شما تا وقتی که سرکار نری، متوجه نمیشی که درس خوندن باکلاس ترین و راحت ترین کار دنیاست.
اون قسمت بزرگسالی که آدم میفهمه باید از رو ابرها بیاد پایین و پاش رو بذاره روی زمین. دقیقاً اون لحظهای که واقعیت زندگی رو میپذیره، خیلی غمانگیزه.
این قضیه که باهات قطع رابطه کردم کافی نیست؛ همین که هنوز میشناسمت ازارم میده.
𝘽𝙪𝙗𝙗𝙡𝙚
از لحاظ روحی احتیاج دارم به کسی بگم نمیتونم؛ ولی اون بتونه و کمکم کنه. راستش بچهها ما قرار داد نبستیم همیشه قوی باشیم.
از لحاظ روحی احتیاج دارم که برم تو بغل مادرم و بگم: " مامان تمام زندگیم درد میکنه."
کات کردن خیلی عجیبه، یکی بهت کلی وعده داده، همه جا با هم رفتین، یه عالمه خاطره دارین، برای آینده برنامه چیدید و هزاران کار دیگه با هم کردین دیگه از فردا نیست و قرار نیست دیگه تکست بده و زنگ بزنه.
بچه که بودم، نمیفهمیدم چرا باید برم کلاس زبان و همش غر میزدم. حالا که میفهمم فقط میتونم بگم سگتم مامان.
این چیه یاد گرفتید میگید آدم از هیچکس نباید انتظار داشته باشه؟ چرا نداشته باشم؟ اینطوری دیگه فرق تو با یه غریبه چیه برای من؟