یه درد عجیبی تو مغزمه . انگار یه چیزی تو مغزم خونریزی کرده . یه چیزی مثل خاطرات ، مثل بقلا ، بوسه ها ، حرف زدنا ، اتفاقات ، همشون خونریزی کردن ، بدجور درد میکنه .
یه تئوری خیلی قشنگ هست که میگه: اگه تو زندگی الانت یکیو دیدی و به دلت نشست ، فکر کردی یه چیزی تو وجودش هست که با بقیه فرق داره، جوری که انگار سالهاست که میشناسیش؛ در واقع تو زندگی قبلیت اون آدم یکی از صمیمی ترین آدمای زندگیت بوده:)
یاد بگیرید؛ آدمی که بلوغ عاطفی داره انتظار نداره بدون اینکه حرف بزنه دیگران درکش کنند و متوجه احساساتش بشن. چون بقیه نه به صورت خودکار از محتویات مغز شما اطلاعاتی دارن و نه توانایی ذهن خواهی دارند پس حرف بزنید و احساساتتون رو بروز بدید اینطوری کمتر احساس تنهایی میکنید .
یادم نمیره تو این شبا ک کیری ترین شبای عمرم بود همتون تنهام گذاشتین و رفتین کصکشای حرومی .