از یه جایی به بعد
دیگه مهم نبود بگی بهم علاقه داری یا نه،
مهم نبود حالمو میپرسی یا نه،
مهم نبود دلتنگم میشدی یا نه،
حتی مهم نبود حضور داشته باشی یا نه.
موضوع این نبود که دیگه دوستت ندارم؛
این نتیجهی تمام وقتهایی بود
که نمیگفتی دوستم داری،
که حالمو نمیپرسیدی،
که دلتنگم نمیشدی
و حضور نداشتی.
میدونی؟ هر چیزی تو زمان خودش ارزش داره.
از وقتش که بگذره، دیگه حالت خوب نمیشه.
ذوقت که کور بشه، غمتو بغل میکنی
و نسبت به رفتار آدما بیتفاوت میشی.
تو کسی بودی که
تمام ذوق و علاقهمو از بین برد
و منو تبدیل به آدمی کردی
که هیچوقت نمیخواستم باشم.
دیگه مهم نبود بگی بهم علاقه داری یا نه،
مهم نبود حالمو میپرسی یا نه،
مهم نبود دلتنگم میشدی یا نه،
حتی مهم نبود حضور داشته باشی یا نه.
موضوع این نبود که دیگه دوستت ندارم؛
این نتیجهی تمام وقتهایی بود
که نمیگفتی دوستم داری،
که حالمو نمیپرسیدی،
که دلتنگم نمیشدی
و حضور نداشتی.
میدونی؟ هر چیزی تو زمان خودش ارزش داره.
از وقتش که بگذره، دیگه حالت خوب نمیشه.
ذوقت که کور بشه، غمتو بغل میکنی
و نسبت به رفتار آدما بیتفاوت میشی.
تو کسی بودی که
تمام ذوق و علاقهمو از بین برد
و منو تبدیل به آدمی کردی
که هیچوقت نمیخواستم باشم.
تمامِ رنجِ من از این بود که
پشتِ آن زخمِ عمیق، هیچ غریبهای نبود؛
تو بودی…
تو که آمده بودی تا مرهمِ من باشی.
پشتِ آن زخمِ عمیق، هیچ غریبهای نبود؛
تو بودی…
تو که آمده بودی تا مرهمِ من باشی.
«روزی پشیمان بازخواهی گشت»
جملهایست که هر روز، بارها با خودم تکرار میکنم.
اما عزیز من،
هر دوی ما خوب میدانیم که تو هرگز بازنخواهی گشت؛
و این امیدِ واهی،
در نهایت مرا از پا خواهد انداخت.
تو او را در آغوش میکشی،
و من… آه، در انتظارِ پایانم.
جملهایست که هر روز، بارها با خودم تکرار میکنم.
اما عزیز من،
هر دوی ما خوب میدانیم که تو هرگز بازنخواهی گشت؛
و این امیدِ واهی،
در نهایت مرا از پا خواهد انداخت.
تو او را در آغوش میکشی،
و من… آه، در انتظارِ پایانم.
من انتهای داستان را میدانستم عزیز من؛
با اینهمه، خودم را به حماقت زدم و تمامِ عاشقانههایم را صرفِ تو کردم.
اما حالا،
خودم را در آینه، تهی از هر حسی، مینگرم؛
روحی مچاله شده و تنی که توانِ ایستادن ندارد.
تو با من چه کردی
که جنگلِ جانِ من چنین خاکستر شد؟
با اینهمه، خودم را به حماقت زدم و تمامِ عاشقانههایم را صرفِ تو کردم.
اما حالا،
خودم را در آینه، تهی از هر حسی، مینگرم؛
روحی مچاله شده و تنی که توانِ ایستادن ندارد.
تو با من چه کردی
که جنگلِ جانِ من چنین خاکستر شد؟
Ajab Oumadi
Mohsen Chavoshi
زمستون شده، از این سایهی جگرخون شده سراغی بگیر؛
خودم هیچی، یه حالوخبر از این بوتهی اقاقی بگیر.
تنم سرده و دلم سوخته، پریدم ولی پرم خونیه؛
فدای سرت که من، قسمتم مثل موی تو پریشونیه.
@Duchar
خودم هیچی، یه حالوخبر از این بوتهی اقاقی بگیر.
تنم سرده و دلم سوخته، پریدم ولی پرم خونیه؛
فدای سرت که من، قسمتم مثل موی تو پریشونیه.
@Duchar
تمام جانم تکهتکه شد تا قلبم حقیقتی را بپذیرد که مدتها پیش عقل آن را دریافته بود.
آدما تا یه حدی صبورن؛
تحمل میکنن، نشنیده میگیرن،
اما از یهجا به بعد تموم میشن.
آدما رو تموم نکنید.
تحمل میکنن، نشنیده میگیرن،
اما از یهجا به بعد تموم میشن.
آدما رو تموم نکنید.
کمی زمان که بگذرد،
همهچیز را فراموش میکنی؛
همانطور که کودکیات را،
همانطور که اسباببازیهای شکستهات را فراموش کردی،
دلشکستگیات را هم از یادت خواهی برد.
همهچیز را فراموش میکنی؛
همانطور که کودکیات را،
همانطور که اسباببازیهای شکستهات را فراموش کردی،
دلشکستگیات را هم از یادت خواهی برد.
عشق چیزی نیست که من دنبالش باشم؛
اما اگر قرار باشد عاشق شوم، باید ارزشش را داشته باشد؛
باید کسی باشد که بتواند تاریکیِ مرا در آغوش بگیرد…
اما اگر قرار باشد عاشق شوم، باید ارزشش را داشته باشد؛
باید کسی باشد که بتواند تاریکیِ مرا در آغوش بگیرد…
نمیدانم از چه بگویم؛
از خنجری که بر قلبم میزنی،
یا از دستانی که نوازشم میکنی؛
آب میدهی مرا تا قربانیام کنی؟!
از خنجری که بر قلبم میزنی،
یا از دستانی که نوازشم میکنی؛
آب میدهی مرا تا قربانیام کنی؟!