📚 #مثل_نویسی در مورد : ضرب المثل:
«باز فیلش یاد هندوستان کرد»
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چند روزی است که دیگر حتی حوصله ی فکر کردن هم ندارم. فقط در گوشه ای آرام و خلوت می نشینم و در هر لحظه دیدار با تو را از درگاه خداوند دارم. دو سالی میگذشت که بهترین و صمیمی ترین رفیقم با من قهر کرده است،و به همراه خانواده عازم شهر دیگری شدند. یک روز که غرق در فکر بودم با خودم گفتم که نامه ای برایش بفرستم شاید فرجی شد و جواب داد !!!. سریع نامه را نوشتم به اتاق مادرم رفتم و جریان را برایش تعریف کردم. مادر نیز لحظه ای به من نگریست و گفت:خب نامه ات را بخوان. من هم شروع کردم به خواندن نامه. سلام، سلامی چو بوی خوش آشنایی که مرا بیگانه با خویش ساختی. رویا جان! آه که با رفتنت قلبم را شکستی. از زمانی که رفتی دائم این دو بیت را با خود زمزمه میکنم: هر کس به طریقی دل ما میشکند، بیگانه جدا دوست جدا میشکند، بیگانه اگر میشکند حرفی نیست، از دوست بپرسید چرا میشکند. ای کاش با جوابی مرا از این سردرگمی نجات دهی. رویا جان! گمان میکردم حال که تو نیستی بدون تو هم میتوان زندگی خوشی داشته باشم ولی وقتی نبودنت را با تمام وجود احساس کردم دیدم که تو بهترینی و زندگی بی تو حرام است. مادرم که غرق در گوش دادن بود، یکدفعه سر و کله ی خواهرم پیدا شد و گفت:جریان چیست؟ مادرم هم لبخند ملیحی زد و گفت: باز فیلش یاد هندوستان کرد، میخواهد بعد از گذشت دو سال نامه ای برای رویا بفرستد. خواهرم هم پوزخندی زد و با نیش و کنایه گفت: چه عجب! با شنیدن حرف خواهرم بغض کردم و با ناراحتی به اتاقم رفتم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
«باز فیلش یاد هندوستان کرد»
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چند روزی است که دیگر حتی حوصله ی فکر کردن هم ندارم. فقط در گوشه ای آرام و خلوت می نشینم و در هر لحظه دیدار با تو را از درگاه خداوند دارم. دو سالی میگذشت که بهترین و صمیمی ترین رفیقم با من قهر کرده است،و به همراه خانواده عازم شهر دیگری شدند. یک روز که غرق در فکر بودم با خودم گفتم که نامه ای برایش بفرستم شاید فرجی شد و جواب داد !!!. سریع نامه را نوشتم به اتاق مادرم رفتم و جریان را برایش تعریف کردم. مادر نیز لحظه ای به من نگریست و گفت:خب نامه ات را بخوان. من هم شروع کردم به خواندن نامه. سلام، سلامی چو بوی خوش آشنایی که مرا بیگانه با خویش ساختی. رویا جان! آه که با رفتنت قلبم را شکستی. از زمانی که رفتی دائم این دو بیت را با خود زمزمه میکنم: هر کس به طریقی دل ما میشکند، بیگانه جدا دوست جدا میشکند، بیگانه اگر میشکند حرفی نیست، از دوست بپرسید چرا میشکند. ای کاش با جوابی مرا از این سردرگمی نجات دهی. رویا جان! گمان میکردم حال که تو نیستی بدون تو هم میتوان زندگی خوشی داشته باشم ولی وقتی نبودنت را با تمام وجود احساس کردم دیدم که تو بهترینی و زندگی بی تو حرام است. مادرم که غرق در گوش دادن بود، یکدفعه سر و کله ی خواهرم پیدا شد و گفت:جریان چیست؟ مادرم هم لبخند ملیحی زد و گفت: باز فیلش یاد هندوستان کرد، میخواهد بعد از گذشت دو سال نامه ای برای رویا بفرستد. خواهرم هم پوزخندی زد و با نیش و کنایه گفت: چه عجب! با شنیدن حرف خواهرم بغض کردم و با ناراحتی به اتاقم رفتم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍29❤8👎2🍌2🔥1
📚 #انشای در مورد : اولین روز سال تحصیلی
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
امسال بر خلاف سال های گذشته هیچ ذوق و شوقی برای آمدن به مدرسه نداشتم،زیرا استرس کنکور یک طرف و دوری از این فضای صمیمی و خاطره انگیز طرفی دیگر. چند روز قبل از شروع مدرسه فکر کردن به این موضوع برایم بسیار ناراحت کننده بود، وقتی با خود فکر می کردم امسال آخرین سالی است که پشت نیمکت های چوبی در کنار همکلاسی های دوران ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان که چندین سال است با هم دوستیم می نشینیم، آخرین سالی است که می توانیم در کنار دوستان خود بی دغدغه شیطنت و بچگی کنیم قلبم به در می آمد.
زنگ ساعت به صدا در آمد، امروز اولین روز آخرین سال تحصیل در مدرسه بود،با اینکه بیدار بودم اما بیشتر در پتو فرو رفتم، دوست نداشتم امسال شروع شود. اما با شنیدن مکرر اسمم از سوی پدر و مادرم، تصمیم گرفتم امروز را شروع کنم.بالاخره راهی مدرسه شدم، بعد از ورود به مدرسه با چهره های جدید و خندان سال اولی ها روبه رو شدم و در دل با خود گفتم: دلشان خوش است! با طی کردن پله ها و با دیدن راهروی همیشه تاریک مدرسه که شباهت عجیبی به سلول های زندان داشت، تصمیم گرفتم زودتر از این فضای خوف آور دور شوم. وارد کلاس شدم و زیر لب سلام گفتم وقتی سرم را بلند کردم با دو نگاه خشمگین دوستانم روبه رو شدم، می دانم دلیل این رفتارشان چیست، زیرا امروز دیر به مدرسه آمده بودم و هر کدام می گفتند به حسابت می رسیم. آنهانمی دانستند من به چه چیزی فکر می کنم،کیفم را روی نیمکت گذاشتم و به همراه دوستانم به سمت حیاط مدرسه رفتیم تا صف بگیریم. به مناسبت اولین روز مدرسه از اداره آموزش و پرورش به مدرسه امان آمدند تا این روز را جشن بگیرند. روبه روی ما صندلی هایی به ترتیب چیده شده بود ،جلوی آنها میزی پر از شیرینی و چای قرار داشت.مراسم شروع شد و آنها شروع کردند به خوردن شیرینی و چای،بعضی بجه ها با دقت به آنها زل زده بودند و عده ای همچنان مشغول حرف زدن بودند.خانم مدیر زیر لب جوری بچه ها را دعوا و تهدید می کرد و همینطور لبخند بر روی لب داشت گویی که هر کس فکر می کرد،خانم مدیر مشغول قربان صدقه رفتن آنهاست در حالی که اینطور نبود.پس از اتمام مراسم و عبور از زیر قرآن راهی کلاس شدیم. کلاس پر بود از سر و صدا های مختلف یکی می خندید، یکی فریاد می کشید و خلاصه هر کس مشغول کاری بود. من بر روی نیمکت نشستم، بدون اینکه حرف بزنم، با خود فکر می کردم من از دوری آنها اینطور ناراحت بودم اما آنها انگار نه انگار همه مشغول خندیدن هستند. در کلاس باز شد و معلم ادبیاتمان طبق معمول با چهره ای خندان و متعجب وارد کلاس شدند و شروع به توضیح روند امتحانات و سخت و دشواری سوالات شدند، جوری که در همان ابتدا ته دل هایمان خالی شد. بچه ها همچنان مشغول حرف زدن بودند، امسال به خود عهد بسته بودم که دیگر به آنها نگویم ساکت باشید و حرف نزنید، با خود گفتم سال آخر است هر چقدر می خواهید حرف بزنید، چون مطمئنم با شنیدن این کلمه کلی در دل به من ناسزا می گویند، پس بی خیال این موضوع شدم. زنگ آخر هم به صدا در آمد و من به همراه دوستانم از کلاس خارج شدیم امروز هر چه بود گذشت، با همه آن حس مبهم و ناراحت کننده که قلبم را می فشرد، دور شدن از مدرسه و آن حال و هوایش هر چه قدر ناراحت کننده و غمگین باشد مطمئنا در جایی در مهم ترین خاطرات زندگی ام جای خواهد گرفت،این بود اولین روز آخرین سال تحصیلی ام در مدرسه.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
امسال بر خلاف سال های گذشته هیچ ذوق و شوقی برای آمدن به مدرسه نداشتم،زیرا استرس کنکور یک طرف و دوری از این فضای صمیمی و خاطره انگیز طرفی دیگر. چند روز قبل از شروع مدرسه فکر کردن به این موضوع برایم بسیار ناراحت کننده بود، وقتی با خود فکر می کردم امسال آخرین سالی است که پشت نیمکت های چوبی در کنار همکلاسی های دوران ابتدایی، راهنمایی و دبیرستان که چندین سال است با هم دوستیم می نشینیم، آخرین سالی است که می توانیم در کنار دوستان خود بی دغدغه شیطنت و بچگی کنیم قلبم به در می آمد.
زنگ ساعت به صدا در آمد، امروز اولین روز آخرین سال تحصیل در مدرسه بود،با اینکه بیدار بودم اما بیشتر در پتو فرو رفتم، دوست نداشتم امسال شروع شود. اما با شنیدن مکرر اسمم از سوی پدر و مادرم، تصمیم گرفتم امروز را شروع کنم.بالاخره راهی مدرسه شدم، بعد از ورود به مدرسه با چهره های جدید و خندان سال اولی ها روبه رو شدم و در دل با خود گفتم: دلشان خوش است! با طی کردن پله ها و با دیدن راهروی همیشه تاریک مدرسه که شباهت عجیبی به سلول های زندان داشت، تصمیم گرفتم زودتر از این فضای خوف آور دور شوم. وارد کلاس شدم و زیر لب سلام گفتم وقتی سرم را بلند کردم با دو نگاه خشمگین دوستانم روبه رو شدم، می دانم دلیل این رفتارشان چیست، زیرا امروز دیر به مدرسه آمده بودم و هر کدام می گفتند به حسابت می رسیم. آنهانمی دانستند من به چه چیزی فکر می کنم،کیفم را روی نیمکت گذاشتم و به همراه دوستانم به سمت حیاط مدرسه رفتیم تا صف بگیریم. به مناسبت اولین روز مدرسه از اداره آموزش و پرورش به مدرسه امان آمدند تا این روز را جشن بگیرند. روبه روی ما صندلی هایی به ترتیب چیده شده بود ،جلوی آنها میزی پر از شیرینی و چای قرار داشت.مراسم شروع شد و آنها شروع کردند به خوردن شیرینی و چای،بعضی بجه ها با دقت به آنها زل زده بودند و عده ای همچنان مشغول حرف زدن بودند.خانم مدیر زیر لب جوری بچه ها را دعوا و تهدید می کرد و همینطور لبخند بر روی لب داشت گویی که هر کس فکر می کرد،خانم مدیر مشغول قربان صدقه رفتن آنهاست در حالی که اینطور نبود.پس از اتمام مراسم و عبور از زیر قرآن راهی کلاس شدیم. کلاس پر بود از سر و صدا های مختلف یکی می خندید، یکی فریاد می کشید و خلاصه هر کس مشغول کاری بود. من بر روی نیمکت نشستم، بدون اینکه حرف بزنم، با خود فکر می کردم من از دوری آنها اینطور ناراحت بودم اما آنها انگار نه انگار همه مشغول خندیدن هستند. در کلاس باز شد و معلم ادبیاتمان طبق معمول با چهره ای خندان و متعجب وارد کلاس شدند و شروع به توضیح روند امتحانات و سخت و دشواری سوالات شدند، جوری که در همان ابتدا ته دل هایمان خالی شد. بچه ها همچنان مشغول حرف زدن بودند، امسال به خود عهد بسته بودم که دیگر به آنها نگویم ساکت باشید و حرف نزنید، با خود گفتم سال آخر است هر چقدر می خواهید حرف بزنید، چون مطمئنم با شنیدن این کلمه کلی در دل به من ناسزا می گویند، پس بی خیال این موضوع شدم. زنگ آخر هم به صدا در آمد و من به همراه دوستانم از کلاس خارج شدیم امروز هر چه بود گذشت، با همه آن حس مبهم و ناراحت کننده که قلبم را می فشرد، دور شدن از مدرسه و آن حال و هوایش هر چه قدر ناراحت کننده و غمگین باشد مطمئنا در جایی در مهم ترین خاطرات زندگی ام جای خواهد گرفت،این بود اولین روز آخرین سال تحصیلی ام در مدرسه.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍58❤12❤🔥3💊3🔥1🗿1
📚 #خاطره_نویسی درمورد : گردشی در شهر
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به نام خدا!
خیابان ۴۶ ام:
همیشه فکر میکردم آدمها،حالا در هر جای دنیا با هر خلقیات قابل درک و غیر قابل درک، حتماً یکبار در تمام عمرشان عاشق شده اند؛همیشه ،تا چند وقت پیش که گذرم به خیابان ۴۶ ام افتاد.
چهارشنبه ۹۸/۴/۲۶ در حدودیات ۸:۴۵ دقیقه،دمدمای غروب.
همانطور قدم زنان به مغازههای پر جنب و جوش و ویترین های رنگارنگشان،خیره شده بودم و انگار روی آسفالت افکارم گام برمیداشتم ،هر بار زیر نور چراغهای رنگی مغازه ها رنگ عوض میکردم و نهایتاً لای چشم چرخاندن ها و گشت و گذار مردمک بیتابم ،یک پیرمرد با چشم های دوخته به زمین و ریش هایی نسبتاً بلند،در کنج یک تیر چراغ برق نگاهم را نگه داشت.
نزدیک تر رفتم آنقدر که تنها فاصله ایی به میزان،یک قدم،میانمان ایستاده بود؛
خم شدم،کارتن هایی گوشه خورده و کمی هم رنگ پریده،قلم و دوات و یک عینک، تنها چیزهایی که داشت.
روی کارتن های گوشه خورده و رنگ پریده اش شعر می نوشت،روی کارتن روبه رویی اش یک شعر که نمیدانم، کدام شوربختی در جایی آنرا با بی حوصلگی تمام گفته بود،را به سنت نستعلیق پرده کوبی کرده بود:
خو کرده بر چشمان او،دلکنده از دنیای او
دل را کجا پنبه زنم،در عقل و در دیار او؟
بی مقدمه و بی آنکه سرش را بلند کند گفت: یه وقتایی فقط یه یاد میمونه از یه روزگار، که یه روزگار به پاش سوخت؛
کاش آدما عاشق می شدن ،ولی ، میدونی واقعیت اینه که فقط«ما» عاشق میشیم...
همیشه ، فکر میکردم آدمها حالا هر جای دنیا،با هر خلقیات قابل درک، و غیر قابل درک،حتما یکبار در تمام عمرشان عاشق شده اند، اما واقعیت این است که فقط«ما» عاشق می شویم...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به نام خدا!
خیابان ۴۶ ام:
همیشه فکر میکردم آدمها،حالا در هر جای دنیا با هر خلقیات قابل درک و غیر قابل درک، حتماً یکبار در تمام عمرشان عاشق شده اند؛همیشه ،تا چند وقت پیش که گذرم به خیابان ۴۶ ام افتاد.
چهارشنبه ۹۸/۴/۲۶ در حدودیات ۸:۴۵ دقیقه،دمدمای غروب.
همانطور قدم زنان به مغازههای پر جنب و جوش و ویترین های رنگارنگشان،خیره شده بودم و انگار روی آسفالت افکارم گام برمیداشتم ،هر بار زیر نور چراغهای رنگی مغازه ها رنگ عوض میکردم و نهایتاً لای چشم چرخاندن ها و گشت و گذار مردمک بیتابم ،یک پیرمرد با چشم های دوخته به زمین و ریش هایی نسبتاً بلند،در کنج یک تیر چراغ برق نگاهم را نگه داشت.
نزدیک تر رفتم آنقدر که تنها فاصله ایی به میزان،یک قدم،میانمان ایستاده بود؛
خم شدم،کارتن هایی گوشه خورده و کمی هم رنگ پریده،قلم و دوات و یک عینک، تنها چیزهایی که داشت.
روی کارتن های گوشه خورده و رنگ پریده اش شعر می نوشت،روی کارتن روبه رویی اش یک شعر که نمیدانم، کدام شوربختی در جایی آنرا با بی حوصلگی تمام گفته بود،را به سنت نستعلیق پرده کوبی کرده بود:
خو کرده بر چشمان او،دلکنده از دنیای او
دل را کجا پنبه زنم،در عقل و در دیار او؟
بی مقدمه و بی آنکه سرش را بلند کند گفت: یه وقتایی فقط یه یاد میمونه از یه روزگار، که یه روزگار به پاش سوخت؛
کاش آدما عاشق می شدن ،ولی ، میدونی واقعیت اینه که فقط«ما» عاشق میشیم...
همیشه ، فکر میکردم آدمها حالا هر جای دنیا،با هر خلقیات قابل درک، و غیر قابل درک،حتما یکبار در تمام عمرشان عاشق شده اند، اما واقعیت این است که فقط«ما» عاشق می شویم...
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍41❤6👎2🔥2💔1
📚 #خاطره_نویسی درمورد : خاطره ی روز های بارانی🌧
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به نام خداوند لوح و قلم
حقیقت نگار وجود و عدم
زمانی که صدای قطرات باران به گوشم میرسد بی اختیار خودم را به زیر اسمان خدا میرسانم تا از بوسه های پروردگار که برای زمینیان میفرستد بی نصیب نمانم!
باران، این رحمت الهی،پیام عشق و شادی برای انسان ها به همراه می اورد و برکت و زیبایی را برای طبیعت، مزارع و باغ های کشاورزی....
در بهار گویی اسمان اغوشش را برای زمین تازه از خواب بیدار شده گشوده و با فرستادن باران، خاک سرد را اماده رویش میکند و نوید بخشی سبزی و طراوت برای طبیعت خسته از سرمای زمستان است.
و چقدر باران بهاری را دوست دارم!
باران این معجزه حیرت انگیز خداوند ،معانی مختلفی به همراه دارد،گاهی ملایم و نم نم ، فقط میخواهد نوازش های خالق بی همتا را به یاد منو تو بیاورد، گاهی ریز و تند و پیوسته میبارد و هدفش ابیاری مزارع و درختان و زمین های کشاورزی هست.
گاهی سهمگین و بی رحمانه می اید و سیلابی به راه می اندازد که هرچه بر سر راه دارد با خود میبرد و تداعی کننده خشم و قهر و تلاطم است.
امیدوارم ما انسان ها نیز بخشش بی کران همچون اسمان داشته باشیم و مانند باران، برکت و عشق را به زندگی ، خانواده،دوستان و اطرافیان سرازیر کنیم و همواره سپاسگزار پروردگار و خالق این همه زیبایی و شکوه باشیم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به نام خداوند لوح و قلم
حقیقت نگار وجود و عدم
زمانی که صدای قطرات باران به گوشم میرسد بی اختیار خودم را به زیر اسمان خدا میرسانم تا از بوسه های پروردگار که برای زمینیان میفرستد بی نصیب نمانم!
باران، این رحمت الهی،پیام عشق و شادی برای انسان ها به همراه می اورد و برکت و زیبایی را برای طبیعت، مزارع و باغ های کشاورزی....
در بهار گویی اسمان اغوشش را برای زمین تازه از خواب بیدار شده گشوده و با فرستادن باران، خاک سرد را اماده رویش میکند و نوید بخشی سبزی و طراوت برای طبیعت خسته از سرمای زمستان است.
و چقدر باران بهاری را دوست دارم!
باران این معجزه حیرت انگیز خداوند ،معانی مختلفی به همراه دارد،گاهی ملایم و نم نم ، فقط میخواهد نوازش های خالق بی همتا را به یاد منو تو بیاورد، گاهی ریز و تند و پیوسته میبارد و هدفش ابیاری مزارع و درختان و زمین های کشاورزی هست.
گاهی سهمگین و بی رحمانه می اید و سیلابی به راه می اندازد که هرچه بر سر راه دارد با خود میبرد و تداعی کننده خشم و قهر و تلاطم است.
امیدوارم ما انسان ها نیز بخشش بی کران همچون اسمان داشته باشیم و مانند باران، برکت و عشق را به زندگی ، خانواده،دوستان و اطرافیان سرازیر کنیم و همواره سپاسگزار پروردگار و خالق این همه زیبایی و شکوه باشیم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍51❤20👎5😁5👏4🔥2
📚 #انشا به روش #جان_بخشی درمورد : مترسک
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کاه های زرد و خشک سرتاسر مزرعه را پوشانده بود.درختانی که تنه ی شان سوخته بود و برگ های زرد و نیمه سوخته که از درختان آویزان بودند فضایی ترسناک و مرده را به مزرعه هدیه داده بود.فضای مرده ی مزرعه عجیب با باد تند و سردی که می آمد همسو شده بود.
تنها بود،تنها تر از تنها.باد تند و سردی که می آمد مترسک را به رقص در آورده بود ولی رقصی بود که نمی توانست از جایش تکان بخورد و فقط لباس های پاره پوره اش با نسیم سرد همسو و هم مسیر شده بود.حتی رقصش هم از روی شادی نبود.رقص او تمام حس غریبانگی او را فریاد می زد.نعره اش در هیاهوی باد گم شده بود چون نعره اش از جنس سکوتی طاقت فرسا و صبر بود.صبرش زبان زد تمام کلاغ های اطراف مزرعه بود.یکی از آن کلاغ ها که رقص سوزناک و غمگین مترسک را دید،آمد و بر روی دوش او نشست.مترسک که مدتی بود حتی خدا را هم در قلبش حس نمی کرد رو کرد به سمت کلاغ و گفت:((چیزی می خواهی به من بگویی؟))کلاغ در پاسخ گفت:((خداوند را از یادت برده ای که قلبت اینقدر از سنگ شده پس بگو الا بذکرالله تطمئن القلوب)) و بعد پرواز کرد و رفت.کلاغ خبر نداشت که قلب مترسک از سنگ نیست و فقط ظاهر اوست که از جنس سیاهی ها و نامهربانی هاست.
مترسک خسته شده بود و رویای خنده های از ته دل را در دفتر نرسیدن ها به آرزوهایش قاب کرده بود و بر دیوار قلب شکسته اش حک کرده بود.خیلی بیشتر از همیشه خسته شده بود چون همه از او فرار می کردند و حس بد دوست نداشته شدن برایش عادی شده بود و به این حس با تمسخر می خندید.برایش واژه ای کاملا نا آشنا بود.همه از کنار او رد می شدند و توجهی به بود و نبودش نمی کردند،حتی به او نگاه هم نمی کردند.شب شده بود و مترسک باید به خواب می رفت.ماه و ستارگان در آسمان سیاه و تاریک به زمین چشمک می زدند.تنها همدم تنهایی هایش ماه بود به خاطر همین عاشق شب بود چون قبل از خواب با ماه درد و دل می کرد و به خواب می رفت.لااقل در میان تمام این همه تنهایی ماه دوست روشنایی قلب او بود و آرام می کرد دلی را که هر شب می گفت:((الا بذکرالله تطمئن القلوب))و به خواب می رفت و مثل همیشه و هر شب با ماه درد و دل کرد و به خواب رفت.
درست است که برای دیگران وحشتناک بود و همه از او می ترسیدند ولی خبر نداشتند که دل او از همه ی آن ها پاک تر است.کاش یادبگیریم دیگران را از روی ظاهر قضاوت نکنیم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
کاه های زرد و خشک سرتاسر مزرعه را پوشانده بود.درختانی که تنه ی شان سوخته بود و برگ های زرد و نیمه سوخته که از درختان آویزان بودند فضایی ترسناک و مرده را به مزرعه هدیه داده بود.فضای مرده ی مزرعه عجیب با باد تند و سردی که می آمد همسو شده بود.
تنها بود،تنها تر از تنها.باد تند و سردی که می آمد مترسک را به رقص در آورده بود ولی رقصی بود که نمی توانست از جایش تکان بخورد و فقط لباس های پاره پوره اش با نسیم سرد همسو و هم مسیر شده بود.حتی رقصش هم از روی شادی نبود.رقص او تمام حس غریبانگی او را فریاد می زد.نعره اش در هیاهوی باد گم شده بود چون نعره اش از جنس سکوتی طاقت فرسا و صبر بود.صبرش زبان زد تمام کلاغ های اطراف مزرعه بود.یکی از آن کلاغ ها که رقص سوزناک و غمگین مترسک را دید،آمد و بر روی دوش او نشست.مترسک که مدتی بود حتی خدا را هم در قلبش حس نمی کرد رو کرد به سمت کلاغ و گفت:((چیزی می خواهی به من بگویی؟))کلاغ در پاسخ گفت:((خداوند را از یادت برده ای که قلبت اینقدر از سنگ شده پس بگو الا بذکرالله تطمئن القلوب)) و بعد پرواز کرد و رفت.کلاغ خبر نداشت که قلب مترسک از سنگ نیست و فقط ظاهر اوست که از جنس سیاهی ها و نامهربانی هاست.
مترسک خسته شده بود و رویای خنده های از ته دل را در دفتر نرسیدن ها به آرزوهایش قاب کرده بود و بر دیوار قلب شکسته اش حک کرده بود.خیلی بیشتر از همیشه خسته شده بود چون همه از او فرار می کردند و حس بد دوست نداشته شدن برایش عادی شده بود و به این حس با تمسخر می خندید.برایش واژه ای کاملا نا آشنا بود.همه از کنار او رد می شدند و توجهی به بود و نبودش نمی کردند،حتی به او نگاه هم نمی کردند.شب شده بود و مترسک باید به خواب می رفت.ماه و ستارگان در آسمان سیاه و تاریک به زمین چشمک می زدند.تنها همدم تنهایی هایش ماه بود به خاطر همین عاشق شب بود چون قبل از خواب با ماه درد و دل می کرد و به خواب می رفت.لااقل در میان تمام این همه تنهایی ماه دوست روشنایی قلب او بود و آرام می کرد دلی را که هر شب می گفت:((الا بذکرالله تطمئن القلوب))و به خواب می رفت و مثل همیشه و هر شب با ماه درد و دل کرد و به خواب رفت.
درست است که برای دیگران وحشتناک بود و همه از او می ترسیدند ولی خبر نداشتند که دل او از همه ی آن ها پاک تر است.کاش یادبگیریم دیگران را از روی ظاهر قضاوت نکنیم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍42❤14🔥5
🩵نوشتن رایگان انشای شما 🩵
🔥521❤238👍216👎172😡131🗿71✍48🤩31👏27👌24😁22
📚 #انشا درمورد : گنجشک
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چه هوای سردی است. تازه آسمان می خواهد روشن شوداما هنوز گرگ و میش است. فکر کنم ساعت چهار صبح باشد. باید از جای خود بلند شوم و به دنبال غذا بروم. پرهایم را می گشایم و مرتبشان می کنم. وقتش شده. دیگر باید بروم و به سوی آسمان پرواز کنم .هوا دیگر روشن شده است . بر فراز آسمان چرخی می زنم در حالی که دارم با چشمانم به دنبال غذا می گردم . انسان هایی را می بینم که سراسیمه به این طرف و آن طرف می روند. وای!!! باز هم شکارچی تفنگش را برداشته و به آسمان نگاه می کند. سریع مسیرم را عوض می کنم و به سوی نانوایی می روم. نانوا آدم خوبی است.د یری است که از خوان بی دریغش بهره می برم. هر دفعه جلوی مغازه اش رفتم با مهربانی از دور برایم نان می اندازد. به مغازه رسیدم. تازه نانوایی را باز کرده و تنور نانوایی را روشن کرده بود. نشستم. از پشت شیشه نانوایی مرا دید. یک تکه نان از کیسه ای که نان های اضافی را در آن می ریزد برداشت و خردش کرد. سپس از دور برایم پرت کرد. مثل همیشه. نگاهش کردم و سری برایش تکان دادم. بسم الله الرحمن الرحیم. چند تکه نان را خوردم. خدایا شکرت. تشنه ام شده. در این نزدیکی رودخانه ای است. دوباره نانوا را نگاه می کنم و سری برایش تکان می دهم. پرواز می کنم و به سوی رودخانه می روم.
صدای تیر می آید.بسیار صدای مهیب و دلخراشی است. انگار باز هم شکارچی بی رحم جانوری را شکار کرده. گناه ما چیست که باید توسط انسان ها شکار شویم؟! سریع در بین شاخه های درختی نشستم و خودم را پنهان کردم. هنوز تشنه ام است اما می ترسم پرواز کنم. چاره ای نیست باید به رودخانه بروم. در نزدیکی زمین پرواز می کنم و به سوی رودخانه می روم. واقعا پرواز در نزدیکی زمین چقدر سخت است. از بین درخت ها،سنگ ها،خانه ها و تیر برق ها گذشتم و بالاخره به رودخانه رسیدم. گوشه آب جسد پرنده ای افتاده بود. به آرامی به نزدیکی جسد رفتم. وای!!! دوستم است. این چه شانسی است. از قرار معلوم آن شکارچی بی رحم دوستم را کشته. خدا بیامرزدش. با ناراحتی از رودخانه آب می نوشم. هوا روشن شد. با این ناراحتی دیگر حوصله ای برای پرواز ندارم. به لانه ام بر می گردم. چه روز بدی. چه می شد انسان ها زبان ما پرنده ها را می فهمیدند؟ اگر این اتفاق می افتاد به شکارچی می گفتم: اگر کسی دوستت را می کشت چه احساسی داشتی؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
چه هوای سردی است. تازه آسمان می خواهد روشن شوداما هنوز گرگ و میش است. فکر کنم ساعت چهار صبح باشد. باید از جای خود بلند شوم و به دنبال غذا بروم. پرهایم را می گشایم و مرتبشان می کنم. وقتش شده. دیگر باید بروم و به سوی آسمان پرواز کنم .هوا دیگر روشن شده است . بر فراز آسمان چرخی می زنم در حالی که دارم با چشمانم به دنبال غذا می گردم . انسان هایی را می بینم که سراسیمه به این طرف و آن طرف می روند. وای!!! باز هم شکارچی تفنگش را برداشته و به آسمان نگاه می کند. سریع مسیرم را عوض می کنم و به سوی نانوایی می روم. نانوا آدم خوبی است.د یری است که از خوان بی دریغش بهره می برم. هر دفعه جلوی مغازه اش رفتم با مهربانی از دور برایم نان می اندازد. به مغازه رسیدم. تازه نانوایی را باز کرده و تنور نانوایی را روشن کرده بود. نشستم. از پشت شیشه نانوایی مرا دید. یک تکه نان از کیسه ای که نان های اضافی را در آن می ریزد برداشت و خردش کرد. سپس از دور برایم پرت کرد. مثل همیشه. نگاهش کردم و سری برایش تکان دادم. بسم الله الرحمن الرحیم. چند تکه نان را خوردم. خدایا شکرت. تشنه ام شده. در این نزدیکی رودخانه ای است. دوباره نانوا را نگاه می کنم و سری برایش تکان می دهم. پرواز می کنم و به سوی رودخانه می روم.
صدای تیر می آید.بسیار صدای مهیب و دلخراشی است. انگار باز هم شکارچی بی رحم جانوری را شکار کرده. گناه ما چیست که باید توسط انسان ها شکار شویم؟! سریع در بین شاخه های درختی نشستم و خودم را پنهان کردم. هنوز تشنه ام است اما می ترسم پرواز کنم. چاره ای نیست باید به رودخانه بروم. در نزدیکی زمین پرواز می کنم و به سوی رودخانه می روم. واقعا پرواز در نزدیکی زمین چقدر سخت است. از بین درخت ها،سنگ ها،خانه ها و تیر برق ها گذشتم و بالاخره به رودخانه رسیدم. گوشه آب جسد پرنده ای افتاده بود. به آرامی به نزدیکی جسد رفتم. وای!!! دوستم است. این چه شانسی است. از قرار معلوم آن شکارچی بی رحم دوستم را کشته. خدا بیامرزدش. با ناراحتی از رودخانه آب می نوشم. هوا روشن شد. با این ناراحتی دیگر حوصله ای برای پرواز ندارم. به لانه ام بر می گردم. چه روز بدی. چه می شد انسان ها زبان ما پرنده ها را می فهمیدند؟ اگر این اتفاق می افتاد به شکارچی می گفتم: اگر کسی دوستت را می کشت چه احساسی داشتی؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍51❤10👏3🕊2🥰1
📚 انشای #جانشین_سازی در مورد : گنجشک و مترسک
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
◀️ با خمیازه ای کوتاه بیدار شدم، وقتی چشم گشودم برقی که از سفیدی برفی که بر زمین نشسته بود به چشمم خورد و باعث شد که چند لحظه ای چشمانم را ببندم؛وقتی چشمانم را باز کردم باورم نميشد که آن همه گندم از بین رفته باشد و زمین پیراهنی از جنس برف پوشیده باشد، در همين حین یار همیشگی من از درون کلاهم بیرون آمد اما انگار هنوز خوابش می آمد.
گفتم:صبح زیبای زمستونیت بخیر گنجشک کوچولو، گنجشک خمیازه ای طولانی کشید و گفت:سلام و یکهو عطسه ای کرد و به درون کلاه افتاد.
وقتی باز از کلاه درآمد نم اشکی در چشمانش دیدم ک دلم گرفت گفتم:چیشده؟!
گفت:بچه هام گرسنن نمیدونم توی این برف چ جوری براشون غذاپیدا کنم
کمی فکر کردم که یکهو جرقه ای به ذهنم زد.
یاد کشاورز پیر افتادم که همیشه به کبوترها و گنجشک ها و پرنده های دیگه کمک میکرد به گنجشک کوچولو گفتم:اون درخت رو میبینی به سختی تونست ببینه و گفت:خب دیدم ولی درخت که چیزی برای خوردن نداره تا برای بچه هام بیارم، گفتم:نه پشت اون درخت خونه ی کشاورز مهربونه میتونی بری و به شیشه ی پنجره ی اتاقش بزنی اون وقت که خودش میفهمه غذا میخای و بهت غذا میده.
اما گنجشک نميتونشت پرواز کنه به سختی بال گشود و به طرف خونه ی کشاورز رفت و با خوشحالی وصف نشدنی برگشت گفتم:چیشد؟! بهت غذا داد؟... به طرف کلاه رفت و غذاهایی که تو دهنشون بود رو به بچه هاش داد. با خوشحالی یه نفس راحتی کشیدم و دوباره به خواب زمستونی رفتم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
◀️ با خمیازه ای کوتاه بیدار شدم، وقتی چشم گشودم برقی که از سفیدی برفی که بر زمین نشسته بود به چشمم خورد و باعث شد که چند لحظه ای چشمانم را ببندم؛وقتی چشمانم را باز کردم باورم نميشد که آن همه گندم از بین رفته باشد و زمین پیراهنی از جنس برف پوشیده باشد، در همين حین یار همیشگی من از درون کلاهم بیرون آمد اما انگار هنوز خوابش می آمد.
گفتم:صبح زیبای زمستونیت بخیر گنجشک کوچولو، گنجشک خمیازه ای طولانی کشید و گفت:سلام و یکهو عطسه ای کرد و به درون کلاه افتاد.
وقتی باز از کلاه درآمد نم اشکی در چشمانش دیدم ک دلم گرفت گفتم:چیشده؟!
گفت:بچه هام گرسنن نمیدونم توی این برف چ جوری براشون غذاپیدا کنم
کمی فکر کردم که یکهو جرقه ای به ذهنم زد.
یاد کشاورز پیر افتادم که همیشه به کبوترها و گنجشک ها و پرنده های دیگه کمک میکرد به گنجشک کوچولو گفتم:اون درخت رو میبینی به سختی تونست ببینه و گفت:خب دیدم ولی درخت که چیزی برای خوردن نداره تا برای بچه هام بیارم، گفتم:نه پشت اون درخت خونه ی کشاورز مهربونه میتونی بری و به شیشه ی پنجره ی اتاقش بزنی اون وقت که خودش میفهمه غذا میخای و بهت غذا میده.
اما گنجشک نميتونشت پرواز کنه به سختی بال گشود و به طرف خونه ی کشاورز رفت و با خوشحالی وصف نشدنی برگشت گفتم:چیشد؟! بهت غذا داد؟... به طرف کلاه رفت و غذاهایی که تو دهنشون بود رو به بچه هاش داد. با خوشحالی یه نفس راحتی کشیدم و دوباره به خواب زمستونی رفتم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍45❤8👎4🔥1
📚 #انشا درمورد : #قلم
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گاه نرم نرمک راه می رود بی هیچ عجله ای در پیاده رویی سفید رنگ
و رد کفش های گِلی اش را یک به یک جا می گذارد،گاهی هم سراسیمه و
سرگردان بدو می رود تا به مقصد برسد .
قلم، رد پاهایش گاه یک داستان عاشقانه است با پایانی تلخ شاید هم شیرین و گاه شعری با ملودی از جنس باران.
گاه با آن چنان لطافتی آرام آرام و موذیانه ممنوعه هایی را فریاد میزند که
فقط در افکار گنجانده می شود و هرگز با زبان آدمی قابل بیان نیست .
قلم، خود اگرچه بی صداست ، اما زبانی برای نویسنده است کسی که
افکار و اندیشه های خود را آزادانه بر بالین کاغذ می نویسد ، بی هیچ هراسی
و کاغذ همچون فرزندی است که این پند و رمز را در خود محفوظ می دارد.
قلم، زبانی خاموش و یاور همیشگی دست هایمان.
روشن است آنگاه که دیده و خوانده می شود ، پر از فریاد است،
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
گاه نرم نرمک راه می رود بی هیچ عجله ای در پیاده رویی سفید رنگ
و رد کفش های گِلی اش را یک به یک جا می گذارد،گاهی هم سراسیمه و
سرگردان بدو می رود تا به مقصد برسد .
قلم، رد پاهایش گاه یک داستان عاشقانه است با پایانی تلخ شاید هم شیرین و گاه شعری با ملودی از جنس باران.
گاه با آن چنان لطافتی آرام آرام و موذیانه ممنوعه هایی را فریاد میزند که
فقط در افکار گنجانده می شود و هرگز با زبان آدمی قابل بیان نیست .
قلم، خود اگرچه بی صداست ، اما زبانی برای نویسنده است کسی که
افکار و اندیشه های خود را آزادانه بر بالین کاغذ می نویسد ، بی هیچ هراسی
و کاغذ همچون فرزندی است که این پند و رمز را در خود محفوظ می دارد.
قلم، زبانی خاموش و یاور همیشگی دست هایمان.
روشن است آنگاه که دیده و خوانده می شود ، پر از فریاد است،
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍28❤3
📚 #خاطره_نویسی درمورد : مهر ماه
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به نام خدا
باران آرام آرام می بارد و بر زمین نقش می بندد ،زمین قطره های اشک آسمان را در دل خود جای میددهد، عطر خوش خاک باران خورده فضا را پر کرده است.
برگ های زرد و نارنجی نظر هر بیننده ای را به خود جلب می کند سبزه با آواز باد می رقصد صدای خش خش برگ ها گوش
را نوازش می دهد.
به اطرافم نگاه کردم، سکوتی مبهم آمیز فضا را فرا گرفته بود!
عجیب است که بوی ماه مهر از شهریور می آید!
غمناک است نه صدای هیاهو کو دکان در کوچه پس کوچه شهر به گوش میرسد و نه دیگر میتوان طعم لبو ی داغ را با دستان یخ زده چشید.
دیگر نمیشود رفتگر زحمت کش و مهربان را به یک فنجان چای داغ دعوت کرد
یا به دستان مادر زحمتکش بوسه زد اما یادمان باشد که پایان شب سیاه سفید است گرچه شب سیاه و تاریک است اما قطعا در پی هر شبی روزی وجود دارد و خورشید دوباره طلوع میکند به شرط این که خورشید ایمان در دل ما بد رخشد
زندگی شیرین است با تمام سختی ها وآسانی هایش ،اشک ها و اه هایش ،غم ها و شادی هایش.......
در زندگی گاه باید تاخت با سر نوشت گاه باید ساخت
در زندگی گاه نمیتوان فریاد کشید گاه حتی نمیتوان آه کشید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
به نام خدا
باران آرام آرام می بارد و بر زمین نقش می بندد ،زمین قطره های اشک آسمان را در دل خود جای میددهد، عطر خوش خاک باران خورده فضا را پر کرده است.
برگ های زرد و نارنجی نظر هر بیننده ای را به خود جلب می کند سبزه با آواز باد می رقصد صدای خش خش برگ ها گوش
را نوازش می دهد.
به اطرافم نگاه کردم، سکوتی مبهم آمیز فضا را فرا گرفته بود!
عجیب است که بوی ماه مهر از شهریور می آید!
غمناک است نه صدای هیاهو کو دکان در کوچه پس کوچه شهر به گوش میرسد و نه دیگر میتوان طعم لبو ی داغ را با دستان یخ زده چشید.
دیگر نمیشود رفتگر زحمت کش و مهربان را به یک فنجان چای داغ دعوت کرد
یا به دستان مادر زحمتکش بوسه زد اما یادمان باشد که پایان شب سیاه سفید است گرچه شب سیاه و تاریک است اما قطعا در پی هر شبی روزی وجود دارد و خورشید دوباره طلوع میکند به شرط این که خورشید ایمان در دل ما بد رخشد
زندگی شیرین است با تمام سختی ها وآسانی هایش ،اشک ها و اه هایش ،غم ها و شادی هایش.......
در زندگی گاه باید تاخت با سر نوشت گاه باید ساخت
در زندگی گاه نمیتوان فریاد کشید گاه حتی نمیتوان آه کشید.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍25🔥4❤3
📚 #انشا درمورد : فصل #بهار
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بهار از راه می رسد و باز در این دل غوغایی برپا می شود . بهار می آید و زمین بیدار می شود . بهار می آید و می رود ماه سپند . بهار نرم نرمک با لبخندی دلبرانه از راه می رسد . بهار می آید و طنین دل انگیز بهاری اش به گوش می رسد . طنینی از جنس لطافت ، زیبایی ، تازگی ، زندگی و عشق .
بهار می آید و آفتاب با حرارت دلنشین خود به زمین جانی دوباره می بخشد . شب های بهاری قرص ماه شب چهارده در دل آسمان تاریک و بی ابر می درخشد ، درآن هنگام ماه شب چهارده در آسمان پادشاهی و نورافشانی خواهد کرد .
وقت ، وقت بیداری بهار است . بهار بیدار می شود و بنفشه پیشتازجعد عنبر بوی خود را در اختیار مشتاقان بهار می گذارد . اما گل ها همچنان در خواب نوشین اند. بهاری که زیبایی را با خود خواهد آورد و همه را از خواب زمستانی خود بیدار می کند و دست نوازش بر روی زمین خواهد کشید و به آنها تازگی و طراوت خواهد بخشید . آن شب زمستانی که قرار است صبح بهاری اش پدیدار شود ، آن شب به درازای شب یلداست . بهار می آید و مانند دختر بچه ای جامه چیندار سبز و گل دار خود را بر روی زمین پهن می کند .
آن روز وقت بخشیدن است . وقت ، وقت عاشق شدن است ، عاشق حضرت دوست شدن.
تمام فروردین را کوچه به کوچه به دنبالت می گردم تا تو را از این بهار عاشقانه عیدی بگیرم . خوشا آن که عاشق شود . عاشق تو ای معبود زیبایی ها .
در آن روز شکوفه های بهاری چشم باز می کنند و طنین دلنشین بهاری را می شنوند . در آن بهار زیر شکوفه های باران خورده و آسمان بیقرار قدم زدن زیباست و ناگهانی یک فنجان چای بهار نارنج خوردن لذت بخش است .
بیا ای بهار جان ها که این دل بیقرار است .
چه خوش گفت حافظ شیرازی :
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد آر مدد خواهی چراغ دل بر افروزی
کاش همه این تازگی را تجربه کنند حتی در رفتار و کردار .
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بهار از راه می رسد و باز در این دل غوغایی برپا می شود . بهار می آید و زمین بیدار می شود . بهار می آید و می رود ماه سپند . بهار نرم نرمک با لبخندی دلبرانه از راه می رسد . بهار می آید و طنین دل انگیز بهاری اش به گوش می رسد . طنینی از جنس لطافت ، زیبایی ، تازگی ، زندگی و عشق .
بهار می آید و آفتاب با حرارت دلنشین خود به زمین جانی دوباره می بخشد . شب های بهاری قرص ماه شب چهارده در دل آسمان تاریک و بی ابر می درخشد ، درآن هنگام ماه شب چهارده در آسمان پادشاهی و نورافشانی خواهد کرد .
وقت ، وقت بیداری بهار است . بهار بیدار می شود و بنفشه پیشتازجعد عنبر بوی خود را در اختیار مشتاقان بهار می گذارد . اما گل ها همچنان در خواب نوشین اند. بهاری که زیبایی را با خود خواهد آورد و همه را از خواب زمستانی خود بیدار می کند و دست نوازش بر روی زمین خواهد کشید و به آنها تازگی و طراوت خواهد بخشید . آن شب زمستانی که قرار است صبح بهاری اش پدیدار شود ، آن شب به درازای شب یلداست . بهار می آید و مانند دختر بچه ای جامه چیندار سبز و گل دار خود را بر روی زمین پهن می کند .
آن روز وقت بخشیدن است . وقت ، وقت عاشق شدن است ، عاشق حضرت دوست شدن.
تمام فروردین را کوچه به کوچه به دنبالت می گردم تا تو را از این بهار عاشقانه عیدی بگیرم . خوشا آن که عاشق شود . عاشق تو ای معبود زیبایی ها .
در آن روز شکوفه های بهاری چشم باز می کنند و طنین دلنشین بهاری را می شنوند . در آن بهار زیر شکوفه های باران خورده و آسمان بیقرار قدم زدن زیباست و ناگهانی یک فنجان چای بهار نارنج خوردن لذت بخش است .
بیا ای بهار جان ها که این دل بیقرار است .
چه خوش گفت حافظ شیرازی :
ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی
از این باد آر مدد خواهی چراغ دل بر افروزی
کاش همه این تازگی را تجربه کنند حتی در رفتار و کردار .
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍32❤1🔥1👏1👌1
📚 #انشا درمورد : #دریا 🌊
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بوی خوش ساحل در مشامم پیچید . پاهایم را نرم نرمک ، بر ماسه های سرد حرکت دادم . آرام آرام قدم زدم تا از حرات پاهایم داغ واز شرم و خجالت خیس شوند .
حس مبهمی داشتم . آرامشی عجیب ، شانه های خسته ام را در آغوش کشیده بود . پلک هایم را بر هم نهادم ؛ صدای برخورد دستان سهمگینش با صخره ها و سنگ های ریز و درشت ، گوشم را نوازش میکرد . قلب بی قرارم ، برای صخره ی صبور تپید . لشکر بی رحم اشک از هر سو بر چشمانم هجوم آوردند . صخره ها به مرگ تدریجی خود ادامه میدادند و من ، گوی های درخشان اشکم را ، برای دل عاشقشان پایین میریختم .
صخره ها هم ، همچون من عاشق بودند . عاشق زیبایی و عظمتش ، و آرامش و لطافتش ! خوب یا بد ، زشت یا زیبا ، بزرگ یا کوچک با هر ظاهریا باطنی دوستش داشتند . اگرچه سرانجام در این راه جان خواهند داد ؛ اما با نگاهی شیدا به دریا می نگریستند و با استقامت ، در برابر مشت های زهرآگینش ، صبوری خرج میکردند .
آنقدر در موسیقی آرامش بخش دریا فرو رفته بودم ، که از زمان غافل شدم . چشمانم را که باز کردم ، دریا غرق در سکوت ، پیش رویم بود . انگار دلش برای صخره سوخته بود که دیگر نمی خروشید . او به حرمت عشق صخره ، قفل خاموشی بر دستان قدرتمندش زده بود و خود را از حس پرواز منع کرده بود . او حال آرام بود ، همچون دل من که دیگر بی تابی وصال را نمی کرد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
بوی خوش ساحل در مشامم پیچید . پاهایم را نرم نرمک ، بر ماسه های سرد حرکت دادم . آرام آرام قدم زدم تا از حرات پاهایم داغ واز شرم و خجالت خیس شوند .
حس مبهمی داشتم . آرامشی عجیب ، شانه های خسته ام را در آغوش کشیده بود . پلک هایم را بر هم نهادم ؛ صدای برخورد دستان سهمگینش با صخره ها و سنگ های ریز و درشت ، گوشم را نوازش میکرد . قلب بی قرارم ، برای صخره ی صبور تپید . لشکر بی رحم اشک از هر سو بر چشمانم هجوم آوردند . صخره ها به مرگ تدریجی خود ادامه میدادند و من ، گوی های درخشان اشکم را ، برای دل عاشقشان پایین میریختم .
صخره ها هم ، همچون من عاشق بودند . عاشق زیبایی و عظمتش ، و آرامش و لطافتش ! خوب یا بد ، زشت یا زیبا ، بزرگ یا کوچک با هر ظاهریا باطنی دوستش داشتند . اگرچه سرانجام در این راه جان خواهند داد ؛ اما با نگاهی شیدا به دریا می نگریستند و با استقامت ، در برابر مشت های زهرآگینش ، صبوری خرج میکردند .
آنقدر در موسیقی آرامش بخش دریا فرو رفته بودم ، که از زمان غافل شدم . چشمانم را که باز کردم ، دریا غرق در سکوت ، پیش رویم بود . انگار دلش برای صخره سوخته بود که دیگر نمی خروشید . او به حرمت عشق صخره ، قفل خاموشی بر دستان قدرتمندش زده بود و خود را از حس پرواز منع کرده بود . او حال آرام بود ، همچون دل من که دیگر بی تابی وصال را نمی کرد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍39❤8👎4👏3😍2🤨1
📚 #مثل_نویسی درمورد : بار کج به منزل نمی رسد
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
"عجله داشت.باید هرچه سریع تر اجناس را به دست صاحبانشان می رساند وگرنه ضرر هنگفتی را متحمل میشد.تنبلی کرده بود و در این یک هفته بارها را روانه نکرده بود و حالا مجبور بود در این زمان کم،کارهایش را انجام دهد.
بازرگان بود و از آن ور آب جنس می آورد؛پارچه،لباس،کفش،و به این ور آبی ها می فروخت.همه او را می شناختند.حتی از شهرهای اطراف هم،می آمدند پیش او و از کالاهایش می خریدند؛زیرا هم اجناس با کیفیتی داشت و هم مقدار کم تری رویشان می کشید.
یک هفته پیش،چند نفر از شهرهای مجاور،نزدش آمده بودند و سفارش کالا داده بودند.اما پشت گوش انداخته بود،تا همین دیروز که پیکی برایش نامه آورد،از طرف همان چند مرد.گفته بودند اگر فردا کالاهایمان به دستمان نرسد،باید به فکر یک مشتری جدید باشی و حالا او بود که به هول و ولا افتاده بود.یک گاری کرایه کرده بود و داشت با سرعت هرچه تمام تر بارش می کرد.آنقدر عجله داشت که نمی دید دارد بارها را کج می چیند.وقتی فهمید که دیپر دیر شده بود و اگر میخواست از اول شروع کند،زمان را از دست میداد.پس به کارش ادامه داد.
خوشبختانه کار به سرعت به پایان رسید و او به موقع گاری را روانه ساخت و خود با آرامش روی متکایش لم داد و به سودی که عایدش می شد،می اندیشید که متوجه نشد چه زمانی خواب،مهمان چشم هایش شد.وقتی بیدار شد،شب شده بود،دیگر مطمئن بود که بارها به دست صاحبانشان رسیده اند،اما زهی خیال باطل.
از آنجا که بار کج به منزل نمی رسد،بار این بازرگان پر آوازه نیز به منزل نرسید.داشت برای شام آماده می شد که برایش خبر آوردند،در بین راه گاری چپ شده و تمام سرمایه اش به باد رفته است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
"عجله داشت.باید هرچه سریع تر اجناس را به دست صاحبانشان می رساند وگرنه ضرر هنگفتی را متحمل میشد.تنبلی کرده بود و در این یک هفته بارها را روانه نکرده بود و حالا مجبور بود در این زمان کم،کارهایش را انجام دهد.
بازرگان بود و از آن ور آب جنس می آورد؛پارچه،لباس،کفش،و به این ور آبی ها می فروخت.همه او را می شناختند.حتی از شهرهای اطراف هم،می آمدند پیش او و از کالاهایش می خریدند؛زیرا هم اجناس با کیفیتی داشت و هم مقدار کم تری رویشان می کشید.
یک هفته پیش،چند نفر از شهرهای مجاور،نزدش آمده بودند و سفارش کالا داده بودند.اما پشت گوش انداخته بود،تا همین دیروز که پیکی برایش نامه آورد،از طرف همان چند مرد.گفته بودند اگر فردا کالاهایمان به دستمان نرسد،باید به فکر یک مشتری جدید باشی و حالا او بود که به هول و ولا افتاده بود.یک گاری کرایه کرده بود و داشت با سرعت هرچه تمام تر بارش می کرد.آنقدر عجله داشت که نمی دید دارد بارها را کج می چیند.وقتی فهمید که دیپر دیر شده بود و اگر میخواست از اول شروع کند،زمان را از دست میداد.پس به کارش ادامه داد.
خوشبختانه کار به سرعت به پایان رسید و او به موقع گاری را روانه ساخت و خود با آرامش روی متکایش لم داد و به سودی که عایدش می شد،می اندیشید که متوجه نشد چه زمانی خواب،مهمان چشم هایش شد.وقتی بیدار شد،شب شده بود،دیگر مطمئن بود که بارها به دست صاحبانشان رسیده اند،اما زهی خیال باطل.
از آنجا که بار کج به منزل نمی رسد،بار این بازرگان پر آوازه نیز به منزل نرسید.داشت برای شام آماده می شد که برایش خبر آوردند،در بین راه گاری چپ شده و تمام سرمایه اش به باد رفته است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍39❤9👎4😁1
📚 #حکایت_نویسی درمورد : #شانس
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
📌پیرمردی در روستا بود کـه یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد همه ی همسایهها برای دلداری بـه خانه پیرمرد آمدند و گفتند:عجب بدشانسی آوردی کـه اسبت فرارکرد!
پیرمرد جواب داد: از کجا میدانید کـه این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسیام؟ همسایهها با تعجب جواب دادند: خوب معلومه کـه این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود کـه اسب پیرمرد بـه همراه بیست اسب وحشی بـه خانه برگشت. اینبار همسایهها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی کـه اسبت بـه همراه بیست اسب دیگر بـه خانه بر گشت!
پیرمرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید کـه این از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسیام؟ همسایهها با تعجب جواب دادند: خوب معلومه کـه این از خوش شانسیه!
فردای آن روز پسر پیرمرد در بین اسبهاي وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایهها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! کشاورز پیر گفت: از کجا می دانید کـه این از خوششانسی من بوده یا از بدشانسیام؟
وچند تا از همسایهها با عصبانیت گفتند: خب معلومه کـه از بد شانسیه تو بوده پیرمرد احمق!
چند روزبعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دور دست با خود بردند. پسر کشاورز پیر بـه خاطر پای شکستهاش از اعزام معاف شد.
همسایهها بار دیگر برای تبریک بـه خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی کـه پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا می دانید کـه این از شانس من بود؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
📌پیرمردی در روستا بود کـه یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد همه ی همسایهها برای دلداری بـه خانه پیرمرد آمدند و گفتند:عجب بدشانسی آوردی کـه اسبت فرارکرد!
پیرمرد جواب داد: از کجا میدانید کـه این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسیام؟ همسایهها با تعجب جواب دادند: خوب معلومه کـه این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود کـه اسب پیرمرد بـه همراه بیست اسب وحشی بـه خانه برگشت. اینبار همسایهها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی کـه اسبت بـه همراه بیست اسب دیگر بـه خانه بر گشت!
پیرمرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید کـه این از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسیام؟ همسایهها با تعجب جواب دادند: خوب معلومه کـه این از خوش شانسیه!
فردای آن روز پسر پیرمرد در بین اسبهاي وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایهها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! کشاورز پیر گفت: از کجا می دانید کـه این از خوششانسی من بوده یا از بدشانسیام؟
وچند تا از همسایهها با عصبانیت گفتند: خب معلومه کـه از بد شانسیه تو بوده پیرمرد احمق!
چند روزبعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دور دست با خود بردند. پسر کشاورز پیر بـه خاطر پای شکستهاش از اعزام معاف شد.
همسایهها بار دیگر برای تبریک بـه خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی کـه پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا می دانید کـه این از شانس من بود؟
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍46❤7❤🔥4🥰3
📚 #مثل_نویسی درمورد : به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است!
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
همه چیز از تنهایی من شروع شده بود . از اين آدم خسته ، از تمام اين قرص هاى شب كه به خورد قلبم داده بودند.
مثل هميشه نفس ميكشيدم و چشم هايم را رو به آسمان مصنوعى پر هیاهو جهان در سکوت ابهام انگیزش دوخته بودم .
لب هایم را هم دوخته بودم و تمام حواسم را زیر لب زمزمه میکردم
(“حال من بعد از تو مثل دانش اموزی است که
خسته از تکلیف شب
خوابیده روی دفترش
مرگ انسان گاهی اوقات از نبود نبض نیست
مرگ یعنی حال من با دیدن انگشرتش”)
ناگه ، در آسمانم پرنده ای را دیدم که پرواز بال هایش به خنده های چال گونه هایم بند شده بود.
ارام ارام پر هایش را گرفتم و دور سرم چرخاندم
انقدر که جاذبه امان نداد مرا به دست روحم سپرد . روحی شکننده تر از آنی که آدم ها در توهمشان می پنداشتند.
من مثل هیچ کس نبودم . چرا که من از تظاهر به آدم بودن بدم میامد ، از این دلسوزی های مسخره و لاف حرف زدن های بیهوده بدم میامد
من .. من با چشم خویشتن دیده بودم که ادم ها تمام قول هایشان به گوش فراموشی می سپراند
ادما ها با هر رنگی سیاه می شوند. ادمها از آن پست های فرو رفته اند .
ولی تو !
تو مثل من بودی . یعنی جانم راستش را بهواهی تو یک نفر مثل هیچ کس نبودی . که کاش بودی..
نه نه ! نباش .. تو تنها مرهم این زخم های کهنه ای . تو واقعی مرا به باد میدهی مرا میچرخانی در انگشتانت و می اندازی در برق چشم هایت یا در قطره ی شور چشمانم.
از آن فکر های قشنگ ، اما به تو قشنگ تر میبالیدم . از آن شعر های دلی ، دلی تر برای تو میخواندم . و از این زندگی ام ، و غم انگیز تر برایت مینوشتم .
اصلا با تو همه ی خداحافظی ها به یک سلام دوباره تبدیل شد . اصلا با تو همه چیز خوب شد، همه رو سرو سامان دادم هلش دادم گوشه ای از ماندگاری جسمم.
آخرش همین مثل هیچ کس نبودن تو کار دستم داد. اخرش دلم را زد و مرا پرت کرد در زیر خورشید و انعکاسش مرا خاکستر کرد و به وحشتناک ترین لحظه ها سپرد.
گلایه دارم از تو !
از اینکه تو بهترین اسطوره هنر بشاش بودن من بودی از اینکه خوش ذوقی هیجان ، همه شان اثرش در من مانده .
هر کس به تو نگاه کند مگر غیر من
ميبيند؟
و من آخرين حرفایم را مظلومانه میگفتم و داشتم به غرور و خوشی های بی حد و نصابم خیانت میکردم
("من از مرگ نمیترسم
مرگ دور سرم میچرخد
من از آن میترسم
که بعد از من
گلم را کسی دیگر ببوید")
آمدی خرابش کردی رفتی
ولی تو نمیدانستی
که قصه غصهی ما ادامه دارد و
تمام آدم های این کهکشان قلب دارند
که شاید عاشقانه کسی را بپرستند
و دیگر چیزی از ما باقی نماند
لا جرم مرگ بی وقفه مرا به یغما می برد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
همه چیز از تنهایی من شروع شده بود . از اين آدم خسته ، از تمام اين قرص هاى شب كه به خورد قلبم داده بودند.
مثل هميشه نفس ميكشيدم و چشم هايم را رو به آسمان مصنوعى پر هیاهو جهان در سکوت ابهام انگیزش دوخته بودم .
لب هایم را هم دوخته بودم و تمام حواسم را زیر لب زمزمه میکردم
(“حال من بعد از تو مثل دانش اموزی است که
خسته از تکلیف شب
خوابیده روی دفترش
مرگ انسان گاهی اوقات از نبود نبض نیست
مرگ یعنی حال من با دیدن انگشرتش”)
ناگه ، در آسمانم پرنده ای را دیدم که پرواز بال هایش به خنده های چال گونه هایم بند شده بود.
ارام ارام پر هایش را گرفتم و دور سرم چرخاندم
انقدر که جاذبه امان نداد مرا به دست روحم سپرد . روحی شکننده تر از آنی که آدم ها در توهمشان می پنداشتند.
من مثل هیچ کس نبودم . چرا که من از تظاهر به آدم بودن بدم میامد ، از این دلسوزی های مسخره و لاف حرف زدن های بیهوده بدم میامد
من .. من با چشم خویشتن دیده بودم که ادم ها تمام قول هایشان به گوش فراموشی می سپراند
ادما ها با هر رنگی سیاه می شوند. ادمها از آن پست های فرو رفته اند .
ولی تو !
تو مثل من بودی . یعنی جانم راستش را بهواهی تو یک نفر مثل هیچ کس نبودی . که کاش بودی..
نه نه ! نباش .. تو تنها مرهم این زخم های کهنه ای . تو واقعی مرا به باد میدهی مرا میچرخانی در انگشتانت و می اندازی در برق چشم هایت یا در قطره ی شور چشمانم.
از آن فکر های قشنگ ، اما به تو قشنگ تر میبالیدم . از آن شعر های دلی ، دلی تر برای تو میخواندم . و از این زندگی ام ، و غم انگیز تر برایت مینوشتم .
اصلا با تو همه ی خداحافظی ها به یک سلام دوباره تبدیل شد . اصلا با تو همه چیز خوب شد، همه رو سرو سامان دادم هلش دادم گوشه ای از ماندگاری جسمم.
آخرش همین مثل هیچ کس نبودن تو کار دستم داد. اخرش دلم را زد و مرا پرت کرد در زیر خورشید و انعکاسش مرا خاکستر کرد و به وحشتناک ترین لحظه ها سپرد.
گلایه دارم از تو !
از اینکه تو بهترین اسطوره هنر بشاش بودن من بودی از اینکه خوش ذوقی هیجان ، همه شان اثرش در من مانده .
هر کس به تو نگاه کند مگر غیر من
ميبيند؟
و من آخرين حرفایم را مظلومانه میگفتم و داشتم به غرور و خوشی های بی حد و نصابم خیانت میکردم
("من از مرگ نمیترسم
مرگ دور سرم میچرخد
من از آن میترسم
که بعد از من
گلم را کسی دیگر ببوید")
آمدی خرابش کردی رفتی
ولی تو نمیدانستی
که قصه غصهی ما ادامه دارد و
تمام آدم های این کهکشان قلب دارند
که شاید عاشقانه کسی را بپرستند
و دیگر چیزی از ما باقی نماند
لا جرم مرگ بی وقفه مرا به یغما می برد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍42❤8👏3🤨1
📚 #مثل_نویسی درمورد : « از دل برود هر ان كه از ديده برفت»
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
باسمه تعالی
روزگاری جهان دوشهر بود، که در موازای هم قرار گرفته بودندو آسمانی همچو آیینه ،حَدّ واسط این دوشهر،به تماشای زندگانی بشر در دو جهان نشسته بود.
نام شهر بالا دل و شهر پایین دیده بود ،مردم شهرِ دل ،حقیقت بودند و سایه آنها در شهر دیده زمام اختیار زندگی را به دست داشت و مردم شهر دل نظاره گر سایه خودشان در شهر دیده بودند .
درواقع داستانی که میخواهم از جوهر خامه به کاغذ بنشانم اینگونه بود که...:
سایه ای بودم!!!، به دنبال حقیقت میگشتم ، .
من با چشم هایم در خودم میگشتم،!! و در تاریکی هایم نور نمیدیدم و بدنم پر از جای خنجر هایی بود که خاموشی ،غم آلوده، بر تنم حکاکی کرده بود .و هیچ عشقی را نمیدیدم و نمیدیدم ....!
از همه جا نامید ، پریشان خاطر ،دراز کشیدم و در آیینه آسمان شهرمان خود را نظاره میکردم .
بغض گلویم را چنگ میزد . چشمانم به من گفتند اشک بریز .
پس چشمانم باریدند و اشک هایم با من سخن گفتند.:((دیده را برهمه چیز ببند، و تصویر آیینه را بر قلبت بگذار.))
تصویری از آیینه گرفتم ،در دل نهادم و دیده را بر هر آنچه که بود بستم .
ناگهان خودم را در دنیای بالا دیدم (شهره دل) ،خودم را ، و خودم را...!!
در چشمان خودم نگریستم و با خودم یکی شدم، دیگر سایه نبودم ..!
سپس من در آن دنیا تنها کسی شدم که در شهر دل اختیار دار خویش بود و در هر دوشهر زندگی می کردم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
باسمه تعالی
روزگاری جهان دوشهر بود، که در موازای هم قرار گرفته بودندو آسمانی همچو آیینه ،حَدّ واسط این دوشهر،به تماشای زندگانی بشر در دو جهان نشسته بود.
نام شهر بالا دل و شهر پایین دیده بود ،مردم شهرِ دل ،حقیقت بودند و سایه آنها در شهر دیده زمام اختیار زندگی را به دست داشت و مردم شهر دل نظاره گر سایه خودشان در شهر دیده بودند .
درواقع داستانی که میخواهم از جوهر خامه به کاغذ بنشانم اینگونه بود که...:
سایه ای بودم!!!، به دنبال حقیقت میگشتم ، .
من با چشم هایم در خودم میگشتم،!! و در تاریکی هایم نور نمیدیدم و بدنم پر از جای خنجر هایی بود که خاموشی ،غم آلوده، بر تنم حکاکی کرده بود .و هیچ عشقی را نمیدیدم و نمیدیدم ....!
از همه جا نامید ، پریشان خاطر ،دراز کشیدم و در آیینه آسمان شهرمان خود را نظاره میکردم .
بغض گلویم را چنگ میزد . چشمانم به من گفتند اشک بریز .
پس چشمانم باریدند و اشک هایم با من سخن گفتند.:((دیده را برهمه چیز ببند، و تصویر آیینه را بر قلبت بگذار.))
تصویری از آیینه گرفتم ،در دل نهادم و دیده را بر هر آنچه که بود بستم .
ناگهان خودم را در دنیای بالا دیدم (شهره دل) ،خودم را ، و خودم را...!!
در چشمان خودم نگریستم و با خودم یکی شدم، دیگر سایه نبودم ..!
سپس من در آن دنیا تنها کسی شدم که در شهر دل اختیار دار خویش بود و در هر دوشهر زندگی می کردم.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍34❤6👏5
📚انشا به روش #سنجش_مقایسه در مورد : مقایسه "کتاب با دوست"
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
📌کتاب همانند دوست انسان می تواند برای انسان همدمی مناسب در زمان تنهایی و آموزگاری برای یادگرفتن آنچه که به زندگی اش کمک می کند باشد.
کتاب مثل دوست خوب ، عیب ها و خوبی های ادم را به او می گوید.
با مطالعه کتاب می توانیم چیزهایی یاد بگیریم که در آینده برای زندگی بهتر به ما کمک کند پس کتاب مثل یک یار دلسوز برای ماست.
ما باید دوست خاموش را به حرف آوریم، کتاب را هم باید خواند تا با ما حرف بزند.
آزردن دوست، بد و موجب قطع دوستی است. پاره کردن کتاب، و نیز کثیف کردن و... هم، چنین است.
در دوست، مهم فکر و اخلاق اوست، نه لباس و ظاهرش. کتاب خوب هم بستگی به محتوا و مطلب آن دارد، نه جلد و نوع کاغذ.
انسان بی مطالعه، مانند افراد بدون دوست است.
کتاب نیمه مطالعه شده، مانند دوست نیمه راه است.
انسانِ دوست از دست داده، مثل مطالعه ی بدون یادداشت است.
شناخت دوست از دشمن لازم است. تشخیص کتاب های خوب و بد و مفید و مضر نیز ضروری است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
📌کتاب همانند دوست انسان می تواند برای انسان همدمی مناسب در زمان تنهایی و آموزگاری برای یادگرفتن آنچه که به زندگی اش کمک می کند باشد.
کتاب مثل دوست خوب ، عیب ها و خوبی های ادم را به او می گوید.
با مطالعه کتاب می توانیم چیزهایی یاد بگیریم که در آینده برای زندگی بهتر به ما کمک کند پس کتاب مثل یک یار دلسوز برای ماست.
ما باید دوست خاموش را به حرف آوریم، کتاب را هم باید خواند تا با ما حرف بزند.
آزردن دوست، بد و موجب قطع دوستی است. پاره کردن کتاب، و نیز کثیف کردن و... هم، چنین است.
در دوست، مهم فکر و اخلاق اوست، نه لباس و ظاهرش. کتاب خوب هم بستگی به محتوا و مطلب آن دارد، نه جلد و نوع کاغذ.
انسان بی مطالعه، مانند افراد بدون دوست است.
کتاب نیمه مطالعه شده، مانند دوست نیمه راه است.
انسانِ دوست از دست داده، مثل مطالعه ی بدون یادداشت است.
شناخت دوست از دشمن لازم است. تشخیص کتاب های خوب و بد و مفید و مضر نیز ضروری است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍31❤5🔥2🥰2👎1
📚 #انشا درمورد : #عشق 🩵
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عشق، واژهای است سرشار از حس خوب!
مثل دانه ای که یکباره در کنج دلت می افتد؛
همانجا جوانه میزند و کم کم آنقدر رشد میکند که کل وجودت را فرا میگیرد. نفرت برای نهال درون دلت حکم تبر دارد. تبری بی رحم که واژه مهربانی و محبت برایش ناآشناست. خودمانی بگویم:
بگذار دلت با گرمای عشق زنده باشد.
بگذار دلت مثل تابستان گرم باشد.
مجوز یخ بستنِ دلت را به نفرت نده!
آن وقت است که آنقدر دلت سرد میشود که گویا در زمستانی سرد آن را رها کرده ای!
عشق همان چیزی است که زندگی میبخشد،
امید میبخشد و اندکی نفرت کافیست تا همه را از تو بگیردتا شوی مثل درختی خشک که با بادی ملایم از جا کنده میشود.
عشق، بزرگ و کوچک نمی شناسد. زمان و مکان نمیشناسد.
ممکن است در هر سنی، در هر زمانی و هرکجای دنیا مهری در دلت بیفتد و این مهر چنان تورا کور و کر سازد که از همه چیز غافل شوی.
انسان با عشق زندگی را آغاز میکند وقتی چشمانش را میگشاید و در اولین نگاه مادرش را میبیند با عشق زندگی میکند و آن عشق را آنقدر در دلش زنده نگه می دارد تا دلش جوان بماند تا آنگاه که با دلی جوان از این دنیا برود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
عشق، واژهای است سرشار از حس خوب!
مثل دانه ای که یکباره در کنج دلت می افتد؛
همانجا جوانه میزند و کم کم آنقدر رشد میکند که کل وجودت را فرا میگیرد. نفرت برای نهال درون دلت حکم تبر دارد. تبری بی رحم که واژه مهربانی و محبت برایش ناآشناست. خودمانی بگویم:
بگذار دلت با گرمای عشق زنده باشد.
بگذار دلت مثل تابستان گرم باشد.
مجوز یخ بستنِ دلت را به نفرت نده!
آن وقت است که آنقدر دلت سرد میشود که گویا در زمستانی سرد آن را رها کرده ای!
عشق همان چیزی است که زندگی میبخشد،
امید میبخشد و اندکی نفرت کافیست تا همه را از تو بگیردتا شوی مثل درختی خشک که با بادی ملایم از جا کنده میشود.
عشق، بزرگ و کوچک نمی شناسد. زمان و مکان نمیشناسد.
ممکن است در هر سنی، در هر زمانی و هرکجای دنیا مهری در دلت بیفتد و این مهر چنان تورا کور و کر سازد که از همه چیز غافل شوی.
انسان با عشق زندگی را آغاز میکند وقتی چشمانش را میگشاید و در اولین نگاه مادرش را میبیند با عشق زندگی میکند و آن عشق را آنقدر در دلش زنده نگه می دارد تا دلش جوان بماند تا آنگاه که با دلی جوان از این دنیا برود.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍34❤5😁3
📚 #انشا درمورد : #پاییز 🍂
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وزش نسیم بوی پاییز را در کوچه پس کوچه های شهر پخش می کند، صدای خش خش برگ های رنگارنگ پاهایم را مجاب برای برداشتن قدم های بیش تر می کند.
خش خش ... صدای پای خزانی است که نغمه ی شروع مهر را به گوش می رساند، زنگ ها به صدا در می ایند شور و شوق دانش اموزان، هر کس را به یک سوی مدرسه دعوت می کند.کم کم اغوش گرم هوا خداحافظی می کند و در را برای ابان ماه باز می کند،گویی اسمان دلش گرفته، فریاد های خشمناکش همه را می ترساند و از خود دور می کند، اما بعد از چندی صدای شرشر اشکهایش دل همه را بدست می اورد، اولین باران پاییزی شهر را پر از طراوت و ارامش می کند.ریشه های درختان کم کم سوزش سرما را احساس می کنند و شاخه و تنه هایشان را چروکیده می کنند، خبر از پایان اذر است گویی این پاییز نیز به پایان رسیده است.
پاییز زمستانی است که تب کرده، سکوتیست که سخنش را قورت داده، شروعش شور و شوق و پایانش سکوت و سرمای کوچه هارا فراخوانده .
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
وزش نسیم بوی پاییز را در کوچه پس کوچه های شهر پخش می کند، صدای خش خش برگ های رنگارنگ پاهایم را مجاب برای برداشتن قدم های بیش تر می کند.
خش خش ... صدای پای خزانی است که نغمه ی شروع مهر را به گوش می رساند، زنگ ها به صدا در می ایند شور و شوق دانش اموزان، هر کس را به یک سوی مدرسه دعوت می کند.کم کم اغوش گرم هوا خداحافظی می کند و در را برای ابان ماه باز می کند،گویی اسمان دلش گرفته، فریاد های خشمناکش همه را می ترساند و از خود دور می کند، اما بعد از چندی صدای شرشر اشکهایش دل همه را بدست می اورد، اولین باران پاییزی شهر را پر از طراوت و ارامش می کند.ریشه های درختان کم کم سوزش سرما را احساس می کنند و شاخه و تنه هایشان را چروکیده می کنند، خبر از پایان اذر است گویی این پاییز نیز به پایان رسیده است.
پاییز زمستانی است که تب کرده، سکوتیست که سخنش را قورت داده، شروعش شور و شوق و پایانش سکوت و سرمای کوچه هارا فراخوانده .
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
❤40👍27👏6🥰5
📚 #انشا درمورد : #اذان
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اذان ابتدای عاشقی است، قدم های یک عاشق با آن میزان می شود و انتهای راهش را با آن به اتمام می رساند. اذان قول است، تعهد است، شهادت نامه ای است که امضا کرده ایم و پای آن تا نفس آخر باقی خواهیم ماند.
اذان یعنی پشت به همه آن چه بزرگ می پنداری کنی و تنها یک واحد را در تمام جهان ببینی، یعنی اکبری جز الله خدایت نباشد، رسولی جز محمد راهنمایت نباشد و امامی جز علی را به ولایت نپذیرفته باشی.
یعنی بندگانم به سوی من بشتابید که همه آن چه می خواهید نزد من است.
اذان سرشار از معنا است و به زبان آوردنش مسئولیت بزرگی برای هر مسلمانی به دنبال خواهد داشت، شوخی نیست بگویی الله اکبر و برای درست شدن حوائج دنیوی به این در و آن در بزنی و در مقابل هر کسی خم شوی.
شوخی نیست بگویی جز الله خدایی نداری اما در عمل هر آن چه غیر از خدای واحد است را در امور زندگی ات موثر بدانی.
اذان یعنی پاک شدن از هرچه شرک و دورویی و تزویر، اذان یعنی بشتابی به سوی کسی که هر آن چه داری از اوست و آخر مسیرت در زندگی به او ختم می شود، اویی که بوده و هست و خواهد بود و ما وظیفه ای عالی تر از بندگی در برابرش نداریم.
ایکاش اذان را تنها به لحظه نماز خواندن و یا ساعت های خاصی از روز محدود نکنیم بلکه آن را در بطن و عمق زندگی مان جاری سازیم که راه رسیدن به سعادت همین است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
اذان ابتدای عاشقی است، قدم های یک عاشق با آن میزان می شود و انتهای راهش را با آن به اتمام می رساند. اذان قول است، تعهد است، شهادت نامه ای است که امضا کرده ایم و پای آن تا نفس آخر باقی خواهیم ماند.
اذان یعنی پشت به همه آن چه بزرگ می پنداری کنی و تنها یک واحد را در تمام جهان ببینی، یعنی اکبری جز الله خدایت نباشد، رسولی جز محمد راهنمایت نباشد و امامی جز علی را به ولایت نپذیرفته باشی.
یعنی بندگانم به سوی من بشتابید که همه آن چه می خواهید نزد من است.
اذان سرشار از معنا است و به زبان آوردنش مسئولیت بزرگی برای هر مسلمانی به دنبال خواهد داشت، شوخی نیست بگویی الله اکبر و برای درست شدن حوائج دنیوی به این در و آن در بزنی و در مقابل هر کسی خم شوی.
شوخی نیست بگویی جز الله خدایی نداری اما در عمل هر آن چه غیر از خدای واحد است را در امور زندگی ات موثر بدانی.
اذان یعنی پاک شدن از هرچه شرک و دورویی و تزویر، اذان یعنی بشتابی به سوی کسی که هر آن چه داری از اوست و آخر مسیرت در زندگی به او ختم می شود، اویی که بوده و هست و خواهد بود و ما وظیفه ای عالی تر از بندگی در برابرش نداریم.
ایکاش اذان را تنها به لحظه نماز خواندن و یا ساعت های خاصی از روز محدود نکنیم بلکه آن را در بطن و عمق زندگی مان جاری سازیم که راه رسیدن به سعادت همین است.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍35❤22
📚 #انشا درمورد : نامه ای به دوست
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دوست عزیز و مهربانم سلام،امیدوارم مثل همیشه سالم،شادوخندان باشی.باورکن هیچ وقت خنده های مهربانت را که گرمابخش دلتنگی های من بود فراموش نمی کنم.
بودنت در کنار من زمانی که دیگران نبودند برای من خیلی باارزش بود.البته شایدآن موقع زیاد متوجه نبودم،ولی وقتی خاطراتم را در ذهنم مرور می کنم تماماََ بودن های مثبت و انرژی زای توست که در من نمود پیدا می کند.
از این که با کلمات صمیمی و دلپذیرت مثل فرشته های مهربان از رفتار و شخصیت من نگهبانی می کردی خیلی ممنونم و می دانم که این رفتار ذات دوست حقیقی است.آری حقیقتاََ الآن می فهمم که چنین دوستی ها وچنین روابط دوستانه چه ها در زندگی انسان ها نمی کند!!! از این که همیشه به من گوشزد می کردی که با مطالعه آثار بزرگان،بامطالعه رمان های ارزشمند و کتب تاریخ شخصیتی منسجم تر داشته باشم خیلی خیلی ممنونم. این ها را از صمیم قلب می گویم و دوست دارم که تو هم باور کنی من لحظه لحظه موفقیت هایم را به تو مدیونم.
شاید دستم به تو نرسد و شاید فرصت مستقیمی برای تشکر از تو پیش نیاید و شاید هیچ وقت دیگر تو را نبینم و... ولی از این که انسان کاملی مثل تو در کنارم بوده است را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد.توبرایم الگویی ماندگار بودی و هر لحظه تو را و خوبی هایت را در ذهنم تصور می کنم و... . خدا کند دوستی مان برای همیشه استوار و پابرجا بماند و برای مان رفاقت چندین ساله رقم بخورد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
دوست عزیز و مهربانم سلام،امیدوارم مثل همیشه سالم،شادوخندان باشی.باورکن هیچ وقت خنده های مهربانت را که گرمابخش دلتنگی های من بود فراموش نمی کنم.
بودنت در کنار من زمانی که دیگران نبودند برای من خیلی باارزش بود.البته شایدآن موقع زیاد متوجه نبودم،ولی وقتی خاطراتم را در ذهنم مرور می کنم تماماََ بودن های مثبت و انرژی زای توست که در من نمود پیدا می کند.
از این که با کلمات صمیمی و دلپذیرت مثل فرشته های مهربان از رفتار و شخصیت من نگهبانی می کردی خیلی ممنونم و می دانم که این رفتار ذات دوست حقیقی است.آری حقیقتاََ الآن می فهمم که چنین دوستی ها وچنین روابط دوستانه چه ها در زندگی انسان ها نمی کند!!! از این که همیشه به من گوشزد می کردی که با مطالعه آثار بزرگان،بامطالعه رمان های ارزشمند و کتب تاریخ شخصیتی منسجم تر داشته باشم خیلی خیلی ممنونم. این ها را از صمیم قلب می گویم و دوست دارم که تو هم باور کنی من لحظه لحظه موفقیت هایم را به تو مدیونم.
شاید دستم به تو نرسد و شاید فرصت مستقیمی برای تشکر از تو پیش نیاید و شاید هیچ وقت دیگر تو را نبینم و... ولی از این که انسان کاملی مثل تو در کنارم بوده است را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد.توبرایم الگویی ماندگار بودی و هر لحظه تو را و خوبی هایت را در ذهنم تصور می کنم و... . خدا کند دوستی مان برای همیشه استوار و پابرجا بماند و برای مان رفاقت چندین ساله رقم بخورد.
➖➖➖➖➖➖➖➖➖
🛜 کانال #رسمی #انشا در پیام رسان تلگرام ↓ :
🆔 @ENSHA
👍17🥰7❤6🦄2👎1