آنقدر در برابر نشدنهای مکرر،
خواستههای قلبش را تغییر داده بود
که دیگر نمیدانست روحش واقعا در کجا آرام میگیرد.
خواستههای قلبش را تغییر داده بود
که دیگر نمیدانست روحش واقعا در کجا آرام میگیرد.
مرسی که خودتو از چشمام انداختی اگه به من بود
حالا حالاها میزاشتمت رو چشمام و میبخشیدمت.
حالا حالاها میزاشتمت رو چشمام و میبخشیدمت.
طوری حرف میزد انگار که ستارههای وجودش و پروانههای قلبش مرده بودن!
برای ونگوگ که نوشت:
انسان ها طوری با من برخورد میکردند انگار من قلبی ندارم!
انسان ها طوری با من برخورد میکردند انگار من قلبی ندارم!