دچار | Duchar
168K subscribers
3.88K photos
39 videos
619 links
دچار باید بود؛
دچار یعنی عاشق…
تبلیغات: @DucharRates
Download Telegram
«می‌خواستم فریاد بزنم و از او بخواهم که نرود، اما
چه حقی داشتم که او را از رفتن باز دارم،
وقتی خوشبختی‌اش در آغوشِ کسِ دیگری بود؟»
1
تکیه‌گاه.
عشق.
ای امید،
هیچ‌چیز به اندازهٔ تو ما را فریب نداد!
1
نگاه.
«با همهٔ خنده‌ها و کتمان‌ها،
پیدا بود در چشم‌هایش ردپایی از رفتگانِ بی‌وداع.»
3
«بسیارند
بی‌خوابانی چون من؛
هر یک، در کُنجِ خلوتِ خویش…»
2
تمامِ عمر، به دنبالِ واژه‌ای بودیم
برایِ گفتنِ «من خوبم» و دروغ نگفتن.
«اگر تمامِ چیزی که دادی کافی نبود،
نبودنت را تقدیم کن.»
1
بوسه‌گاه.
از کنارِ هم گذشتیم؛
چهره‌ات را فراموش کرده بودم…
تو را،
از زخم‌هایم شناختم.
3
چنان عزیز بود
که سقوطش از چشمِ من،
بیش از هر چیزِ دیگری، قلبِ خودم را ویران کرد.
از چه می‌رنجی؟!
هر انسانی در مرزِ فهمِ خودش سکونت دارد
و جهان را به اندازهٔ ظرفِ ادراکِ خودش تجربه می‌کند؛
آن‌چه می‌بیند و می‌فهمد،
درست همان چیزی‌ست که توانِ دیدن و فهمیدنش را دارد…
من گریسته‌ام؛ آری، مدتی‌ست که با هر ضربهٔ کوچکی،
با هر بهانهٔ اندکی، به گریه می‌افتم.
دوستِ من، دلم زخم دارد. همین.
«دو آدمِ خیلی باهوش نمی‌تونن عاشقِ هم بشن؛
عشقِ واقعی به یک احمق نیاز داره.»
2
معانقه.
در آغوشم گرفت،
و دیگر هراس نداشتم که جهان پایان یابد؛
من از زندگی، سهمم را گرفته بودم.
1
به آیندگان بگویید،
که در ورایِ ابرهای این وطن،
در آسمانِ بالایِ سرِ قهرمان‌های بی‌جانِ این خاک،
در زمستانِ ۱۴۰۴،
هیچ خدایی پیدا نشد.
به سرزمینم می‌مانی؛
اندوهگین،
اما زیبا،
اما دوست‌داشتنی…
2
پناه‌گاه.