حرف بزنیم؟ چی بگیم؟ چی مونده که بخوایم بگیم؟ بعد این همه مدت جز ناامید شدن از هم دیگه هیچی نمونده فکر کنم. شاید یکم گرد و خاک توی سینهم باشه اما حرفی که بشه زد، نه.
بعضیا میتونن با اومدنشون خیلی چیزارو تغیر بدن.مثلا؛ اونا بهت ثابت میکنن که چقدر ادما حرومزاده و کثیفن!
گاهی وقتا با آدما موافقت میکنم برا اینکه
دیگه حرف نزنن، لال شن.فقط همین.
دیگه حرف نزنن، لال شن.فقط همین.
وقتی یه ادمو از دست میدی، یه تیکه از قلبت همیشه همراهش میمونه، حتی اگه ازت متنفر باشه.اما گاهی وقتا براشون مهم نیست برای همین نمیپذیرنش و همونطور که تورو انداختن دور قلبتم دور میندازن، تا بفهمی واقعا هیچ ارزشی براشون نداری و این فقط تو بودی که از خودت گذشتی که اون ادمو از دست ندی، درحالی که اون تلاش میکرده زودتر از دستت بده و برای همین بد از جدایی راحت تر میپذیره.پس بزار و برو و به خاستش برسونش تا بیشتر ازین خستش نکنی، اون خیلی وقته که از زندگیت رفته وخبر نداشتی و فقط منتظر یه بهونه بود که جسمش هم همراهش بره و ترکت کنه، حالا که موفق شده جلوشو نگیر، اون نمیشنوعه، نمیخاد که بشنوعه، پس ازش دور بمون .
باورت نمیشه همین آدمی که قلبشو شکستی، چقد میتونه تو بیرون انداختن آدمای بی لیاقت از زندگیش خوب باشه.
دقیقا من همیشه پشت تو بودم.هر کار کردی هر حرفی زدی حمایتت کردم، با اینکه بقیه میگفتن نکن.با اینکه بقیه میگفتن شاخ میشی برام، و دقیقا تو عن ریختی تو کاسه و تحویلم دادی
دشمن شادمون کردی کصکش.
دشمن شادمون کردی کصکش.