : دریا!ساحل! سخنی با شما دارم، دریا اندکی عقب گرد کرد و آرام گرفت .گوش هر دو به خورشید بود.
خورشید زبان گشود و گفت: دریا جانم ، می دانستی اگر ساحل نبود مقصد کشتی هایت کجا بود؟ رقاصی امواجت به کجا ختم می شد؟ تماشاگران تو کجا پناه می گرفتند؟
ساحل جانم، اگر دریا نبود تو کویر برهوتی بیش نبودی!شما را خداوند از روز ازل دوست و همراه آفرید نه تو دریا را گل کردی و نه دریا تو را بلعید.
خط چینی میان شما فاصله است تا جلوه ای باشید از جمال خالق.
همچون حکایت من و ماه. نه من ادعای فرمانروایی بر آسمان را دارم و نه ماه! آسمان بانو دمی پذیرای من است و دمی پذیرای ماه.اگر من نباشم جهان سراسر ظلمات و سردی است و اگر ماه نباشد همه جا روشن و داغ است.
من دلتنگ ماه می شوم هرصبح که چشم باز میکنم او رخت بر بسته و رفته است اما تا ابد وجود او لالایی هر شب من است.
بدانید که جهان جمع تضاد ها است.
حال میان ساحل و دریا سکوت مطلق حاکم شد.به راستی حق با که بود؟

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍486👎3🎉2👌2🤷‍♂1🥰1
📚 #انشا درمورد : #پاییز 🍂

ای پاییز ِزرنگار!
ای بوم ِ پُر رنگ و آب ِ ناب ...
موسیقیِ خش خش برگ های گریزان ِ تو
نوایی ست که بهره ی پاهای رونده است و بس !
تو پُر از شعری و شور و انگ ِ غم انگیزی به تو بی مِهری ست!
سر نشتر ِمِهر و آب و آتش را بر رگ ِروح ِ تو زدند ...
با مِهر تو عاشقان ِخفته سر از خاک بر آوردند و اندوه شان را
به شاخه های عریان تو آویختند و جاودانه شدند.
در شرارِ آتشین رنگ هایت دخترکان عاشق
شاعرانگی کردند
و سر بر شانه های زر افشان ت گذاشتند
و در دل آرزو کردند که " کاش چون پاییز بودند .. کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودند "
اندوه شان را به تو سپردند و زیبا شدند...

🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍366👏2🔥1