من انتهای داستان را میدانستم عزیز من؛
با اینهمه، خودم را به حماقت زدم و تمامِ عاشقانههایم را صرفِ تو کردم.
اما حالا،
خودم را در آینه، تهی از هر حسی، مینگرم؛
روحی مچاله شده و تنی که توانِ ایستادن ندارد.
تو با من چه کردی
که جنگلِ جانِ من چنین خاکستر شد؟
با اینهمه، خودم را به حماقت زدم و تمامِ عاشقانههایم را صرفِ تو کردم.
اما حالا،
خودم را در آینه، تهی از هر حسی، مینگرم؛
روحی مچاله شده و تنی که توانِ ایستادن ندارد.
تو با من چه کردی
که جنگلِ جانِ من چنین خاکستر شد؟
Ajab Oumadi
Mohsen Chavoshi
زمستون شده، از این سایهی جگرخون شده سراغی بگیر؛
خودم هیچی، یه حالوخبر از این بوتهی اقاقی بگیر.
تنم سرده و دلم سوخته، پریدم ولی پرم خونیه؛
فدای سرت که من، قسمتم مثل موی تو پریشونیه.
@Duchar
خودم هیچی، یه حالوخبر از این بوتهی اقاقی بگیر.
تنم سرده و دلم سوخته، پریدم ولی پرم خونیه؛
فدای سرت که من، قسمتم مثل موی تو پریشونیه.
@Duchar
تمام جانم تکهتکه شد تا قلبم حقیقتی را بپذیرد که مدتها پیش عقل آن را دریافته بود.
آدما تا یه حدی صبورن؛
تحمل میکنن، نشنیده میگیرن،
اما از یهجا به بعد تموم میشن.
آدما رو تموم نکنید.
تحمل میکنن، نشنیده میگیرن،
اما از یهجا به بعد تموم میشن.
آدما رو تموم نکنید.
کمی زمان که بگذرد،
همهچیز را فراموش میکنی؛
همانطور که کودکیات را،
همانطور که اسباببازیهای شکستهات را فراموش کردی،
دلشکستگیات را هم از یادت خواهی برد.
همهچیز را فراموش میکنی؛
همانطور که کودکیات را،
همانطور که اسباببازیهای شکستهات را فراموش کردی،
دلشکستگیات را هم از یادت خواهی برد.
عشق چیزی نیست که من دنبالش باشم؛
اما اگر قرار باشد عاشق شوم، باید ارزشش را داشته باشد؛
باید کسی باشد که بتواند تاریکیِ مرا در آغوش بگیرد…
اما اگر قرار باشد عاشق شوم، باید ارزشش را داشته باشد؛
باید کسی باشد که بتواند تاریکیِ مرا در آغوش بگیرد…
نمیدانم از چه بگویم؛
از خنجری که بر قلبم میزنی،
یا از دستانی که نوازشم میکنی؛
آب میدهی مرا تا قربانیام کنی؟!
از خنجری که بر قلبم میزنی،
یا از دستانی که نوازشم میکنی؛
آب میدهی مرا تا قربانیام کنی؟!
ناراحت باشم که الان با یکی دیگهای؟
نه عزیز من.
اونجا هم خیانت میکنی،
اونجا هم دوهزاری بودنت رو ثابت میکنی.
فقط با اون نه؛ با بعدیهام هم همینطوری.
همین چرخه رو مدام تجربه میکنی.
من چیزی رو از دست ندادم،
تو منو از دست دادی.
حالا باید بچرخی بین دستها
تا بفهمی طلا تو دست خودت بوده
اما قدرش رو ندونستی.
مسئله هم تو نیستی؛
ذاتته که بیریشهست.
هستی،
ولی وجودیت نداری.
نه عزیز من.
اونجا هم خیانت میکنی،
اونجا هم دوهزاری بودنت رو ثابت میکنی.
فقط با اون نه؛ با بعدیهام هم همینطوری.
همین چرخه رو مدام تجربه میکنی.
من چیزی رو از دست ندادم،
تو منو از دست دادی.
حالا باید بچرخی بین دستها
تا بفهمی طلا تو دست خودت بوده
اما قدرش رو ندونستی.
مسئله هم تو نیستی؛
ذاتته که بیریشهست.
هستی،
ولی وجودیت نداری.