کانال انشا
28.3K subscribers
299 photos
4 videos
159 files
159 links
📚 ڪانال تلگـــرامــے #انشا 📚
💙صفر تا صد نوشتن انشای شما توسط ما #رایگان است💙
📊 درخواست انشا : @enshaa_bot
Download Telegram
ایستاده ام،
ایستاده ای،
ایستاده ایم ،
جنگلیم؛
تن به صندلی شدن نداده ایم .
دانه ای بودم کوچک در دست کودکی چابک و بازیگوش که دردشتی سبز و خرم پرتاب شدم به آسمان و ناگهان به سمت زمین فرود آمدم وبه سنگی محکم برخورد کردم و سرم از شدتت ضربه به درد آمد و نالان و غمگین در آن دشت سرسبز و تنها ماندم تا اینکه صدای غرشی از دور شنیدم و بادی که تنم را از سرمای بهاری لرزاند اندک مدتی گذشت که قطرات باران به صورت شلاق وار از آسمان سهمگین فرود آمد و برتن نحیف من نشست و من غرق در آب شدم و در جویباری روانه شدم تا اینکه در مسیر راهم به ریشه ای سخت برخورد کردم و در آنجا شکافتم و جوانه ای زیبا از درونم سربرآورده روز بعد خورشید با تلالوء زیبایش تنم را خمو و سرزنده کرد و گرمای وجودم سبب شد شاخ و برگ هایم به سمت خورشید زیبا به حرکت در اید وروز های از پی گذشتند و من تبدیل شدم ب درختی تنومند که در زیر سایه سارم رهگذران خسته می آرمیدند و سنجاب های گرسنه از میوه ام تغزیه می کردند
✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
بزرگترین کانال #انشا :
🆑 @ENSHA
👍224🥰2
ایستاده ام،
ایستاده ای،
ایستاده ایم،
جنگلیم؛
تن به صندلی شدن نداده ایم...
گاهی اوقات،داشتن کسی که با تمام وجود تورا دوست داشته باشد و تورا درک کند کافیست. کسی که پا به پایت،درست در کنار تو قدم بگذارد.سختی و شیرینی های روزگار را باهم بچشید؛کسی که هرکسی نمیتواند باشد...
همراه تو در مشکلات غرق شود و با یکدیگر بلند شوید و کنار یکدیگر بایستید. به گونه ای باشد که غم های یکدیگر را در خود مانند چایی و شکر حل کنید.
هنگامی که به همه دروغ میگویید طرف صاف و صادق خود را برای همدیگر رو کنید...
آری،داشتن یک دوست که مانند دو نهال که با یکدیگر درخاک قرار گرفته،بایکدیگر رشد کرده و پس از سالها مانند درختانی تنومند،شانه به شانه کنار یکدیگر ‌ایستاده باشید...
به گونه ای که کلاه از سر کودک عقل افتاده و...
آری؛داشتن یک دوست گاهی از داشتن دو دست بهتر است...
✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
بزرگترین کانال #انشا :
🆑 @ENSHA
👍214👎2
📚 شعر گردانی : "دیدار یار غایب،دانی چه ذوق دارد؟ ابری که در بیابان،بر تشنه ای ببارد",(سعدی)
✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
▪️صدای پاهایی گوشم را نوازش میکند...صدایی آشنا....سکوت حکم فرمای اتاق،شکسته شد...
بویی آشنا..!همان عطر تلخ همیشگی.. وقتی آن بوی خاص را با ذره ذره وجودم استشمام کردم،مسیر جذاب و دلنشین عطر را دنبال کردم...دیدمش..خود اوبود!
اوهمان سوم شخص همیشه غایب زندگیم بود...خیلی وقت بود که امضای حضورش بر قلبم زده نشده بود..بعد از مدتها دیده بودمش؛10سال و 11ماه و 23روز از آن روز کذایی میگذشت..روزی که من تنهاترین آدم این شهر شدم..روزی که گویی جانم را گرفته اند راه نفسی نمانده..خیلی تغییر کرده بود؛
آری!یار همیشه غایب من چهره مردانگی بر چهره اش نشسته بود ولی هنوز هم با این همه سال من هیچوقت آن چشمان را فراموش نمیکنم..چشمان آبی رنگ دل فریبش را..من هم دیگر آن دخترک بازیگوش نمانده بودم..اما هنوز همان دخترک عاشقم..!نمیدانستم چه انقلابی در قلبم پدیدار شده است..اما میدانم انقلابم انقلاب پیروزی بود..پیروزی قلبم..قلبی که برای دیدار دوباره او در می آمد...آنجا بود که حس کودکی در دلم زنده شد..گویی مادرم راضی شده است بزرگترین اسباب بازی را بخرد..پدرم راضی شده است تا دیر وقت با دخترک همسایه بازی کنم..گویی اولین کسی که در بین دوستانش دوچرخه سواری یاد گرفت،من بودم..
آری من بودم!منی که وزیر عالم شده ام..پادشاه قلبم او بود و من هم وزیر فرمانبردار چشمانش..!
وجودم شگفت زده،قلبم پرتپش،چشمانم پرذوق..چشمانم را دیدو گفت:(چرا اینگونه شدی ای همسفر قدیمی..)
تنها یک شعر بر لبانم جاری شد و گفتم..
دلتنگم و دلتنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
عاشق نشدی ، لنگ نبودی که بدانی چه کشیدم

کو قطره اشکی که به پای تو بریزم که بمانی؟
بی اسلحه در جنگ نبودی که بدانی چه کشیدم

تو آن بت مغرور پیمبر شکنی ، داغ ندیدی
دل بسته به یک سنگ نبودی که بدانی چه کشیدم

گشتم همه جا را پی چشمان پر از شوق تو اما
فرسنگ به فرسنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
اومرا دیدو کمی مکث کردو گفت..کی شاعر شدی ای زیباصنم
گفتم: اگر نبود چشم تو، شعر کجا و من کجا
برای شعر های من، نگاه تو بهانه شد
دوباره چشمهای تو ، ببین چه حُسن مطلعی
بس که سروده ام تورا، تمامِ من ترانه شد
کبوترانه میشوم، زائر صحن چشم تو
خوشا به حال زائری ، که سوی تو روانه شد
تو ماه کامل منی، به تو نمیتوان رسید
خیال تو انیس من، به خلوت شبانه شد
شدم کتابِ شعر تو ، بگو که خوانده ای مرا
فاصله ها قسمت ما اگر در این زمانه شد
تو را رها نمیکنم اگرچه رانده ای مرا
« هرچه تبر زدی مرا ، زخم نشد جوانه شد »

دیگر نتوانستم لب باز کردم:ماه تابان،جان جانان...غریب الغرباترین یار این جهان
آمدی و جانی را به لب رساندی از دوریت..بمان و بخوان و بساز..بخوان این نامه لیلی را برای مجنونش که تو باشی..مجنونی کن و بساز این عشق ویران شده را..!

🪄 نویسنده: حدیث ولدی
✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
بزرگترین کانال #انشا :
🆑 @ENSHA
👍4911👎1🔥1💔1
📚 #شعر_گردانی بیت: "دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟ ابری که در بیابان ، بر تشنه ای ببارد" (سعدی)
✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
▪️دوری از او آزارم می‌داد ، دیگر توان جنگیدن با دلتنگی‌هایم را نداشتم و کاسه ی چشم انتظاریم لبریز شده بود ، هرگاه صدای زنگ در به گوش می‌رسید سراسیمه و با عجله به سوی در می‌رفتم که شاید چهره ای که ماه ها چشم انتظار دیدنش بودم را پشت در می‌دیدم و او را به آغوش می‌کشیدم ، اما انگار چشم انتظاری من روزها و روزها ادامه داشت ، کم کم آن شوق و ذوق در باز کردن در وجودم با نیامدنش سرکوب شد و همانند قبل پرشتاب به سوی در نمی‌رفتم و با صدای زنگ در، قلبم ضربان نمی‌گرفت و دیوانه وار خود را به این ور و آن ور نمی کوباند ؛ روزی از روزها صدای در سکوت خانه را شکست ، خونسردانه به سوی در رفتم و بی میل در را باز کردم،با اینکه چشمانم او را می‌دید و گوش هایم صدای دلنوازش را می‌شنید باز هم باور نداشتم که آن کسی که مدت ها چشم انتظار او بودم رو به رویم با لبخندی دلنواز ایستاده ، شاید خواب میبینم ، شاید توهم است ، شاید ها و شاید ها در سرم آمدند که واقعیت دیدن او را پنهان کنند اما دیدنش ، حضورش و صدایش واقعی بود ، آری بعد از مدت ها از سفری طولانی بازگشته بود ، اشکی از شادی گونه هایم را نوازش می‌کرد ، او را در آغوش کشیدم و آنگاه بود که بیابان تشنه ی وجودم با باران حضورش سیراب شد.
پایان...

🪄نویسنده: تینا شیری
✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
بزرگترین کانال #انشا :
🆑 @ENSHA
👍3011👎2😁2🤯2
📚انشا در مورد #پاییز📚
✖️✖️✖️✖️✖️✖️
به نام خدایی که عشق را در نهاد ما نهاد
پاییز آمده،پر از دلتنگی؛از عطری که در هوا پخش کرده می توان فهمید که چقدر دلتنگ است.گوش کن!صدای قدم های دلبرانه خزان را می شنوی؟برای من که دلم چون غروب پاییز است،صدای تو از دور هم غم انگیز است.
هرچه که هست،من خزان را دختر دردانه ای می دانم که نیامده بساط گریه اش را پهن می کند.او با لباسی چین چین،پرشده از برگ های خزان وگل سری با یاقوت های سرخ انار و چندپره ای از نارنگی و خرمالویی بزرگ که آن گوشه ی گل سرش به شدت خودنمایی می کند،می آید و میان فصل ها ردپایی می گذارد فراموش نشدنی.
پاییز به قدم زدن های دونفره اش معروف است،راه رفتن روی برگ های خشکیده ای که تا متولد می شوند،مادرشان را ازدست می دهند!پاییز است و رنگ های زرد و نارنجی اش که زبانزد همه ی رنگ هااست.پاییز فصل اشک ریختن های بی دلیل است و عشق،زیباترین راز پاییز است.
عاشق شدن در پاییز رنگ و بوی دیگری دارد.راه میروی،دست در دستانش.بوی باقالی و لبوی کنار خیابان مستتان می کند!پا می گذارید روی برگ هایی که قلب هایشان زیر پاهایتان جان می دهد.کوچه به کوچه راه میروید و خیابان ها شاهد زمزمه هایتان می شوند.زیر باران پاییز راه می روید و گونه هایتان از اشک خدا خیس می شوند.وچه لذتی دارد تو باشی و من و پاییز که خیابان هارا بخاطر تو زرد و نارنجی می کند.
و به راستی پاییز قصه بهاریست که عاشق شده
✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
بزرگترین کانال #انشا :
🆑 @ENSHA
👍3713🥰3👏1
📚 موضوع انشا : پاییز 🍂
✖️✖️✖️
نگاه کن به آسمان هوای پاییز است؛ آری پاییز هم آمد ،چه آمدنی ... امسال از عاشقانه های پاییز خبری نیست، دیگر غروب هایش را با لیوانی داغ در انتهای ایوان انتظار نمی کشی.
پاییز امسال دلگرم خش خش و برگ هایش در گذر نمی شود، این پاییز با مهر نمی آید. پاییز امسال غولی در سینه دارد که با آنفولانزا و سرماخوردگی مثلث مرگ تشکیل می دهند و خودمان و عزیزانمان را به یغما می برد. آری کرونا نیز به عاطفگی های پاییز اضافه شد، پاییزی که حکایت عشق برگ هایش زبان زده خاص و عام است. می راند، از خود برگ ها را تا با آخرین صدای خش خش خردشدنشان در زیر پای ما آخرین پچ پچ دوستت دارم ها را بگوید. آسمان غرش میکند و اشک ابرها به وجودمان سیلی می زند،ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ میزند اسمان سینه ام پر از درد میشود، پاییز خاکستری کرونازده را کجای دلم جا کنم.
هوای حوصله ام ابریست،دلم انگاری گرفته قدبغض یاکریم ها...حتی دلمان قرص نیست به قرص خواب های دولت؛ مردم زیر بار این فشار، طعم فرق و مرگ را با هم می چشند. دلم تنگ است ازبه آغوش کشیدن آن هایی که دوستشان دارم،از لمس وجودشان ،تا دلگرم شویم در این روزهای غم انگیز و زمستانی پاییز؛ نمیدانم امتحان است یا گلچین بهترین هایت ،هرچه که هست طاقتمان طاق شده.
ای کریم دلهایمان، قسم به پاییزت که خانه حیات عشاق است، دستگیرمان باش که آرزوهایمان ،آرزو نماند گرچه بنده بندگی نبودیم.
✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
بزرگترین کانال #انشا :
🆑 @ENSHA
👍4711🥰4🔥1
📚 #مثل_نویسی : از کوزه همان برون تراود که در اوست
✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
انسان دارای دو بُعد درونی و بیرونی(جسمانی) میباشد.
بعد وسیع درونی، چنان رودیست که به دریای عَیان انسان فرو میریزد!
منشاء آب این دریا، همان بعد درونی نیست.
ما چیزی را بروز میدهیم که در قلب‌ها و ذهن هایمان جریان دارد.
به حتم نباید از یک درخت سیب، انتظار ثمره‌ی انار را داشته باشیم.
هر آنچه که در دانه‌ی آن نهفته شده باشد، همان خواهد روئید نه چیزی غیر از آن.
با این حال افرادی در زندگی هستند که با چندین چهره، سعی در پوشش ذات زشت خود دارند؛ ولی خورشید همیشه پشت ابر نمی‌ماند!
بالاخره میرسد روزی که تمام چهره های نا خالص،
خالص شوند و گل های به ظاهر زیبا، به خار تبدیل شوند...
بجای اینکه سعی در نهان داشتن سرشت ناپسند خود داشته باشیم، بهتر است باغچه‌ی روان خود را از آفات روحی، رها سازیم و با گنجینه‌ی روحی روشن‌تر به سوی رنگین کمان زندگی بشتابیم و توجه کنیم که در پرورش روح خود، هیچ کم و کاستی نگذاریم.
انسانی که معرفتش در آسمان خُلق خوش و آداب پسندیده و قانونمند به پرواز در آید، همواره در اوج خواهد ماند.
ولی به عکس شخصی که لباس روحش از جنس پَستی و ناپاکی باشد، همواره دچار گردباد ناملایمات روزگار خواهد شد.

✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
بزرگترین کانال #انشا :
🆑 @ENSHA
👍535👏2
📚انشا در مورد #قطره #باران 📚

‌⁩باران رحمت الهی است و همه ی بدی هارا میشوید.قطره ای هستم که با سرعت زیادی به سمت زمین در حرکت بودم به جز من قطره های دیگری هم بودند که همگی روزها منتظر مانده بودند تا فرود آیند.
گاهی باد مسیرمان را جابجا می کرد کم کم به زمین نزدیک می شدم و همه چیز واضح تر شده بود در همین فکر بودم که ناگهان با سرعت به چیزی برخورد کردم و در چیزی جایی گرفتم آری درست است.
من در میان برگ های یک درخت تنومند که میوه‌های سرخی داشت گیر افتادم باد برگ‌ها‌ را تکان داد و من نمی‌توانستم همه جا را ببینم نهر کوچکی کنار درخت جاری بود درخت هایی با میوه های سرخ و نارنجی و گرد.
با سوزش چه چیزی در ذره ذره وجودم بیدارشدم و نوری به شدت بر من تابید همان دوست فراری خودم خورشید بود ما همدیگر را در آسمان کم میدیم چون هر وقت ما می‌آمدیم خورشید می رفت.
در همین فکر بودم که درخت تکان شدید خورد و من از روی برگ کنده شدم و از روی هر برگ به برگ دیگر سر خوردم و با سرعت به درون نهر کوچک کنار درخت سقوط کردم.
✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
بزرگترین کانال #انشا :
🆑 @ENSHA
👍34👏91
📚زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد

تو همان قند عسل شیرینی
هر سخن مثل غزل هر کلمه مثل سراب
دل به تو می بازم اما باز
باز هم می‌آید
آن شبی که میزنی خنجری در قلبم
با زبان سرخت
خون را جاری کن در اقیانوست
تو همچون انعکاس قمری
گاهی سرخ گاه بی گاهی تلخ
مثل گندم تلخی تلخ نشو جان دلم
میدانی که دلم در زمانی که دلت تلخند می‌گوید
میگسلد جان مرا...
با زبان سرخت شیرین باش مثل انار
سخنانی همچون درد بی درمانی
راست می‌گفت همان پیر عجم
((زبان سرخ سر سبزت دهد بر باد))

✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
بزرگترین کانال #انشا :
🆑 @ENSHA
👍254
📚آیین برگزاری #شب_یلدا در خراسان

خراسان که عظمت آن در تاریخ این مرز و بوم از سابقه ای دیرینه برخوردار است،همواره در ادوار تاریخی از بخش های اصلی ایران زمین محسوب و به عنوان بزرگترین استان شرقی از آن نام برده شده است.
اکثر مردم خراسان از آیین و رسومی تقریباً یکسان پیروی میکنند.شب یلدا یکی از جشن هایی است که به منظور آخرین شب پاییز و استقبال از فصل سرما برپا می‌شود.
یلدا به معنای ولادت خورشید است.در شب یلدا تسلط تاریکی بر زمین بیشتر است و چون فردای آن شب روشنایی بر ظلمت غالب و روز طولانی تر میشود،پس تولد دوباره خورشید را که مظهر روشنایی است جشن میگیرند.
در این شب افراد خانوار دور هم جمع می‌شوند،لذا کوچکتر ها به رسم دید و بازدید به دیدن بزرگتر ها می‌روند.
گفت و شنود خانوادگی،بازگویی خاطرات و قصه گویی پدربزرگ ها و مادربزرگ ها از مواردی ست که یلدا را برای خانواده ها دلپذیر تر میکند.
شب چلگی نیز یکی از رسومات در شب یلدا است،پیشکش بردن هدایایی بصورت خُنچه از سوی فامیل داماد به خانه نوعروس از دیگر آیین های این شب است.
از سوی دیگر خانواده عروس با برگزاری جشنی کوچک و آماده کردن شام از خانواده داماد و اقوام نزدیک خود پذیرایی می‌کنند.
شب یلدا نیز بهانه‌ای هرچند کوچک برای گرم شدن صمیمیت بین اقوام و خویشان است .و چه خوب است تمام دلخوری ها و کینه هایی را که نسبت به یکدیگر داریم به بهانه‌ی این شب از دل هایمان پاک کنیم و با دلی سرشار از محبت و گرما به استقبال فصل سرد زمستان برویم.
و هزاران افسوس که امسال با وجود کرونا از این فرصت خوب محروم هستیم اما چه خوب است که از همین راه دور نسبت به اقوام و بزرگان عرض ادب کنیم و به دیدنشان نرویم چه بسا که اینگونه برای همه بهتر است...‌
✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
بزرگترین کانال #انشا :
🆑 @ENSHA
👍446👎2🥰2
📚 #خاطره_نویسی دوران کودکی

خاطرات کودکی من درنقاشی هایم خلاصه میشود.من فکر میکنم آدم ها یک روز برمیگردند به نقاشی های بچگی شان.
به همان خانه با سقف شیروانی و دودکش.
که نزدیک دو درخت سیب بود.
و پنجره اش به سمت سپیدار ها باز میشد.
به همان کوه های بلند که همیشه خورشیدی پشتشان میدرخشید و خانه هایی که همیشه چراغشان به لطف مدادرنگی زرد روشن بود.
به دریایی که میکشیدیم..گفتم دریا؟آخ که من چقدر دریا ها را دوست دارم..
آن امپراطوری ماهی ها..زندان بان اژدهای آب.
که موج موج مهربانی میبرد و می آرد..
هنوز به یاد دارم آن غروب سرد را که به دنبال آخرین درخشش خورشید بر تن رنجور اب بودم.
من عصایی نداشتم که تو را به دو نیم کنم.من موسی نبودم!
اما صدای شلاق موج های تو ساحل را فرا گرفته بود..
چه روز هایی بود.و من چقدر کوچک بودم.
و تو چقدر بزرگ بودی ای آبی پهناور..ای دریا!
تو که در چهار حرف خلاصه شدی اما وسعتت در آن چهار حرف جا نمیشود.
تو که خاطرات کودکی ام با تو معنا پیدا میکنند؛از خدا سپاسگزارم که تو را بر ما ارزانی داشت..
و ما را با مهربانی تو..ای زلال آبی رنگ؛ آشنا کرد .
من فکر میکنم آدم ها یک روز برمیگردند به نقاشی های بچگی شان..و دوباره بزرگ میشوند.

✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
بزرگترین کانال #انشا :
🆑 @ENSHA
👍5316💔2😁1
#نمونه_سوالات نوبت اول در کانال های مخصوص هر پایه قرار گرفت😍👇

❤️کــانال پایه #هفتــــــــم :
🆔 @HAFTOM
🧡کــانال پایه #هشـتــــــــم :
🆔 @hashtomiyyy
💛کــانال پایه #نهــــــــم :
🆔 @nohomiy_ha
💚کــانال پایه #دهـــــم :
🆔 @dahom_ch
💙کــانال پایه #یازدهـــــم :
🆔 @YAZDAHO
💚کــانال پایه #دوازدهـــــم :
🆔 @DAVAZDAHOM_1401
👍287👏3👎1🔥1💔1
🎄به سال 2023 خوش آمدید🎄
🎅 @ensha
330👎39🥰22👏22🔥14👍13🕊2
📚 انشا در مورد شهادت‌وعشق!

عشق‌ پنج ‌نقطه دارد و شهادت ‌هم ‌پنج‌‌ نقطه‌ دارد. عشق‌ گاهی‌ باعث ‌رسیدن ‌به‌ مقام ‌والای ‌شهادت‌ می‌شود.
عشق مانند ‌پلی‌ بین ‌این ‌دو عمل ‌می‌کند‌.
شهادت ‌نیز پلی ‌برای رسیدن به معشوق ‌است‌‌.
عشق ‌‌خوب و بد دارد ‌ولی شهادت ‌در هر شرایطی ‌خوب ‌و باعث‌ رستگاری ‌ابدی ‌می‌شود.
عشق‌روح‌رادرگیرمی‌کنداماشهادت‌هم‌روح‌وهم‌جسم‌رادرگیرمی‌کند.امابهتراست‌که‌بگوییم‌شهادت به‌گونه‌ای‌روح‌درگیرمی‌کند‌که‌جسم‌رادرراه‌شهادت‌به‌حرکت‌دراورد.
مقصدشهادت‌همیشه‌بهشت‌است‌ولی‌مقصد‌عشق‌گاه‌جهنم‌است‌.اماان‌که‌به‌جهنم‌می‌کشاند‌عشق‌نیست‌‌بلکه‌شیطان‌است‌که‌خودرادرپوست‌عشق‌جازده‌است‌.
عشق‌پاک‌مانندشهادت‌نام‌ویادانسان‌رادراین‌دنیاجاودان‌می‌سازد.
✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
بزرگترین کانال #انشا :
🆑 @ENSHA
22👍17👎13👏3🔥1
📚 انشای #جانشین_سازی، من توپ فوتبال هستم!

⚽️سلام دوستان حالتان چطور است؟ خوش به حالتان که خوب هستید ،چون من اصلا حال و احوالم خوش نیست. اگر اشتباه نکنم با امروز ۳۵۰ روز است که در گوشه این باشگاه سرد و تاریک، در حال خاک خوردن هستم. منی که زمانی برای خودم کسی بودم.
از آن زمانی که یادم می‌آید سوگلی بودم، کسی حق نداشت بگوید بالای چشمتان ابروست من همیشه زیباترین بودم ،شاید به همین دلیل هم من را به عنوان توپ فوتبال مدرسه دخترانه برگزیدند؛ چون آسیب کمتری به رخ همچو مهتابم می خورد. راستش را بخواهید هیچ وقت از جایگاهی که داشتم راضی نبودم .خوب آخر چه کسی دوست دارد همیشه خدا زیر پاهای چند دختری که راه رفتن را هم بلد نیستند ،قل بخورد ؟من همیشه آرزو داشتم توپ والیبال باشم، که همیشه در اوج آسمان به پرواز در بیایم. اما خوب در این روزها آنقدر این گوشه خاک خوردم و کسی به سراغم نیامده، که دلم برای قل خوردن زیر پاهای دختر بچه ها هم تنگ شده .حتی یادم رفته چطور فوتبال بازی می کردند. نمی دانم دلیل مدرسه نیامدنشان چیست؟ نمیدانم چرا این همه وقت است صدایشان از حیاط نمی آید. همیشه با خود می گویم نکند از من دلگیر هستند. نکند به خاطر اینکه گاهی از قصد خودم را به سر و صورتشان کوبیدم از من دلگیر شده باشند و دیگر به مدرسه نمی آیند. نکند من تا آخر عمر در این گوشه سرد و تاریک بمانم. می شود از طرف من به بچه ها بگویید بیایند؟ باور کنید حتی اگر این بار بی دلیل مرا به دیوار بکوبند هم چیزی نمی گویم فقط بگویید بیاید من دلتنگ صدای خنده هایشان هستم بگویید بیایند.
✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
بزرگترین کانال #انشا :
🆑 @ENSHA
👍439👎8🔥5
📚انشای #جانشین_سازی ، من یک پرستو هستم !

« وقتی یه پرستوی مهاجری »
هوا رو به سردی می رود، با فرا رسیدن فصل پاییز و آغاز سوز و سرما، من و همراهانم برنامه یک سفر هیجان انگیز به سرزمین های گرم را در پیش می گیریم .
پس از مشورت با هم، زمان مشخصی را برای کوچ در نظر می گیریم . در زمان حرکت با همراهانم برای آخرین بار در آن منطقه که زندگی می کنیم به پرواز در می آییم ، تا آن منطقه را به خوبی به خاطر بسپاریم .
سفرمان را آغاز می کنیم . در زمان کوچ پرواز بر فراز رودها، جنگل ها، دشت ها و کوه ها لذت بخش است. سفر ما درکنار شور و هیجانش خطرناک نیز است . شکار شدن توسط دیگر موجودات بزرگترین تهدید ما در این سفر است . گاهی در این میان عده ای نیز گم می شوند یا از بین می روند .
فصل بهار که از راه می رسد، زمانی که درختان از شکوفه های سفید و صورتی پوشیده شده و زمین جامه‌ی سبز بر تن سردش کرده و خورشید زمین را گرم تر می کند ، ما نیز از سفر خود باز می گردیم و در هیاهوی زمین سهیم می شویم .
پس از بازگشت به سراغ لانه های مان می رویم ، اگر آسیب دیده باشند آن ها را تعمیر می کنیم یا از نو می سازیم و زندگی را تا پاییز و سرمایی دیگر که باید کوچ کنیم در آنجا از سر می گیریم .
✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
بزرگترین کانال #انشا :
🆑 @ENSHA
👍3815🔥1
📚انشا گفت و گو گفت وگوی ابر با آسمان!

▪️به نام خالق هستی بخش
ابر که نمی توانست دست روی دست بگذارد و نظاره گر حال پریشان و آشفته ی آسمان باشد؛ نزد آسمان رفت وبه اوگفت:«ای دوست من چرا اینقدر آشفته وپریشانی؟! حال بد تو رنگ و روی من رانیز دگرگون کرده.
من طاقت غم تو را ندارم بامن حرف بزن وخودت را خالی کن.
آسمان گفت:«عزیز من دست روی دلم نگذار که هم غم دارد و هم بوی دلتنگی!... ناگزیرم برای اینکه اندکی حال روحی ام سامان بگیرد. خودم راخالی کنم؛ باران را ازچشم خودم بیندازم.»
بااین حرف، آسمان نمی تواند بغض خودراقورت دهد. با تمام وجود و از ته دل ناله سر می دهد و صدای مهیب رعدوبرق وجود آسمانیان و همچنین زمینیان را می لرزاند.
باران با ناز و رقص، دلبرانه بر روی زمین می ریزد و آن را لمس میکندوصدای زیبای خود را بلند تر می کند تا با درختان، گل ها وحتی انسان ها حال واحوال کند.
چتر با دیدن باران از شوق، بالا و پایین می پرد. به او سلام می دهد.
می گوید: دلم بی نهایت تنگت بود! ای دوست همیشگی من! چتربه باران گفت:«چرا همه تو را دوست دارند ولی من راانتخاب می کنند؟ باران باکمی تأمل گفت:«انسانها موجوداتی خارق العاده و عجیب اند که نمی شود آنها را دقیق پیش بینی کرد. چتر گفت:«نامردی است که زحمت باریدن و رقصیدن باتو باشد و زحمت خیس نشدن بامن!
اما لذت وخوشحالی مال دونفری باشد که به واسطه ی ما عاشقانه کنارهم قدم می زنند.
چتر باری دیگر، سوالی آسمان رانگاه کرد و گفت:«ای دوست من تو چرا با وجود اینکه روحی لطیف واحساسی داری اما زمانی که دلت از زمین و زمان می گیرد آنچنان فریاد می زنی (درقالب رعدوبرق) که در زمینیان رعب و وحشت ایجاد می کنی؟
باران چهره ی خود را درهم کشید وگفت:«آن لحظه آنقدر دلم گرفته است که برای خالی کردن خودم این تنها کاری است که می توانم بکنم وبااین کار روحم را آزاد می کنم وقدرتم را به رخ همگان می کشم والبته من کسی ام که انسان ها خاطرات زیادی بامن دارند. مرا نیز عمقی دوست دارند.
چتربه باران گفت:«راستی چه خبر از برادرت(برف)؟ باران خندید و گفت:«هروقت آسمان آبی روحش خدشه دار شود و قلبش همانند سنگ؛ برف را از خود میراند و راهی زمین می کند.
این است دلیل بارش برف!
در زندگی اگر روحی لطیف و بخشنده داشته باشیم همانندباران برای همه خاطره انگیز می شویم و همه ما را دوست خواهند داشت. اگر همانند برف بی روح و بی احساس باشیم از همه رانده می شویم و...

✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
بزرگترین کانال #انشا :
🆑 @ENSHA
👍9829👎6🔥2🥰2👏1
🎄Happy Nowruz 🎄
36👍12🥰2👎1🔥1
☀️ عیدی اپراتور ها ☀️

💛 #عیدی #ایرانسل : #۱۴۰۲* واسه دوستان ایرانسلی

💙 #عیدی #همراه‌اولی : #۱۴۰۲* رو بزنید یا وارد برنامه همراه من بشید.
‌‌
🆑 @ensha
👍377👎7🔥3
📚انشا در مورد #روز_معلم📚
✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
معلم من
لبخند ،شعر لب های توست .امید، عادت چشم هایت،می توانم صدایت را ببینم .عطرت را درمشتم بگیرم .هیاهوی باد ترانه گیسوانت است .تو همچون غباری از احساس هستی. بی تو خورشید را خط می زنم ،به شب اضافه کار می دهم. انجماد فاصله ها را داغ می کنم .دروازه جهان را می بندم، بی تو جهان فریاد منتهی به سکوت است .
وقتی در کاغذ هایم در میان آدم ها دنبالت می گشتم ،خودم را هم گم کردم. به دنبال نشانه هایی از تو خودم را یافتم.
واژهایم را معطر می سازی و در دشت تشنه چشم هایم امید جاری می سازی .گاهی کبوتر های شعر را برایت پرواز می دهم ،وقتی تو نباشی هجاها نوک زبانم می میرند . تو همچون سایه ای همراهم هستی. وقتی هوا ابری است تو ابر می شوی . تو فرشته ای بودی که در خواب هایم بال هایت را جا گذاشته ای ،خواب هایی که من در بیداری می بینم. از همان بال ها برای پرواز در سرزمین خیالم استفاده می کنم بال هایم مرا می برند تا عمق بودن ،تا لذت نوشتن .
دنیا بزرگ است اما نه زمانی که مثل یک خواهر مرا بوسیدی و به آغوش کشیدی و در مهمترین روز زندگی ام ، روز تولدم کنارم بودی. هیچ وقت فراموش نمی کنم آن خاطرات و روزهای خوشبو را که در لا به لای دفترم خشک کرده ام ...به عکس هایت نگاه می کنم می نویسم حال که دیگر خودت هستی تو را واقعی می نویسم. به زیبایی مروارید های اعماق دریا؛ آسمان تیره است درست مثل زمانی که ناراحت هستی ،زمانی که شب در چشمانت می بارد شب را مچاله می کنم . هیچ وقت شب آنقدر لَخت و سیاه نبود تا زمانی که موهایت را دیدم .هر روز از تو در من معجزه ای رخ می دهد، معجزه ای از جنس کلمات...
تو انفجاری از کلمات هستی که هر هجایش در خاطره هایم جا مانده است. هر روز برای من فرد خاص هستی. یک روز خواهر، یک روز معلم، یک روز دوست.
تو به من قوی بودن را یاد داه ای، تلاش کردن را و اینکه هرگز آدم متقلبی نباشم، و از همه مهتر راه زندگی کردن را به من آموخته ای.
تو شعر را اینگونه به من یاد داده ای بنویسم:(گاهی پشت پنجره می آید تا در را برایش باز کنی ،گاهی پشت مژه ات پنهان می شود از ترس!گاهی در جان عاشق شده ات میسوزد از تب ،گاهی مثل سایه با تو قدم میزند بدون آنکه ببینی اش و گاهی انسانی می شود برا تو شعر شعر شعر ..) دوست داشتنت و بودنت مرا به آدم دیگری تبدیل کرد.
✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
بزرگترین کانال #انشا :
🆑 @ENSHA
👍519👏4🥰3👎1🔥1😁1
📚انشا در مورد #روز_معلم📚
✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
در دنیای خویش غرق بودم
کور بودم؛کر بودم
نمیدیدم،نمیشنیدم
در دریای نادانی
جوینده پاره‌ای چوب بودم
آمدی
با کشتی عشق
با بادبان های دانش
نجاتم دادی
از موج این آشفتگی ها
با تو رسیدم به آنچه که باید میرسیدم
به آنچه که در دریای مواجم
تنها رویایی بود از جنس وهم
جنس خیال
حال همان دریای مواجم
شده ساحل آرامش
شد قابی عکس که با دیدن آن
یاد تو می‌افتم
یاد تو
ای آموزگار زندگی...

روز معلم مبارک.

✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️✖️
بزرگترین کانال #انشا :
🆑 @ENSHA
👍7411👏3🔥1🤔1😍1