آهسته قدم برمیدارم
آنقدر آهسته که تا فردا صبح هم به خیابان مولوی نمیرسم!
نمیخواهم برسم اصلاً اگر برسم چگونه جلوی هجوم آن همه خاطره را بگیرم؟! چگونه میخواهم دستانی را که در آن خیابان گرفته بودم فراموش کنم چگونه میخواهم دیر یا زود باور کنم او دیگر نیست برای همیشه رفته است؟!
مخاطب تمام شعرهایم دیگر نیست!
افکار سیاه و سفید در مغزم بازی گلف انجام میدهند هر لحظه به جنون نزدیکتر میشوم.. نمیخواهم یادآور شوم آن صبح سرد و تلخ را آن صبحی که عزیزترین فرد زندگیم را برای بار آخر تماشا کردم..
دیوانه وار افکارم را یکی پس از دیگری پس میزنم و آنها به نوبت جلو میآیند،انگار جنگی میان من و خاطراتم سر گرفته که قصد تمامی ندارد..
به گذشته پرتاب میشوم..
نهال کجایی دختر چایی سرد که دیگه فایده نداره همیشه انقدر دیر بیدار میشی که چاییت سرد میشه.
نهال:
الهی قربونت برم من چاییم سرد بشه بهتر از اینه که زندگیم سرد بشه!
باز با کی صحبت کردی طبع شعرت گل کرده هااااان؟!!
نهال:
جونم برات بگه من اصلاً تو رو میبینم طبع شعرم گل میکنه رفیق...
بوسه ای روی گونههایم نشاند!
نهال:
خب دیگه من برم دیرم شده خیابون مولوی میبینمت...(دوستت دارم بیشتر از خودم)
رسیده بودم!
عذر میخواهم از گفتن بقیه داستان معذوریم..جان گویندهی داستان توسط خاطرات ربوده شد!!!
Ms.F.
ـنوشتهای از سه سال پیش..
آنقدر آهسته که تا فردا صبح هم به خیابان مولوی نمیرسم!
نمیخواهم برسم اصلاً اگر برسم چگونه جلوی هجوم آن همه خاطره را بگیرم؟! چگونه میخواهم دستانی را که در آن خیابان گرفته بودم فراموش کنم چگونه میخواهم دیر یا زود باور کنم او دیگر نیست برای همیشه رفته است؟!
مخاطب تمام شعرهایم دیگر نیست!
افکار سیاه و سفید در مغزم بازی گلف انجام میدهند هر لحظه به جنون نزدیکتر میشوم.. نمیخواهم یادآور شوم آن صبح سرد و تلخ را آن صبحی که عزیزترین فرد زندگیم را برای بار آخر تماشا کردم..
دیوانه وار افکارم را یکی پس از دیگری پس میزنم و آنها به نوبت جلو میآیند،انگار جنگی میان من و خاطراتم سر گرفته که قصد تمامی ندارد..
به گذشته پرتاب میشوم..
نهال کجایی دختر چایی سرد که دیگه فایده نداره همیشه انقدر دیر بیدار میشی که چاییت سرد میشه.
نهال:
الهی قربونت برم من چاییم سرد بشه بهتر از اینه که زندگیم سرد بشه!
باز با کی صحبت کردی طبع شعرت گل کرده هااااان؟!!
نهال:
جونم برات بگه من اصلاً تو رو میبینم طبع شعرم گل میکنه رفیق...
بوسه ای روی گونههایم نشاند!
نهال:
خب دیگه من برم دیرم شده خیابون مولوی میبینمت...(دوستت دارم بیشتر از خودم)
رسیده بودم!
عذر میخواهم از گفتن بقیه داستان معذوریم..جان گویندهی داستان توسط خاطرات ربوده شد!!!
Ms.F.
ـنوشتهای از سه سال پیش..
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
واقعا عاشقشم،خوشگل ترین و دوست داشتنی ترین گردنبندم💚..(؛
بمونه اینجا..
بمونه اینجا..
واقعا که چایی سرد میشه..
چقدر عجیبه!
الان از دیدن چیزایی شاد نمیشیم که یه روز میگفتیم اگه داشته باشیم دیگه هیچی نمیخوایم از زندگی..))
چقدر عجیبه!
الان از دیدن چیزایی شاد نمیشیم که یه روز میگفتیم اگه داشته باشیم دیگه هیچی نمیخوایم از زندگی..))
صحبت راجع به علایقت با آدم بی درک
مثل پلی کردن موسیقی مورد علاقت برای یه آدم ناشنوا میمونه!
Ms.F.
مثل پلی کردن موسیقی مورد علاقت برای یه آدم ناشنوا میمونه!
Ms.F.
لحظه هایی هست که حس میکنه دیگه زندگی تمومه ..یا باید تمومش کنی!
ولی یک دقیقه یک ساعت .. بعد
خودتو میبینی که دوش آب سرد گرفتی،یه لیوان آب خنک دستته و یه موزیک آرامشبخش پلیه و تو دوباره خودتو به زندگی وصل کردی..
هرچند تلخ!
ولی یک دقیقه یک ساعت .. بعد
خودتو میبینی که دوش آب سرد گرفتی،یه لیوان آب خنک دستته و یه موزیک آرامشبخش پلیه و تو دوباره خودتو به زندگی وصل کردی..
هرچند تلخ!
یعنی میشه این ترم هم مثل ترم پیش،هم اتاقیام خوب باشن و باهاشون هیچ مشکلی نداشته باشم؟!