دلم میخواست برای اندوهِ چشمانت کاری بکنم،
اما تنها توانستم بگویم:
«طاقت بیاور، عزیزِ من.»
اما تنها توانستم بگویم:
«طاقت بیاور، عزیزِ من.»
2
امنتر از آغوشِ مردی تنها،
خلوتِ دختریست که هنوز احساس را باور دارد؛
اما از زخمِ مکرِ عشق،
سالهاست تنهایی را آرام در آغوش گرفته است.
خلوتِ دختریست که هنوز احساس را باور دارد؛
اما از زخمِ مکرِ عشق،
سالهاست تنهایی را آرام در آغوش گرفته است.
1
تنهایی،
پیششرطِ عشقِ واقعی است.
کسی که تنها نمیماند،
عشقِ دروغین را با حقارت میپذیرد.
پیششرطِ عشقِ واقعی است.
کسی که تنها نمیماند،
عشقِ دروغین را با حقارت میپذیرد.
1
«میخواستم فریاد بزنم و از او بخواهم که نرود، اما
چه حقی داشتم که او را از رفتن باز دارم،
وقتی خوشبختیاش در آغوشِ کسِ دیگری بود؟»
چه حقی داشتم که او را از رفتن باز دارم،
وقتی خوشبختیاش در آغوشِ کسِ دیگری بود؟»
1
«با همهٔ خندهها و کتمانها،
پیدا بود در چشمهایش ردپایی از رفتگانِ بیوداع.»
پیدا بود در چشمهایش ردپایی از رفتگانِ بیوداع.»
3
چنان عزیز بود
که سقوطش از چشمِ من،
بیش از هر چیزِ دیگری، قلبِ خودم را ویران کرد.
که سقوطش از چشمِ من،
بیش از هر چیزِ دیگری، قلبِ خودم را ویران کرد.
از چه میرنجی؟!
هر انسانی در مرزِ فهمِ خودش سکونت دارد
و جهان را به اندازهٔ ظرفِ ادراکِ خودش تجربه میکند؛
آنچه میبیند و میفهمد،
درست همان چیزیست که توانِ دیدن و فهمیدنش را دارد…
هر انسانی در مرزِ فهمِ خودش سکونت دارد
و جهان را به اندازهٔ ظرفِ ادراکِ خودش تجربه میکند؛
آنچه میبیند و میفهمد،
درست همان چیزیست که توانِ دیدن و فهمیدنش را دارد…
من گریستهام؛ آری، مدتیست که با هر ضربهٔ کوچکی،
با هر بهانهٔ اندکی، به گریه میافتم.
دوستِ من، دلم زخم دارد. همین.
با هر بهانهٔ اندکی، به گریه میافتم.
دوستِ من، دلم زخم دارد. همین.