«میخواستم فریاد بزنم و از او بخواهم که نرود، اما
چه حقی داشتم که او را از رفتن باز دارم،
وقتی خوشبختیاش در آغوشِ کسِ دیگری بود؟»
چه حقی داشتم که او را از رفتن باز دارم،
وقتی خوشبختیاش در آغوشِ کسِ دیگری بود؟»
1
«با همهٔ خندهها و کتمانها،
پیدا بود در چشمهایش ردپایی از رفتگانِ بیوداع.»
پیدا بود در چشمهایش ردپایی از رفتگانِ بیوداع.»
3
چنان عزیز بود
که سقوطش از چشمِ من،
بیش از هر چیزِ دیگری، قلبِ خودم را ویران کرد.
که سقوطش از چشمِ من،
بیش از هر چیزِ دیگری، قلبِ خودم را ویران کرد.
از چه میرنجی؟!
هر انسانی در مرزِ فهمِ خودش سکونت دارد
و جهان را به اندازهٔ ظرفِ ادراکِ خودش تجربه میکند؛
آنچه میبیند و میفهمد،
درست همان چیزیست که توانِ دیدن و فهمیدنش را دارد…
هر انسانی در مرزِ فهمِ خودش سکونت دارد
و جهان را به اندازهٔ ظرفِ ادراکِ خودش تجربه میکند؛
آنچه میبیند و میفهمد،
درست همان چیزیست که توانِ دیدن و فهمیدنش را دارد…
من گریستهام؛ آری، مدتیست که با هر ضربهٔ کوچکی،
با هر بهانهٔ اندکی، به گریه میافتم.
دوستِ من، دلم زخم دارد. همین.
با هر بهانهٔ اندکی، به گریه میافتم.
دوستِ من، دلم زخم دارد. همین.
«دو آدمِ خیلی باهوش نمیتونن عاشقِ هم بشن؛
عشقِ واقعی به یک احمق نیاز داره.»
عشقِ واقعی به یک احمق نیاز داره.»
2
در آغوشم گرفت،
و دیگر هراس نداشتم که جهان پایان یابد؛
من از زندگی، سهمم را گرفته بودم.
و دیگر هراس نداشتم که جهان پایان یابد؛
من از زندگی، سهمم را گرفته بودم.
1
به آیندگان بگویید،
که در ورایِ ابرهای این وطن،
در آسمانِ بالایِ سرِ قهرمانهای بیجانِ این خاک،
در زمستانِ ۱۴۰۴،
هیچ خدایی پیدا نشد.
که در ورایِ ابرهای این وطن،
در آسمانِ بالایِ سرِ قهرمانهای بیجانِ این خاک،
در زمستانِ ۱۴۰۴،
هیچ خدایی پیدا نشد.