مجلهٔ عسل طعم تلخ دارد.
710 subscribers
1.99K photos
96 videos
1 file
61 links
فرانچسکا، من واقعا فکر می‌کنم تو وجود داری و تمام این
داستان‌ها اتفاق افتاده.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1281765614
Download Telegram
ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم،ازت متنفرم.
امروز تولد یکی از انسان‌های موردعلاقمه.
تولدت مبارک جناپ ۱۹ساله
I've got so much shit to say
Baby take me from this place
I just really cannot stay
Tears are falling down my face
I feel colder every day
Know they want me out their way
I'll be gone, I'll be okay
I just need some fucking space
چاره جدید: کتابامو بردارم. به تنهایی برم جایی که سایه و نور در تعادل باشن. کتابمو تا ته بخونم.
fuck you simon cowel.
خبر بد اینه که مهم‌ترین آدم زندگی هیچکس نیستم. خبر خوب اینه که هیچکس هم مهم‌ترین آدم زندگیم نیست. یک آزادی و بی تعلقی خاصی تو همش هست. وقتی بهش فکر می‌کنم حس یک پرنده‌ با بال‌های شکسته رو دارم.
نصیحت روز : فیلم platformرو ببینید.
نصیحت شبانه : سمفونی‌های مهلر رو گوش کنید.
می‌دونم درست فکر نمی‌کنم، ولی نمی‌خوام درست فکر کنم، چون وقتی اینطور فکر می‌کنم، بیشتر افسرده می‌شم چون فقط می‌خوام بخوابم.
-after life
I can run, but I can't hide
نه من افسرده نیستم. فقط همیشه دلم می‌خواد بمیرم. بعدش می‌فهمم زندگیمم ارزشی نداره پس می‌خوام تا تهشو ببینم، گاهی اوقات هم می‌بینم حتی دیگه حوصله اینکه بخوام به تهش فکر کنم و حس کنجکاوی داشته باشم رو ندارم پس باز هم آرزوی مرگ می‌کنم. در عین حال گاهی خوشحال هم می‌شم،اما اصلا دوام نداره. انگار سالیانه یه فرشته مرگ سمتم میاد تا بار دیگه شیره زندگی رو از وجودم بیرون بکشه و من هی خالی تر از دیروز می‌شم. نه من افسرده نیستم اما توانایی شادی بخش بودن رو ندارم. فکر نمی‌کنم حتی اگر مهم‌ترین آدم زندگی‌ای هم داشتم و جلوم زار زار گریه می‌کرد می‌تونستم کاری کنم. احتمالا فقط می‌تونستم خیره بمونم‌. توانایی استفاده درست از احساساتم رو از دست دادم و طوری رفتار می‌کنم که انگار هیچ ایده‌ای راجع به این احساسات ندارم و بلد نیستمشون. نه من افسرده نیستم اما هیچ حسی برای بروز دادن ندارم، مثل میوه‌ی کپک زده‌ و له شده‌ی ته صندوق که ازش یه هسته سفت باقی مونده. مثل لباسی که آستین و یقه‌ش پاره‌س و تیکه‌های زشتش با دوختی شل بهم وصل شدن. نه من افسرده نیستم اما یادم نیست آخرین باری رو که از زنده بودن احساس خوشحالی کردم.