🔵 مفهوم شکنندهای به نام علم(2-2)
کواین حتی نظریههای ریاضی را هم مصون نمیداند چرا که ریاضیات هم بخشی از شبکه است، پس ریاضیات نیز از نظر معرفتشناختی کاملاً جدا از علم تجربی نیست. یعنی کواین مرز سنتی میان منطق و ریاضیات از یک طرف، و علوم تجربی از طرف دیگر، را بسیار کمرنگ میکند.
برای اثبات این موضوع کواین اعداد گنگ را مثال میزند او میگوید فرض کنید فقط اعداد گویا را داشته باشیم اما بعد متوجه شویم که برای سادهتر کردن ریاضیات، بهتر است اعداد جدیدی مانند اعداد گنگ را را وارد کنیم. کواین میگوید این کار شبیه اضافه کردن «اشیای نظری» به علم است.
به اعتقاد کواین از نظر معرفتشناختی، مفاهیم و موجودات نظری مانند اشیای فیزیکی، اتمها، نیروها و مفاهیم ریاضی در یک ویژگی مشترکاند؛ ما آنها را به عنوان بخشی از یک نظام نظری به کار میبریم که تجربه را بهتر توضیح و پیشبینی میکند.
کواین صریحاً میگوید خودش به عنوان یک فیزیکدان غیرحرفهای به اشیای فیزیکی باور دارد و باور نکردن آنها را خطای علمی میداند؛ بحث او درباره مبنای معرفتشناختی آنهاست، نه انکار وجودشان.
در نهایت مقاله کواین به سمت نوعی پراگماتیسم حرکت میکند. اگر هیچ گزارهای کاملاً جدا از بقیه شبکه علمی نیست و اگر نظریهها را بر اساس تجربه و کارکردشان در کل نظام ارزیابی کنیم، آنوقت یک معیار مهم میشود. اینکه این نظام چقدر خوب کار میکند؟ یعنی چه میزان با تجربه سازگار است؟، چقدر نظریه علمی ما را منسجم میکند؟، چقدر به پیشرفت نظریه کمک میکند؟
محصول تفکرات کواین را میتوان اینطور خلاصه کرد ما نمیتوانیم دانش علمی را به گزارههای کاملاً مستقل و جدا از هم تقسیم کنیم که بعضی صرفاً به دلیل معنا درست باشند و بعضی صرفاً به دلیل تجربه؛ بلکه دانش ما یک شبکه بههمپیوسته است که در مجموع با تجربه آزموده میشود اما تجربه هم قادر نیست بگوید کجای شبکه ممکن است ایراد داشته باشد.
باید توجه داشت که کواین نمیگوید هر عقیدهای به اندازه هر عقیده دیگری درست است و همچنین نمیگوید واقعیت وجود ندارد و نمیگوید که علم صرفاً یک داستان است بلکه برعکس، او همچنان تجربه را محدودکننده بسیار مهم نظام معرفتی میداند؛ تفاوت او با تجربهگرایی کلاسیک در این است که میگوید تجربه بهتنهایی به ما نمیگوید کدام گزاره منفرد را باید کنار بگذاریم بلکه ما باید کل شبکه باورها را با توجه به تجربه، انسجام و کارآمدی آن تنظیم کنیم.
در مجموع آنچه کواین به ما میآموزد این است، اول اینکه "درست به دلیل معنا" را نمیتوان آنقدر ساده و بدون دور فلسفی تعریف کرد که تصور میکنیم. دوم اینکه یک گزاره علمی معمولاً بهتنهایی با یک مشاهده آزموده نمیشود؛ مجموعهای از باورها و فرضهای مرتبط در معرض تجربه قرار میگیرد و نهایتا اینکه علم یک شبکه بههمپیوسته از باورهاست که تجربه به کل آن فشار وارد میکند؛ نه مجموعهای از گزارههای کاملاً مستقل که هر کدام جداگانه با یک مشاهده اثبات یا رد شوند. اما نهایتا اینکه هیچ گزارهای آنقدر محکم و مصون نیست که نتوان در آن بازنگری کرد.
🔸منبع : کاتالاکسی
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
✅ رسانه اقتصادی اجتماعی دورنمای اقتصاد
👇👇👇👇
@ECONVIEWS
کواین حتی نظریههای ریاضی را هم مصون نمیداند چرا که ریاضیات هم بخشی از شبکه است، پس ریاضیات نیز از نظر معرفتشناختی کاملاً جدا از علم تجربی نیست. یعنی کواین مرز سنتی میان منطق و ریاضیات از یک طرف، و علوم تجربی از طرف دیگر، را بسیار کمرنگ میکند.
برای اثبات این موضوع کواین اعداد گنگ را مثال میزند او میگوید فرض کنید فقط اعداد گویا را داشته باشیم اما بعد متوجه شویم که برای سادهتر کردن ریاضیات، بهتر است اعداد جدیدی مانند اعداد گنگ را را وارد کنیم. کواین میگوید این کار شبیه اضافه کردن «اشیای نظری» به علم است.
به اعتقاد کواین از نظر معرفتشناختی، مفاهیم و موجودات نظری مانند اشیای فیزیکی، اتمها، نیروها و مفاهیم ریاضی در یک ویژگی مشترکاند؛ ما آنها را به عنوان بخشی از یک نظام نظری به کار میبریم که تجربه را بهتر توضیح و پیشبینی میکند.
کواین صریحاً میگوید خودش به عنوان یک فیزیکدان غیرحرفهای به اشیای فیزیکی باور دارد و باور نکردن آنها را خطای علمی میداند؛ بحث او درباره مبنای معرفتشناختی آنهاست، نه انکار وجودشان.
در نهایت مقاله کواین به سمت نوعی پراگماتیسم حرکت میکند. اگر هیچ گزارهای کاملاً جدا از بقیه شبکه علمی نیست و اگر نظریهها را بر اساس تجربه و کارکردشان در کل نظام ارزیابی کنیم، آنوقت یک معیار مهم میشود. اینکه این نظام چقدر خوب کار میکند؟ یعنی چه میزان با تجربه سازگار است؟، چقدر نظریه علمی ما را منسجم میکند؟، چقدر به پیشرفت نظریه کمک میکند؟
محصول تفکرات کواین را میتوان اینطور خلاصه کرد ما نمیتوانیم دانش علمی را به گزارههای کاملاً مستقل و جدا از هم تقسیم کنیم که بعضی صرفاً به دلیل معنا درست باشند و بعضی صرفاً به دلیل تجربه؛ بلکه دانش ما یک شبکه بههمپیوسته است که در مجموع با تجربه آزموده میشود اما تجربه هم قادر نیست بگوید کجای شبکه ممکن است ایراد داشته باشد.
باید توجه داشت که کواین نمیگوید هر عقیدهای به اندازه هر عقیده دیگری درست است و همچنین نمیگوید واقعیت وجود ندارد و نمیگوید که علم صرفاً یک داستان است بلکه برعکس، او همچنان تجربه را محدودکننده بسیار مهم نظام معرفتی میداند؛ تفاوت او با تجربهگرایی کلاسیک در این است که میگوید تجربه بهتنهایی به ما نمیگوید کدام گزاره منفرد را باید کنار بگذاریم بلکه ما باید کل شبکه باورها را با توجه به تجربه، انسجام و کارآمدی آن تنظیم کنیم.
در مجموع آنچه کواین به ما میآموزد این است، اول اینکه "درست به دلیل معنا" را نمیتوان آنقدر ساده و بدون دور فلسفی تعریف کرد که تصور میکنیم. دوم اینکه یک گزاره علمی معمولاً بهتنهایی با یک مشاهده آزموده نمیشود؛ مجموعهای از باورها و فرضهای مرتبط در معرض تجربه قرار میگیرد و نهایتا اینکه علم یک شبکه بههمپیوسته از باورهاست که تجربه به کل آن فشار وارد میکند؛ نه مجموعهای از گزارههای کاملاً مستقل که هر کدام جداگانه با یک مشاهده اثبات یا رد شوند. اما نهایتا اینکه هیچ گزارهای آنقدر محکم و مصون نیست که نتوان در آن بازنگری کرد.
🔸منبع : کاتالاکسی
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
✅ رسانه اقتصادی اجتماعی دورنمای اقتصاد
👇👇👇👇
@ECONVIEWS
❤4
Forwarded from دورنمای اقتصاد
🔵 فقیر و مقصر
💡نواح اسمیت - استاد سابق فاینانس دانشگاه استونی بروک
🔸بسیاری از محافظه کاران آمریکایی معتقدند که فقر نتیجه تصمیمات نادرست خود افراد است و خصوصا سیاه پوستان در عرصه سیاسی بدلیل فقرشان مورد سرزنش قرار میگیرند. اشاره به سوء استفاده افراد از سیستم رفاهی آمریکا بهعنوان عامل ترویج تنبلی هم همیشه ورد زبان محافظه کاران بوده است.
🔸 آنها همچنین دلیل فقر خانوادههای سفیدپوست را وابستگی به سیستم رفاهی، اعتیاد به الکل و موارد مخدر، و تضعیف جایگاه خانواده میدانند. بنابر این نگاه، اگر مردم سخت کوش بوده، از مواد مخدر، الکل و خشونت دوری جویند، و خارج از ازدواج بچه دار نشوند، فقر ناپدید می ثشود.
🔸اما حداقل یک کشور ثروتمند وجود دارد که مردمش تمام دستورات این نسخه را انجام میدهند، سخت کار میکند، از رفتارهای پرخطر و خودویرانگر دوری کرده، و تصمیمات زندگی عاقلانهای میگیرند. آن کشور ژاپن هست، که همچنان دچار مقدار زیادی فقر است.
🔸خشونت در ژاپن نایاب است، حدود 0.3 در هر یکصد هزار نفر، در مقایسه با 5.3 برای آمریکا و 1.2 برای آلمان. مصرف مواد مخدر غیرقانونی در ژاپن نیز بسیار کم است، محکومیت در این زمینه تنها حدود سیزده هزار مورد است که سه هزار مورد آن فقط مربوط به ماریجواناست.
🔸همچنین نرخ تک والدی "فرزندی که فقط پدر و یا فقط مادر از او نگهداری میکند" بسیار کوچک است، کمتر از 2% مادران بدون شوهر هستند. و نکته آخر اینکه تقریبا تمام ژاپنیها کار میکنند، نرخ اشتغال افراد در سن کار بیش از 77% است، یعنی بیش از آمریکا با نرخ 71%.
🔸شاید با توجه یه این آمار و ارقام، محافظه کاران آمریکایی انتظار داشته باشند نرخ فقر در ژاپن پایین باشد اما اینطور نیست. با تعریف مبتنی بر درصد افراد دارای درآمد کمتر از نصف میانه درآمد ملی، نرخ فقر در ژاپن بیش از 15% است، یعنی فقط کمی کمتر از آمریکا، ولی بسیار بیشتر از کشورهایی چون آلمان، کانادا و استرالیا.
🔸فقر ژاپنی پدیده خاصی است. تقریبا هیچ زاغه نشینی وجود ندارد، خیایانها عموما تمیز و مرتب هستند، افراد بیخانمان دور از انظارند، افرادی که از شرم از دست دادن کار، بدهی سنگین، یا شکست در ازدواج ناپدید میشوند، افراد مجردی که در آپارتمانهایی در سایز کمد لباس زندگی میکند، سالمندانی که هرگز از پس بحران اقتصادی دهه 1990 ژاپن موفق به احیای شرایط زندگی خود نشدند، و بسیاری که با خرید از فروشگاههای صد ین "حدودا معادل یک دلار" قادر به ادامه حیات هستند.
🔸 تخمین زده میشود حدود 14% کودکان یعنی 3.5 میلیون در فقر زندگی میکنند که برای مبارزه با آن دولتهای محلی هزاران کافی تریا باز میکنند که در آن کودکان بطور رایگان امکان تغذیه داشته باشند.
🔸از نظر خرجکرد دولتی برای حمایت از فقرا، ژاپن تقریبا در میانه کشورهای OECD قرار دارد، بالاتر از بریتانیا و پایینتر از آلمان، که بیشتر آن هم بخاطر سیستم بیمه درمان ملی است، ولی از نظر دولت رفاه، ژاپن بسیار عقب تر از اروپاست.
🔸اینکه ژاپنیها تمام توصیههای نسخه محافظه کاران آمریکایی را دنبال میکنند و همچنان دچار فقر هستند نشان میدهد آن تئوری دچار ایرادی اساسی است. هرچند بسیاری افراد بدلیل انتخابهای نادرست خود، خشونت، مواد مخدر، و از هم پاشیدگی خانواده دچار مشکلات اقتصادی هستند، دلیل اصلی فقر بیشتر مرتبط به ساختار اقتصادی است.
🔸بنابراین راه حل مشکل فقر در ایالات متحده احتمالا چندان به احساس مسئولیت شخصی و تعهد اخلاقی مرتبط نیست و گاهی عملا جایگزینی برای یک سیستم حمایتی اجتماعی وجود ندارد.
🔸منبع : بلومبرگ؛ ترجمه از کانال کنجکاوی
https://bloom.bg/2LSF1Q4
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
✅ رسانه اقتصادی اجتماعی دورنمای اقتصاد
👇👇👇👇
@ECONVIEWS
💡نواح اسمیت - استاد سابق فاینانس دانشگاه استونی بروک
🔸بسیاری از محافظه کاران آمریکایی معتقدند که فقر نتیجه تصمیمات نادرست خود افراد است و خصوصا سیاه پوستان در عرصه سیاسی بدلیل فقرشان مورد سرزنش قرار میگیرند. اشاره به سوء استفاده افراد از سیستم رفاهی آمریکا بهعنوان عامل ترویج تنبلی هم همیشه ورد زبان محافظه کاران بوده است.
🔸 آنها همچنین دلیل فقر خانوادههای سفیدپوست را وابستگی به سیستم رفاهی، اعتیاد به الکل و موارد مخدر، و تضعیف جایگاه خانواده میدانند. بنابر این نگاه، اگر مردم سخت کوش بوده، از مواد مخدر، الکل و خشونت دوری جویند، و خارج از ازدواج بچه دار نشوند، فقر ناپدید می ثشود.
🔸اما حداقل یک کشور ثروتمند وجود دارد که مردمش تمام دستورات این نسخه را انجام میدهند، سخت کار میکند، از رفتارهای پرخطر و خودویرانگر دوری کرده، و تصمیمات زندگی عاقلانهای میگیرند. آن کشور ژاپن هست، که همچنان دچار مقدار زیادی فقر است.
🔸خشونت در ژاپن نایاب است، حدود 0.3 در هر یکصد هزار نفر، در مقایسه با 5.3 برای آمریکا و 1.2 برای آلمان. مصرف مواد مخدر غیرقانونی در ژاپن نیز بسیار کم است، محکومیت در این زمینه تنها حدود سیزده هزار مورد است که سه هزار مورد آن فقط مربوط به ماریجواناست.
🔸همچنین نرخ تک والدی "فرزندی که فقط پدر و یا فقط مادر از او نگهداری میکند" بسیار کوچک است، کمتر از 2% مادران بدون شوهر هستند. و نکته آخر اینکه تقریبا تمام ژاپنیها کار میکنند، نرخ اشتغال افراد در سن کار بیش از 77% است، یعنی بیش از آمریکا با نرخ 71%.
🔸شاید با توجه یه این آمار و ارقام، محافظه کاران آمریکایی انتظار داشته باشند نرخ فقر در ژاپن پایین باشد اما اینطور نیست. با تعریف مبتنی بر درصد افراد دارای درآمد کمتر از نصف میانه درآمد ملی، نرخ فقر در ژاپن بیش از 15% است، یعنی فقط کمی کمتر از آمریکا، ولی بسیار بیشتر از کشورهایی چون آلمان، کانادا و استرالیا.
🔸فقر ژاپنی پدیده خاصی است. تقریبا هیچ زاغه نشینی وجود ندارد، خیایانها عموما تمیز و مرتب هستند، افراد بیخانمان دور از انظارند، افرادی که از شرم از دست دادن کار، بدهی سنگین، یا شکست در ازدواج ناپدید میشوند، افراد مجردی که در آپارتمانهایی در سایز کمد لباس زندگی میکند، سالمندانی که هرگز از پس بحران اقتصادی دهه 1990 ژاپن موفق به احیای شرایط زندگی خود نشدند، و بسیاری که با خرید از فروشگاههای صد ین "حدودا معادل یک دلار" قادر به ادامه حیات هستند.
🔸 تخمین زده میشود حدود 14% کودکان یعنی 3.5 میلیون در فقر زندگی میکنند که برای مبارزه با آن دولتهای محلی هزاران کافی تریا باز میکنند که در آن کودکان بطور رایگان امکان تغذیه داشته باشند.
🔸از نظر خرجکرد دولتی برای حمایت از فقرا، ژاپن تقریبا در میانه کشورهای OECD قرار دارد، بالاتر از بریتانیا و پایینتر از آلمان، که بیشتر آن هم بخاطر سیستم بیمه درمان ملی است، ولی از نظر دولت رفاه، ژاپن بسیار عقب تر از اروپاست.
🔸اینکه ژاپنیها تمام توصیههای نسخه محافظه کاران آمریکایی را دنبال میکنند و همچنان دچار فقر هستند نشان میدهد آن تئوری دچار ایرادی اساسی است. هرچند بسیاری افراد بدلیل انتخابهای نادرست خود، خشونت، مواد مخدر، و از هم پاشیدگی خانواده دچار مشکلات اقتصادی هستند، دلیل اصلی فقر بیشتر مرتبط به ساختار اقتصادی است.
🔸بنابراین راه حل مشکل فقر در ایالات متحده احتمالا چندان به احساس مسئولیت شخصی و تعهد اخلاقی مرتبط نیست و گاهی عملا جایگزینی برای یک سیستم حمایتی اجتماعی وجود ندارد.
🔸منبع : بلومبرگ؛ ترجمه از کانال کنجکاوی
https://bloom.bg/2LSF1Q4
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
✅ رسانه اقتصادی اجتماعی دورنمای اقتصاد
👇👇👇👇
@ECONVIEWS
Bloomberg.com
Stop Blaming America’s Poor for Their Poverty
In Japan, people work hard, few abuse drugs, crime is minimal and single mothers are rare. The country still has lots of poverty.
❤6
🔵 امروز با #خیام
✔️ رباعی ۲۸
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شَک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جامِ مِی از کف دست
در بیخبری، مَرد، چه هشیار و چه مست
امیدوارم شب همگی خوش باشد
✔️ رباعی ۲۸
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شَک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جامِ مِی از کف دست
در بیخبری، مَرد، چه هشیار و چه مست
امیدوارم شب همگی خوش باشد
❤7
#دلنوشته
🔵 معلمی که مسیر زندگیام را عوض کرد
آن روزها کلاس پنجم بودم؛ پسری با نمرههای متوسط که معمولاً چهارم یا پنجم کلاس میشد. چون مشکل جسمی داشتم، معلمها بیشتر به من توجه میکردند و اغلب میگفتند: «حسین خیلی باهوش است.» اما من هیچوقت این حرفها را جدی نمیگرفتم. برای من فقط یک تعریف ساده بود، مثل همان تعریفهایی که معلمها به همه میکنند.
یادم هست کلاس سوم بودم و خواهر بزرگترم کلاس پنجم. یک روز معلم کلاس پنجم یک مسئله ریاضی داده بود و هیچکدام از بچهها نتوانسته بودند حل کنند. معلمشان آمد کلاس ما و مرا صدا زد. رفتم کلاس پنجم پای تخته و مسئله را حل کردم. بعد رو به خواهرم کرد و گفت: «از برادرت یاد بگیر.» بچهها نگاهم کردند، خواهرم هم سرش را بالا گرفت و گفت برادر منه، اما آن روز هیچ اتفاقی در من نیفتاد. نه خوشحال شدم، نه مغرور، نه حتی به خودم آمدم. انگار آن حرف از کنار گوشم گذشت.
تا کلاس پنجم که خانمی معلم ما شد به نام خانم مهشید گلابی. یادم هست بچهها به فامیلیاش میخندیدند. بیآنکه بدانم این اسم قرار است سالها بعد، وقتی بزرگتر شدم، با احترام و بغض آن را به زبان بیاورم.
یک روز سر کلاس خوابم برده بود. ناگهان صدای خانم گلابی را شنیدم: «حسین! ارومیه مرکز کدام استان است؟»
من که تازه از خواب بیدار شده بودم، بدون اینکه فکر کنم گفتم: «آذربایجان برقی!»
کلاس از خنده ترکید. من مانده بودم میان خواب و بیداری، و صورت من از خجالت داغ شده بود. خانم گلابی اما فریاد نزد. فقط نگاهم کرد و گفت: «حسین، بعد از کلاس بمان. کارت دارم.»
بعد از کلاس، کلاس خالی شد و من ماندم و او. نگاهش کردم. انگار فرشتهای روبهروی من نشسته بود. آرام دستی به سرم کشید و گفت: «میخواهم بهت چیزی بگویم، پسر. تو نابغهای. یک نابغه حسابی. باید به خودت بیایی. تو باید و میتوانی آینده خودت را بسازی.»
من واقعاً آن حرفها را نمیفهمیدم. «نابغه» برای من کلمهای بود که مال آدمهای دور و عجیب بود، نه مال پسری که سر کلاس خوابش برده و گفته بود «آذربایجان برقی». اما آن جملهها یک شور عجیبی به جانم انداخت. بعد پیشانیام را بوسید. همان بوسه، مثل یک جرقه بود.
از مدرسه تا خانه که کنار قنات روستا بود، یک نفس دویدم. یادم هست باد به صورتم میخورد و من بیآنکه بدانم چرا، لبخند میزدم. آن روز فهمیدم یک جمله میتواند آدم را از یک دنیا به دنیای دیگری ببرد.
از همان روز شروع کردم به درس خواندن. نه برای اینکه کسی مجبورم کند، نه برای اینکه جایزه بگیرم؛ برای اینکه یک نفر باور کرده بود من میتوانم.
معدل کلاس پنجمم بیست شد و شاگرد اول مدرسه شدم.
راهنمایی را در مدرسه روستا تمام کردم و باز هم معدلم بیست بود و شاگرد اول. خانم گلابی همچنان معلم کلاس پنجم بود و من کلاس سوم راهنمایی.
یک روز که زنگ ورزش داشتیم و برای فوتبال به زمین پشت مدرسه میرفتم، از پشت پنجره کلاس مرا دید و صدایم کرد. رفتم نزدیک پنجره. گفت: «حسین، با مدیر مدرسه، آقای حسینآبادی، صحبت کردم. تو واجد شرایط ثبتنام در مدارس نمونه دولتی هستی. تو را ثبتنام کردیم. باید بروی امتحان ورودی بدهی.»
من ماندم. باور نمیکردم. یک معلم کلاس پنجم، از پشت همان پنجرهای که سالها بعد همیشه در خاطرم میماند، داشت درِ یک آینده تازه را به روی من باز میکرد.
با مادرم، که تا ابد جایاش برایم خالی است، به اراک رفتیم. من امتحان دادم و پذیرفته شدم.
حالا سالها گذشته است. من هنوز صدای خانم گلابی را یادم است، دستی را که روی سرم کشید، و بوسهای را که آن روز روی پیشانیام گذاشت.
او فقط یک معلم نبود؛ او کسی بود که مسیر زندگی من را کاملاً عوض کرد. یاد خانم مهشید گلابی عزیز به خیر؛ که اگر آن روز نگفته بود «تو نابغهای»، شاید من هنوز همان پسر خوابآلود کلاس پنجم بودم که فکر میکرد آیندهاش را باید همانجا، پشت نیمکت آخر، تمام کند.
🔻🔻🔻🔻
🔵 معلمی که مسیر زندگیام را عوض کرد
آن روزها کلاس پنجم بودم؛ پسری با نمرههای متوسط که معمولاً چهارم یا پنجم کلاس میشد. چون مشکل جسمی داشتم، معلمها بیشتر به من توجه میکردند و اغلب میگفتند: «حسین خیلی باهوش است.» اما من هیچوقت این حرفها را جدی نمیگرفتم. برای من فقط یک تعریف ساده بود، مثل همان تعریفهایی که معلمها به همه میکنند.
یادم هست کلاس سوم بودم و خواهر بزرگترم کلاس پنجم. یک روز معلم کلاس پنجم یک مسئله ریاضی داده بود و هیچکدام از بچهها نتوانسته بودند حل کنند. معلمشان آمد کلاس ما و مرا صدا زد. رفتم کلاس پنجم پای تخته و مسئله را حل کردم. بعد رو به خواهرم کرد و گفت: «از برادرت یاد بگیر.» بچهها نگاهم کردند، خواهرم هم سرش را بالا گرفت و گفت برادر منه، اما آن روز هیچ اتفاقی در من نیفتاد. نه خوشحال شدم، نه مغرور، نه حتی به خودم آمدم. انگار آن حرف از کنار گوشم گذشت.
تا کلاس پنجم که خانمی معلم ما شد به نام خانم مهشید گلابی. یادم هست بچهها به فامیلیاش میخندیدند. بیآنکه بدانم این اسم قرار است سالها بعد، وقتی بزرگتر شدم، با احترام و بغض آن را به زبان بیاورم.
یک روز سر کلاس خوابم برده بود. ناگهان صدای خانم گلابی را شنیدم: «حسین! ارومیه مرکز کدام استان است؟»
من که تازه از خواب بیدار شده بودم، بدون اینکه فکر کنم گفتم: «آذربایجان برقی!»
کلاس از خنده ترکید. من مانده بودم میان خواب و بیداری، و صورت من از خجالت داغ شده بود. خانم گلابی اما فریاد نزد. فقط نگاهم کرد و گفت: «حسین، بعد از کلاس بمان. کارت دارم.»
بعد از کلاس، کلاس خالی شد و من ماندم و او. نگاهش کردم. انگار فرشتهای روبهروی من نشسته بود. آرام دستی به سرم کشید و گفت: «میخواهم بهت چیزی بگویم، پسر. تو نابغهای. یک نابغه حسابی. باید به خودت بیایی. تو باید و میتوانی آینده خودت را بسازی.»
من واقعاً آن حرفها را نمیفهمیدم. «نابغه» برای من کلمهای بود که مال آدمهای دور و عجیب بود، نه مال پسری که سر کلاس خوابش برده و گفته بود «آذربایجان برقی». اما آن جملهها یک شور عجیبی به جانم انداخت. بعد پیشانیام را بوسید. همان بوسه، مثل یک جرقه بود.
از مدرسه تا خانه که کنار قنات روستا بود، یک نفس دویدم. یادم هست باد به صورتم میخورد و من بیآنکه بدانم چرا، لبخند میزدم. آن روز فهمیدم یک جمله میتواند آدم را از یک دنیا به دنیای دیگری ببرد.
از همان روز شروع کردم به درس خواندن. نه برای اینکه کسی مجبورم کند، نه برای اینکه جایزه بگیرم؛ برای اینکه یک نفر باور کرده بود من میتوانم.
معدل کلاس پنجمم بیست شد و شاگرد اول مدرسه شدم.
راهنمایی را در مدرسه روستا تمام کردم و باز هم معدلم بیست بود و شاگرد اول. خانم گلابی همچنان معلم کلاس پنجم بود و من کلاس سوم راهنمایی.
یک روز که زنگ ورزش داشتیم و برای فوتبال به زمین پشت مدرسه میرفتم، از پشت پنجره کلاس مرا دید و صدایم کرد. رفتم نزدیک پنجره. گفت: «حسین، با مدیر مدرسه، آقای حسینآبادی، صحبت کردم. تو واجد شرایط ثبتنام در مدارس نمونه دولتی هستی. تو را ثبتنام کردیم. باید بروی امتحان ورودی بدهی.»
من ماندم. باور نمیکردم. یک معلم کلاس پنجم، از پشت همان پنجرهای که سالها بعد همیشه در خاطرم میماند، داشت درِ یک آینده تازه را به روی من باز میکرد.
با مادرم، که تا ابد جایاش برایم خالی است، به اراک رفتیم. من امتحان دادم و پذیرفته شدم.
حالا سالها گذشته است. من هنوز صدای خانم گلابی را یادم است، دستی را که روی سرم کشید، و بوسهای را که آن روز روی پیشانیام گذاشت.
او فقط یک معلم نبود؛ او کسی بود که مسیر زندگی من را کاملاً عوض کرد. یاد خانم مهشید گلابی عزیز به خیر؛ که اگر آن روز نگفته بود «تو نابغهای»، شاید من هنوز همان پسر خوابآلود کلاس پنجم بودم که فکر میکرد آیندهاش را باید همانجا، پشت نیمکت آخر، تمام کند.
🔻🔻🔻🔻
❤12
🔺🔺🔺🔺
سالها گذشت. من دیگر آن پسر کلاس پنجم نبودم که یک جمله میتوانست تا خانه بدواندش. زندگی آمد و مثل همیشه، آرام و بیسروصدا، حسابهای خودش را روی میز گذاشت. درس خواندم، تلاش کردم، جاهایی قبول شدم و جاهایی نه. گاهی جلو رفتم و گاهی زمین خوردم.
کمکم فهمیدم که «نابغه بودن» چیزی نیست که آدم تا آخر عمر با خودش ببرد. نابغه بودن یک لحظه است؛ یک جرقه. اما زندگی، روزهای طولانی و معمولی است.
امروز دیگر نه حس نابغه بودن دارم، نه آن شوقِ عجیبی که آدم فکر کند قرار است «چیزی» بشود. نه اسمم جایی بزرگ نوشته شده، نه پشت سرم کسی به خاطر نمرههایم نگاه میکند. فقط یک حس مانده که هر روز صبح با من بیدار میشود: اینکه تا در توانم است، به مردم و جامعهام خدمت کنم. همین. نه بیشتر، نه کمتر.
راستش را بخواهید، اولش این حس مرا ترساند. فکر میکردم یعنی شکست خوردهام. یعنی آن بوسه روی پیشانیام، آن حرفهای خانم گلابی، به جایی نرسیده. اما بعد فهمیدم اشتباه میکنم. خانم گلابی به من نگفت «نابغه شو تا معروف شوی.» گفت «تو میتوانی آیندهات را بسازی.» و شاید ساختن آینده این نیست که آدم بالای جایی بایستد و همه او را ببینند. ساختن آینده این است که آدم هر جا هست، کاری کند که زندگی یک نفر دیگر کمی بهتر شود.
حالا هر وقت کسی میآید و از مشکلی میگوید، هر وقت میتوانم کاری برای کسی انجام دهم، هر وقت میبینم یک بچه، یک جوان، یا حتی یک آدم خسته، به یک باور کوچک نیاز دارد، یاد آن روز میافتم. یاد کلاس خالی و آن فرشتهای که روبهرویم نشسته بود. من هم سعی میکنم همان کار را بکنم؛ نه با جملههای بزرگ، با کارهای کوچک. با شنیدن، با کمک کردن، با بودن. تا در توانم باشد.
مادرم دیگر نیست و جایاش همیشه برایم خالی است. کاش میدید که پسرش نه نابغه شد، نه آدم مهمی؛ اما یاد گرفت که مهم بودن یعنی به دردِ کسی خوردن.
من دیگر دنبال نابغه شدن نیستم. دنبال این هستم که تا آخرین نفس، تا جایی که در توانم است، برای مردمم کاری بکنم. و شاید همین، همان چیزی باشد که خانم گلابی آن روز، پشت پنجره کلاس، در من میدید.
اما یک روز، روز معلم، رادیو برنامهای داشت برای تشکر از معلمان قدیمی. من نشستم و گوش دادم. صدای مجری که از معلمهایی میگفت که سالها پیش، بیآنکه اسمشان جایی بماند، زندگی بچهها را عوض کردهاند، چیزی در من تکان خورد. بیاختیار یاد خانم گلابی افتادم؛ یاد آن کلاس خالی، آن دست روی سرم، و آن بوسه روی پیشانیام. دلم لرزید. نمیدانم چه شد که گوشی را برداشتم و به رادیو زنگ زدم. آنقدر پشت خط ماندم تا صدایم را پخش کردند. گفتم من سالها پیش شاگرد خانمی بودم به نام مهشید گلابی. گفتم که او مسیر زندگی من را عوض کرد. گفتم که هنوز بعد از این همه سال، هر وقت اسمش را میشنوم یا یاد آن روز میافتم، بغض گلویَم را میگیرد. و آخرش گفتم: «خیلی دوست دارم صدای خانم گلابی را بشنوم. فقط یک بار. فقط بدانم حالش خوب است.»
دو سه روز بعد، گوشیام زنگ خورد. یکی از بستگان خانم گلابی بود. سلام کرد و چند لحظه سکوت کرد. بعد با صدایی آرام گفت که ایشان دیگر در بین ما نیست.
گوشی را گذاشتم و مدتی همانجا نشستم. نه گریه کردم، نه حرفی زدم. فقط به آن پنجره نگاه کردم، به آن روزی که او پشت شیشه ایستاده بود و مرا صدا کرد. حالا دیگر صدایش را نشنیدم، اما انگار همان جملهاش دوباره در گوشم پیچید: «تو میتوانی آیندهات را بسازی.» و من ماندم با یک بغض کهنه، یک بوسه روی پیشانی، و یک دِین که هیچوقت نمیتوانم ادا کنم. فقط میتوانم تا در توانم است، برای مردمم کاری بکنم؛ شاید اینطور، ذرهای از آن چیزی را که او به من داد، پس بدهم. یاد خانم مهشید گلابی عزیز به خیر؛ که رفت، اما مسیر زندگی من را برای همیشه عوض کرد.
#سجادیفر
سالها گذشت. من دیگر آن پسر کلاس پنجم نبودم که یک جمله میتوانست تا خانه بدواندش. زندگی آمد و مثل همیشه، آرام و بیسروصدا، حسابهای خودش را روی میز گذاشت. درس خواندم، تلاش کردم، جاهایی قبول شدم و جاهایی نه. گاهی جلو رفتم و گاهی زمین خوردم.
کمکم فهمیدم که «نابغه بودن» چیزی نیست که آدم تا آخر عمر با خودش ببرد. نابغه بودن یک لحظه است؛ یک جرقه. اما زندگی، روزهای طولانی و معمولی است.
امروز دیگر نه حس نابغه بودن دارم، نه آن شوقِ عجیبی که آدم فکر کند قرار است «چیزی» بشود. نه اسمم جایی بزرگ نوشته شده، نه پشت سرم کسی به خاطر نمرههایم نگاه میکند. فقط یک حس مانده که هر روز صبح با من بیدار میشود: اینکه تا در توانم است، به مردم و جامعهام خدمت کنم. همین. نه بیشتر، نه کمتر.
راستش را بخواهید، اولش این حس مرا ترساند. فکر میکردم یعنی شکست خوردهام. یعنی آن بوسه روی پیشانیام، آن حرفهای خانم گلابی، به جایی نرسیده. اما بعد فهمیدم اشتباه میکنم. خانم گلابی به من نگفت «نابغه شو تا معروف شوی.» گفت «تو میتوانی آیندهات را بسازی.» و شاید ساختن آینده این نیست که آدم بالای جایی بایستد و همه او را ببینند. ساختن آینده این است که آدم هر جا هست، کاری کند که زندگی یک نفر دیگر کمی بهتر شود.
حالا هر وقت کسی میآید و از مشکلی میگوید، هر وقت میتوانم کاری برای کسی انجام دهم، هر وقت میبینم یک بچه، یک جوان، یا حتی یک آدم خسته، به یک باور کوچک نیاز دارد، یاد آن روز میافتم. یاد کلاس خالی و آن فرشتهای که روبهرویم نشسته بود. من هم سعی میکنم همان کار را بکنم؛ نه با جملههای بزرگ، با کارهای کوچک. با شنیدن، با کمک کردن، با بودن. تا در توانم باشد.
مادرم دیگر نیست و جایاش همیشه برایم خالی است. کاش میدید که پسرش نه نابغه شد، نه آدم مهمی؛ اما یاد گرفت که مهم بودن یعنی به دردِ کسی خوردن.
من دیگر دنبال نابغه شدن نیستم. دنبال این هستم که تا آخرین نفس، تا جایی که در توانم است، برای مردمم کاری بکنم. و شاید همین، همان چیزی باشد که خانم گلابی آن روز، پشت پنجره کلاس، در من میدید.
اما یک روز، روز معلم، رادیو برنامهای داشت برای تشکر از معلمان قدیمی. من نشستم و گوش دادم. صدای مجری که از معلمهایی میگفت که سالها پیش، بیآنکه اسمشان جایی بماند، زندگی بچهها را عوض کردهاند، چیزی در من تکان خورد. بیاختیار یاد خانم گلابی افتادم؛ یاد آن کلاس خالی، آن دست روی سرم، و آن بوسه روی پیشانیام. دلم لرزید. نمیدانم چه شد که گوشی را برداشتم و به رادیو زنگ زدم. آنقدر پشت خط ماندم تا صدایم را پخش کردند. گفتم من سالها پیش شاگرد خانمی بودم به نام مهشید گلابی. گفتم که او مسیر زندگی من را عوض کرد. گفتم که هنوز بعد از این همه سال، هر وقت اسمش را میشنوم یا یاد آن روز میافتم، بغض گلویَم را میگیرد. و آخرش گفتم: «خیلی دوست دارم صدای خانم گلابی را بشنوم. فقط یک بار. فقط بدانم حالش خوب است.»
دو سه روز بعد، گوشیام زنگ خورد. یکی از بستگان خانم گلابی بود. سلام کرد و چند لحظه سکوت کرد. بعد با صدایی آرام گفت که ایشان دیگر در بین ما نیست.
گوشی را گذاشتم و مدتی همانجا نشستم. نه گریه کردم، نه حرفی زدم. فقط به آن پنجره نگاه کردم، به آن روزی که او پشت شیشه ایستاده بود و مرا صدا کرد. حالا دیگر صدایش را نشنیدم، اما انگار همان جملهاش دوباره در گوشم پیچید: «تو میتوانی آیندهات را بسازی.» و من ماندم با یک بغض کهنه، یک بوسه روی پیشانی، و یک دِین که هیچوقت نمیتوانم ادا کنم. فقط میتوانم تا در توانم است، برای مردمم کاری بکنم؛ شاید اینطور، ذرهای از آن چیزی را که او به من داد، پس بدهم. یاد خانم مهشید گلابی عزیز به خیر؛ که رفت، اما مسیر زندگی من را برای همیشه عوض کرد.
#سجادیفر
❤15
#ویدئو
#اقتصاد_سنجی_کاربردی
#دکتر_کشاورز
#دانشگاه_صنعتی_شریف
جلسه دهم
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
✅ رسانه اقتصادی اجتماعی دورنمای اقتصاد
👇👇👇👇
@ECONVIEWS
https://t.me/econ_archive_videos/149
#اقتصاد_سنجی_کاربردی
#دکتر_کشاورز
#دانشگاه_صنعتی_شریف
جلسه دهم
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
✅ رسانه اقتصادی اجتماعی دورنمای اقتصاد
👇👇👇👇
@ECONVIEWS
https://t.me/econ_archive_videos/149
Telegram
آرشیو کلاس های دانشکده اقتصاد شریف
#ویدئو
#سنجی_کاربردی
#دکتر_کشاورز
جلسه دهم
#سنجی_کاربردی
#دکتر_کشاورز
جلسه دهم
👍3
🔵 بازار کار ایران زیر ذرهبین
چرا نرخ بیکاری بهتنهایی واقعیت اقتصاد را نشان نمیدهد؟
منبع: مرکز آمار ایران – نتایج طرح آمارگیری نیروی کار (بهار ۱۴۰۵)
خلاصه مدیریتی
بر اساس تازهترین گزارش مرکز آمار ایران، نرخ بیکاری در بهار ۱۴۰۵ برابر با ۷.۸ درصد اعلام شده است. در نگاه نخست، این رقم ممکن است نشانه بهبود بازار کار تلقی شود؛ اما بررسی سایر شاخصهای بازار کار نشان میدهد که قضاوت صرف بر اساس نرخ بیکاری میتواند گمراهکننده باشد.
در کنار نرخ بیکاری، دو شاخص دیگر اهمیت ویژهای دارند:
▫️نرخ مشارکت اقتصادی: ۴۰.۷ درصد
▫️نسبت اشتغال به جمعیت: حدود ۳۷.۵ درصد
این ارقام نشان میدهد که بخش قابلتوجهی از جمعیت در سن کار، اساساً در بازار کار حضور ندارند. بنابراین، تحلیل وضعیت اشتغال بدون توجه به نرخ مشارکت اقتصادی، تصویری ناقص از واقعیت ارائه میدهد.
نرخ بیکاری چگونه محاسبه میشود؟
طبق استانداردهای سازمان بینالمللی کار (ILO)، فرد بیکار کسی است که:
▫️در هفته مرجع هیچ شغلی نداشته باشد؛
▫️آماده شروع به کار باشد؛
▫️و در هفتههای اخیر بهطور فعال به دنبال شغل گشته باشد.
در نتیجه، افرادی که از یافتن شغل ناامید شده و دیگر جستوجوی کار را متوقف کردهاند، در آمار رسمی بیکاران قرار نمیگیرند و در صورت خروج از بازار کار، میتوانند باعث کاهش نرخ بیکاری شوند؛ بدون آنکه الزاماً اشتغال افزایش یافته باشد.
چرا نرخ مشارکت اقتصادی مهم است؟
نرخ مشارکت اقتصادی ۴۰.۷ درصد نشان میدهد که کمتر از نیمی از جمعیت در سن کار، یا شاغل هستند یا فعالانه به دنبال کار میگردند.
این شاخص از آن جهت اهمیت دارد که تغییرات آن میتواند برداشت ما از نرخ بیکاری را دگرگون کند. کاهش نرخ بیکاری زمانی نشانهای مثبت است که با افزایش یا ثبات نرخ مشارکت اقتصادی همراه باشد. اما اگر افراد از جستوجوی کار منصرف شوند و از بازار کار خارج شوند، نرخ بیکاری ممکن است کاهش یابد، در حالی که وضعیت واقعی بازار کار بهبود نیافته است.
نسبت اشتغال به جمعیت؛ شاخصی برای سنجش ظرفیت واقعی بازار کار
این شاخص تصویری روشنتر از ظرفیت اشتغال اقتصاد ارائه میدهد و کمتر تحت تأثیر تغییرات رفتاری در جستوجوی کار قرار میگیرد. به همین دلیل، بسیاری از اقتصاددانان برای ارزیابی عملکرد بازار کار، آن را در کنار نرخ بیکاری بررسی میکنند.
بازار کار؛ فراتر از تعداد شاغلان
بازار کار تنها با تعداد افراد شاغل تعریف نمیشود. کیفیت اشتغال نیز اهمیت دارد. پرسشهایی مانند:
▫️چند نفر در مشاغل پایدار فعالیت میکنند؟
▫️چه سهمی از اشتغال، غیررسمی یا موقت است؟
▫️چند نفر با وجود اشتغال، درآمد کافی برای تأمین هزینههای زندگی ندارند؟
▫️چه تعداد از شاغلان، کمتر از ظرفیت خود کار میکنند و خواهان ساعات کاری بیشتری هستند؟
پاسخ به این پرسشها نشان میدهد که ارزیابی سلامت بازار کار تنها با یک عدد امکانپذیر نیست.
پیامدهای اقتصادی
بازار کار ضعیف میتواند پیامدهای گستردهای داشته باشد:
▫️کاهش درآمد خانوارها و افت مصرف
▫️کاهش انگیزه سرمایهگذاری
▫️افزایش مهاجرت نیروی انسانی متخصص
▫️کاهش بهرهوری اقتصاد
▫️تعمیق نابرابریهای درآمدی
در مقابل، افزایش اشتغال مولد و پایدار میتواند به رشد اقتصادی، افزایش درآمدهای مالیاتی و بهبود رفاه اجتماعی منجر شود.
جمعبندی
گزارش بهار ۱۴۰۵ مرکز آمار ایران نشان میدهد که نرخ بیکاری ۷.۸ درصد است، اما این عدد بهتنهایی برای قضاوت درباره وضعیت بازار کار کافی نیست.
درک صحیح بازار کار مستلزم بررسی همزمان نرخ بیکاری، نرخ مشارکت اقتصادی، نسبت اشتغال به جمعیت، اشتغال ناقص، کیفیت اشتغال و ترکیب اشتغال در بخشهای مختلف اقتصاد است.
برای تحلیل دقیقتر، باید به جای پرسیدن «چند نفر بیکارند؟»، این پرسش را مطرح کنیم:
چه تعداد از افراد در سن کار، فرصت دسترسی به شغل مناسب و پایدار دارند؟
@EcoHotline
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
✅ رسانه اقتصادی اجتماعی دورنمای اقتصاد
👇👇👇👇
@ECONVIEWS
چرا نرخ بیکاری بهتنهایی واقعیت اقتصاد را نشان نمیدهد؟
منبع: مرکز آمار ایران – نتایج طرح آمارگیری نیروی کار (بهار ۱۴۰۵)
خلاصه مدیریتی
بر اساس تازهترین گزارش مرکز آمار ایران، نرخ بیکاری در بهار ۱۴۰۵ برابر با ۷.۸ درصد اعلام شده است. در نگاه نخست، این رقم ممکن است نشانه بهبود بازار کار تلقی شود؛ اما بررسی سایر شاخصهای بازار کار نشان میدهد که قضاوت صرف بر اساس نرخ بیکاری میتواند گمراهکننده باشد.
در کنار نرخ بیکاری، دو شاخص دیگر اهمیت ویژهای دارند:
▫️نرخ مشارکت اقتصادی: ۴۰.۷ درصد
▫️نسبت اشتغال به جمعیت: حدود ۳۷.۵ درصد
این ارقام نشان میدهد که بخش قابلتوجهی از جمعیت در سن کار، اساساً در بازار کار حضور ندارند. بنابراین، تحلیل وضعیت اشتغال بدون توجه به نرخ مشارکت اقتصادی، تصویری ناقص از واقعیت ارائه میدهد.
نرخ بیکاری چگونه محاسبه میشود؟
طبق استانداردهای سازمان بینالمللی کار (ILO)، فرد بیکار کسی است که:
▫️در هفته مرجع هیچ شغلی نداشته باشد؛
▫️آماده شروع به کار باشد؛
▫️و در هفتههای اخیر بهطور فعال به دنبال شغل گشته باشد.
در نتیجه، افرادی که از یافتن شغل ناامید شده و دیگر جستوجوی کار را متوقف کردهاند، در آمار رسمی بیکاران قرار نمیگیرند و در صورت خروج از بازار کار، میتوانند باعث کاهش نرخ بیکاری شوند؛ بدون آنکه الزاماً اشتغال افزایش یافته باشد.
چرا نرخ مشارکت اقتصادی مهم است؟
نرخ مشارکت اقتصادی ۴۰.۷ درصد نشان میدهد که کمتر از نیمی از جمعیت در سن کار، یا شاغل هستند یا فعالانه به دنبال کار میگردند.
این شاخص از آن جهت اهمیت دارد که تغییرات آن میتواند برداشت ما از نرخ بیکاری را دگرگون کند. کاهش نرخ بیکاری زمانی نشانهای مثبت است که با افزایش یا ثبات نرخ مشارکت اقتصادی همراه باشد. اما اگر افراد از جستوجوی کار منصرف شوند و از بازار کار خارج شوند، نرخ بیکاری ممکن است کاهش یابد، در حالی که وضعیت واقعی بازار کار بهبود نیافته است.
نسبت اشتغال به جمعیت؛ شاخصی برای سنجش ظرفیت واقعی بازار کار
نسبت اشتغال به جمعیت حدود ۳۷.۵ درصد بیان میکند که از کل جمعیت در سن کار، تنها حدود یکسوم شاغل هستند.
این شاخص تصویری روشنتر از ظرفیت اشتغال اقتصاد ارائه میدهد و کمتر تحت تأثیر تغییرات رفتاری در جستوجوی کار قرار میگیرد. به همین دلیل، بسیاری از اقتصاددانان برای ارزیابی عملکرد بازار کار، آن را در کنار نرخ بیکاری بررسی میکنند.
بازار کار؛ فراتر از تعداد شاغلان
بازار کار تنها با تعداد افراد شاغل تعریف نمیشود. کیفیت اشتغال نیز اهمیت دارد. پرسشهایی مانند:
▫️چند نفر در مشاغل پایدار فعالیت میکنند؟
▫️چه سهمی از اشتغال، غیررسمی یا موقت است؟
▫️چند نفر با وجود اشتغال، درآمد کافی برای تأمین هزینههای زندگی ندارند؟
▫️چه تعداد از شاغلان، کمتر از ظرفیت خود کار میکنند و خواهان ساعات کاری بیشتری هستند؟
پاسخ به این پرسشها نشان میدهد که ارزیابی سلامت بازار کار تنها با یک عدد امکانپذیر نیست.
پیامدهای اقتصادی
بازار کار ضعیف میتواند پیامدهای گستردهای داشته باشد:
▫️کاهش درآمد خانوارها و افت مصرف
▫️کاهش انگیزه سرمایهگذاری
▫️افزایش مهاجرت نیروی انسانی متخصص
▫️کاهش بهرهوری اقتصاد
▫️تعمیق نابرابریهای درآمدی
در مقابل، افزایش اشتغال مولد و پایدار میتواند به رشد اقتصادی، افزایش درآمدهای مالیاتی و بهبود رفاه اجتماعی منجر شود.
جمعبندی
گزارش بهار ۱۴۰۵ مرکز آمار ایران نشان میدهد که نرخ بیکاری ۷.۸ درصد است، اما این عدد بهتنهایی برای قضاوت درباره وضعیت بازار کار کافی نیست.
درک صحیح بازار کار مستلزم بررسی همزمان نرخ بیکاری، نرخ مشارکت اقتصادی، نسبت اشتغال به جمعیت، اشتغال ناقص، کیفیت اشتغال و ترکیب اشتغال در بخشهای مختلف اقتصاد است.
برای تحلیل دقیقتر، باید به جای پرسیدن «چند نفر بیکارند؟»، این پرسش را مطرح کنیم:
چه تعداد از افراد در سن کار، فرصت دسترسی به شغل مناسب و پایدار دارند؟
نرخ بیکاری فقط یکی از قطعات پازل بازار کار است؛ تصویر کامل زمانی شکل میگیرد که مشارکت اقتصادی، کیفیت اشتغال و فرصتهای شغلی نیز در کنار آن دیده شوند.
@EcoHotline
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
✅ رسانه اقتصادی اجتماعی دورنمای اقتصاد
👇👇👇👇
@ECONVIEWS
❤5
🔵 دانشمندان و کاپیتالیسم
✍ مهدی تدینی
دربارۀ کاپیتالیسمستیزی و بازارـآزادستیزیِ روشنفکران قبلاً زیاد صحبت کردیم. سعی کردیم بفهمیم دلیل خصومت روشنفکران با بازار آزاد چیه. اما یک گروه خاص دیگه هم هستند که در طول قرن بیستم مخالف کاپیتالیسم بودند، اما به یک جریان موجهتر و شناختهشدهتر تعلق داشتند و هیچکس هم در جایگاه علمیشون نمیتونست شک کنه: «ساینتیستها».
حالا چرا میگم «ساینتیست» و معادل فارسیش (علمباوران) رو به کار نمیبرم؟ به خاطر نکتۀ جالب و مهمی که در کلمۀ «ساینتیست» نهفتهست. «ساینتیست» در زبان عمومی یعنی «دانشمند». در انگلیسی به دانشمندان در رشتههای مختلف میگن «ساینتیست»؛ از کسی که در شیمی و فیزیک و بیولوژی صاحب علمه، تا مثلاً political scientist که یعنی دانشمند علوم سیاسی.
اما تعبیر خاص دیگهای در علوم انسانی، به ویژه در فلسفۀ علم هست با عنوان «ساینتیسم». این یعنی «علمباوری»؛ به معنای باور افراطی به علم، و تعمیم روشهای علوم طبیعی به علوم انسانی، علوم اجتماعی و اقتصاد. یکی از تکیهگاههای سوسیالیسم و ضدیت با بازار آزاد همین نوع علمباوری بوده. دلیلش اینه که این دانشمندان با همۀ دانش و اعتباری که در رشتۀ خودشون داشتند، چیزهایی رو فراتر از رشته خودشون نمیدونستند، اما اعتمادبهنفس علمی و به ویژه سنگر گرفتن در علمِ عقلی، تجربی و اثباتی باعث میشد نظرات اشتباهی بدن.
پیش از هر چیزی بر یک نکته تأکید کنم: این متن برای زیر سوال بردن علم نیست، بلکه دارم دیدگاه علمباورانی رو نقد میکنم که از ناآگاهی خودشون در رشتههای دیگه، به ویژه اقتصاد، بیخبر بودند/هستند و فکر میکردند/میکنند چون تفکر علمی رو یاد گرفتند، میتونن این اصول رو مبنای تبیین و ساختن تمام دنیا قرار بدن. در واقع اگر بخوام دیدگاهم رو دقیق صورتبندی کنم، انتقاد من «نخوت علمی»ـه، نه علم. ــ و البته فکر میکنم کسی بهتر از هایِک این «نخوت» (دقیقاً «نخوت»، به معنای تکبر) رو توضیح نداده باشه.
بذارید بارزترین مثال رو بزنم تا به عبارتی تهش رو گفته باشم... فکر نمیکنم در قرن بیستم دانشمندی معروفتر از اینشتین داشته باشیم. اینشتین نمونۀ عالی همین ساینتیستهاست ( دانشمندان علمباور). اینشتین نهتنها از سوسیالیسم دفاع میکرد، بلکه معتقد بود کاپیتالیسم به دلیل ساختار مالکیت به آزادی و رشد شخصیت آسیب میزنه. اینشتین چرا از سوسیالیسم دفاع میکرد؟ دقیقاً چون به علم ــ و عقلی که مبنای علم بود ــ باور افراطی داشت. او در مقالهاش دربارۀ سوسیالیسم (۱۹۴۹) میگفت مالکیت خصوصی باید برچیده بشه، ابزارهای تولید به جامعه منتقل بشه و تولید بر اساس برنامۀ اقتصادی باشه. اگر با این مباحث آشنا باشید، تا ته قضیه رو خواهید خوند و میدونید واگذاری مالکیت به جامعه جان کلام همون سوسیالیسمیه که پدر بشر رو درآورد و آخر هم مفتضحانه شکست خورد.
در این نوشته قرار نیست اشتباه بودن دیدگاههای اینشتین رو توضیح بدم. در صدها مطلب دیگه به نقد سوسیالیسم پرداختم و خواهم پرداخت. موضوع این نوشته اینهکه توجه شما رو به ساینتیسم جلب کنم: یعنی دانشمندان و پژوهشگران علوم طبیعی که خیال میکنند روششناسی علمی رو میشه به هر گسترهای بسط داد. همین «نخوت» هم باعث میشه به منتقدان بازار آزاد و کاپیتالیسم تبدیل بشن... چرا؟ چون فکر میکنند میتونن مدل جایگزینی طراحی کنند.
حالا از اینجا یک پله دیگه جلو میرم. یک سوءتفاهم بزرگتری وجود داره که این یکی رو بخش بزرگی از مردم بهش دچارند ــ منتها آموزگاران اصلیِ این اشتباه همون ساینتیستها هستند. این خطای شناختی چیه؟ اینهکه فکر میکنند «علم» دلیل پیشرفت و بهروزی جامعهست. یعنی دقیقاً همونطور که در مارکسیسم «کار» الوهیت و تقدس داره و همهچیز به «کار» فرو کاسته میشه و هر چیزی غیر از «کار» پوچ و استثمار تلقی میشه، در این دیدگاه ساینتستی هم همهچیز «علم»ـه و هر چیز غیر از علم نقشی حاشیهای — و این یعنی قابلحذف — در پیشرفت و توسعه داره.
دقیقاً همین شناخت نادرست، همین توهم یا نخوت علمی، باعث میشه این ساینتیستها سایر عوامل توسعه و پیشرفت رو خوار و زائد قلمداد کنند. در اینجا این ساینتیستها کاملاً در کنار روشنفکران قرار میگیرند. همون تحقیری که روشنفکران نسبت به کاپیتالیسم قائل میشن، در این ساینتیستها هم دیده میشه. اما در اینجا یک مسئلۀ اساسی وجود داره: علم در دانشگاه، آزمایشگاه و کتابه. علم باید به کالا و خدمات تبدیل بشه. در اینجا دقیقاً اهمیتِ «سیستم تبدیل علم به کالا و خدمات» مشخص میشه. در اینجا دیگه فرقی بین «کار»، «سرمایه» و «منابع» با «علم» نیست.
🔻🔻🔻🔻
✍ مهدی تدینی
دربارۀ کاپیتالیسمستیزی و بازارـآزادستیزیِ روشنفکران قبلاً زیاد صحبت کردیم. سعی کردیم بفهمیم دلیل خصومت روشنفکران با بازار آزاد چیه. اما یک گروه خاص دیگه هم هستند که در طول قرن بیستم مخالف کاپیتالیسم بودند، اما به یک جریان موجهتر و شناختهشدهتر تعلق داشتند و هیچکس هم در جایگاه علمیشون نمیتونست شک کنه: «ساینتیستها».
حالا چرا میگم «ساینتیست» و معادل فارسیش (علمباوران) رو به کار نمیبرم؟ به خاطر نکتۀ جالب و مهمی که در کلمۀ «ساینتیست» نهفتهست. «ساینتیست» در زبان عمومی یعنی «دانشمند». در انگلیسی به دانشمندان در رشتههای مختلف میگن «ساینتیست»؛ از کسی که در شیمی و فیزیک و بیولوژی صاحب علمه، تا مثلاً political scientist که یعنی دانشمند علوم سیاسی.
اما تعبیر خاص دیگهای در علوم انسانی، به ویژه در فلسفۀ علم هست با عنوان «ساینتیسم». این یعنی «علمباوری»؛ به معنای باور افراطی به علم، و تعمیم روشهای علوم طبیعی به علوم انسانی، علوم اجتماعی و اقتصاد. یکی از تکیهگاههای سوسیالیسم و ضدیت با بازار آزاد همین نوع علمباوری بوده. دلیلش اینه که این دانشمندان با همۀ دانش و اعتباری که در رشتۀ خودشون داشتند، چیزهایی رو فراتر از رشته خودشون نمیدونستند، اما اعتمادبهنفس علمی و به ویژه سنگر گرفتن در علمِ عقلی، تجربی و اثباتی باعث میشد نظرات اشتباهی بدن.
پیش از هر چیزی بر یک نکته تأکید کنم: این متن برای زیر سوال بردن علم نیست، بلکه دارم دیدگاه علمباورانی رو نقد میکنم که از ناآگاهی خودشون در رشتههای دیگه، به ویژه اقتصاد، بیخبر بودند/هستند و فکر میکردند/میکنند چون تفکر علمی رو یاد گرفتند، میتونن این اصول رو مبنای تبیین و ساختن تمام دنیا قرار بدن. در واقع اگر بخوام دیدگاهم رو دقیق صورتبندی کنم، انتقاد من «نخوت علمی»ـه، نه علم. ــ و البته فکر میکنم کسی بهتر از هایِک این «نخوت» (دقیقاً «نخوت»، به معنای تکبر) رو توضیح نداده باشه.
بذارید بارزترین مثال رو بزنم تا به عبارتی تهش رو گفته باشم... فکر نمیکنم در قرن بیستم دانشمندی معروفتر از اینشتین داشته باشیم. اینشتین نمونۀ عالی همین ساینتیستهاست ( دانشمندان علمباور). اینشتین نهتنها از سوسیالیسم دفاع میکرد، بلکه معتقد بود کاپیتالیسم به دلیل ساختار مالکیت به آزادی و رشد شخصیت آسیب میزنه. اینشتین چرا از سوسیالیسم دفاع میکرد؟ دقیقاً چون به علم ــ و عقلی که مبنای علم بود ــ باور افراطی داشت. او در مقالهاش دربارۀ سوسیالیسم (۱۹۴۹) میگفت مالکیت خصوصی باید برچیده بشه، ابزارهای تولید به جامعه منتقل بشه و تولید بر اساس برنامۀ اقتصادی باشه. اگر با این مباحث آشنا باشید، تا ته قضیه رو خواهید خوند و میدونید واگذاری مالکیت به جامعه جان کلام همون سوسیالیسمیه که پدر بشر رو درآورد و آخر هم مفتضحانه شکست خورد.
در این نوشته قرار نیست اشتباه بودن دیدگاههای اینشتین رو توضیح بدم. در صدها مطلب دیگه به نقد سوسیالیسم پرداختم و خواهم پرداخت. موضوع این نوشته اینهکه توجه شما رو به ساینتیسم جلب کنم: یعنی دانشمندان و پژوهشگران علوم طبیعی که خیال میکنند روششناسی علمی رو میشه به هر گسترهای بسط داد. همین «نخوت» هم باعث میشه به منتقدان بازار آزاد و کاپیتالیسم تبدیل بشن... چرا؟ چون فکر میکنند میتونن مدل جایگزینی طراحی کنند.
حالا از اینجا یک پله دیگه جلو میرم. یک سوءتفاهم بزرگتری وجود داره که این یکی رو بخش بزرگی از مردم بهش دچارند ــ منتها آموزگاران اصلیِ این اشتباه همون ساینتیستها هستند. این خطای شناختی چیه؟ اینهکه فکر میکنند «علم» دلیل پیشرفت و بهروزی جامعهست. یعنی دقیقاً همونطور که در مارکسیسم «کار» الوهیت و تقدس داره و همهچیز به «کار» فرو کاسته میشه و هر چیزی غیر از «کار» پوچ و استثمار تلقی میشه، در این دیدگاه ساینتستی هم همهچیز «علم»ـه و هر چیز غیر از علم نقشی حاشیهای — و این یعنی قابلحذف — در پیشرفت و توسعه داره.
دقیقاً همین شناخت نادرست، همین توهم یا نخوت علمی، باعث میشه این ساینتیستها سایر عوامل توسعه و پیشرفت رو خوار و زائد قلمداد کنند. در اینجا این ساینتیستها کاملاً در کنار روشنفکران قرار میگیرند. همون تحقیری که روشنفکران نسبت به کاپیتالیسم قائل میشن، در این ساینتیستها هم دیده میشه. اما در اینجا یک مسئلۀ اساسی وجود داره: علم در دانشگاه، آزمایشگاه و کتابه. علم باید به کالا و خدمات تبدیل بشه. در اینجا دقیقاً اهمیتِ «سیستم تبدیل علم به کالا و خدمات» مشخص میشه. در اینجا دیگه فرقی بین «کار»، «سرمایه» و «منابع» با «علم» نیست.
🔻🔻🔻🔻
❤5
🔺🔺🔺🔺
یعنی دقیقاً همونطور که قرار نیست هر کار و منبع و سرمایهای به طور بدیهی درست مورد استفاده قرار بگیره و پیشرفت، رفاه و توسعه به بار بیاره، علم هم قرار نیست فارغ از شیوۀ تولید به شکل موفقآمیزی به زندگی انسانها جاری بشه.
اگر کسی واقعاً باور داره پیشرفت علم میتونه باعث بهبود زندگی بشه (که قطعاً هم همینطوره)، باید این رو هم کشف کنه که کلاً علم چطوری به بهترین شکل کاربردی میشه و در عین حال توسعه هم پیدا میکنه. در اینجا دانشمند و علمباور و پژوهشگرِ علم باید از اون نخوت دست بکشه و بپذیره سازوکار بازار ــ کاپیتالیسم ــ بزرگترین مصرفکننده و در عین حال بزرگترین تولیدکنندۀ علمه. مراجع سنتیِ علم فقط بخشی از علم رو در حوزۀ نفوذ خودشون دارند. هیچ دانشگاهی کالا تولید نمیکنه، اما کاپیتالیسم تربیتشدگان دانشگاه رو میبلعه و علمشون رو با ساختار و سرمایهای که داره به کالا و خدمات تبدیل میکنه و در این حین فناوری رو هم با سرعتی که در مخیلۀ هیچ دانشگاهی نمیگنجه توسعه میده.
تغییر سیستم بازار آزاد و کنار گذاشتن کاپیتالیسم حمله به علم و توسعۀ علمیه. تجربۀ قرن بیستم و ظهور و سقوط بلوک شرق این رو به ما نشون داد. اَشکالِ خفیفتر سوسیالیسم و محدودسازی بازار هم همون بلای سوسیالیسم کلاسیک رو در ابعال خفیفتر برای توسعهٔ علمی داره. قطعاً در نظم سوسیالیستی هم علم به کالا و خدمات تبدیل میشه و قطعاً در کشورهای سوسیالیستی هم علم پیشرفت میکرده. اما آیا هفت دهه آزمون و خطا کافی نیست تا بپذیریم نظم برتر کدومه؟
احتمالاً وجود اتحاد شوروی و بلوک شرق که دستاوردهایی در صنعت و فناوری داشتند باعث میشد ساینتیستها بیش از پیش در تصورات غلطشون فرو برن. به هر حال وقتی شوروی فضاپیما میساخت، دیگه کسی شک نمیکرد در اتحاد شوروی هم علم و مزایای علم برقراره — شاید هم بیشتر از نظم کاپیتالیستی. مثل بقیۀ ویژگیهای زندگی در یک کشور سوسیالیستی که تا روز فروپاشی همهچیز خوب به نظر میرسه و همیشه با سرازیر شدن سرمایۀ ملی به حوزههای خاص تحولات و ساختوسازی صورت میگیره. اما سوسیالیسم ماهیتاً ــ یعنی به دلیل سرمایهستیزی ــ سرمایهسوزانه پیش میره تا روزی که سرمایهها تموم بشه و کشتی برای همیشه به گل بشینه.
اگر اینشتین زنده میموند و شکست نهایی سوسیالیسم رو میدید، شک نکنید نظرش عوض نمیشد و میگفت: «نه! این اون سوسیالیسمی نیست که مد نظر من بوده». به هر حال روح همۀ گذشتگان و نیز روح اینشتین شاد، ولی در نظر بگیرید این کاپیتالیسمستیزیِ ساینتیستی ــ در کنار کاپیتالیسمستیزی انتلکتوئل ــ همچنان در جهان وجود داره و دلیلش هم سادهست: عدم آشنایی با سازوکار بازار و نپذیرفتن اینکه این سیستم بدیل بهتری نداره و قرار نیست همهچیز رو با روششناسی علمی درک و بازسازی کنیم.
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
✅ رسانه اقتصادی اجتماعی دورنمای اقتصاد
👇👇👇👇
@ECONVIEWS
یعنی دقیقاً همونطور که قرار نیست هر کار و منبع و سرمایهای به طور بدیهی درست مورد استفاده قرار بگیره و پیشرفت، رفاه و توسعه به بار بیاره، علم هم قرار نیست فارغ از شیوۀ تولید به شکل موفقآمیزی به زندگی انسانها جاری بشه.
اگر کسی واقعاً باور داره پیشرفت علم میتونه باعث بهبود زندگی بشه (که قطعاً هم همینطوره)، باید این رو هم کشف کنه که کلاً علم چطوری به بهترین شکل کاربردی میشه و در عین حال توسعه هم پیدا میکنه. در اینجا دانشمند و علمباور و پژوهشگرِ علم باید از اون نخوت دست بکشه و بپذیره سازوکار بازار ــ کاپیتالیسم ــ بزرگترین مصرفکننده و در عین حال بزرگترین تولیدکنندۀ علمه. مراجع سنتیِ علم فقط بخشی از علم رو در حوزۀ نفوذ خودشون دارند. هیچ دانشگاهی کالا تولید نمیکنه، اما کاپیتالیسم تربیتشدگان دانشگاه رو میبلعه و علمشون رو با ساختار و سرمایهای که داره به کالا و خدمات تبدیل میکنه و در این حین فناوری رو هم با سرعتی که در مخیلۀ هیچ دانشگاهی نمیگنجه توسعه میده.
تغییر سیستم بازار آزاد و کنار گذاشتن کاپیتالیسم حمله به علم و توسعۀ علمیه. تجربۀ قرن بیستم و ظهور و سقوط بلوک شرق این رو به ما نشون داد. اَشکالِ خفیفتر سوسیالیسم و محدودسازی بازار هم همون بلای سوسیالیسم کلاسیک رو در ابعال خفیفتر برای توسعهٔ علمی داره. قطعاً در نظم سوسیالیستی هم علم به کالا و خدمات تبدیل میشه و قطعاً در کشورهای سوسیالیستی هم علم پیشرفت میکرده. اما آیا هفت دهه آزمون و خطا کافی نیست تا بپذیریم نظم برتر کدومه؟
احتمالاً وجود اتحاد شوروی و بلوک شرق که دستاوردهایی در صنعت و فناوری داشتند باعث میشد ساینتیستها بیش از پیش در تصورات غلطشون فرو برن. به هر حال وقتی شوروی فضاپیما میساخت، دیگه کسی شک نمیکرد در اتحاد شوروی هم علم و مزایای علم برقراره — شاید هم بیشتر از نظم کاپیتالیستی. مثل بقیۀ ویژگیهای زندگی در یک کشور سوسیالیستی که تا روز فروپاشی همهچیز خوب به نظر میرسه و همیشه با سرازیر شدن سرمایۀ ملی به حوزههای خاص تحولات و ساختوسازی صورت میگیره. اما سوسیالیسم ماهیتاً ــ یعنی به دلیل سرمایهستیزی ــ سرمایهسوزانه پیش میره تا روزی که سرمایهها تموم بشه و کشتی برای همیشه به گل بشینه.
اگر اینشتین زنده میموند و شکست نهایی سوسیالیسم رو میدید، شک نکنید نظرش عوض نمیشد و میگفت: «نه! این اون سوسیالیسمی نیست که مد نظر من بوده». به هر حال روح همۀ گذشتگان و نیز روح اینشتین شاد، ولی در نظر بگیرید این کاپیتالیسمستیزیِ ساینتیستی ــ در کنار کاپیتالیسمستیزی انتلکتوئل ــ همچنان در جهان وجود داره و دلیلش هم سادهست: عدم آشنایی با سازوکار بازار و نپذیرفتن اینکه این سیستم بدیل بهتری نداره و قرار نیست همهچیز رو با روششناسی علمی درک و بازسازی کنیم.
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
✅ رسانه اقتصادی اجتماعی دورنمای اقتصاد
👇👇👇👇
@ECONVIEWS
❤6
«تو چقدر خاطره در یادت حمل میکنی!»
این را مادرم این اواخر به من گفت.
گفت:
چرا باید این همه بار با خودت حمل کنی؟
و من گفتم:
خب، کجا میتوانم این بار را زمین بگذارم؟
آن کارسون
برنده نوبل ادبیات 2026
اما شب شما خوش
پینوشت: #دلنوشته
گاهی با خودم فکر میکنم، یک آدم چقدر میتواند خاطره با خودش حمل کند؟ چقدر میتواند روزهای رفته، آدمهای ازدسترفته، حرفهای نگفته، حسرتها و اتفاقهایی را که هنوز تهِ دلش درد میکنند، با خودش به اینطرف و آنطرف ببرد و باز هم وانمود کند که همهچیز عادی است؟
شاید بتوانیم بعضی چیزها را فراموش کنیم، شاید با فرافکنی، با سرگرمکردن خودمان یا حتی با دروغ گفتن به خودمان، مدتی از گذشته فاصله بگیریم. شاید یاد بگیریم درباره بعضی زخمها حرف نزنیم، اسم بعضی آدمها را نیاوریم و از کنار بعضی خاطرات طوری بگذریم که انگار دیگر اهمیتی ندارند. اما گاهی یک بو، یک آهنگ، یک خیابان یا حتی یک جمله کافی است تا بفهمیم هیچچیز آنقدرها هم که فکر میکردیم، تمام نشده است.
بعضی خاطرات را با خودمان حمل نمیکنیم؛ آنها ما را با خودشان میکشند. بیآنکه بفهمیم، در انتخابهایمان، در ترسهایمان، در رابطههایمان و حتی در سکوتهایمان حضور دارند. گاهی از آدمی که سالهاست رفته، هنوز چیزی درون ما باقی مانده؛ چیزی که نه میتوانیم به آن برگردیم و نه میتوانیم از شرش خلاص شویم.
و من نمیدانم آدم دقیقاً از کجا باید یاد بگیرد که این همه بار را زمین بگذارد. اصلاً کجا باید گذاشتشان؟ در گذشتهای که دیگر وجود ندارد؟ نزد آدمهایی که شاید حتی به یاد نمیآورند چه بر سر ما آوردهاند؟ یا در دل خودمان، همانجایی که تمام این سالها پناهشان دادهایم؟
شاید مسئله این نیست که فراموش کنیم. شاید باید روزی به جایی برسیم که بتوانیم چیزی را به یاد بیاوریم و دیگر از درون فرو نریزیم؛ بتوانیم به گذشته فکر کنیم، بیآنکه دوباره مجبور شویم تمام دردش را زندگی کنیم.
اما راستش، بعضی روزها حتی همین هم دشوار است. بعضی روزها آدم فقط خسته است؛ خسته از به یاد آوردن، از وانمود کردن به فراموشی، از اینکه باید با تمام چیزهایی که پشت سر گذاشته، باز هم به زندگی ادامه بدهد.
شاید آدمیزاد همین باشد؛ موجودی که هرچه بیشتر زندگی میکند، چیزهای بیشتری برای حمل کردن پیدا میکند. و شاید بزرگشدن، برخلاف آنچه همیشه تصور میکردیم، به معنای سبکبار شدن نباشد؛ شاید فقط یاد بگیریم چطور با این همه خاطره، با این همه فقدان و با این همه «کاش» زندگی کنیم.
بااینحال، هنوز گاهی از خودم میپرسم: واقعاً تا کِی؟
تا کِی میشود اینهمه چیز را با خودمان ببریم، بیآنکه جایی، در گوشهای از وجودمان، زیر سنگینیشان خم شویم؟
و شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه بعضی بارها را نه میتوان زمین گذاشت، نه میتوان به کسی سپردشان. فقط باید هر روز، با کمی خستگی بیشتر، آنها را برداشت و ادامه داد.
این را مادرم این اواخر به من گفت.
گفت:
چرا باید این همه بار با خودت حمل کنی؟
و من گفتم:
خب، کجا میتوانم این بار را زمین بگذارم؟
آن کارسون
برنده نوبل ادبیات 2026
اما شب شما خوش
پینوشت: #دلنوشته
گاهی با خودم فکر میکنم، یک آدم چقدر میتواند خاطره با خودش حمل کند؟ چقدر میتواند روزهای رفته، آدمهای ازدسترفته، حرفهای نگفته، حسرتها و اتفاقهایی را که هنوز تهِ دلش درد میکنند، با خودش به اینطرف و آنطرف ببرد و باز هم وانمود کند که همهچیز عادی است؟
شاید بتوانیم بعضی چیزها را فراموش کنیم، شاید با فرافکنی، با سرگرمکردن خودمان یا حتی با دروغ گفتن به خودمان، مدتی از گذشته فاصله بگیریم. شاید یاد بگیریم درباره بعضی زخمها حرف نزنیم، اسم بعضی آدمها را نیاوریم و از کنار بعضی خاطرات طوری بگذریم که انگار دیگر اهمیتی ندارند. اما گاهی یک بو، یک آهنگ، یک خیابان یا حتی یک جمله کافی است تا بفهمیم هیچچیز آنقدرها هم که فکر میکردیم، تمام نشده است.
بعضی خاطرات را با خودمان حمل نمیکنیم؛ آنها ما را با خودشان میکشند. بیآنکه بفهمیم، در انتخابهایمان، در ترسهایمان، در رابطههایمان و حتی در سکوتهایمان حضور دارند. گاهی از آدمی که سالهاست رفته، هنوز چیزی درون ما باقی مانده؛ چیزی که نه میتوانیم به آن برگردیم و نه میتوانیم از شرش خلاص شویم.
و من نمیدانم آدم دقیقاً از کجا باید یاد بگیرد که این همه بار را زمین بگذارد. اصلاً کجا باید گذاشتشان؟ در گذشتهای که دیگر وجود ندارد؟ نزد آدمهایی که شاید حتی به یاد نمیآورند چه بر سر ما آوردهاند؟ یا در دل خودمان، همانجایی که تمام این سالها پناهشان دادهایم؟
شاید مسئله این نیست که فراموش کنیم. شاید باید روزی به جایی برسیم که بتوانیم چیزی را به یاد بیاوریم و دیگر از درون فرو نریزیم؛ بتوانیم به گذشته فکر کنیم، بیآنکه دوباره مجبور شویم تمام دردش را زندگی کنیم.
اما راستش، بعضی روزها حتی همین هم دشوار است. بعضی روزها آدم فقط خسته است؛ خسته از به یاد آوردن، از وانمود کردن به فراموشی، از اینکه باید با تمام چیزهایی که پشت سر گذاشته، باز هم به زندگی ادامه بدهد.
شاید آدمیزاد همین باشد؛ موجودی که هرچه بیشتر زندگی میکند، چیزهای بیشتری برای حمل کردن پیدا میکند. و شاید بزرگشدن، برخلاف آنچه همیشه تصور میکردیم، به معنای سبکبار شدن نباشد؛ شاید فقط یاد بگیریم چطور با این همه خاطره، با این همه فقدان و با این همه «کاش» زندگی کنیم.
بااینحال، هنوز گاهی از خودم میپرسم: واقعاً تا کِی؟
تا کِی میشود اینهمه چیز را با خودمان ببریم، بیآنکه جایی، در گوشهای از وجودمان، زیر سنگینیشان خم شویم؟
و شاید تلخترین بخش ماجرا همین باشد؛ اینکه بعضی بارها را نه میتوان زمین گذاشت، نه میتوان به کسی سپردشان. فقط باید هر روز، با کمی خستگی بیشتر، آنها را برداشت و ادامه داد.
❤5😐2
🔵 بیهودههای مهم
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
✅ رسانه اقتصادی اجتماعی دورنمای اقتصاد
👇👇👇👇
@ECONVIEWS
https://t.me/jafekri_episodes/72
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
✅ رسانه اقتصادی اجتماعی دورنمای اقتصاد
👇👇👇👇
@ECONVIEWS
https://t.me/jafekri_episodes/72
Telegram
جافکری
بیهوده های مهم
❤1
🔵 شما دو مغز دارید، نه یکی!
— و این شاید دلیل تمایز شما با هوش مصنوعی باشد
♦️کریستن فرنچ، نوتیلوس — لوئیس توماس، پزشک و نویسنده، سالها پیش در کتاب مشهورش «مدوزا و حلزون» نوشت: «اینکه چطور یک سلول ساده به مغز شگفتانگیز انسان تبدیل میشود، مغزی که حتی میتواند هواپیما بسازد، یکی از بزرگترین معجزات روی زمین است». به باور او، «آدمها باید تمام روز با شگفتی یکدیگر را صدا بزنند و جز دربارۀ همان یک سلول حرفی نزنند». اما توماس در میان این تأملات به نکتۀ دیگری هم رسید که آن را در پانویسی نوشت: «شاید هم نه یک سلول، بلکه دو سلول!».
♦️این پانویس متواضعانۀ توماس شاید پیشبینی کشف مهمی بود که بهتازگی دربارۀ ماهیت پیچیدهترین ساختار زیستی شناختهشده برای انسان صورت گرفته است. بر اساس پژوهش گروهی از دانشمندان علوم اعصاب در کالیفرنیا، مغز برخلاف تصور رایج، اندامی واحد نیست، بلکه از دو اندام متمایز تشکیل شده است. یکی از این دو اندام وظیفۀ تنظیم کارکردهای حیاتی بدن، مانند تنفس، خواب، گرسنگی و ضربان قلب را بر عهده دارد و دیگری مسئول تواناییهای پیچیدهتری مانند شعر، حافظه، ریاضیات و فلسفه است.
♦️این یافتهها که بهتازگی در نشریۀ «نیچر نوروساینس» منتشر شدهاند، ممکن است دیدگاه رایج دربارۀ رشد مغز را که دههها بر علم اعصاب حاکم بوده است، دگرگون کنند. این کشف نهتنها به درک بهتر تکامل مغز انسان و دیگر حیوانات کمک میکند، بلکه میتواند تأثیر چشمگیری بر درمان بیماریهای مغزی و حتی شناخت ما از هوش و آگاهی انسان داشته باشد.
♦️کایل لو، زیستشناس دانشگاه استنفورد و از نویسندگان این پژوهش، میگوید: «مغز از سه بخش پیشمغز، میانمغز و پسمغز تشکیل شده است. پیشمغز وظایف پیچیدهای مانند تفکر و استدلال را بر عهده دارد، درحالیکه پسمغز کارکردهای حیاتی بدن را کنترل میکند». به گفتۀ او، برخلاف دیدگاه سنتی که هر سه بخش مغز را حاصل یک سلول واحد میدانست، یافتههای جدید نشان میدهند که سلولها از نخستین لحظۀ شکلگیری هویت مغزیشان، به دو مسیر مجزا میروند: گروهی پیشمغز و میانمغز را میسازند و گروهی دیگر پسمغز را.
♦️لو معتقد است به همین دلیل، داشتن بدن شرطی حیاتی برای هوشیاری به نظر میرسد، زیرا شواهد بالینی نشان میدهند که فقدان هوشیاری و مرگ مغزی تقریباً همیشه با آسیب به پسمغز و ساقۀ مغز ارتباط دارند. این یعنی یکی از مسیرهای رشد مغز مستقیماً به مرکز هوشیاری و بقای موجود زنده منتهی میشود و همین دوگانگی، تفاوت بنیادین هوش انسان با هوش مصنوعی را نیز آشکار میکند.
♦️پیشمغز مسئول حافظه، استدلال و خلاقیت است؛ تواناییهایی که اغلب با قابلیتهای هوش مصنوعی مقایسه میشوند. اما داشتن حافظه لزوماً به معنای داشتن هوشیاری نیست. در طبیعت، حتی موجودات تکسلولی سادهای مانند مخمرها نیز بدون داشتن مغز یا نورون، به کمک پروتئینهای بادوام، نوعی حافظۀ زیستشیمیایی دارند که به بقایشان کمک میکند.
♦️بنابراین، اگر پسمغز شرطی ضروری و بنیادین برای هوشیاری باشد، به این معناست که «زندهبودن» و تجربۀ ذهنی اساساً با محاسبه، خلاقیت و حافظه تفاوت دارند. هوشیاری واقعی بر پایۀ تعامل با بدن و ساختارهای پسمغز شکل میگیرد و همین مسئله، هوش زیستی انسان را در بنیادیترین سطح از هوش ماشینها متمایز میکند.
🔗 آنچه خواندید برگرفته از مطلب «You Have Two Brains, Not One» نوشتۀ کریستن فرنچ است که در تاریخ ۱۸ سپتامبر ۲۰۲۶ در نویتیلوس منتشر شده است.
🔸منبع : ترجمان علوم انسانی
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
✅ رسانه اقتصادی اجتماعی دورنمای اقتصاد
👇👇👇👇
@ECONVIEWS
— و این شاید دلیل تمایز شما با هوش مصنوعی باشد
♦️کریستن فرنچ، نوتیلوس — لوئیس توماس، پزشک و نویسنده، سالها پیش در کتاب مشهورش «مدوزا و حلزون» نوشت: «اینکه چطور یک سلول ساده به مغز شگفتانگیز انسان تبدیل میشود، مغزی که حتی میتواند هواپیما بسازد، یکی از بزرگترین معجزات روی زمین است». به باور او، «آدمها باید تمام روز با شگفتی یکدیگر را صدا بزنند و جز دربارۀ همان یک سلول حرفی نزنند». اما توماس در میان این تأملات به نکتۀ دیگری هم رسید که آن را در پانویسی نوشت: «شاید هم نه یک سلول، بلکه دو سلول!».
♦️این پانویس متواضعانۀ توماس شاید پیشبینی کشف مهمی بود که بهتازگی دربارۀ ماهیت پیچیدهترین ساختار زیستی شناختهشده برای انسان صورت گرفته است. بر اساس پژوهش گروهی از دانشمندان علوم اعصاب در کالیفرنیا، مغز برخلاف تصور رایج، اندامی واحد نیست، بلکه از دو اندام متمایز تشکیل شده است. یکی از این دو اندام وظیفۀ تنظیم کارکردهای حیاتی بدن، مانند تنفس، خواب، گرسنگی و ضربان قلب را بر عهده دارد و دیگری مسئول تواناییهای پیچیدهتری مانند شعر، حافظه، ریاضیات و فلسفه است.
♦️این یافتهها که بهتازگی در نشریۀ «نیچر نوروساینس» منتشر شدهاند، ممکن است دیدگاه رایج دربارۀ رشد مغز را که دههها بر علم اعصاب حاکم بوده است، دگرگون کنند. این کشف نهتنها به درک بهتر تکامل مغز انسان و دیگر حیوانات کمک میکند، بلکه میتواند تأثیر چشمگیری بر درمان بیماریهای مغزی و حتی شناخت ما از هوش و آگاهی انسان داشته باشد.
♦️کایل لو، زیستشناس دانشگاه استنفورد و از نویسندگان این پژوهش، میگوید: «مغز از سه بخش پیشمغز، میانمغز و پسمغز تشکیل شده است. پیشمغز وظایف پیچیدهای مانند تفکر و استدلال را بر عهده دارد، درحالیکه پسمغز کارکردهای حیاتی بدن را کنترل میکند». به گفتۀ او، برخلاف دیدگاه سنتی که هر سه بخش مغز را حاصل یک سلول واحد میدانست، یافتههای جدید نشان میدهند که سلولها از نخستین لحظۀ شکلگیری هویت مغزیشان، به دو مسیر مجزا میروند: گروهی پیشمغز و میانمغز را میسازند و گروهی دیگر پسمغز را.
♦️لو معتقد است به همین دلیل، داشتن بدن شرطی حیاتی برای هوشیاری به نظر میرسد، زیرا شواهد بالینی نشان میدهند که فقدان هوشیاری و مرگ مغزی تقریباً همیشه با آسیب به پسمغز و ساقۀ مغز ارتباط دارند. این یعنی یکی از مسیرهای رشد مغز مستقیماً به مرکز هوشیاری و بقای موجود زنده منتهی میشود و همین دوگانگی، تفاوت بنیادین هوش انسان با هوش مصنوعی را نیز آشکار میکند.
♦️پیشمغز مسئول حافظه، استدلال و خلاقیت است؛ تواناییهایی که اغلب با قابلیتهای هوش مصنوعی مقایسه میشوند. اما داشتن حافظه لزوماً به معنای داشتن هوشیاری نیست. در طبیعت، حتی موجودات تکسلولی سادهای مانند مخمرها نیز بدون داشتن مغز یا نورون، به کمک پروتئینهای بادوام، نوعی حافظۀ زیستشیمیایی دارند که به بقایشان کمک میکند.
♦️بنابراین، اگر پسمغز شرطی ضروری و بنیادین برای هوشیاری باشد، به این معناست که «زندهبودن» و تجربۀ ذهنی اساساً با محاسبه، خلاقیت و حافظه تفاوت دارند. هوشیاری واقعی بر پایۀ تعامل با بدن و ساختارهای پسمغز شکل میگیرد و همین مسئله، هوش زیستی انسان را در بنیادیترین سطح از هوش ماشینها متمایز میکند.
🔗 آنچه خواندید برگرفته از مطلب «You Have Two Brains, Not One» نوشتۀ کریستن فرنچ است که در تاریخ ۱۸ سپتامبر ۲۰۲۶ در نویتیلوس منتشر شده است.
🔸منبع : ترجمان علوم انسانی
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
✅ رسانه اقتصادی اجتماعی دورنمای اقتصاد
👇👇👇👇
@ECONVIEWS
👍5❤2
🔵 چگونه گذراندن وقت در طبیعت، خلاقیت شما را تقویت میکند؟
✍ نویسنده: آنتونی دی. فردریکس، دکترای آموزش (Ed.D.) | منتشرشده در Psychology Today
جهان طبیعی میتواند نیروی خلاقیت را در وجود ما بهطور چشمگیری تقویت کند.
نکات کلیدی
* مجموعهای قابلتوجه از پژوهشها، ارزش طبیعت را بهعنوان عاملی محرک برای خلاقیت تأیید میکند.
* طبیعت فرصتی فراهم میآورد تا خلاقیتی را که در دوران کودکی از آن برخوردار بودیم، دوباره بازیابیم.
* طبیعت الهامبخش بسیاری از اختراعات خلاقانه و ایدههای نوآورانه بوده است.
تا به حال برایتان پیش آمده که روزی از آن روزهای واقعاً بد را تجربه کنید؟ میدانید، روزی که کسی در ترافیک راهتان را میبندد، رئیستان چندین کار را روی میزتان میگذارد و میگوید باید آنها را تا ظهر دیروز تحویل میدادید، فرزندانتان از شدت خوردن مواد قندی سر از پا نمیشناسند و تیم ورزشی محبوبتان هم مهمترین مسابقهاش را باخته است. بله، چه روز افتضاحی!
در چنین شرایطی تصمیم میگیرید بیرون بروید و در محله، پارکی نزدیک خانه یا اطراف یک برکه قدم بزنید. شاید هم ترجیح دهید مدتی زیر سایه گسترده یک درخت بلوط بنشینید و آرام بگیرید.
چند دقیقه بعد متوجه میشوید که تنش در وجودتان فروکش کرده و استرستان بهطور محسوسی کاهش یافته است. حالوهوایتان بهتر میشود و انرژی تازهای در خود احساس میکنید.
اما گذراندن وقت در طبیعت مزیت دیگری هم دارد: طبیعت میتواند تأثیری بسیار مثبت بر میزان خلاقیت شما بگذارد؛ بهویژه اگر حضور در طبیعت را به بخشی منظم از فعالیتهای روزمره خود تبدیل کنید. بیایید این موضوع را دقیقتر بررسی کنیم.
پژوهشها چه میگویند؟
یک پژوهش در سال ۲۰۲۲ نشان داد که مشاهده محیطهایی با عناصر طبیعی، تخیل انعطافپذیر را تحریک میکند. نویسندگان این پژوهش خاطرنشان کردند که طبیعت به ذهن ما اجازه میدهد برای مدتی از وضعیتهای روزمره فاصله بگیرد؛ برای مثال، زمانی که ذهنمان در حالتی شبیه خلسه یا رؤیاپردازی قرار میگیرد. چنین وضعیتی میتواند زمینهساز شکلگیری «جرقههای الهام» باشد.
این پژوهش شواهدی ارائه کرد که نشان میدهد هنگامی که دیدگاههای ما انعطافپذیرتر میشوند، امکان شکلگیری ایدههای خلاقانهتر، متنوعتر و منحصربهفردتر افزایش مییابد؛ وضعیتی که ممکن است هنگام حضور در محیطهای طبیعی رخ دهد.
روث اَن اتچلی، روانشناس شناختی، بر اهمیت طبیعت بهعنوان سرچشمه و منبع خلاقیت انسان تأکید میکند. او میگوید:
«طبیعت مکانی است که ذهن ما میتواند در آن استراحت کند، آرام بگیرد و از حالت آمادهباش در برابر تهدیدها خارج شود. در نتیجه، منابع ذهنی بیشتری برای خلاق بودن، خیالپردازی و حل مسئله در اختیارمان باقی میماند و میتوانیم به شیوهای ثمربخشتر با محیط پیرامون خود تعامل کنیم.»
مقاله اخیر من درباره شش عادت افراد بسیار خلاق نیز بر اهمیت حضور در طبیعت برای پرورش خلاقیت تأکید دارد. در آن مقاله اشاره کردم که طبیعت میتواند انعطافپذیری ذهن ما را افزایش دهد؛ زیرا محیط بیرون سرشار از نمونههایی است که میتوانند الهامبخش تفکر خلاق باشند.
برای مثال، درهمتنیدگی ریشههای درختان ممکن است ما را به بازنگری در نمودار سازمانی یک شرکت ترغیب کند و رنگ برگهای پاییزی میتواند الهامبخش یک طراح داخلی باشد. این نمونهها بر جهتگیری و ایدههای خلاقانه ما تأثیر میگذارند.
هنگام پژوهش برای نگارش کتاب جدیدم با عنوان خرد شفابخش جنگل، به یک فراتحلیل گسترده از پژوهشهای یوشیفومی میازاکی و همکارانش در دانشگاه چیبا در ژاپن برخوردم.
پژوهشگران گزارش میکنند که حتی دورههای کوتاه حضور در فضاهای طبیعی نیز فواید متعددی برای سلامتی دارد؛ از جمله:
* کاهش فشار خون؛
* کاهش ضربان قلب؛
* کاهش تولید کورتیزول، هورمون مرتبط با استرس؛
* ایجاد تعادل در فعالیت قشر پیشپیشانی مغز؛
* بهبود سطح گلوکز خون؛
* تقویت عملکرد سیستم ایمنی؛
* و ایجاد آرامش فیزیولوژیک در سراسر بدن.
یک پژوهش مرتبط در بلژیک نیز شواهدی قوی ارائه میکند که نشان میدهد این عوامل میتوانند در افزایش سطح بروز خلاقیت نقش داشته باشند.
یک طبیعتشناس چه میگوید؟
ملانی تریسی، مدیر ارتباطات کمیسیون شکار و حیاتوحش ایالت پنسیلوانیا، در پاسخ به این پرسش که آیا طبیعت عنصری ضروری برای ذهن خلاق است، گفت:
«طبیعت جعبهابزار یک کودک است؛ جعبهابزاری که به ذهنی که از پیش بسیار خلاق است اجازه میدهد شکوفا شود و رشد آن بهصورت تصاعدی افزایش یابد.
در مقابل، بزرگسالان وارد دنیای منطق شدهاند و اغلب فاقد آن افکار خلاقانه روزمرهای هستند که در ذهن یک کودک معمولی وجود دارد.
🔻🔻🔻🔻 ادامه پست
✍ نویسنده: آنتونی دی. فردریکس، دکترای آموزش (Ed.D.) | منتشرشده در Psychology Today
گردآوری و ترجمه : دورنمای اقتصاد
جهان طبیعی میتواند نیروی خلاقیت را در وجود ما بهطور چشمگیری تقویت کند.
نکات کلیدی
* مجموعهای قابلتوجه از پژوهشها، ارزش طبیعت را بهعنوان عاملی محرک برای خلاقیت تأیید میکند.
* طبیعت فرصتی فراهم میآورد تا خلاقیتی را که در دوران کودکی از آن برخوردار بودیم، دوباره بازیابیم.
* طبیعت الهامبخش بسیاری از اختراعات خلاقانه و ایدههای نوآورانه بوده است.
تا به حال برایتان پیش آمده که روزی از آن روزهای واقعاً بد را تجربه کنید؟ میدانید، روزی که کسی در ترافیک راهتان را میبندد، رئیستان چندین کار را روی میزتان میگذارد و میگوید باید آنها را تا ظهر دیروز تحویل میدادید، فرزندانتان از شدت خوردن مواد قندی سر از پا نمیشناسند و تیم ورزشی محبوبتان هم مهمترین مسابقهاش را باخته است. بله، چه روز افتضاحی!
در چنین شرایطی تصمیم میگیرید بیرون بروید و در محله، پارکی نزدیک خانه یا اطراف یک برکه قدم بزنید. شاید هم ترجیح دهید مدتی زیر سایه گسترده یک درخت بلوط بنشینید و آرام بگیرید.
چند دقیقه بعد متوجه میشوید که تنش در وجودتان فروکش کرده و استرستان بهطور محسوسی کاهش یافته است. حالوهوایتان بهتر میشود و انرژی تازهای در خود احساس میکنید.
اما گذراندن وقت در طبیعت مزیت دیگری هم دارد: طبیعت میتواند تأثیری بسیار مثبت بر میزان خلاقیت شما بگذارد؛ بهویژه اگر حضور در طبیعت را به بخشی منظم از فعالیتهای روزمره خود تبدیل کنید. بیایید این موضوع را دقیقتر بررسی کنیم.
پژوهشها چه میگویند؟
یک پژوهش در سال ۲۰۲۲ نشان داد که مشاهده محیطهایی با عناصر طبیعی، تخیل انعطافپذیر را تحریک میکند. نویسندگان این پژوهش خاطرنشان کردند که طبیعت به ذهن ما اجازه میدهد برای مدتی از وضعیتهای روزمره فاصله بگیرد؛ برای مثال، زمانی که ذهنمان در حالتی شبیه خلسه یا رؤیاپردازی قرار میگیرد. چنین وضعیتی میتواند زمینهساز شکلگیری «جرقههای الهام» باشد.
این پژوهش شواهدی ارائه کرد که نشان میدهد هنگامی که دیدگاههای ما انعطافپذیرتر میشوند، امکان شکلگیری ایدههای خلاقانهتر، متنوعتر و منحصربهفردتر افزایش مییابد؛ وضعیتی که ممکن است هنگام حضور در محیطهای طبیعی رخ دهد.
روث اَن اتچلی، روانشناس شناختی، بر اهمیت طبیعت بهعنوان سرچشمه و منبع خلاقیت انسان تأکید میکند. او میگوید:
«طبیعت مکانی است که ذهن ما میتواند در آن استراحت کند، آرام بگیرد و از حالت آمادهباش در برابر تهدیدها خارج شود. در نتیجه، منابع ذهنی بیشتری برای خلاق بودن، خیالپردازی و حل مسئله در اختیارمان باقی میماند و میتوانیم به شیوهای ثمربخشتر با محیط پیرامون خود تعامل کنیم.»
مقاله اخیر من درباره شش عادت افراد بسیار خلاق نیز بر اهمیت حضور در طبیعت برای پرورش خلاقیت تأکید دارد. در آن مقاله اشاره کردم که طبیعت میتواند انعطافپذیری ذهن ما را افزایش دهد؛ زیرا محیط بیرون سرشار از نمونههایی است که میتوانند الهامبخش تفکر خلاق باشند.
برای مثال، درهمتنیدگی ریشههای درختان ممکن است ما را به بازنگری در نمودار سازمانی یک شرکت ترغیب کند و رنگ برگهای پاییزی میتواند الهامبخش یک طراح داخلی باشد. این نمونهها بر جهتگیری و ایدههای خلاقانه ما تأثیر میگذارند.
هنگام پژوهش برای نگارش کتاب جدیدم با عنوان خرد شفابخش جنگل، به یک فراتحلیل گسترده از پژوهشهای یوشیفومی میازاکی و همکارانش در دانشگاه چیبا در ژاپن برخوردم.
پژوهشگران گزارش میکنند که حتی دورههای کوتاه حضور در فضاهای طبیعی نیز فواید متعددی برای سلامتی دارد؛ از جمله:
* کاهش فشار خون؛
* کاهش ضربان قلب؛
* کاهش تولید کورتیزول، هورمون مرتبط با استرس؛
* ایجاد تعادل در فعالیت قشر پیشپیشانی مغز؛
* بهبود سطح گلوکز خون؛
* تقویت عملکرد سیستم ایمنی؛
* و ایجاد آرامش فیزیولوژیک در سراسر بدن.
یک پژوهش مرتبط در بلژیک نیز شواهدی قوی ارائه میکند که نشان میدهد این عوامل میتوانند در افزایش سطح بروز خلاقیت نقش داشته باشند.
یک طبیعتشناس چه میگوید؟
ملانی تریسی، مدیر ارتباطات کمیسیون شکار و حیاتوحش ایالت پنسیلوانیا، در پاسخ به این پرسش که آیا طبیعت عنصری ضروری برای ذهن خلاق است، گفت:
«طبیعت جعبهابزار یک کودک است؛ جعبهابزاری که به ذهنی که از پیش بسیار خلاق است اجازه میدهد شکوفا شود و رشد آن بهصورت تصاعدی افزایش یابد.
در مقابل، بزرگسالان وارد دنیای منطق شدهاند و اغلب فاقد آن افکار خلاقانه روزمرهای هستند که در ذهن یک کودک معمولی وجود دارد.
🔻🔻🔻🔻 ادامه پست
❤1
🔺🔺🔺🔺
استفاده از طبیعت بهعنوان بستری سازنده، به بزرگسالان کمک میکند به گذشته بازگردند و دوباره با حالوهوای ذهنی کودکانه ارتباط برقرار کنند؛ در نتیجه، زندگی شادتر و خلاقانهتری خواهند داشت.»
میخواستم بدانم حضور در طبیعت چگونه خلاقیت ما را بهبود میبخشد یا گسترش میدهد. ملانی در این باره گفت:
«طبیعت اغلب شگفتانگیز تلقی میشود و برخی حتی آن را ماجراجویانه میدانند. برای مثال، وقتی قصد دارید به پیادهروی یا طبیعتگردی بروید، میتوانید مکان جغرافیایی، طول مسیر و حتی وسایلی را که برای این گردش با خود میبرید، انتخاب کنید.
بااینحال، هیچ میزان برنامهریزی نمیتواند شما را برای تمام تجربههایی که ممکن است با آنها روبهرو شوید، آماده کند؛ زیرا همهچیز کاملاً از کنترل شما خارج است.
غرقشدن کامل در طبیعت، انسان را وادار میکند که بهطور طبیعی کنجکاو شود. نتیجه این فرایند، سیلی از خلاقیت اصیل و خودجوش است؛ خلاقیتی که هرگز نمیتوانستید آن را از پیش در یک صفحه گسترده با خانههای رنگبندیشده برنامهریزی کنید.»
او همچنین به نکته مهم دیگری اشاره کرد:
«انسانها به تقلید از آنچه در محیط زیست مشاهده میکنند، شهرت دارند. ما عناصر طبیعت را وارد زندگی و جامعه مدرن خود میکنیم، بیآنکه حتی متوجه این اقتباس باشیم.
برای نمونه:
* استتار حیوانات الهامبخش لباسهای نظامی شده است.
* خارهای گیاهان الهامبخش چسبهای پارچهای ولکرو شدهاند.
* اصول آیرودینامیکی پرواز پرندگان در طراحی هواپیماها به کار رفته است.
* منقار دارکوب الهامبخش طراحی کمکفنرها بوده است.
* فتوسنتز گیاهان در توسعه پنلهای خورشیدی مورد توجه قرار گرفته است.
* کرمهای شبتاب الهامبخش فناوری روشنایی LED بودهاند.
* خرطوم پشهها در طراحی سوزنها مورد الگوبرداری قرار گرفته است.
* و خز سگهای آبی الهامبخش طراحی لباسهای غواصی و لباسهای مخصوص فعالیت در آب بوده است.
همه اینها نمونههای برجستهای از کشف خلاقیت انسان در دل طبیعت هستند.»
در پاسخ به پرسشی درباره اهمیت اختصاص وقت به طبیعت، ملانی چنین گفت:
«شما نمیتوانید خلاقیت را بهزور ایجاد کنید؛ باید برای یافتن آن وقت بگذارید!
خلاقیت پشت صفحهنمایشهای آبی و راحتی که میتوانید پشت روایتهای غیرواقعی پنهان شوید، پیدا نمیشود. خلاقیت را باید زیر سنگها، در دل خاک و در میان شاخههای درختان جستوجو کرد.
خلاقیت بهاندازه گلهای وحشی اصیل است و بهاندازه قلههای کوه استواری دارد.
چرا باید خودتان را به محدودیتهای خفهکننده رسانهها مقید کنید، درحالیکه سرچشمه خلاقیت شما در دل طبیعت و زمین قرار دارد؟»
طبیعت؛ پناهگاهی برای ذهن خلاق
هنگامی که با چالشهای خلاقانه روبهرو میشویم، طبیعت بستری در اختیارمان قرار میدهد که ذهنمان را انرژی میبخشد و تخیلمان را تحریک میکند.
تنها کافی است در را باز کنیم و قدم به بیرون بگذاریم.
How Time in Nature Powers Your Creativity | Psychology Today https://share.google/ZQkbf0oBnOIOE3rNN
منابع و مراجع علمی
1\. Yeh, C.-W., Hung, S.-H., & Chang, C.-Y. (2022). The Influence of Natural Environments on Creativity. Frontiers in Psychiatry, 13, 895213. DOI: 10.3389/fpsyt.2022.895213
2\. Atchley, R. A., Strayer, D. L., & Atchley, P. (2012). Creativity in the Wild: Improving Creative Reasoning through Immersion in Natural Settings. PLOS ONE. DOI: 10.1371/journal.pone.0051474
3\. Fredericks, A. D. (2024). I've Studied Highly Creative People for 40 Years: They Share These 6 Habits. CNBC – Make It.
4\. Fredericks, A. D. (2025). The Healing Wisdom of the Forest: Timeless Lessons of Renewal, Tranquility, and Joy. HCI Books.
5\. Hansen, M. M., Jones, R., & Tocchini, K. (2017). Shinrin-Yoku (Forest Bathing) and Nature Therapy: A State-of-the-Art Review. International Journal of Environmental Research and Public Health, 14(8), 851.
6\. Bijnens, E. M., et al. (2020). Residential Green Space and Child Intelligence and Behavior Across Urban, Suburban, and Rural Areas in Belgium: A Longitudinal Birth Cohort Study of Twins. PLOS Medicine, 17(8), e1003213.
🔸 درباره نویسنده: آنتونی دی. فردریکس، استاد بازنشسته آموزش در کالج یورک پنسیلوانیا و نویسنده آثاری در زمینه خلاقیت، یادگیری و طبیعت است.
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
✅ رسانه اقتصادی اجتماعی دورنمای اقتصاد
👇👇👇👇
@ECONVIEWS
استفاده از طبیعت بهعنوان بستری سازنده، به بزرگسالان کمک میکند به گذشته بازگردند و دوباره با حالوهوای ذهنی کودکانه ارتباط برقرار کنند؛ در نتیجه، زندگی شادتر و خلاقانهتری خواهند داشت.»
میخواستم بدانم حضور در طبیعت چگونه خلاقیت ما را بهبود میبخشد یا گسترش میدهد. ملانی در این باره گفت:
«طبیعت اغلب شگفتانگیز تلقی میشود و برخی حتی آن را ماجراجویانه میدانند. برای مثال، وقتی قصد دارید به پیادهروی یا طبیعتگردی بروید، میتوانید مکان جغرافیایی، طول مسیر و حتی وسایلی را که برای این گردش با خود میبرید، انتخاب کنید.
بااینحال، هیچ میزان برنامهریزی نمیتواند شما را برای تمام تجربههایی که ممکن است با آنها روبهرو شوید، آماده کند؛ زیرا همهچیز کاملاً از کنترل شما خارج است.
غرقشدن کامل در طبیعت، انسان را وادار میکند که بهطور طبیعی کنجکاو شود. نتیجه این فرایند، سیلی از خلاقیت اصیل و خودجوش است؛ خلاقیتی که هرگز نمیتوانستید آن را از پیش در یک صفحه گسترده با خانههای رنگبندیشده برنامهریزی کنید.»
او همچنین به نکته مهم دیگری اشاره کرد:
«انسانها به تقلید از آنچه در محیط زیست مشاهده میکنند، شهرت دارند. ما عناصر طبیعت را وارد زندگی و جامعه مدرن خود میکنیم، بیآنکه حتی متوجه این اقتباس باشیم.
برای نمونه:
* استتار حیوانات الهامبخش لباسهای نظامی شده است.
* خارهای گیاهان الهامبخش چسبهای پارچهای ولکرو شدهاند.
* اصول آیرودینامیکی پرواز پرندگان در طراحی هواپیماها به کار رفته است.
* منقار دارکوب الهامبخش طراحی کمکفنرها بوده است.
* فتوسنتز گیاهان در توسعه پنلهای خورشیدی مورد توجه قرار گرفته است.
* کرمهای شبتاب الهامبخش فناوری روشنایی LED بودهاند.
* خرطوم پشهها در طراحی سوزنها مورد الگوبرداری قرار گرفته است.
* و خز سگهای آبی الهامبخش طراحی لباسهای غواصی و لباسهای مخصوص فعالیت در آب بوده است.
همه اینها نمونههای برجستهای از کشف خلاقیت انسان در دل طبیعت هستند.»
در پاسخ به پرسشی درباره اهمیت اختصاص وقت به طبیعت، ملانی چنین گفت:
«شما نمیتوانید خلاقیت را بهزور ایجاد کنید؛ باید برای یافتن آن وقت بگذارید!
خلاقیت پشت صفحهنمایشهای آبی و راحتی که میتوانید پشت روایتهای غیرواقعی پنهان شوید، پیدا نمیشود. خلاقیت را باید زیر سنگها، در دل خاک و در میان شاخههای درختان جستوجو کرد.
خلاقیت بهاندازه گلهای وحشی اصیل است و بهاندازه قلههای کوه استواری دارد.
چرا باید خودتان را به محدودیتهای خفهکننده رسانهها مقید کنید، درحالیکه سرچشمه خلاقیت شما در دل طبیعت و زمین قرار دارد؟»
طبیعت؛ پناهگاهی برای ذهن خلاق
هنگامی که با چالشهای خلاقانه روبهرو میشویم، طبیعت بستری در اختیارمان قرار میدهد که ذهنمان را انرژی میبخشد و تخیلمان را تحریک میکند.
تنها کافی است در را باز کنیم و قدم به بیرون بگذاریم.
How Time in Nature Powers Your Creativity | Psychology Today https://share.google/ZQkbf0oBnOIOE3rNN
منابع و مراجع علمی
1\. Yeh, C.-W., Hung, S.-H., & Chang, C.-Y. (2022). The Influence of Natural Environments on Creativity. Frontiers in Psychiatry, 13, 895213. DOI: 10.3389/fpsyt.2022.895213
2\. Atchley, R. A., Strayer, D. L., & Atchley, P. (2012). Creativity in the Wild: Improving Creative Reasoning through Immersion in Natural Settings. PLOS ONE. DOI: 10.1371/journal.pone.0051474
3\. Fredericks, A. D. (2024). I've Studied Highly Creative People for 40 Years: They Share These 6 Habits. CNBC – Make It.
4\. Fredericks, A. D. (2025). The Healing Wisdom of the Forest: Timeless Lessons of Renewal, Tranquility, and Joy. HCI Books.
5\. Hansen, M. M., Jones, R., & Tocchini, K. (2017). Shinrin-Yoku (Forest Bathing) and Nature Therapy: A State-of-the-Art Review. International Journal of Environmental Research and Public Health, 14(8), 851.
6\. Bijnens, E. M., et al. (2020). Residential Green Space and Child Intelligence and Behavior Across Urban, Suburban, and Rural Areas in Belgium: A Longitudinal Birth Cohort Study of Twins. PLOS Medicine, 17(8), e1003213.
🔸 درباره نویسنده: آنتونی دی. فردریکس، استاد بازنشسته آموزش در کالج یورک پنسیلوانیا و نویسنده آثاری در زمینه خلاقیت، یادگیری و طبیعت است.
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
✅ رسانه اقتصادی اجتماعی دورنمای اقتصاد
👇👇👇👇
@ECONVIEWS
❤3