«بیش از هر چیز نیاز داشتم که خودم و رنجهایم را در آغوشت جای دهم؛ تو فرقِ سرم را ببوسی و بگویی: “فدای سرت.”»
2
«میبوسمت، پرندهٔ کوچکم؛
بخواب و تصور کن که هیچچیز در جهان واقعیت ندارد، جز عشق و صلح.»
بخواب و تصور کن که هیچچیز در جهان واقعیت ندارد، جز عشق و صلح.»
5
و گریز از تو بیفایده است؛
تو در من ریشه دواندهای، مثلِ اندوه در خاورمیانه.
تو در من ریشه دواندهای، مثلِ اندوه در خاورمیانه.
2
این زخمها بستهشدنی نیست! میشنوی؟ کهنه است، ولی مرهمنشدنیست؛ هر روز خونِ تازه از آن بیرون میآید.
3
دیگر نه شاد بودم، نه ناشاد. این نیز بگذرد. این تنها عبارتیست که در دوزخِ آدمیان به درستیِ آن رسیدهام: «این نیز بگذرد.»
3
Sedaghat
Googoosh
من که هرچی تو دلم بود، گفتم
شوقِ این صداقتُ حروم نکن
من تو رو تو آرزوم میدیدم
منو شرمندهٔ آرزوم نکن
@Duchar
شوقِ این صداقتُ حروم نکن
من تو رو تو آرزوم میدیدم
منو شرمندهٔ آرزوم نکن
@Duchar
2
کمی زمان که بگذرد،
همهچیز را فراموش میکنی؛
همانطور که کودکیات را،
همانطور که اسباببازیهای شکستهات را فراموش کردی،
دلشکستگیات را هم از یادت خواهی برد.
همهچیز را فراموش میکنی؛
همانطور که کودکیات را،
همانطور که اسباببازیهای شکستهات را فراموش کردی،
دلشکستگیات را هم از یادت خواهی برد.
3
اما عزیزترینم،
اگر روزی من نبودم و دلت برایم تنگ شد، کافیست به آینه نگاه کنی…
بخشی از وجودِ من،
تا ابد در چشمهایِ تو باقی میماند.
اگر روزی من نبودم و دلت برایم تنگ شد، کافیست به آینه نگاه کنی…
بخشی از وجودِ من،
تا ابد در چشمهایِ تو باقی میماند.
3
چه بدانم عزیزِ من؛
حتی اگر تو میانِمان دیواری بکشی،
من در نهایت آن دیوار را
به رنگی که دوستش داری
نقاشی خواهم کرد.
حتی اگر تو میانِمان دیواری بکشی،
من در نهایت آن دیوار را
به رنگی که دوستش داری
نقاشی خواهم کرد.
2