نصفم سرده، نصف دیگهام اتیش گرفته.نصفم ساکته، نصفه دیگهام مدام حرف میزنه. نصفم ارومه، و نصف دیگهام تا درجه ای غیر قابل تحمل عصبیه.
چیز دیگری که عذابش میداد این بود که هر شب به این نتیجه میرسید که "زندگی اش از همه چیز تهی شده است و او برای ادامه ندادن این بیهودگی و رنج ممتد هیچ کاری از دستش برنمی آید"
نصف زندگیم صرف این شد ک ب آدمای مهم زندگیم بفهمونم با من نجنگید من دشمنت نیستم...!