نیستی، اما فکر میکنی فراموشت میکنم؟
تو از آن آدمها نیستی که با فاصله کمرنگ شوند؛
هر چه دورتر شوی، جایت در دلم واضحتر میشود.
تو از آن آدمها نیستی که با فاصله کمرنگ شوند؛
هر چه دورتر شوی، جایت در دلم واضحتر میشود.
1
چرا وقتی همهچی تموم شده بود، التماس کردم یه بار دیگه ببینمت؟
مگه چیزی عوض میشد؟!
یه وقتایی از خودم میپرسم: تونستی بازم کسی رو دوست داشته باشی؟
تونستی از اول با یکی دیگه شروع کنی؟
میدونی؟ گاهی وقتا انقدر دلتنگت میشم که یادم میره چی کار کردی…
چیا شد…
چیا گفتی…
خیلیهاشم نگفتی.
مثلاً ساعت سه نصفشب دلم هواتو میکنه.
دلم میخواد شمارتو بگیرم، گوشی رو برداری.
نه که بخوام برگردیها، نه!
فقط میخواستم بگم دلتنگتم.
بخند…
از اون خندهها که بعدِ حرص دادنم مینشست رو لبات.
به دروغم شده بگی: «منم دلتنگتم.»
نتونستم اونی که میخوای باشم.
هیچوقت باب دلت نبودم.
فکر میکردم اگه خودم باشم، میشه.
فکر میکردم اگه پا به پات تو غم و شادی باشم، میشه.
دلبری بلد نبودم.
بلد نبودم صد مدل ناز و عشوه بیام که عاشقم بشی.
بلد نبودم سیاست به خرج بدم که عاشقم شی.
من هیچی بلد نبودم.
فقط دوستت داشتم.
فکر میکردم فقط همین برای داشتنت کافیه.
مگه چیزی عوض میشد؟!
یه وقتایی از خودم میپرسم: تونستی بازم کسی رو دوست داشته باشی؟
تونستی از اول با یکی دیگه شروع کنی؟
میدونی؟ گاهی وقتا انقدر دلتنگت میشم که یادم میره چی کار کردی…
چیا شد…
چیا گفتی…
خیلیهاشم نگفتی.
مثلاً ساعت سه نصفشب دلم هواتو میکنه.
دلم میخواد شمارتو بگیرم، گوشی رو برداری.
نه که بخوام برگردیها، نه!
فقط میخواستم بگم دلتنگتم.
بخند…
از اون خندهها که بعدِ حرص دادنم مینشست رو لبات.
به دروغم شده بگی: «منم دلتنگتم.»
نتونستم اونی که میخوای باشم.
هیچوقت باب دلت نبودم.
فکر میکردم اگه خودم باشم، میشه.
فکر میکردم اگه پا به پات تو غم و شادی باشم، میشه.
دلبری بلد نبودم.
بلد نبودم صد مدل ناز و عشوه بیام که عاشقم بشی.
بلد نبودم سیاست به خرج بدم که عاشقم شی.
من هیچی بلد نبودم.
فقط دوستت داشتم.
فکر میکردم فقط همین برای داشتنت کافیه.
1
اما عزیزِ من؛
هر دردی که به دیگری بخشیدی،
روزی راهِ خانهات را پیدا میکند.
هر دردی که به دیگری بخشیدی،
روزی راهِ خانهات را پیدا میکند.
1
میبینی؟ طوری در رنج کشیدن ماهر شدهای که گاهی خودت هم زخمهایت را از یاد میبری.
و اما عزیزم، دیدی؟
دیشب هم صبح شد!
و اما عزیزم، دیدی؟
دیشب هم صبح شد!
1
«زندگی به چه دردم میخورد وقتی میبینم کسی که با تمام وجود دوستش دارم، رویم هفتتیر کشیده است؟»
2
«بیش از هر چیز نیاز داشتم که خودم و رنجهایم را در آغوشت جای دهم؛ تو فرقِ سرم را ببوسی و بگویی: “فدای سرت.”»
2
«میبوسمت، پرندهٔ کوچکم؛
بخواب و تصور کن که هیچچیز در جهان واقعیت ندارد، جز عشق و صلح.»
بخواب و تصور کن که هیچچیز در جهان واقعیت ندارد، جز عشق و صلح.»
5
و گریز از تو بیفایده است؛
تو در من ریشه دواندهای، مثلِ اندوه در خاورمیانه.
تو در من ریشه دواندهای، مثلِ اندوه در خاورمیانه.
2