فاجعه اینجاست که ما وطن را به کسانی باختهایم
که به این خاک هیچ حسی ندارند.
که به این خاک هیچ حسی ندارند.
هر روز، کمی بیشتر میمیرم.
نه کسی میبیند، نه کسی میشنود، و نه کسی میفهمد.
نه کسی میبیند، نه کسی میشنود، و نه کسی میفهمد.
دیگه نمیشه تو کشوری که خیابوناش بوی خونِ مردمِ بیگناه رو میدن، راحت زندگی کرد.
صداهای ماندگار.
فرزندِ ایران و جانفدایِ میهن.
سپهرِ من، کجایی بابا؟
@Duchar
@Duchar
گاهی آدمها از روی کینه، شما را در آغوش میگیرند تا مطمئن شوند قلبتان هنوز برای آسیب دیدن میتپد…
من عمرم را با نگاه کردن در چشمِ مردم گذراندهام؛ چشم، تنها جایِ بدن است که شاید هنوز روحی در آن باقی مانده باشد…!
دردِ یک سرزمین،
فقط خرابیِ دیوارهایش نیست؛
خستگیِ مردمانیست که دیگر به هیچچیز امید ندارند…
فقط خرابیِ دیوارهایش نیست؛
خستگیِ مردمانیست که دیگر به هیچچیز امید ندارند…
نمیگذرد…
نمیدانم، شاید هم میگذرد؛
اما در پسِ این گذر، از من چه باقی خواهد ماند؟
نمیدانم، شاید هم میگذرد؛
اما در پسِ این گذر، از من چه باقی خواهد ماند؟
من در فروپاشیهایم اشکی نریختم و حالا برای گیر کردنِ لباسم به دستگیرهٔ در، زار میزنم؛ طوری که انگار هیچ راهی برای بیرون آمدن نیست.
این، حاصلِ نادیده گرفتنِ رنجی است که باید در آغوش میگرفتمش.
این، حاصلِ نادیده گرفتنِ رنجی است که باید در آغوش میگرفتمش.