احساس (ڪاناڸ‌خاص)
156 subscribers
19.5K photos
1.21K videos
86 files
3.65K links
فروغ چشمان
زیبای تو را
روزی
به شعری ناب
خواهم سرود...
🕴ماجد
ــــــــــــــــــــ

من شاعرم ـ
از تبار عشقم و غزل...
غزل های ناب
با قافیه ای از چشمان تو
و ردیفی از ...
ردیفی
از آن انار که به دستم دادی !

(ماجد)

ادمین نظرات و پیشنهادات

@m_minaeee
Download Telegram
#خاطره ای‌زیباازدکترزرین‌کوب
.
روز عاشورا بود و در مراسمی به همین مناسبت به عنوان سخنران دعوت داشتم ، مراسمی خاص با حضور تعداد زیادی تحصیل کرده و و به اصطلاح روشنفکر و البته تعدادی از مردم عادی،  نگاهی به بنر تبلیغاتی که اسم و تصویرم  را روی آن زده بودند انداختم و وارد مسجد شده و در گوشه ای نشستم ، دنبال موضوعی برای شروع سخنرانی خودم می گشتم ، موضوعی که بتواند مردم عزادار را در این روز خاص جذب کند ، برای همین نمیخواستم فعلا کسی متوجه حضورم بشود  ، هر چه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم ، ذهنم واقعا مغشوش شده بود که پیرمردی که بغل دستم نشسته بود با پرسشی رشته ی افکار را پاره کرد :
ببخشید شما استاد زرین کوب هستید ؟
گفتم :  استاد که چه عرض کنم ولی زرین کوب هستم .
خیلی خوشحال شد مثل کسی که به آرزوی خود رسیده باشد و شروع کرد به شرح اینکه چقدر دوست داشته بنده را از نزدیک ببیند .
همین طور که صحبت می کرد ، دقیق نگاهش می کردم ، این بنده خدا چرا باید آرزوی دیدن من را داشته باشد ؟ چه وجه اشتراکی بین من و او وجود دارد ؟ پیرمردی روستایی با چهره ای چین خورده و آفتاب سوخته ، متین و سنگین و باوقار .
می گفت مکتب رفته و عم جزء خوانده ، و در اوقات بیکاری یا قرآن می خواند یا غزل حافظ و شروع به خواندن چند بیت جسته و گریخته از غزلیات خواجه ، و چه زیبا غزل حافظ را می خواند .
پرسیدم : حالا چرا مشتاق دیدن بنده بودید ؟
گفت : سؤالی داشتم
گفتم : بفرما
پرسید : شما به فال حافظ اعتقاد دارید؟
گفتم : خب بله ، صددرصد
گفت : ولی من اعتقاد ندارم
پرسیدم : من چه کاری میتونم انجام بدم ؟ از من چه خدمتی بر میاد؟
( عاشق مرامش شده بودم و از گفتگو با او لذت می بردم )
گفت : خیلی دوست دارم معتقد شوم ، یک زحمتی برای من می کشید ؟
گفتم : اگر از دستم بر بیاد ، حتما ، چرا که نه؟
گفت : یک فال برام بگیرید
گفتم ولی من دیوان حافظ پیشم ندارم
بلافاصله دیوانی جیبی از جیبش درآورد و به طرفم گرفت و گفت : بفرما
مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم ، نیت کنید
فاتحه ای زیر لب خواند و گفت : برای خودم نمی خوام ، می خوام ببینم حافظ در مورد امروز
( روز عاشورا ) چی می گه؟
برای لحظه ای کپ کردم و مردد در گرفتن فال .
حافظ ، عاشورا ، اگه جواب نداد چی ؟ عشق و علاقه ی این مرد به حافظ چی میشه ؟
با وجود اینکه بارها و بارها غزلیات خواجه را کلمه به کلمه خوانده و در معنا و مفهوم آنها اندیشیده بودم ، غزلی به ذهنم نرسید که به طور  ویژه به این موضوع پرداخته باشد .
متوجه تردیدم شد ، گفت : چی شد استاد؟
گفتم  : هیچی ، الان ، در خدمتتان هستم .
چشمانم را بستم و فاتحه ای قرائت کردم و به شاخه نباتش قسمش دادم و صفحه ای را باز کردم :

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

خدای من این غزل  اگر موضوعش امام حسین و وقایع روز و شب یازدهم نباشد ، پس چه می تواند باشد ، سالها خود را حافظ پژوه می دانستم و هیچ وقت حتی یک بار هم به این غزل ، از این زاویه نگاه نکرده بودم ، این غزل ، ویژه برای همین مناسبت سروده شده
بیت اولش را خواندم از بیت دوم این مرد شروع به زمزمه کردن با من کرد و از حفظ با من همخوانی می کرد و گریه می کرد طوری که چهار ستون بدنش می لرزید  ، انگار داشتم روضه می خواندم و او هم پای روضه ی من بود .
متوجه شدم عده ای دارند ما را تماشا می کنند که مجری برنامه به عنوان سخنران من را فراخواند و عذرخواهی که متوجه حضورم نشده  ، حالا دیگه می دونستم  سخنرانی خود را چگونه شروع کنم .
بلند شدم ، دستم را گرفت میخواست ببوسد که مانع شدم ، خم شدم  ، دستش را به نشانه ی ادب بوسیدم .
گفت معتقد شدم استاد ، معتقد بووودم استاد ، ایمان پیدا کردم استاد ، گریه امانش نمی داد

آنروز من روضه خوان امام شهید شدم و.کسانی پای روضه ی من گریه کردند که پای هیچ روضه ای به قول خودشان گریه نکرده بودند

💕@e_hsas 👈 #ا_حساس💕
👏61
[To Shamshir Nemikhay] ~[SevilMusic.Com]~
[Amir Boroumand]
نوحه امیر برومند
تو شمشیر نمیخوای فقط یک نگاه کن


••••••••
@e_hsas
در شرایط سخت، امید یک نیاز روانی است. با زبان خود امید را به کسانی که آسیب‌پذیرترند هدیه دهید

••••••••
@e_hsas
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دفعه بعد که خواستی به چیزهای زیبا
فکر کنی فراموش نکن سری به
درون خودت بزنی.
هیچ چیز درخشانتر از
یک قلب پاک نیست


••••••••
@e_hsas
1
اگر
آنچه می اندیشی
آنچه به زبان می آوری
و آنچه انجام می دهی
یکسان باشند
خوشبختی

••••••••
@e_hsas
واقعیت اینه ڪه

تـا زمــانیکـه نفــس میکشـــیم
هیچگــاه بـرای شــروع دوبـاره
دیــر نیســت . . .

••••••••
@e_hsas
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو هنوز خیلی کارا مونده که نکردی
جا نزن...👐
••••••••
@e_hsas
کسانی که در تاریک ترین شب هاتون...
شما را تنها نمیگذارند؛🌸💫
همان افرادی هستند که؛
سزاوار همنشینی در روشن ترین؛
روزهاتون هستند..

••••••••
@e_hsas
وقتی احساس خوشحالی درونی کنی، قانون جذب هم خودش را با حال و هوای درونی تو وفق میدهد و خوشحالی نامحدود را به تو ارزانی میدارد.

قانون جذب میگوید:
" هر چیزی مشابه خود را جذب میکند "


••••••••
@e_hsas
اما زندگی چیزی جز امیدواری نیست.

••••••••
@e_hsas
1
شبیه آنچه در ان کتاب خواندم؛
"آنها که به زندگی دیگران نور می‌بخشند روزی خورشید خواهند شد"

••••••••
@e_hsas
1
.
به یک "زن" احترام بگذارید، چون :

میتوانید "معصومیتش" را🍃🌸
در شکل یک "دختر"حس کنید..🌷
میتوانید "علاقه اش را"
در شکل یک "خواهر"حس کنید..
میتوانید "گرمایش را"
در شکل یک "دوست" حس کنید..
میتوانید "اشتیاقش"را
در شکل یک "معشوقه" حس کنید..
میتوانید "فداکاریش" را
در شکل یک "همسر"حس کنید..
میتوانید "روحانیتش" را
در شکل یک "مادر" حس کنید..♥️
میتوانید "برکتش" را
در شکل یک "مادر بزرگ" حس کنید..
با این حال او
"محکم و استوار" نیز هست.
"قلبش بسیار لطیف"
بخشنده و سرکش است…🍃🌸
او یک "زن" است…

••••••••
@e_hsas
2
.
زمانهایی فرا میرسد
که تصور می کنی
همه چیز به پایان رسیده است
اما خیلی غیرمنتظره
نوری نمایان می شود در زندگیت
و خدا معجزه اش را نشانت می دهد!!

••••••••
@e_hsas
👍4
Didar
Saaren & Sami Low
چشای تو دروازه های بهشتن...
همه شعرام واسه تو...
دیدار
••••••••
@e_hsas
هیچ چیز دور از دسترس نیست؛ اگه چیزی تو ذهنت هست، یعنی پتانسیل رسیدن بهش رو داری. فقط باید بهش ایمان داشته باشی و براش تلاش کنی

••••••••
@e_hsas
آدما رو تا جایی که ظرفیت و لیاقتشو دارن همراهی کنیم نه بیشتر ...
اکثر آدما یک ظرفیت و جنبه مشخصی دارن که اگر بیشتر از اون بهشون بها داده بشه ممکنه خودشونو گم کنن و فکر کنن خبریه!، به همین خاطر نباید هرکسی رو اشباع کرد چون ممکنه در مورد جایگاه خودش دچار توهم بشه...

••••••••
@e_hsas
اون لحظه ای که یاد بگیری
از چیزای کوچیکِ زندگی لذت ببری
و قدر داشتنشون رو بدونی
تازه شروع میکنی به زندگی کردن...

••••••••
@e_hsas
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آرامش به معنای آن نيست که صدایی نباشد مشکلی وجود نداشته باشد، يا کار سختی پيش رو نباشد، آرامش يعنی در ميان صدا، مشکل و کار سخت، دلی آرام وجود داشته باشد.

••••••••
@e_hsas
4
مراقب همنشین‌های خودتون باشید، سلول‌های عصبی خاصی در مغز هست به نام نورون‌های آینه‌ای که وظیفه‌شون تقلید ناآگاهانه از رفتار دیگرانه، مثل خمیازه، نورون‌های آینه‌ای مغزتون بدون آگاهی خودتون شما رو شبیه اطرافیانتون میکنن، با هر شخصی توی یک محیط نباشید، هر شخصی رو به حریم امنتون راه ندید.
این یعنی زندگی آگاهانه...

••••••••
@e_hsas
👍4
Divoonegi Nakon
Moein
معین-دیوونگی
«با تو اگرچه دور، با تو اگر چه دیر؛ از بی تو بهتره»

••••••••
@e_hsas
Mandegar
Shadmehr Aghili
#نوستالژی
شادمهر-ماندگار
روشن ترین ستاره ام میخواهمت میخواهمت

••••••••
@e_hsas