بزرگسالی خیلی طاقت فرساست، وسط فروپاشی روانی باید پاشی خودتو جمع و جور کنی و ادامه بدی. بابا ولم کن میخوام برم زیر پتو گریه کنم.
𝘽𝙪𝙗𝙗𝙡𝙚
تو زیادی حساسی!! ترجمه: احساساتت برام اهمیت ندارن.
هستی ی قهوه بزنیم؟!
ترجمه: من در مرز فروپاشی کاملم؛ اگه همو نبینیم نمیدونم چ بلایی سرم میاد.
ترجمه: من در مرز فروپاشی کاملم؛ اگه همو نبینیم نمیدونم چ بلایی سرم میاد.
تلخه اینکه همه زورتو بزنی که یه آدمایی رو تو بهترین و تمیزترین و قشنگترین قسمت قلبت نگه داری و در نهایت، اون پاشه همه چیزو بشکنه و خورد کنه. دلت نمیاد بیرونش کنی اما دیگه اینجا هیچی تمیز و قشنگ نیست. همه چی خراب و داغونه؛ وسط همون خرابه ها نگهش میداری، هی نگاش میکنی با خودت میگی آخه چرا؟!
از هر پدیده ای فاصله بگیری کمرنگ میشه؛ گذشته رو زیاد احضار نکن بذار بره تموم شه.
بعضی وقتا برا انجام یه کاری هم مغزم گفته نه، هم قلبم؛ ولی باز اون کار رو انجام دادم. نمیدونم کدوم زبون نفهمی داره توم تصمیم میگیره.
آره عزیزم به یادتم. هر بار که درگیر مشکل جدیدی میشم یک بار بهت لعنت میفرستم.