تلخه اینکه همه زورتو بزنی که یه آدمایی رو تو بهترین و تمیزترین و قشنگترین قسمت قلبت نگه داری و در نهایت، اون پاشه همه چیزو بشکنه و خورد کنه. دلت نمیاد بیرونش کنی اما دیگه اینجا هیچی تمیز و قشنگ نیست. همه چی خراب و داغونه؛ وسط همون خرابه ها نگهش میداری، هی نگاش میکنی با خودت میگی آخه چرا؟!
از هر پدیده ای فاصله بگیری کمرنگ میشه؛ گذشته رو زیاد احضار نکن بذار بره تموم شه.
بعضی وقتا برا انجام یه کاری هم مغزم گفته نه، هم قلبم؛ ولی باز اون کار رو انجام دادم. نمیدونم کدوم زبون نفهمی داره توم تصمیم میگیره.
آره عزیزم به یادتم. هر بار که درگیر مشکل جدیدی میشم یک بار بهت لعنت میفرستم.
دیگه نگران هیولاهای زیر تختم نیستم؛ وقتی فهمیدم این همه مدت چی تو آستینم داشتم.