گاهی انسان از درون میمیرد؛
شوقش ناگهان خاموش میشود،
و بعد تا پایانِ عمر، جنازهٔ خودش را با خود حمل میکند.
شوقش ناگهان خاموش میشود،
و بعد تا پایانِ عمر، جنازهٔ خودش را با خود حمل میکند.
در آخرین نامهام برایش نوشتم:
«خداحافظ،
به تو که اندوهِ مرا نفهمیدی،
و نگرانیها و ترسهایم را به تمسخر گرفتی…»
«خداحافظ،
به تو که اندوهِ مرا نفهمیدی،
و نگرانیها و ترسهایم را به تمسخر گرفتی…»
- بگو در میان آنهمه سیگار، نخی هم به یادِ من سوخت؟
+ نخی؟! تمام وجودم به یادت سوخت.
+ نخی؟! تمام وجودم به یادت سوخت.
1
دلم میخواست برای اندوهِ چشمانت کاری بکنم،
اما تنها توانستم بگویم:
«طاقت بیاور، عزیزِ من.»
اما تنها توانستم بگویم:
«طاقت بیاور، عزیزِ من.»
2
امنتر از آغوشِ مردی تنها،
خلوتِ دختریست که هنوز احساس را باور دارد؛
اما از زخمِ مکرِ عشق،
سالهاست تنهایی را آرام در آغوش گرفته است.
خلوتِ دختریست که هنوز احساس را باور دارد؛
اما از زخمِ مکرِ عشق،
سالهاست تنهایی را آرام در آغوش گرفته است.
1
تنهایی،
پیششرطِ عشقِ واقعی است.
کسی که تنها نمیماند،
عشقِ دروغین را با حقارت میپذیرد.
پیششرطِ عشقِ واقعی است.
کسی که تنها نمیماند،
عشقِ دروغین را با حقارت میپذیرد.
1
«میخواستم فریاد بزنم و از او بخواهم که نرود، اما
چه حقی داشتم که او را از رفتن باز دارم،
وقتی خوشبختیاش در آغوشِ کسِ دیگری بود؟»
چه حقی داشتم که او را از رفتن باز دارم،
وقتی خوشبختیاش در آغوشِ کسِ دیگری بود؟»
1
«با همهٔ خندهها و کتمانها،
پیدا بود در چشمهایش ردپایی از رفتگانِ بیوداع.»
پیدا بود در چشمهایش ردپایی از رفتگانِ بیوداع.»
3