میدونید من دیگه چیزی ندارم انگار.
انگار که تموم شده باشم، ممکنه؟کم حرف شدم، اونقدر که حال همه دوستامو بهم میزنم و کنار من بهشون خوش نمیگذره، انگار که من با همهی اخلاقام مال یه دنیای دیگهایَم که هیچکس هیچ جوره اینجا قبولش ندارن تا این حد ک ازم همش بعنوان بداخلاق و بی اخلاق یاد میشه. دست خودمم نیست؛ انگار ک نمیتونم، انگار یه چیزایی داشتم ک دیگ ندارم، من آدم حرف بزنی نیستم...فکر میکنم خودمو توی سالهای قبلی جا گذاشتم و اینی ک منم الان، اونی ک من بودم نیستم دیگه...
انگار که تموم شده باشم، ممکنه؟کم حرف شدم، اونقدر که حال همه دوستامو بهم میزنم و کنار من بهشون خوش نمیگذره، انگار که من با همهی اخلاقام مال یه دنیای دیگهایَم که هیچکس هیچ جوره اینجا قبولش ندارن تا این حد ک ازم همش بعنوان بداخلاق و بی اخلاق یاد میشه. دست خودمم نیست؛ انگار ک نمیتونم، انگار یه چیزایی داشتم ک دیگ ندارم، من آدم حرف بزنی نیستم...فکر میکنم خودمو توی سالهای قبلی جا گذاشتم و اینی ک منم الان، اونی ک من بودم نیستم دیگه...
چیشد ک یهو ب خودم اومدم دیدم؛ ن حوصله آدمی رو دارم، نه جنگل حال میده، نه موزیک حس خوبی میده.چیشد ک یهو از همه چیز و از همه آدما خسته شدم؟!
من اصلا آدم رابطه های ضعیف نبودم! من مال این تنهاییا نبودم، از جنس شکستن ها نبودم، من اهل این سیاره نبودم، من اصلا هیچکس نبودم...