دیشب فک میکردم این آدم مچاله شده روی تخت، تا صب دووم نمیاره؛
سلام ظهر بخیر.
سلام ظهر بخیر.
ی مشت حرف تو گلوم سد شدن و راه تنفسمو بستن.نه میتونم بگمشون، نه میتونم فراموششون کنم...
نیاز دارم در طول روز یکی چند بار بهم بگه تقصیر تو نبود، چون بنظرم مقصر همه چیز خودم بودم.
𝘽𝙪𝙗𝙗𝙡𝙚
از لحاظ روحی احتیاج دارم آدمایی وارد زندگیم بشن که مثل پتو بهم حس امنیت بدن.
از لحاظ روحی احتیاج دارم همرو بکشم بعد بشینم یجا بخندم بهشون و چیپس بخورم.
ساعت که از دو میگذره مدام به این فکر میکنم که اگه دیگه خوابم منو نخواد چی؟ ترسناکه ها!