ENGLISH TOWN 🏘🏕
104 subscribers
388 photos
149 videos
8 files
199 links
THIS CHANNEL IS JUST FOR ENGLISH.
آیدی مالک:
@Shinydiamond1
Download Telegram
Good afternoon 😊
درد دل یک مادر ....

کاج همیشه سبز من😥...
روز های گرم تابستان رو به تمام شدن بود و گرمی هوای کابل غیر قابل تحمل. همه، صبح وقت از خواب بیدار میشدند و میرفتند به وظایف روزمره شان. فقط من می ماندم و عروسم.
من هرچه تقلا میکردم، ضعف جسمی ام اجازه نمیداد. بیرون رفتن و پیمودن کوچه خاکی و شلوغ مان برایم سخت و اذیت کننده بود. کوشش میکردم با عروسم داخل خانه مصروف باشم و روز هایم را سپری کنم.
عروسم، چشم بد ازش دور باشد، به یک چشم بر هم زدن خانگک را خانه میسازد. منِ درمانده، جز جلو پنجره یا بیرون زیر افتاب نشستن و مرور عمیق خاطرات تلخ و شیرین زندگی و نکته گیری از نواقص او و شمردن دقایق ساعت، کاری ندارم.
پسر و دخترم وقتی خانه میرسیدند، جز اینکه برایم توصیه کنند بیرون زیر نور کشنده خورشید ننشینم چیزی نمی‌گفتند. شاید هم راست می گفتند. یک روز
حرف های زنان همسایه را شنیدم که میگفتند «پیری چیزی بدی است. آجه مظلوم مثل یک جلک، ده دل افتاب خوابیده. غریب استخوان گشته بیخی.»
از هنگام طلوع افتاب زیر نور خورشید می‌نشستم. چشمم به دروازه حویلی، در انتظار اینکه چه وقت وحیده و حمید برمیگردند. با برگشتن دخترم از کورس و پسرم از سر کراچی ترکاری فروشی اش، به داخل خانه می رفتمم. در خانه کسی نبود که قصه می کردیم. عروسم مصروف کار های خرد و ریز خانه بود. پسرم افتاب طلوع نکرده از خانه بیرون می رفت و وقتی بر می گشت خسته و کوفته، لقمه غذا در دهان اش خواب می رفت. دخترم هم صبح وقت از خانه بیرون می شد  و ناوقت روز بر می گشت. شب ها هم شاید اخرین چراغ مال ما بود که خاموش می شد. چون دخترم تا ناوقت شب درس میخواند.
                                     .... 
یک زمان متوجه شدم که پشت ناز کردن های دخترم دق شده ام. خیلی وقت بود که کم حرف شده و سرش فقط به کتاب و مشق اش بود. همان یک غذا را هم با دل جمع و شکم سیر نمی خورد. می رفت به اتاق کلان. شبها من و وحیده دخترم در یک اتاق بودیم. قبلا شب ها به جانم می افتاد که برایش قصه بگویم. ولی حالا نه من حالی داشتم و نه او.
                                        ***
وقتی روز های خزان رسید هوا سرد تر شده و دیگر جلو پنجره نشستن ام لذت قبلی اش را از دست داد.
یک روز صبح، وقتی وحیده از خانه بیرون رفت، به ارامی گوشه لحاف ام را بالا کرد و گفت «مادر بیداری؟!!» من که خیلی به خواب سنگینی نبودم، بیدار شدم. گفتم «بگو دخترم»
«من امروز از کورس که تمام شدم میروم خانه مرضیه. صبح امتحان دارم. از خانه او میروم کورس و فردا بر میگردم.»
اول کمی تند برخورد کردم. گفتم «همیشه خانه مرضیه، همیشه خانه مرضیه. خودت خانه نداری؟!»
او هیج چیزی نگفت. کتاب هایش در دست و سرش را پایین گرفته، با انگشت پاهایش بازی میکرد. دلم سوخت. «باشه برو و فردا برگرد.» صورتم را بوسید «تشکر مادر جانم....!»
صبح عروسم برایم چای اورد و گفت «حمید گفت امشب با یک کراچی دار دیگر میرود. یک جای است که ترکاری را ارزان مفروشد. برای فردا، امشب خرید میکند و خانه نمیاید.»
روز های دیگر را با انتظار کشیدن برای بچه هایم، سپری میکردم و زمان برایم کند و آهسته پیش می رفت.
آن روز...
واقعا روز طولانی شده بود. شب نمی شد.
امروز را چندبار بیرون رفتم و امدم. ناآگاهانه منتظر بودم چه وقت وحیده از دروازه داخل میشود و از زیر شانه هایم گرفته، بلند ام میکند که داخل برویم. ولی در دلم دلهره ای موج می زد. حسی برایم می گفت انگار که آنها نمی آیند.
بالاخره شب شد و چه دیر. شب عروس ام بولانی پخته بود. برایش گفتم برای حمید و وحیده مقداری را نگهدارد. فردا، خسته و کوفته از کار و درس برمیگردند یک غذای متفاوت بخورند.
چقدر لذت خواهد داشت که گرسنه باشند و بولانی بخورند.!!
شب ادامه یافت و وقت خواب رسید. شب را تنها در اتاق خوابیدم. بر عکس همیشه، امشب اتاق ساکت، تاریک و ارام بود. فردا صبح وقت برای نماز برخواستم، چراغ ام را پالیدم و پیدایش کردم. وحیده همیشه برایم میخنندید و میگفت «مادر چراغ ات مثل چراغ دزد ها است....» واقعا همانطوری بود به سختی میتوانستم جلو پاهایم را پیدا کنم.
نماز ام را تمام کردم. چون وحیده برایم گفته بود  میخواهد بالاترین نمره را در کانکور اخذ کند، برایش دعا کنم. برای دور شدن آفت ها و آمدن امنیت، صحتمندی و سلامتی همه دعا کردم. در اخر وحیده را اسم اش را ذکر کردم که «خدایا دختر معصوم ام جز خوبی چیزی دیگری نمیخواهد،خدایا
من پیرم و موهایم سفید است، زجری را که می کشم باید همه گناهانم را پاک کرده باشد و دعایم قبول درگاه تو باشد. لطفا دخترم را توفیق بده که بتواند از همه موانع عبور کرده و در مقصد اش کامیاب گردد. او که شب ها خواب ارام ندارد و روز ازاد، برایش مددگار باش، خداوندا!»
***
هوا با آن گرمی اش برایم سردی میکرد. رفتم زیر لحاف. خودم را در آن پیچاندم. خوابم نمیبرد، شاید دو ساعت گذشت...
به گفته مردم عام «تازه چشمایم گرم امده بود»
که عروسم ام با گریه و سر و صدا داخل اتاقم شد و گفت خاله!!  انفحار....انفجار...
رنگ از صورت اش پریده بود. گفتم «چی می گویی!؟درست صحبت کن کجا انفجار شده»
«کاج انفحار شده. از وحیده خبری نیست گوشی اش را بر نمیدارد ....»
حرفش چندبار به گوشم پیچید. گوشم بند شد. پیش چشمانم تاریک شد. انگار همه دنیا بر سرم ریخت. نتوانستم با صدای بلند چیغ بزنم. دویدم به طرف کوچه. همه مردم به طرف شاهراه عمومی می دویدند. سرو صدا زیاد بود. من ناخودآگاه و همگام با مردم دیگر فقط میدویدم. صد فکر شوم به ذهنم می آمدند و داشت دیوانه ام می نمودند. شاید داشتم دیوانه میشدم و خودم نمیفهمیدم... . نزدیک کورس رسیدم. شلوغی و دود و گریه و ناله و فریاد چنان صحنه وحشتناکی را ایجاد کرده بود که هوش را از سر می برد. انگار تمام مردم هجوم آورده بودند. همه کوچه ها را ادم گرفته بود. من به سمت کورس میرفتم، از انجا بچه ها و دختر ها بیرون می‌آمدند. عده نیم جان و خون آلود، عده ای پیکر های خون آلود در بغل، عده ای چیغ زنان در جستجوی عزیزانشان... صحنه محشر بود! من اصلا متوجه نشدم چطور خودم را رساندم تا پیش مسجدی که نزدیک به دروازه  کورس قرار داشت. پیش مسجد جسدی را دیدم. گفتم این مسجد جز جا دادن جسد دیگر برای چیزی جا ندارد. همانجا چیغ زدم و با دو زانو به زمین افتادم. بعد از چند دقیقه دوباره بلند شدم و رفتم در بین جسد های دختران که 18ساله یا کمتر و بیشتر به نظر می رسیدند. بی خود شده بودم و جیغ زنان  دخترم را می پالیدم. هرچه جست و جو کردم او را نیافتم.
چهار اطراف کورس را دویدم و اسم او را فریاد زدم. ولی از وحیده خبری نبود. قبول نمی کردم چیزی شده باشد اش ولی دلم داشت پاره می شد و زار زار گریه میکردم. چقدر در ته دلم پیش خدا عذر میکردم دخترم را چیزی نشده باشد! اما اثری ازش نبود...
امیدم داشت نا امید میشد. رفتم دهن دروازه کورس خواستم داخل شوم اما افراد ط‌ال‌بان امده بودند و اجازه داخل شدن نمیداد. منی که دیگر داشتم دیوانه می شدم  سیلی ای محکمی بر روی کسی که مانع ام میشد زده و به زور داخل شدم. رفتم داخل صنف....
فریاد های که می‌گفتند برادر جان! خواهر جان! یا اسم های را که صدا میزدند خود به خود به گوشم می‌پیچید. دیگر از خود بی خود شده بودم. یکی را میدیدم که دست ندارد. یکی را میدیدم که پا ندارد. یکی سر ندارد. همه جا دور سرم میچرخید. رفتم میان تکه تکه گوشت های آغشته در خون. یک دفعه یی کفش وحیده را دیدم. قلبم داشت ایستاد میشد. اما به خودم امیدواری میدادم که او این جا نیست.اگر این جا نیست پس چطور بدون کفش از میان کلوخ و اهن و پارچه های شیشه گذشته باشد. حتما پاهایش زخمی شده.پیشتر رفتم. نه....خدایا اون خودش است.... دخترم!!!.دیگر پاهایم حرکت نمیتوانست. چشم هایم یاری ام نمیکرد ببینم. پیش چشمانم را انگار خون گرفته بود و صورت وحیده در آن غطه می خورد.  افتادم بالای ان قسمت از دیوار که با انفجار ویران شده بود. دیگر چیزی نمیدانم وقتی به هوش امدم در همان اتاق همیشگی ام یک سیروم  در بازویم وصل شده بود. همه جریانات به یادم امد.گفتم شاید من دچار توهم شده باشم. بلاخره پیر شدم و این چیز ها اتفاق می‌افتد.عروس ام همه قوم و خویشان زن های همسایه کنارم بود. پرسیدم گفتم وحیده کجاست. چیزی نگفت و گریه میکرد. فهمیدم همه چیز درست بوده. دیگر وحیده یی ندارم که تا امدن اش از درس زیر نور افتاب منتظر بینشینم و در انتظار آمدن اش هیجانی در دلم جریان داشته باشد. دیگر آن دختر قشنگی و مهربانی که می آمد و از زیر بازو هایم گرفته، باهم داخل خانه میشدیم وجود ندارد! یعنی دیگر شب ها کسی در اتاق نیست که چراغ را روشن بگذارد و تا نیمه شب درس بخواند....
ناتوانی ام باعث شده بود که نتوانم با چیغ زدن و بلند بلند گریه کردنم عقده دلم را خالی کنم. درونم لبریز از درد شده بود. آنقدر درد سنگین که توان آه کشیدن هم نگذاشته بود. تمام وجود ام میسوخت. حس میکردم تمام وجودم در هم می پیچد و دلم دارد پاره می شود. آه! آه! آه! وحیده ام ! دختر لایق و مقبول مادر! امید دل و تکیه گاه مادر! دیگر بی تو کجا شوم و چگونه نفس بکشم. من از همین امروز مردم! خدایا او کی حق اش بود اینقدر زود برود و اینقدر ظالمانه کشته شود. تو کجاست عدالت تو....!!
                                 
فردای آن روز وحیده را دفن کردند. بدون اینکه صورت اش را به من نشان دهند. هر چه داد و فریاد زدم  نگذاشتند صورت اش را بیبینم.
👍1
بعد از ان صبح لعنی که با وحیده تند صحبت کردم دیگر ندیدم اش. «کاش برایت اجازه نمیدادم. دل خوشی من تو بودی. همیشه روز های خوش تو را تصور میکردم. اول نمره شدن در کانکور که همیشه می گفتی،  فارغ شدم از دانشگاه، لباس زیبا و سفید عروس بر تن ات... آه دختر قشنگم. وقت ات نبود اینقدر زود و دنیا را ندیده بروی! کاش به جای تو من می مردم و تو می بودی! وحیده...عزیز مادر...
وحیده.... شهید مادر....»
                                         ***
زنهای همسایه بدون دانستن حضورم، با هم قصه می کنند و می گویند « بیچاره دختر جوان و هجده ساله. مردن که مرد ولی خیلی وحشیانه...تمام بدن اش تکه و پاره شده بود...ای پیر زن بیچاره چه دردی نصیب اش شد. فقط یک دختر و پسر داشت. چقدر به آن دخترش خوش بود. رفت بیچاره و این زن درمانده را، در این پیری و درماندگی اش تنها گذاشت. اگر او به زودی از چیزی دیگری نمیرد، این غم او را خواهد کشت.....»
ولی دیگر حرف های شان برایم تاثیری ندارد. چون توانی برای داد و فریاد زدن ندارم. حالا دیگر اشک هم نمی ریزم. همه چیز در درونم سخت شده و گیر مانده. اصلا دیگر روحی انگار در من نمانده است. فقط تن نحیفی باقی مانده  مثل شیشه شکننده و مثل یخ سرد.
روز و شب برایم فرقی ندارد. خوشی و غم را از هم تفکیک نمی توانم. روز و شب برایم یکی شده. هیچ کاری هم از دستم بر نمی آید. اصلا نمی فهمم زندگی و حس زنده بودن یعنی چه. البته فقط یک چیز را می فهمم: «دختری که دار و ندارم بود و خودش هم آرزو های بلندی داشت، در سن خیلی کم و بی گناه بسیار وحشیانه کشته شد. نه حق او بود و نه حق من. اما ما نه عدالتی دیدیم و نه بازخواستی. چه بگوئیم!؟...» مثل دختر من ده ها دختر معصوم دیگر تکه و پاره شدند و آرمان های شان به خاک شد. و مثل من دها مادر دیگر در این غم جانکاه و اندوه بی پایان افتادند... نمی فهمم چرا؟
شاید چون این جا افغانستان است...
😭2
Sudden story of Wahida, a young girl who was martyred badly in Kaj accident right two years ago. Barchi has had a lot of bad experiences during the history and these bad accidents had caused so many families to miss and lose their sweetest members of their family 👪 but anyway let me to make it clarify that their deaths and their bloods are not without worth and their friends will continue their way undoubtedly and we will remember them till we are alive.
❤2😭2
https://t.me/echfle/408
Sunday: Reading 📚: Rich Dad Poor Dad.
Today passed and no one missed us
Maybe we have to know the darkness, before we can appreciate the light‌
👍1
ENGLISH TOWN 🏘🏕
#lesson 4 Prewriting is the process of generating ideas and planning before you begin drafting a piece of writing. It’s an essential step in the writing process that helps organize thoughts, clarify ideas, and establish a clear direction for your work. Here’s…
#lesson 5

Planning in writing is the initial stage of the writing process where you organize your thoughts and ideas before you start drafting. This step is crucial for creating a clear and coherent piece of writing. Here’s an overview of what planning involves:

▎Key Components of Planning

1. Identifying Purpose and Audience:
   - Determine the purpose of your writing (to inform, persuade, entertain, etc.).
   - Consider who your audience is and what they need or expect from your writing.

2. Brainstorming Ideas:
   - Generate a list of ideas related to your topic.
   - Use techniques like free writing, mind mapping, or listing to explore different angles.

3. Researching:
   - Gather information and data that supports your topic.
   - This may involve reading articles, books, or conducting interviews.

4. Creating an Outline:
   - Organize your ideas into a structured format.
   - An outline typically includes main points, subpoints, and supporting details, helping to visualize the flow of your writing.

5. Setting Goals:
   - Define specific objectives for your writing project, such as word count, deadlines, or key messages you want to convey.

6. Choosing a Format:
   - Decide on the structure of your piece (essay, article, report, etc.) and any specific requirements (such as citations or formatting styles).

▎Benefits of Planning

- Clarity and Focus: Helps clarify your thoughts and maintain focus on your main ideas.
- Efficiency: Saves time during the drafting phase by providing a clear roadmap.
- Improved Structure: Ensures that your writing has a logical flow and organization.
- Enhanced Creativity: Encourages exploration of ideas and can lead to more innovative approaches.

▎Conclusion

Planning is a foundational step in the writing process that sets the stage for effective communication. By taking the time to plan, you can enhance the quality of your writing and make the drafting process smoother and more productive.
🥰2👍1
Do you know when lunar eclipse happens?
The answer is easy 👇
When a girl puts his hands over her face. 😍 😅

آیا میدانید که ماه گرفته گی چی وقت اتفاق می افتد؟
جواب آسان است👇

کسوف قمری زمانی اتفاق می‌افتد که یک دختر دستانش را روی صورتش می‌گذارد. 😍 😅
🥰3🥴1😐1
https://t.me/echfle/408
Tuesday: listening 🎶
ENGLISH TOWN 🏘🏕
Video
This is Today's video as listening material and this video contains Emma Watson's speech in UNO about gender inequality. Although it's in British accent but anyway it won't be out of benefit. She speaks so clearly and beautifully.
Character for a person is like fragrance for a flower 🌼 🌸 💯✅
👍1🥰1
Everything that we fear from come to us and it becomes our destiny.
🥰1😐1