کم نه ، زیاد میخواهمت
آنقدر که در تمام خاطره هایم تو باشی
قدم بزنی ، بدوی ، بخندی
بخوآنی ، برقصی ، ببوسی ، بمانی
و بدآنی که من چقدر
عاشق این فعل ماندنم ...
آنقدر که در تمام خاطره هایم تو باشی
قدم بزنی ، بدوی ، بخندی
بخوآنی ، برقصی ، ببوسی ، بمانی
و بدآنی که من چقدر
عاشق این فعل ماندنم ...
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
این آهنگ قصهی یه عشق کهنه است
چشمایی که هیچوقت فراموش نشد...
چشمایی که هیچوقت فراموش نشد...
برای آدمها مرز بذار
مرز صمیمیت
مرز گفتار
مرز رفتار
مرز تماس فیزیکی
مرزِ...
خودت این مرزها رو تعیین کن
و همیشه یک قدم عقبتر بایست!
مرز صمیمیت
مرز گفتار
مرز رفتار
مرز تماس فیزیکی
مرزِ...
خودت این مرزها رو تعیین کن
و همیشه یک قدم عقبتر بایست!
نمیدونم ، شاید امشب بشینم و برای تموم چیزهایی که حقم نبود؛ ولی تجربه کردم گریه کنم...!
تبم ترسم که پیراهن بسوزد
ز هرم آه من آهن بسوزد...
مرا فردوس می شاید
که ترسم
دل دوزخ به حال من بسوزد
ز هرم آه من آهن بسوزد...
مرا فردوس می شاید
که ترسم
دل دوزخ به حال من بسوزد
من بلبل عشاق به دامی نشوم رام
در دام تو بی طمع و دانه بمیرم
در یتیمم صدفم سینه دریاست
بگذار دردانه یتیمانه بمیرم
بیگانه شمردند مرا در وطن خویش
تا بی وطن از همه بیگانه بمیرم
در دام تو بی طمع و دانه بمیرم
در یتیمم صدفم سینه دریاست
بگذار دردانه یتیمانه بمیرم
بیگانه شمردند مرا در وطن خویش
تا بی وطن از همه بیگانه بمیرم
سالها بعد
که مشتی از خاک سرزمینت شده ای
باران که میزند بویی به مشام خواهد رسید کاش بوی عشق و امید بلند شود...
نه ترس و ذلت...
که مشتی از خاک سرزمینت شده ای
باران که میزند بویی به مشام خواهد رسید کاش بوی عشق و امید بلند شود...
نه ترس و ذلت...
تو تنها کسی هستی که در شلوغی ترین لحظه های زندگی ، تمام سکوت های من را با حضور خود معنا میکنی
قهوه را بردار و یک قاشق شکر ... ســـم بیشتر
پیــش رویــــم هـــــم بــزن آن را دمـــادم بیشتر
قهوه ی قاجاری ام همرنگ چشمانت شده ست
می شوم هرآن به نوشیــــدن مصمم بیشتـــر
صندلــی بگذار و بنشین روبـــرویم ، وقت نیست
حرف ها داریــــم صدها راز مبهــــم بیشتــــر
... راستش من مرد رویایت نبــــودم هیچ وقت
هرچه شادی دیدی از این زندگی غم بیشتــر
ما دو مرغ عشـــق، اما تا همیشـــه در قفس
ما جــدا از هم غـــم انگیزیم، با هــــم بیشتــر
عمق فنجان هرچه کمتر میشود حس میکنم
عرض میز بینـــمان انگار کـــم کــــم بیشتـــر
خاطرت باشد کسی را خواستی مجنون کنی
زخـــم قدری بر دلش بگـــذار مرهـــــم بیشتر
حیف باشد شاعری خوشنام بودم در بهشت
مادرم حــــوا مقصــــــر بـــود، آدم بیشتـــر ...
*
سوخت نصف حرف هایــــم در گلو ... اما تو را
هرچه می سوزد گلویـــــم دوست دارم بیشتر
پیــش رویــــم هـــــم بــزن آن را دمـــادم بیشتر
قهوه ی قاجاری ام همرنگ چشمانت شده ست
می شوم هرآن به نوشیــــدن مصمم بیشتـــر
صندلــی بگذار و بنشین روبـــرویم ، وقت نیست
حرف ها داریــــم صدها راز مبهــــم بیشتــــر
... راستش من مرد رویایت نبــــودم هیچ وقت
هرچه شادی دیدی از این زندگی غم بیشتــر
ما دو مرغ عشـــق، اما تا همیشـــه در قفس
ما جــدا از هم غـــم انگیزیم، با هــــم بیشتــر
عمق فنجان هرچه کمتر میشود حس میکنم
عرض میز بینـــمان انگار کـــم کــــم بیشتـــر
خاطرت باشد کسی را خواستی مجنون کنی
زخـــم قدری بر دلش بگـــذار مرهـــــم بیشتر
حیف باشد شاعری خوشنام بودم در بهشت
مادرم حــــوا مقصــــــر بـــود، آدم بیشتـــر ...
*
سوخت نصف حرف هایــــم در گلو ... اما تو را
هرچه می سوزد گلویـــــم دوست دارم بیشتر
اگر مرا در حال خندیدن، کودکانه رفتار کردن، پرحرفی، بیرون رفتن و لذت بردن از غذا دیدی، بگذار خوشحال باشم. روزی بود که ساعتها در اتاقم تنها مینشستم و از خدا میخواستم مرا شفا دهد چون احساس میکردم دیگر توان ادامه دادن زندگی را ندارم. من جنگهای خاموشی را پشت سر گذاشتهام که بسیاری هرگز ندیدند. اکنون فقط میکوشم دوباره زندگی کنم. آرامش را پیدا کنم و حال دلم را خوب نگه دارم