دچار | Duchar
168K subscribers
3.88K photos
39 videos
619 links
دچار باید بود؛
دچار یعنی عاشق…
تبلیغات: @DucharRates
Download Telegram
ناگهان میل شدیدی به خزیدن در تخت‌خواب، پنهان شدن از همه‌کس و همه‌چیز، و تا ابد خوابیدن بر من غلبه کرد.
Hichvaght Naboodi
Arianfar
تو واسم فرق می‌کردی،
فکر می‌کردم نمی‌ری، بری‌ام برمی‌گردی؛
چشمامو تر می‌کردی،
بعدشم با دروغات دلمو خر می‌کردی.
@Duchar
حریم امن.
از تو چه پنهان؟
هنوز، احتمالِ این‌که دوستم بداری را
دوست دارم.
«اما عزیزِ من، آن‌که تو را دوست بدارد، به تماشای رنجَت نخواهد نشست…»
اگر روزی غمگین روبه‌روی تو ایستادم،
فکر نکن که چه‌قدر ضعیف و کم‌توانم؛
به این فکر کن که تو را امن دیدم
و روی تو حساب کردم،
که روی غمگینم را نشانت دادم.
اشتیاق.
دلم با ماندن بود؛ راه، اما راهِ رفتن…
و تو ندانستی چه رنجی‌ست
کشاندنِ تنِ خسته‌ای که خواهانِ ماندن بود.
من هم سرانجام فراموشت خواهم کرد؛
تو اما دیگر هیچ‌گاه این‌گونه دوست‌داشته نخواهی شد.
و اگر اندوهت آن‌قدر زیاد شد که حرف زدن برایت دشوار بود، به سمت من بیا تا کنار هم سکوت کنیم.
اما عزیزِ من،
حتی اگر درختان دوباره شکوفه دهند و بهار آید،
درختانِ از‌دست‌رفته‌ای که بیشترین سهم را در دیدنِ بهار داشتند،
هرگز برنمی‌گردند.
عشق.
در نامه‌ای که پس از مرگ بر بالینش یافتند، نوشته بود:
«نتوانستم اندوه را به پایان برسانم، خودم را به پایان رساندم!»
1
امسال،
سرخ‌تر از گل‌های ولنتاین،
خونِ عاشق‌هایی بود که به خانه برنگشتند.
«همه‌چیز را پذیرفته‌ام، اما همچنان غمگینم…»
بوسه.
چقدر باید بگذرد،
تا آدمی بوی تنِ کسی را که دوست داشته،
از یاد ببرد؟
Fou
Shahin Najafi
اون‌قدر قلبم قبره، که رازِ تو توش دفنه؛
نفس حبس و ترسِ ممتده، پس
تو تنهایی‌هاتو بذار رو دوشِ من؛
صدایِ تو لالایی می‌شه تو گوشِ من.
@Duchar
مرا در شخص دیگری جست‌وجو خواهی کرد،
ولی نخواهی یافت؛
نه به‌خاطر اینکه دیگران بد هستند
یا من بی‌نقص بودم،
بلکه چون هر قلبی فقط یک‌بار خانهٔ واقعی‌اش را پیدا می‌کند.
تو می‌گردی میان لبخندها، نگاه‌ها، حتی بوسه‌ها
دنبال چیزی که فقط در من بود؛
آن درکِ بی‌قید و شرط، آن صبوریِ خسته،
آن عشقی که خودم را در آن فراموش کرده بودم.
و روزی، وسطِ یک گفت‌وگوی بی‌اهمیت با کسی دیگر،
ناگهان سکوت می‌کنی و یادم می‌افتی؛
نه با نفرت، نه با خشم،
که با حسرتی عمیق
که فقط کسانی درک می‌کنند
که عشقِ واقعی را از دست داده‌اند
و دیگر هیچ‌وقت شبیه آن را پیدا نخواهند کرد.
«احساسات می‌گذرند؛ رنج کشیدن می‌ماند.»
آغوش.