مجلهٔ عسل طعم تلخ دارد.
711 subscribers
1.99K photos
96 videos
1 file
61 links
فرانچسکا، من واقعا فکر می‌کنم تو وجود داری و تمام این
داستان‌ها اتفاق افتاده.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1281765614
Download Telegram
عزیز تقریبا از دست رفته‌ام
میخواهم شرح حال این روزهایم را به عرضت برسانم.
متاسفانه بعد رفتنت آنقدر که فکر میکردم غمگین نشدم و حتی نتوانستم پشت سرت چند قطره اشک برای بدرقه بریزم.
و این راحتی و خیال آسوده بیشتر از خوشحال ، نگرانم میکند که شاید بدنم هنوز گرم است و نکند عمق فاجعه هنوز مشخص نشده.
نگرانم که آرامش قبل از طوفان باشم.
همانند سربازی که از جنگ زنده برگشته ، اما هرروز با جای خالی پایش مواجه میشود.
و هر شب با کابوس جنگ ، خواب بار سفر میبندد از چشمانش.
نگرانم که هنوز باور نکرده‌ام که بازمانده جنگ هستم ، نه نجات یافته.

"نامه‌ای که هرگز فرستاده نشد"
Eleanor Rigby
Cody Fry
All the lonely people
Where do they all come from?
روز به خیر
اگر روزتون با پریود شروع نشده عابویسلی بهتون حسودیم میشه
عقل و احساس فرق میکنن ، عقل مثل قانون عمل و عکس العمل میمونه ؛
یادت باشم یادم هستی
دوست داشته باشم ، دوستم داری
حرف در مقابل حرف
فرانچسکا میگه "انسان بودن درد داره. این زمانی پیش میاد که سعی داشته باشی انسانی زندگی کنی. چون میخوای فوق العاده باشی ، ولی میفهمی که چقدر ناقصی. دربرابر زمین. دربرابر این آسمون و زمینی که داخلش میلیاردها انسان زندگی میکنن. همیشه یکم نقص داشتن لازمه برای بودن. قرار نیست همیشه همه‌ی مردم رو راضی نگه داری تا انسانیتت ثابت بشه ، چون قرار نیست این اتفاق بیوفته. صرفا برای خوشحال کردن مردم زندگی نکن چون اینطوری خودت زندگی نمیکنی. زندگی کوتاهه پس برای آدمهای خوب وقت بذار و به فهمیدن و خوب بودن ادامه بده. چون بهای زیستن فهمیدنه."
دوست دارم برای یکی کتاب بخونم.
تا ابد که نمیتونی فرار کنی...میتونی؟
There's so much I wanna say but nah
غافل از هر فکری که در رویاهای شبانه و کابوس های روزانه‌ام دنبال میکردم ، یک روزصبح دنیا برای من وارونه میشود.
یک روز صبح از خواب بلند میشوم و بجای اینکه گیج و منگ به طرف سینک بروم تا آبی به صورتم بزنم و سرحال بیایم ، در کمال تعجب اوضاع به شیوه‌ای که هرروز بود ، نیست.
بله ، در آمدن از این روزمُردگیِ خاموش می‌تواند از آروزی دیرینه‌ام باشد ، ولی از طرفی ترسناک است.
وقتی متوجه میشوم که با یک لیتر آبی که به صورتم میزنم هیچ چیز بهتر نمیشود ، و چشمانم بخاطر نور بسته نیست و در اصل این تاریکی و غم است که من را احاطه کرده و میبلعد. در اعماق وجودم خبری جز سکوت که باز هم خواستار دیرینه‌اش بودم نیست ، و این مخوف ترین اتفاقی‌ست که تا به حال برای من اتفاق افتاده است.
it's gonna be alright
لابد اونام براشون سخت بوده که باور کنن دارن درد میکشن ، منم برام سخته که باور کنم دیگه نمیتونم چیزهایی رو داشته باشم که دیگه نیستن
بدون هیچ دلیل منطقی عصبیم و کاری برای رفع کردنش هم نمیتونم بکنم ، حتی بابت اینکه حس خوبی ندارم و نمیتونم چیز مثبتی به کسی منتقل کنم هم عذاب وجدان دارم
امروز خیلی خسته‌ام ، فردا از من نپرس که چرا نمیخندم ، گفته بودم که چقدر سخت است و ویروس پوچی و ناامیدی ، چنین راحت بر پیکرمان فرود میاید و من آخرین باری که چشم‌هایم با دهانم همراه شد را به یاد ندارم.