دچار | Duchar
168K subscribers
3.88K photos
39 videos
617 links
دچار باید بود؛
دچار یعنی عاشق…
تبلیغات: @DucharRates
Download Telegram
«و امیدوارم روزی که رنجت به پایان رسید،
تو هنوز ادامه داشته باشی.»
78
خودم را چنان در تنهاییِ وحشتناکی می‌دیدم که به فکرِ خودکشی افتادم. چیزی که جلویم را گرفت، این بود که هیچ‌کس، مطلقاً هیچ‌کس، از مرگم متأثر نخواهد شد و در مرگ، خیلی تنهاتر از زندگی خواهم بود.
از من باور کن عزیز من،
آن که سکوت را انتخاب کرده، تقریباً یک‌بار همه‌چیز را گفته.
زخمم را پذیرفته‌ام،
اما با هر اتفاق
باز به سراغش می‌روم،
برای آنچه می‌توانست باشد سوگواری می‌کنم و با خود می‌گویم:
اگر این زخم نبود،
شاید زندگی این‌گونه نمی‌شد…
آغوش.
گاهی دوام آوردن، فقط دوام آوردن، خودش یک دستاوردِ فراانسانی است.
محبوبِ دورِ من،
خیالِ توست که دردهایم را تسکین می‌دهد.
«چگونه فراموش کنم که جوانیِ من چگونه سرد و خاموش گذشت؟

دیگر به گذشتِ زمان اعتنایی نمی‌کنم؛
اما آن بوسه‌های نگرفته و نداده، آن نگاه‌های نکرده و ندیده را
چه کسی به من باز خواهد داد؟»
پناه‌گاه.
«و چه وفادار است غم، در این وطن.»
گاهی انسان از درون می‌میرد؛
شوقش ناگهان خاموش می‌شود،
و بعد تا پایانِ عمر، جنازهٔ خودش را با خود حمل می‌کند.
در آخرین نامه‌ام برایش نوشتم:
«خداحافظ،
به تو که اندوهِ مرا نفهمیدی،
و نگرانی‌ها و ترس‌هایم را به تمسخر گرفتی…»
- بگو در میان آن‌همه سیگار، نخی هم به یادِ من سوخت؟
+ نخی؟! تمام وجودم به یادت سوخت.
1
آغوش.
عشق.
بوسه.
دلم می‌خواست برای اندوهِ چشمانت کاری بکنم،
اما تنها توانستم بگویم:
«طاقت بیاور، عزیزِ من.»
2
بوسه.
می‌مانی، بمان؛ می‌روی، برو…
که این‌بار
من ماندنِ خودم را هم باور ندارم…
امن‌تر از آغوشِ مردی تنها،
خلوتِ دختری‌ست که هنوز احساس را باور دارد؛
اما از زخمِ مکرِ عشق،
سال‌هاست تنهایی را آرام در آغوش گرفته است.
1
و عزیزِ من،
مدت‌هاست برای هیچ‌چیز
جز «تو» و «وطن» گریه نکرده‌ام…
1