یه وقتایی حس میکنم به من هیچ احتیاجی نیست، بعد میرم یه گوشه میشینم به این آدما نگاه میکنم، میبینم آره واقعا هیچ احتیاجی بهم نیست.
کاش با ی مشما لپ لپ بیای دنبالم بریم پارک؛ انقد تاب بازی کنیم که خسته شیم.. بعدشم شیرکاکائو بخوریم و از ذوق وسایل داخل لپ لپ بمیریم.
میشه با من درست رفتار کنی؟ من هر طور که خودمو نگاه میکنم جز یه آدم خسته با یه روح مرده چیزی نمیبینم، یا اصن باهام حرف نزن یا جوری حرف بزن که دلم نخواد امروز آخرین روز من باشه.
آدم وقتی چیزیو فهمیده دیگه نمیتونه ندونه…
آدم میتونه نخواد، میتونه نره، میتونه بمیره، میتونه سکوت کنه، میتونه بخوابه، میتونه خودشو حبس کنه؛
اما نمیتونه وقتی چیزیو فهمیده دیگه نفهمه.مثل حس دوست نداشتن تو ب من=)
آدم میتونه نخواد، میتونه نره، میتونه بمیره، میتونه سکوت کنه، میتونه بخوابه، میتونه خودشو حبس کنه؛
اما نمیتونه وقتی چیزیو فهمیده دیگه نفهمه.مثل حس دوست نداشتن تو ب من=)