همتون دارید با رفتاراتون و حرفاتون ی چی توم فرو میکنید مرسی ک آرومم نمیذارید.
سخت ترین کار من این بود که باید با این واقعیت روبرو میشدم که تو برای من مناسب نبودی و با این حال باز اعتقاد داشتم که میتونم تغییرت بدم.
به این نتیجه رسیدم که مشکل از عقل شماست که نمیفهمید وگرنه رفتارای من کاملا داد میزنه که حالم ازتون بهم میخوره.
ولي يه شب بهت زنگ میزنم میگم که چقدر خيلی جاها کم گذاشتی، میگم که شبایی که فکرکردی حالم خوب بوده من با گریه میخوابیدم، میگم حسرت یه عالمه دوست داشتن و گفتن فقط یه دلم برات تنگ شده رو گزاشتی رو دلم، میگم چقدر خودخواه بودنت جونمو میسوزوند، میگم چقدر همه جا به فکرت بودم و تو فکر همه بودی جز من، میگم که چقد بی لیاقت بودی و میگم چقدر با همه اینا من تا آخر رابطمون جنگیدم برامون برعکس تو.
دلم میخواد برگردم عقب، به شبی که هنوز با تو نسبتی نداشتم و همونجا ولت کنم و برم... برای همیشه برم، اونوقت دیگه نه دوستت داشتم و نه دوستم داشتی.و این انتظارات بیخودی رو از همدیگه نداشتیم.اینجوری اعصاب جفتمونم آروم بود.