Forwarded from 𝐅ɑ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
﮼قد رعنا داری تو🙂↔️!
﮼رخ زیبا داری تو🫣✨...
﮼هرچی خوشگلا دارن🤌🏻
﮼همه رو یک جا داری تو👄~
آیمووی اینو بزن
بعد شات از پیامت هم بگیر بی زحمت 🫠
﮼قد رعنا داری تو🫰🏻💘﮼
﮼رخ زیبا داری تو🫣✨...
﮼هرچی خوشگلا دارن🤌🏻
﮼همه رو یک جا داری تو👄~
آیمووی اینو بزن
بعد شات از پیامت هم بگیر بی زحمت 🫠
﮼قد رعنا داری تو🫰🏻💘﮼
❤🔥1
Forwarded from Ghazal
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میشه ایمووی بزنی چنل نزاری لطفااا😭😭
﮼آهویدشتزنگاری🤍
﮼آهوی دشت زنگاری🪽
﮼توییکهمیگیدوسمداری
﮼میریوسراغمنمیای😔
﮼بهکیمنواینجامیسپاری
﮼آهویدشتزنگاری💘
رنگش سفید باشه مرسی
﮼آهویدشتزنگاری🤍
﮼آهوی دشت زنگاری🪽
﮼توییکهمیگیدوسمداری
﮼میریوسراغمنمیای😔
﮼بهکیمنواینجامیسپاری
﮼آهویدشتزنگاری💘
رنگش سفید باشه مرسی
❤🔥1
اِدیت تــاتـلِی🍓
﮼قد رعنا داری تو🙂↔️! ﮼رخ زیبا داری تو🫣✨... ﮼هرچی خوشگلا دارن🤌🏻 ﮼همه رو یک جا داری تو👄~ آیمووی اینو بزن بعد شات از پیامت هم بگیر بی زحمت 🫠 ﮼قد رعنا داری تو🫰🏻💘﮼
عشقم شرایط ایمووی و گفتم لطفا دقت کنید
بدون فاصله تایپ کن
بدون فاصله تایپ کن
❤🔥1
من فعلا اولترای ویدیو نمیزنم به یکی از اد ها بگو بزنه واست🌚💘
❤🔥1
Forwarded from Ghazal
غزل من اینو زدم همه رو یک جا داری تو
ولی اصلش همه رو تنها داری توعه 😭😭😭😭
خودت درستش کن عشقم
ولی اصلش همه رو تنها داری توعه 😭😭😭😭
خودت درستش کن عشقم
Forwarded from بنر تابستان برفی❄️🫀
اخمهای درهمش را دوست داشت نگرانی تلقی کند.
- با کی دعوا کردی اینجوری زدتت؟
خورشید که کنار دستش نشست و جعبه کمکهای اولیهاش را باز کرد، نگاه کوروش پیوسته خیره او بود. باورش نمیشد پس از آن آشوب دوباره او را میبیند. مانند خواب بود. جنگیده بود تا او را به کسی نفروشد و هر طور شده پایش بماند. جانش را وسط گذاشته بود ولی لحظه آخر نجات پیدا کرده بود.
گاز استریل بتادینی شده که روی زخم لبش نشست، سوزشش از فکر بیرونش آورد.
- آخ...
- از عمد بود که اینجوری زل نزنی به من و جواب سوالمو ندی!
نگاه کوروش خسته و مخمور بود. دلش گیر لبخند محو کنج لب خورشید بود که تلاش میکرد به چشم او نیاید.
- بعضی وقتا لازمه گوش هم ببینه! دو تا چشم کافی نیست.
خورشید آرام خندید:
- مگه گوشم میبینه؟
- اگر نمیتونه ببینه حداقل میتونه نشنوه تا چشم بهتر ببینه که. هوم؟ یه وقتاییم میتونه چشم نبینه، جاش گوش بشنوه...
- چه وقتایی!
کوروش چشم بست و گفت:
- من کیم؟
خورشید مکثی کرد و با تامل و گفت:
- کوروش!
کوروش با لبخند چشم باز کرد و گفت:
- مثل الان!
تبسم محوی رو لب خورشید نشست ولی سعی کرد به چشم کوروش نیاید. از نگاه سوزانش فرار و حواس خودش را به پاک کردن زخم او جمع کرد.
- این زبونو نداشتی جات تو کوچه بود.
خورشید چسب آخر را هم روی گاز استریل زد و جعبه را بست.
- خب تموم شد. تا یه دوش بگیری شام حاضره.
از جا بلند شد. چند قدم دور نشده بود که مچش اسیر دست کوروش شد. با نگاه سوالی برگشت، که کوروش هم بلند شد و قبل آنکه بفهمد چه خبر است، میان حصار بازوان او گرفتار شد.
سرش که روی سینه او نشست، اولین چیزی که حس کرد تپشهای پر حرارت قلب او بود.
بیاختیار خندهاش گرفت:
- چیشده؟ چرا یهویی؟
کوروش سر خم کرد و میان گودی گردن او آرام پچ زد:
- دلم برات تنگ شده بود.
- شیش ساعتم نیست که همو ندیدیم!
سر عقب کشید و نگاهش را به نگاه خورشید سپرد:
- یه لحظه هم برای ندیدنت زیاده.
حوادث چند ساعت پیش از کوروش مجنون تازهای ساخته بود. کم چیزی نبود. مرگ را دیده بود. زندگی بیخورشید را دیده بود. حالا تا جان داشت میخواست زندگیاش را پر از نور خورشید کند. بیمهابا. بیمرز و تعلل!
البته که خبر از قلب خرد شدهای که حالا روی دو پای لغزانش، از ماشین در آن کوچه خلوت پیاده میشد نداشت!
مرواریدی که حالا در قلبش آتش انتقام را شعلهورتر میکرد تا کوروشی که هم دلش را سوزانده بود و هم زندگیاش را به نابودی کشانده بود را خاکستر کند. مرواریدی که حالا با یک پیت بنزین و فتدک یادگار پدرش جلوی در خانه کوروشی که خیال میکرد به جای امنی فرار کرده بود ایستاده بود و لبخند شیطانی به لب داشت.
https://t.me/+UeUefD8qfsRhNmE0
https://t.me/+UeUefD8qfsRhNmE0
من کوروش دادگرم کسی که برای فرار از ازدواج با مروارید، دختر صاحب کارش هر کاری کرد و آخر عاشق زنی شد که دستاش همیشه بوی وانیل میداد.
زنی که برای فرار از ازدواج با برادر شوهر مرحومش، شد ناجی زندگی من و حاضر شد با من ازدواج کنه.
اما همه چیز به همین سادگی نبود. چون وقتی پدر مروارید فهمید، منو تهدید به مرگ کرد. نمیخواست تک دخترش به پای من حروم بشه.
اما خبر نداشت قلب من انقدر از مهر "خورشید" پر شده بود که در مقابل هدف اسلحه پدر مروارید، باز حاضر نشدم قبول کنم خورشید رو طلاق بدم و با مروارید ازدواج کنم.
اما این پایان ماجرا نبود چون گلوله جای قلب من قلب پدر مرواریدو هدف گرفت و من حالا به جز جرم عاشق خورشید شدن، جرم قتلم به گردنم افتاد...
اینجا بود که مروارید عاشق تبدیل به هیولایی شد که زندگی منو سیاه کنه و انتقام قلب عاشق و خون پدرش رو بگیره...
پارت واقعی رمان✨
- با کی دعوا کردی اینجوری زدتت؟
خورشید که کنار دستش نشست و جعبه کمکهای اولیهاش را باز کرد، نگاه کوروش پیوسته خیره او بود. باورش نمیشد پس از آن آشوب دوباره او را میبیند. مانند خواب بود. جنگیده بود تا او را به کسی نفروشد و هر طور شده پایش بماند. جانش را وسط گذاشته بود ولی لحظه آخر نجات پیدا کرده بود.
گاز استریل بتادینی شده که روی زخم لبش نشست، سوزشش از فکر بیرونش آورد.
- آخ...
- از عمد بود که اینجوری زل نزنی به من و جواب سوالمو ندی!
نگاه کوروش خسته و مخمور بود. دلش گیر لبخند محو کنج لب خورشید بود که تلاش میکرد به چشم او نیاید.
- بعضی وقتا لازمه گوش هم ببینه! دو تا چشم کافی نیست.
خورشید آرام خندید:
- مگه گوشم میبینه؟
- اگر نمیتونه ببینه حداقل میتونه نشنوه تا چشم بهتر ببینه که. هوم؟ یه وقتاییم میتونه چشم نبینه، جاش گوش بشنوه...
- چه وقتایی!
کوروش چشم بست و گفت:
- من کیم؟
خورشید مکثی کرد و با تامل و گفت:
- کوروش!
کوروش با لبخند چشم باز کرد و گفت:
- مثل الان!
تبسم محوی رو لب خورشید نشست ولی سعی کرد به چشم کوروش نیاید. از نگاه سوزانش فرار و حواس خودش را به پاک کردن زخم او جمع کرد.
- این زبونو نداشتی جات تو کوچه بود.
خورشید چسب آخر را هم روی گاز استریل زد و جعبه را بست.
- خب تموم شد. تا یه دوش بگیری شام حاضره.
از جا بلند شد. چند قدم دور نشده بود که مچش اسیر دست کوروش شد. با نگاه سوالی برگشت، که کوروش هم بلند شد و قبل آنکه بفهمد چه خبر است، میان حصار بازوان او گرفتار شد.
سرش که روی سینه او نشست، اولین چیزی که حس کرد تپشهای پر حرارت قلب او بود.
بیاختیار خندهاش گرفت:
- چیشده؟ چرا یهویی؟
کوروش سر خم کرد و میان گودی گردن او آرام پچ زد:
- دلم برات تنگ شده بود.
- شیش ساعتم نیست که همو ندیدیم!
سر عقب کشید و نگاهش را به نگاه خورشید سپرد:
- یه لحظه هم برای ندیدنت زیاده.
حوادث چند ساعت پیش از کوروش مجنون تازهای ساخته بود. کم چیزی نبود. مرگ را دیده بود. زندگی بیخورشید را دیده بود. حالا تا جان داشت میخواست زندگیاش را پر از نور خورشید کند. بیمهابا. بیمرز و تعلل!
البته که خبر از قلب خرد شدهای که حالا روی دو پای لغزانش، از ماشین در آن کوچه خلوت پیاده میشد نداشت!
مرواریدی که حالا در قلبش آتش انتقام را شعلهورتر میکرد تا کوروشی که هم دلش را سوزانده بود و هم زندگیاش را به نابودی کشانده بود را خاکستر کند. مرواریدی که حالا با یک پیت بنزین و فتدک یادگار پدرش جلوی در خانه کوروشی که خیال میکرد به جای امنی فرار کرده بود ایستاده بود و لبخند شیطانی به لب داشت.
https://t.me/+UeUefD8qfsRhNmE0
https://t.me/+UeUefD8qfsRhNmE0
من کوروش دادگرم کسی که برای فرار از ازدواج با مروارید، دختر صاحب کارش هر کاری کرد و آخر عاشق زنی شد که دستاش همیشه بوی وانیل میداد.
زنی که برای فرار از ازدواج با برادر شوهر مرحومش، شد ناجی زندگی من و حاضر شد با من ازدواج کنه.
اما همه چیز به همین سادگی نبود. چون وقتی پدر مروارید فهمید، منو تهدید به مرگ کرد. نمیخواست تک دخترش به پای من حروم بشه.
اما خبر نداشت قلب من انقدر از مهر "خورشید" پر شده بود که در مقابل هدف اسلحه پدر مروارید، باز حاضر نشدم قبول کنم خورشید رو طلاق بدم و با مروارید ازدواج کنم.
اما این پایان ماجرا نبود چون گلوله جای قلب من قلب پدر مرواریدو هدف گرفت و من حالا به جز جرم عاشق خورشید شدن، جرم قتلم به گردنم افتاد...
اینجا بود که مروارید عاشق تبدیل به هیولایی شد که زندگی منو سیاه کنه و انتقام قلب عاشق و خون پدرش رو بگیره...
پارت واقعی رمان✨