عمو احسان{دوبله}
102 subscribers
34 photos
108 videos
55 links
🎰AMO⛷EHSAN🍭
مینی پادکست؛ دوبله؛ نوشته؛ آگاهی، معرفی
#حس_خوب
۲۰۰𓈓⛴𓈓𓈒𓈓
بات ارتباط:
@ehsundub_bot
Download Telegram
All Gone No Escape
Gustavo Santaolalla
𝚆𝚘𝚛𝚕𝚍,𝙸𝚝 𝚏𝚞𝚕𝚕 𝚘𝚏 𝚙𝚎𝚘𝚙𝚕𝚎;
𝚊 𝚌𝚊𝚕𝚖 𝚊𝚗𝚍 𝚌𝚕𝚎𝚊𝚛 𝚖𝚒𝚗𝚍 𝚠𝚒𝚗𝚜.
❤1
ᴘᴏʟᴀʀɪs
My blue 💢
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from 🦋𝙈𝙮 𝘽𝙪𝙩𝙩𝙚𝙧𝙛𝙡𝙮🦋 (𝙥𝙖𝙧𝙫𝙖𝙣𝙝🎙🦋)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🦋𝙈𝙮 𝘽𝙪𝙩𝙩𝙚𝙧𝙛𝙡𝙮🦋
عمو احسان{دوبله}
همه چی تموم شده؛
تموم‌تر از اون لحظه‌ای که تقاضا کمک نمی‌کنی چون میدونی کسی نیست.

تموم‌تر از آخرین نگاه یک سالمند به بچه‌هایی که با کلی زحمت بزرگشون کرده.

تموم‌تر از رقص آبیه آخرین برگ زرد پاییزی؛ تموم‌تر از لحظه‌ی خداحافظی رفیق مهاجرت توو فرودگاه امام.

تموم‌تر از آخرین واگن خط مترو که ازش جا موندی؛ همه چی تموم شد برای من یا شایدم برای تویی که اینو داری میخونی. نمیدونم چه‌ چیزایی برات تموم شده اما میدونم خیلی سخت بوده و با «اینم میگذره» نگذشته.
💔2
قاصدکِ حرف‌های باد، در میان ذهن آسمان پرواز می‌کرد و یقهٔ آسمان را گرفته بود…
آفتاب نورش را تاباند…
پاهای آسمان لرزید…
چیزی از آن پایین، زمزمه می‌شد…
و اندام ساختمان‌ها، زیر نگاه انسان‌ها، می‌رقصیدند.

درخت نگاهم، ریشه‌اش به صورت خندان تو گره خورد و لبم به سمت پایین پله شد.

چه روزگاری…

ای کاش می‌توانستم تو را از عکس بیرون بکشم، یا همان‌طور که رفتی، بروم…
از این شهر، از این کشور، از این جسم،به هر جا که هستی، یا بودی، یا خواهی بود.

خواب از چشمانم مهاجرت کرد، به شهری دور از خودم و نزدیک به تو؛
فرصتی دارم؟ یا که نه!…
تو با خودت مرا داری، و من بی‌تو خدا را هم ندارم؛ این انصاف است؟
و قلنج دلتنگی‌ام سال‌هاست شکسته نمی‌شود.

و آفتاب این بار از سمت کوه ابروانت طلوع کرد،
به اسلحه‌ای که مرا به غروبِ طلوع تو رساند.

احسان
❤2
سکوتِ گل‌ها، زبانِ خارها را درازتر کرده بود؛ باغبان، چشم‌اندازش به اندازه‌ی اندازه نبود. نفس عمیقی کشید و دستانش را سایبان کرد.
بیل را برداشت و گفت: ای کاش کسی بود مرا نیز شخم می‌زد و بذرِ امید را در من می‌کاشت تا غنچه‌ی شادی، در خاکِ تنم ریشه کند.

عصای پیری منم؛
این بیل شده است، می‌دانم…

امروز، دور از جانتان، سرما در تنِ من خودش را گرم می‌کند.
خب، عیبی ندارد…
خاکِ زیر پایم، جای من بگذار نفس بکشد؛ اما ترسیدم!

ترسیدم نکند با بیل، نفسِ خاک را در شیشه کنم.
با هر سرفه، عقب‌نشینی می‌کردم به جنگِ میانِ پیرمرد و خارهای سخنگو.
خاک‌های رطوبت‌زده بوی خاطرات را می‌دادند و دستانم بوی خستگی.
کمرم ترقه‌بارانِ سالیانِ بی‌چهارشنبه بود؛ نوارِ دستانم بیل را زیبا نمی‌کرد، اما حداقل مرا باغبان نشان می‌داد.

باغبانِ بی‌بیل…
چه طنزِ تلخی است.
قلمِ باغبان بیل است!
بعضی بیل‌ها در خونِ گل‌ها غرق می‌شوند و بعضی دیگر در خونِ باغبان؛
اما امیدوارم روزی بیلِ طلایی را به من بدهند تا خاکِ سیاهِ وجودم را شخم بزنم.

احسان
❤2
You stay in the dark because it is not a lie.
مقداری اعتراض

دلار یقه‌ی ریال را گرفت شلوارش را پایین کشید و گفت: اینجا جای تو نیست...
قلبش تا خانه قدم‌هایش را شمرد و با خودش گفت: اصلا می‌توانم به خانه بازگردم؟

احسان فتحی؛
😁2💔1
من آن نیستم‌‌‌‌...
🆒2💔1