این زندگی چیزهای زیادی به من بدهکار است،
اما مهمترینِ آنها، جوانیای بدون رنج و نگرانی در سرزمینی آرام است.
اما مهمترینِ آنها، جوانیای بدون رنج و نگرانی در سرزمینی آرام است.
در این دنیا، افرادِ شجاع میمیرند،
افرادِ باهوش دیوانه میشوند،
و دنیا پُر از احمقهایِ خوشحال است.
افرادِ باهوش دیوانه میشوند،
و دنیا پُر از احمقهایِ خوشحال است.
تمامِ ذهنِ مرا گرفته است نامِ تو، یادِ تو، کلامِ تو، نگاهِ تو، صدایِ تو؛
ولی دستانم خالیست!
ولی دستانم خالیست!
به او بگویید بعد از او، هیچکس را قدرِ او دوست نداشتهام؛
میدانم توانِ بازگشت ندارد،
اما همین که بداند، کافیست مرا…
میدانم توانِ بازگشت ندارد،
اما همین که بداند، کافیست مرا…
«دیگر سرزنده نبود. بیشترِ اوقاتش به دلنگرانی میگذشت. انرژیای که روزگاری صرفِ عشقورزیدن به زندگی میکرد، حالا داشت صرفِ دوامآوردنش میشد.»
با رفتارمان زخم میزنیم و امیدواریم با کلماتمان ترمیم کنیم!
چه هیولای پارهوقتیست انسان.
چه هیولای پارهوقتیست انسان.
او در این لحظه از زندگی سیر شده بود و در نهایتِ نومیدی با خود میگفت: آیا این زندگی به زحمتِ زندهماندنش میارزد؟
«ما را نکُشید، ما هنوز جوانیم؛
ما هنوز نمیدانیم که عشق،
مزهٔ توتِ شیرین میدهد یا خرمالوی نارس.»
ما هنوز نمیدانیم که عشق،
مزهٔ توتِ شیرین میدهد یا خرمالوی نارس.»
در تاریخمان بنویسید:
آنان که زنده مانده بودند هم مُردند؛
ما نگاه کردیم و ذرهذره تمام شدیم.
آنان که زنده مانده بودند هم مُردند؛
ما نگاه کردیم و ذرهذره تمام شدیم.