«دیگر سرزنده نبود. بیشترِ اوقاتش به دلنگرانی میگذشت. انرژیای که روزگاری صرفِ عشقورزیدن به زندگی میکرد، حالا داشت صرفِ دوامآوردنش میشد.»
با رفتارمان زخم میزنیم و امیدواریم با کلماتمان ترمیم کنیم!
چه هیولای پارهوقتیست انسان.
چه هیولای پارهوقتیست انسان.
او در این لحظه از زندگی سیر شده بود و در نهایتِ نومیدی با خود میگفت: آیا این زندگی به زحمتِ زندهماندنش میارزد؟
«ما را نکُشید، ما هنوز جوانیم؛
ما هنوز نمیدانیم که عشق،
مزهٔ توتِ شیرین میدهد یا خرمالوی نارس.»
ما هنوز نمیدانیم که عشق،
مزهٔ توتِ شیرین میدهد یا خرمالوی نارس.»
در تاریخمان بنویسید:
آنان که زنده مانده بودند هم مُردند؛
ما نگاه کردیم و ذرهذره تمام شدیم.
آنان که زنده مانده بودند هم مُردند؛
ما نگاه کردیم و ذرهذره تمام شدیم.
رو به آن سویِ وجودم کردم که هیچکس را دوست نداشت، و در همانجا پناه گرفتم.
ناگهان میل شدیدی به خزیدن در تختخواب، پنهان شدن از همهکس و همهچیز، و تا ابد خوابیدن بر من غلبه کرد.
Hichvaght Naboodi
Arianfar
تو واسم فرق میکردی،
فکر میکردم نمیری، بریام برمیگردی؛
چشمامو تر میکردی،
بعدشم با دروغات دلمو خر میکردی.
@Duchar
فکر میکردم نمیری، بریام برمیگردی؛
چشمامو تر میکردی،
بعدشم با دروغات دلمو خر میکردی.
@Duchar