در آغوشم گرفت،
و دیگر هراس نداشتم که جهان پایان یابد؛
من از زندگی، سهمم را گرفته بودم.
و دیگر هراس نداشتم که جهان پایان یابد؛
من از زندگی، سهمم را گرفته بودم.
1
به آیندگان بگویید،
که در ورایِ ابرهای این وطن،
در آسمانِ بالایِ سرِ قهرمانهای بیجانِ این خاک،
در زمستانِ ۱۴۰۴،
هیچ خدایی پیدا نشد.
که در ورایِ ابرهای این وطن،
در آسمانِ بالایِ سرِ قهرمانهای بیجانِ این خاک،
در زمستانِ ۱۴۰۴،
هیچ خدایی پیدا نشد.
زندگیِ من،
فقط تا آنجا که مربوط به زندگیِ اوست، جالب است.
اگر او نبود،
من هیچ بودم…
فقط تا آنجا که مربوط به زندگیِ اوست، جالب است.
اگر او نبود،
من هیچ بودم…
1
دیگر حضورش برایم ارزشی نداشت؛
وقتی در اوجِ رنج و اندوه، دستم از گرمایِ دستهایش خالی میماند.
وقتی در اوجِ رنج و اندوه، دستم از گرمایِ دستهایش خالی میماند.
1
آیا هرگز کسی را چنان بوسیدهای
که جهانت تقسیم شده باشد
به قبل و بعدِ آن بوسه؟
که جهانت تقسیم شده باشد
به قبل و بعدِ آن بوسه؟
1
گفت: «تو بیاندازه زیبا و غمگین هستی،
و آدم را دو چیز میتواند تا این حد غمگین و دلشکسته کند:
اول، وطنی که خانهٔ اوست؛
دوم، کسی که عمیقاً دوستش دارد.»
و آدم را دو چیز میتواند تا این حد غمگین و دلشکسته کند:
اول، وطنی که خانهٔ اوست؛
دوم، کسی که عمیقاً دوستش دارد.»
2
«مهم نیست که یک نفر چقدر قوی باشد؛
او همچنان محتاجِ آغوشِ کسیست که دوستش دارد.»
او همچنان محتاجِ آغوشِ کسیست که دوستش دارد.»
1
هیچکس نمیداند
در دلِ دیگری چه میگذرد؛
شاید لبخندی که میبینی،
آخرین تلاشِ او برای فرو نریختن باشد.
در دلِ دیگری چه میگذرد؛
شاید لبخندی که میبینی،
آخرین تلاشِ او برای فرو نریختن باشد.
1
من استادِ حرف زدن در سکوتم!
تمامِ زندگیام را در سکوت حرف زدهام
و در سکوت، تراژدیهای زیادی را با خودم زندگی کردهام.
تمامِ زندگیام را در سکوت حرف زدهام
و در سکوت، تراژدیهای زیادی را با خودم زندگی کردهام.
1
از آن غمهایی بود
که اشک هم حریفش نمیشد.
غمی که در گلو میمانَد،
در سینه میپیچد
و بیصدا آدم را فرسوده میکند…
که اشک هم حریفش نمیشد.
غمی که در گلو میمانَد،
در سینه میپیچد
و بیصدا آدم را فرسوده میکند…
1
به قدرِ کافی زیبا بودی؛
اما راهی به سویت نداشتم.
این نیمهٔ غمگین و منزویِ قلبم بود که تو را دوست داشت؛
همان بخشی از من که هرگز نمیتوانست آغازگرِ ارتباط باشد.
اما راهی به سویت نداشتم.
این نیمهٔ غمگین و منزویِ قلبم بود که تو را دوست داشت؛
همان بخشی از من که هرگز نمیتوانست آغازگرِ ارتباط باشد.
2